خداحافظ!
حرف بی حرف
زنگ ميزنم دانشگاه كه ببينم مدركم كي آماده ميشود. هيچكس از هيچكجاي دانشگاه تلفن را جواب نميدهد، به جز همان آقاي نابيناي(؟!) تلفنخانه. براي بار چهارم كه ميگيرم ميپرسم: "دانشگاه امرور تعطيله؟" جواب منفي است، روز حذف و اضافه است.
اوووووووووف...چقدر آزاد و رها رهستم. بعد از اينهمه سال درس خواندن، امسال اولين سالي است كه نه دانشآموزم، نه دانشجو و نه استرس كنكور را دارم. خلاص...خبري از جزوه و كتاب و دفتر مشق نيست. حتي خبري از اينطرف و آنطرف رفتنهاي داخل دانشگاه براي ثبتِ نام نيست، آنهم آن دانشگاه درندشت و بيدر و پيكر جابلقا كه رسماً رُست كشيده ميشود.
نه...اين روزها حرفي براي نوشتن ندارم. نه اينكه چيزي نباشد، چيزي نيست كه بتوانم از دورن لايههاي مغزم بيرون بكشمش و تبديلش كنم به يكسري حرف و كلمه و جمله.
رسماً تبديل شدهام به يك آدمك كوكي كه هر روز سر ساعت معيني بيدار ميشود، كارهاي يكنواخت و ملالآور هر روز صبحش را انجام ميدهد و بعد هم از در خانه بيرون ميرود. سوار ماشين ميشود، پلههاي محل كارش را بالا ميرود، لبخند ميزند و سلام و صبح بخير با همكارها، بعد كارهايش را انجام ميدهد. بعد از ظهر هم همان پروسه صبح را اينبار برعكس طي ميكند. پلهها را پايين ميآيد، ماشن، خانه، اتاق، لباس عوض ميكند و همين.
اين روزها حالم بد نيست. يعني هيچ مرگي ندارم. ديروز را هم كلي در هواي آزاد اطراف كن عشق كردهام، خندههايم را كردهام، قليانم را كشيدهام، سيگار هم... با اينحال چيزي در روحيه يكنواخت و كسلكنندهام عوض نشده است.
شبهاي زمستان آزارم ميدهد. از اينكه بايد خانه بنشينم و هيچ كاري هم براي انجام دادن نداشته باشم پژمرده ميشوم. كسل و خموده ميشوم و كارم ميشود اينكه الكي توي ِ خانه دور خودم بچرخم، كانالهاي تلويزيون را بالا و پايين كنم، بنشينم پاي كامپيوتر و وصل شوم به اينترنت، اين آيدي، آن يكي آيدي و بعد DC .
هوا كه رو به سردي ميرود انرژيم مضاعف ميشود. نميتوانم مثل تابستان خانهنشين باشم. دلم ميخواهد بيرون باشم، آمادگي يادگيريم زياد ميشود، شوق و ذوقم هم...دلم ميخواهد استخري بروم، ورزشي، دويدني...چيزي! و هيچكدامشان نيست. بايد بست بنشينم توي ِ خانه، توي ِ اتاق، غر بزنم به جان ِ خودم و پدر و مادرم و بعد هم شما...اينجا در اين صفحه سورمهاي محبوبم.
بچه كه بودم، مثل خيلي از بچههاي اون دوره و زمونه و شايد حالا، دوست داشتم روزه بگيرم. انگار يكجورهايي برام علامت بزرگي بود. اون موقعها برعكس حالا، به شدت لاغر مردني و ضعيف بودم، با اينحال حتي شبهايي كه مامان براي سحري بيدارم نميكرد با كمال پررويي روزه كامل ميگرفتم...تا زماني كه به خاطر يك موضوع دكتر بهم گفت كه نبايد روزه بگيرم.
