1- ديروز از آن روزهايي بود كه در عين سكون و يكنواختيش انواع و اقسام سوژهها ذهنم را اشغال كرده بود. با اينحال آنقدر كلافه بودم كه نتوانم حتي دو – سه خطي بنويسم.
2- ديروز بعد از ظهر، بالاخره طلسم شكسته شد. طلسم چي؟! برايت ميگويم.
در تمام اين مدت هفت ماهي كه از اتمام رابطه من و احسان ميگذشت هيچ وقت نتوانستم بروم سروقت لپتاپام (لبتاپ؟!) كه يك گوشهاي افتاده بود و خاك ميخورد. حوصله نداشتم روشنش كنم و بعد هم بروم سر وقت عكسها و فيلمهايي كه باعث اشغال بيشترين حجم حافظهاش شده بودند.
يكحجورهايي دست و دلم ميلرزيد. ميدانستم ديدن هر عكس، ديدن هر تكه كوتاه ِ فيلم دنيايي از لحظات و خاطرات را جلوي ِ رويم رديف خواهد كرد. نميدانم ميشود اسمش را ترس گذاشت يا نه. فرقي نميكند؛ هر اسمي كه به نظرت درستتر ميآيد رويش بگذار...در هر صورت رغبتي به انجام اينكار نداشتم. احساس ميكردم تكرار و يادآوري آنهمه خاطره را يكجا و پشت ِ سر هم تاب نخواهم آورد و به هم ميريزم باز.
ديروز اما اينكار را كردم. از شدت بيحوصلگي بود، يا بيكاري نميدانم. اما حس كردم زمانش فرا رسيده است. برش داشتم، گرد و خاكش را گرفتم. بيچاره يتيم. يك زماني در آن خانه تنها مونس و همدم من بود و حالا 7 ماه ِ تمام درست زير پاهايم قرار داشت. هر بار كه پشت ِ ميز ِ كامپيوترم كش و قوس ميآمدم نوك انگشتانم سرديش را لمس ميكرد و بعد سريع خودم را جمع و جور ميكردم و به كارم ادامه ميدادم. بود...حضورش را ميديدم و حس ميكردم اما تمام مدت ناديدهاش ميگرفتم.
روشن كه شد اول رفتم سر وقت ِ عكسها. همهشان را با يك لبخند و خيلي عادي نگاه كردم. تنها عكسي كه كمي دلم را لرزاند عكسي بود كه دهبالا از احسان، در حال ِ خواب انداخته بودم. دراز كشيده بود روي ِ شكم و كلي منت كشيده بود كه ماساژش بدهم. بعد هم همانطور خوابش برده بود، عميق و معصوم مثل يك بچه كوچك!
بعد فيلمها... اووووف كه چه مصيبتي سر گرفتن هر كدام از اين فيلمها داشتم. با اينحال همه آنها را هم نگاه كردم. حس ِ بد نداشتم، حس ِ تلخ نداشتم. فقط داشتم صحنههاي آشنايي را ميديدم كه در تمامشان به قهقهه ميخندم و فيلم بازي ميكنم كه احسان نفهمد جلوي ِ دوربين است. آخرين فيلم اما حالم را خراب ميكند. مربوط به صبح ِ آخرين شبي است كه با هم بوديم. شب ِ تاسوعا! روي ِ تخت، احسان موبايل به دست روبروي من نشسته و عكس ميگيرد و منهم دوربين به دست فيلم ميگيرم. توي سر و كله هم ميزنيم و تنها چيزي كه از من پيداست از زانو به پايين برهنهام است كه توي ِ روشنايي اتاق برق ميزند و ميخورد توي ِ دست و شكم احسان.
همين...همهشان را بعد از ديدن ميريزم روي ِ فلش كه رايتشان كنم و بروند قاطي ِ بقيه CDهايي كه پر از عكسهاي زمانهاي ِ مختلف زندگيم هستند. بهتر است بگويم برود آنجايي كه سال تا سال هم سراغش را نخواهم گرفت.
3- ديروز غروب رفتم سراغ ِ وبلاگ ِ يكي از كساني كه ميشناسمشان. منظورم از ميشناسم اين است كه خارج از اين دنياي مجازي ديدهامش، با هم بيرون رفتهايم، شيطنت كردهايم، شوخي و خنده و مسخرهبازي. مدتهاي مديد وبلاگش را ميخواندم تا اينكه رفتم جابلقا و به نوعي ترك ِ عادت قديم شد. چند روز ِ پيش اتفاقي به وبلاگش برخوردم. تلخ ِ تلخ نوشته بود. آنهم او كه در تمام نوشتههايش نوعي شوخي و شور و هيجان موج ميزد. آن روزهايي كه من رفتم جابلقا، تازه عروسي كرده بودند...با دوست پسرش. و مينوشت از تمام اين لحظات. حتي بعد از عروسيش در يك مهماني وبلاگي باز همديگر را ديديم و چقدر شاد بود و چقدر راضي از اينكه زندگي ِ مشتركش را شروع كرده.
وبلاگش را زيرو و رو كردم...طلاق گرفته بود! نميداني چقدر حالم بد شد. يكجوراهايي گسستن از رابطههاي عاطفي تمام وجود آدم را زير و رو ميكند. مني كه با طرفم زندگي ِ زير ِ يك سقف نداشتيم تا مدتها درگير خاطرات و لحظههاي با هم بودنمان بودم. و تو فكرش را بكن كه مدت مديدي را عاشقانه با يك نفر بگذراني و بعد ....تمام!
4- ديشب....!!!!! نه حوصله ندارم اين يكي را بنويسم. اين يكي كاملا ً مبحث جدايي است. مينويسمش ولي حالا نه!
