- نميدانم چرا وقتي ميگويد "هستيام" مثل بار قبل بيجواب نميگذارمش.
ميداني! تو ممكن است سالها سرپوش بگذاري روي علامت سوالي كه هرازگاهي سرك ميكشد و قلقلكت ميدهد. اما زماني پيش ميآيد كه سرپوشگذاشتن و خفه كردن كاري از پيش نميبرد.
امروز همان روز بود. چرايي را كه اين چند سال آزارم ميداد را به زبان آوردم. پووووووف... باورت نميشود. مثل مجسمه خيره شده بودم به مانيتور و تكان نميخوردم. فقط خيره نگاه ميكردم به جملاتي كه هستي تند و تند تايپ ميكرد و مثل پتك ميكوبيد توي ِ مغزم. نميدانم خانم همكار چند بار صدايم كرد تا شنيدم و نگاهش كردم. پرسيد: خوبي؟! چرا انقدر رنگ پريده؟
تازه انگار از آن حالت شوك خارج شدم. تازه فهميدم انگار بايد ناراحت باشم، عكسالعملي، چيزي و چشمهايم لبريز اشك شد.
خداي من! باورم نمي شود. باز يكي انگار چنگ انداخته دور قلب ِ كوچك ِ بيچارهام و فشارش ميدهد. فشار ميدهد، فشار ميدهد، با تمام قوا و انرژيش فشار ميدهد. نفسم گرفته، مغزم ديوانهوار كار ميكند و تكه تكه هرچيزي را ازگوشهاي پيدا ميكند و ميآورد جلوي ِ چشمم.
دو روز مانده به امتحان معادلات بود، همان معادلات كه طلسم شد براي ِ من. نشسته بودم و تازه جزوه را باز كرده بودم كه نگاهي بياندازم. زنگ زدند، پستچي بود. با تعجب فراوان نامه را باز كردم. 5 صفحه نامه را با بهت خواندم. بهت و اشك... يكبار...دوبار..چند بار. ديوانه شده بودم. امتحان معادلات خراب شد. برگه خالي... نميتوانستم تمركز كنم...فكر كنم. و عذاب وجدان را با همان 5 صفحه نامه انداخت به جان ِ من تا همين امروز.
هربار كه ميآمد، هربار كه اتفاقي ميديدمش ديوانه ميشدم. نگاه ِ طلبكارانهاش، حرفهاي معنيدارش... هميشه فكر ميكردم واقعا من مقصر هستم كه نخواستمش؟ من آدم رذلي هستم كه تركش كردم؟ من پستم كه عجز و لابههايش را نشنيده گرفتم؟ من گناهكارم كه حتي نرفتم بيمارستان ملاقاتش، سراغي نگرفتم، پيغامي نفرستادم.
امروز هستي با حرفهايش آنچنان سيلياي به صورتم زد كه همه مستي از سرم پريد. قابل اطمينانترين آدم زندگيام اينطور فرو ريخت و پودر شد. باورم نميشد كه نشسته باشد و از قطع شدن ارتباط من با هستي و همه بچههاي ديگر استفاده كرده باشد و اينطور از من يك شخصيت هرجايي و هرزه ساخته باشد. باورم نمي شد كه تمام درددلهاي من، تمام صحبتهاي ِ من، خصوصيترين زواياي زندگيم را براي همه آدمهايي جار زده باشد كه خيلي هم دوست نبودند. بعد هم بيايد با قيافه مظلوم و معصومنمايش، توي ِ سر من بكوبد، نصيحتم كند، سركوفتم بزند.
پ.ن۱: حالم بد بود...خيلي بد. اما وقتي SMS زدي و گقتي: "دير فهميدن بعضي چيزها، بهتر از هرگز نفهميدنشان است" تازه قلبم كمي آرام گرفت و تازه فشار ِ بيامان آن پنجه پولادين اندكي كم شد. حق با توست. خوب شد كه فهميدم. كمترين حسنش برداشته شدن بار سنگين عذاب وجداني بود كه با كارها و فيلمبازيكردنها و حرهايش روي ِ دوشم گذاشته بود.
-----------------
-----------------
۲-
بي فايده است شخم زدن ِ گذشته، زير و رو كردنش، تكههاي پازل را كنار هم چيدن. يادآوريش هم حتي بيفايده است. گرجه بهتر است بگويم احمقانه... و من احمقم.