فكر ميكنم 9 يا حداكثر 10 سالم بود كه ممنوعالروزه شدم.( ممنوعالروزه درسته؟!) سالها گذشت و گذشت و گذشت تا حدوداً چهار سال پيش كه مشكلم رفع شد و دكتر بهم مجوز داد كه روزه بگيرم. اما آرميتاي 21-22 ساله تفاوتهاي فاحش و عمدهاي با آرميتاي 10 ساله داشت، حتي تفاوت عمدهاي با آرميتاي 19 ساله!
ديگر هيچ علاقهاي به روزه گرفتن نداشتم. نماز هم كه نميخواندم. با اين حال بعد از گذشت 4 سال، پدر و مادرم فهميدند كه من نماز نميخوانم.... حوصله نداشتم بدانند و سر هر موضوع كوچك و بياهميتي موضوع نماز نخواندنم را پيش بكشند، كما اينكه حالا هم دقيقا وضع به همين منوال است. اما باور كن حوصلهام از نقش بازي كردن سر رفته بود، ديگر نه انرژيش را داشتم نه توانش را...
يكي از روزهاي ماه رمضان سال ِ گذشته صبح كه رسيدم تهران بعد از اينهمه سال دلم خواست كه روزه بگيرم. شب توي ِ قطار شام نخورده بودم، موقعي هم كه رسيدم خانه اذان گفته بودند و سحري هم نتوانستم هيچ چيزي بخورم. با اينحال وضو گرفتم و بعد از مدتها نماز خواندم...حس و حالش؟ يادم نيست. بعد هم خوابيدم. نماز ظهرم را يادم رفت كه بخوانم، نزديك افطار بود كه يادم آمد...چند دقيقهاي مانده با افطار هم پريود شدم...يعني همه روز كشك! دوباره همه چيز را بوسيدم و كذاشتم كنار!
امسال تصميم گرفتم روزه بگيرم. به حالم زياد فرقي نميكرد.. از صبح تا عصر سر كار و در نقش ِ يك آدم ِ روزه. ميخواستم واقعا روزه بگيرم نه اينكه مثل تمام ِ اين سالهاي گذشته نقش بازي كنم و درست باز اولين روز ماه رمضان پريود شدم.
حالا ديگه نه حوصله روزه گرفتن دارم باز و نه حوصله نماز خواندن.
اصلا نميدونم چرا اين پست رو نوشتم...
ميداني...يكجورهايي معلقم. نه كاملاً اينطرفيم و رها از قيد و بند مذهب، و نه آنطرفي. سالهاي ِ سال با آن ذهنيت تربيت شده و بزرگ شدهام. دست و پاي ِ بيهوده ميزنم اين وسط...تكليفم را نميتوانم با خودم روشن كنم. نه دست و دلم به نماز خواندن و كارهايي از اين دست ميرود و نه ميتوانم خودم را از فكر دوزخ و اين چيزهايي كه گاهي به نظرم كاملاً اراجيف ميآيد و گاهي واقعي رها كنم.
سردرگمم...همين!
اصلاً حالم بد ِ، حالا هر كاري هم كه بكنم يا نكنم بيفايده است. كلافهگي و بغض از ظهر تا حالا چسبيده بيخ حلقم و ولم هم نميكنه، اونهم حالا كه بيكار و علاف توي ِ خونه نشستم.
به جان ِ خودم نميشه كه من پريود بشم و نيام اينجا داد و هوار راه بندازم. اصلا انگار اموراتم نميگذره، روزم شب نميشه، يا شبم روز نميشه. خلاصه كه بايد حتماً بيام اينجا و داد و فغان بكنم و يك مقدار متنابهي هم اشك و زر زر قاطيش كنم تا يكم حالم سر ِ جاش بياد.
- با دوست پسر ِ قبليت سر ِ چي بهم زدي؟
- چه فرقي ميكنه، بهم زديم ديگه!
- نه، آخه كنجكاوم بدونم.
- به اين نتيجه رسيديم كه بهتره ديگه با هم ارتباط نداشته باشيم.
- خوب چرا آخه؟ مثلا من با دوستدخترم به خاطر اينكه ميخواست ازدواج كنه به هم زديم. خلي دوستش داشتم ولي خوب، شد ديگه!
- (نميدونم به من چه ربطي داره آخه!) ميدوني چيه؟ من يك مقدار بسيار زيادي روانيم! يكهويي حال ميكنم به يكي بگم برو گمشو ديگه ريختت رو نبينم، به دوست پسر قبليمم زد به سرم و گفتم : ديگه به من زنگ نزن! دليلم نداشت. همين!
با چشمهاي از حدقه بيرونزده برميگرده و بر و بر نگام ميكنه! يكي نيست بگه آخه يارووو! تو رو سننه؟ تو كه نه سر پيازي نه ته پياز آخه!
بزار بهت بگم چي شد كه ظهر قاطي كردم. مرتيكه برداشته يك چارت 600 صفحهاي كشيده و آورده گذاشته جلوي ِ خانم همكار كه توي ِ Visio براش بكشه. خانم همكارم اون چارت 600 صفحهاي را زد زير بغل ِ من و گفت تو بكش. از من انكارو از اون اصرار. آخر سر هم يكم با هم تند حرف زديم و منم لج كردم و عين خرها رفتم سر كشيدن اين چارت! حالا اون چارت 600 صفحهاي را چقدر بايد تو هم بپيچوني و ريز ريز بكشيش كه توي ِ يك كاغذ A4 جا بشه خدا ميدونه. مرتيكه هم راه به راه ميآمد بالاي ِ سر ِ من و ميرسيد: چي شد؟ تموم شد؟ نشد؟ ال شد؟ بل شد؟ كوفت شد؟ مرض شد؟ درد شد؟ زهرمار شد؟
اي فلان خر تو دهنت كه لال بشي و بري يك گوشه گم شي تا نبينمت.
بعد من هي يكم چارت كشيدم، يكم اون كاغذها رو لوله كردم و پرت كردم اونطرف ميز. دوباره يكم چارت كشيدم و باز قاط زدم و زدم تو سر خودم و بعد كلي به جون ِخانم همكار غرغر كردم و بعد باز رفتم يكم آب خوردم و آمدم، بعد باز چارت كشيدم، بعد باز كم مونده بود چاك ِ دهنم رو بكشم و به يارو فحش بدم كه شانس آوردم يارو بيخيال شد و گورش رو گم كرد و رفت. منم بار و بنديلم را برداشتم و آمدم خونه! چارت را هم آوردم كه وقتي بيكار شدم و حالم سر ِ جاش اومد بشينم و بكشم. الان بيكارم ولي حالم سر ِجاش نيومده. اصلا اين چارت ِ عين آيينه دق ميمونه، همين الانم جلومه و خيلي دلم ميخواد خررررررررررت پارهاش كنم و ريز ريزش كنم و بريزم هوا، مثل نقل و نبات كه سر ِ عروس و دوماد ميريزن. حالا به كسي چه كه اينجا عروس نداريم. مگه من خودم چمه؟ دختر به اين ماهي، خوبي، خوشگلي، نازي؟ اخلاقم كه نگووو، توووپ! طرف در عرض 3 روز رم ميكنه.
خوب ديگه...حرفم نمياد. يعني غرغرم مياد ولي چون تكراري ميشه و باز بايد برگردم بالا و از اول همه اينها رو قرقره كنم چيزي نميگم.
تو هم نميخواد بياي تو كامنتدونيم چيزي بگي، من همينجا خودم را معرفي ميكنم: آرميتا لطيفي غرغرآبادي.
اگر اين پست به مقدار زيادي دري وري ِ اصلا مهم نيست. هميشه كه نبايد كم دري وري بنويسم. بزار يك بار هم زياد دري وري بنويسم.
Shit