چطور مي شود كه آدمي با آنهمه ادعاي ِ دوستداشتن و فداكاري و مهرباني و محبت، اينطور از آب درميآيد؟ چطور مي شود با اين اوصاف اطمينان كرد؟ چطور مي شود درد دل كني و ته دلت نلرزد از دو روز ديگر، دو هفته ديگر، دو سال ديگر؟ چطور ميتواني دوست بداري، دوست داشتن يكي را باور كني وقتي آدمهاي ِ قابل اطمينان ِ زندگيت يكييكي تو زرد از آب درميآيند؟
و تو...چطور توانستي؟ چطور؟ من با بدترين آدمهاي ِ زندگيم اينكار را نكردم كه تو كردي. چطور توانستي بشيني توي ِ آن جمع و من را، آدمي را كه به قول خودت دوست داشتي فاحشه بنامي؟ چطور توانستي و زبان در دهانت چرخيد كه بگويي: آرمي جنده است؟ چطور من را گذاشتي آن وسط، ميان ِ گرگهاي ِ گرسنه و مترصد فرصت و حرفهايي زدي كه خيليهايشان زاده تخيلت بود؟ چطور توانستي از طرف ِ من، كه روحم هم از همه چيز بيخبر بود اينهمه حرف بزني و برايم دشمن تراشي كني؟ چطور حالا ميتواني هنوز زل بزني توي ِ چشمهايم و بگويي كه دلت براي ِ من ميسوزد. بگويي كه من بيارزشم، رذلم، هرزه و هرجاييام. چطور ميتواني تمام ِ دلسوزيهايم را، تمام كارهايم را، تمام دست ِ محبت كشيدنهايم را نديد بگيري بگويي كه من از تو سوء استفاده ميكردم. واقعاً فكر كردي آدمي مثل تو اصلاً چه استفادهاي براي من داشت؟ واقعاً فكر كردي كه در مدت رابطهمان دهنده كي بود و گيرنده كي؟
چطور خودت را راضي نگه داشتي هنوز كه سرك كشيدنت، زير و رو كردنت، حرف ِ مفتزدنهايت اشتباه نبوده؟
واااي...واي كه مغزم دارد ميتركد. به درك كه نميفهمد...به درك گه زده به شخصيتت پيش آدمهايي كه دوستشان نداري. به درك كه مثل دزد آمده و نشسته پاي ِ كامپيوترت و ندگيت را زده زير بغلش و برده. به درك كه ميگويد دلش برايت ميسوزد و تو نميفهمي براي ِ چه! به درك كه نشسته پايش را انداخته روي ِ پايش و هنوز و هنوز توبيخت ميكند. به درك كه جز حس ُ حماقت حس ِ دگري بهت نميدهد. ول كن! كه چه؟ حرص بخوري كه چي بشود؟ داد بزني، گريه كني، آه بكشي كه چي بشود؟ چي عوض ميشود؟ گذشتهاي كه حالا كهنه شده؟ آدمهايي كه نيستند؟ جز درد، جز اين تنگي نفس، جز اين قلب درد چه سودي دارد...هان؟ چه سودي؟
وااي كه نميفهمم چرا آرام نميشوم. نمي فهمم چرا خودم را اينطور نشاندهام پاي ِ ميز محاكمهاي كه نتيجهاي نخواهد داشت. تو كه ميداني اين آدم چطور تو را سالها زجر داد، چرا امروز باز برداشتي و آن SMS كذايي را برايش فرستادي تا باز فرصت پيدا كند هان؟ چرا دوباره پايش را باز كردي توي ِ زندگيت آنهم وقتي كه با زحمت و مشقت تازه بيرونش كرده بودي؟ چرا باز اجازه دادي بيايد و برايت رئيس بازي دربياورد. بيايد و به رخت بكشد كه زماني روي ِ شانههايش گريه كردهاي، حرف زدهاي، آرام گرفتهاي؟ چرا اجازه دادي يكذره حرمتي هم توي ِ رابطهتان مانده بود به گا برود...هان؟ چرا باعث شدي رويتان انقدر در هم باز بشود كه حرفهايي بزنيد كه نبايد؟ اين آدم كه رفته بود، اين آدم كه غرق شده بود توي ِ كثافتكاريهايي كه صادقانه و مظلومانه انجام ميهد، مرض داشتي نه؟ كرم داشتي كه باز بكشانيش، دو تا تو بگويي، دو تا او، و برينيد به همديگر و خلاص؟
پ.ن۲: آرام شده بودم... نباید اصلا میلی که زده بودی را میخواندم که باز اینطور بهم بریزم. خودم هم نمیدانم اصلا چه دلیلی دارد که برای یک آدم بی اهمیت اینطور قلب درد گرفته ام.... اما مهم این است که حرص مثل آبجوش دارد درونم قل قل میکند. سعی میکنم آرام باشم...بیخیال و بیتفاوت... میدانم هم حرص خوردنم چیزی را عوض نمیکند... حتی تو را هم نمیتوانم قانع کنم همانطور که تو نمیتوانی مرا... اما دارم خفه میشوم.... خفه!
