تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

 

1-      ديروز از آن روزهايي بود كه در عين سكون و يكنواختيش انواع و اقسام سوژه‌ها ذهنم را اشغال كرده بود. با اينحال آنقدر كلافه بودم كه نتوانم حتي دو – سه خطي بنويسم.

 

2- ديروز بعد از ظهر، بالاخره طلسم شكسته شد. طلسم چي؟! برايت مي‌گويم.

در تمام اين مدت هفت ماهي كه از اتمام رابطه من و احسان مي‌گذشت هيچ وقت نتوانستم بروم سروقت لپ‌تاپ‌ام (لب‌تاپ؟!) كه يك گوشه‌اي افتاده بود و خاك مي‌خورد. حوصله نداشتم روشنش كنم و بعد هم بروم سر وقت عكسها و فيلمهايي كه باعث اشغال بيشترين حجم حافظه‌اش شده بودند.

يكحجورهايي دست و دلم مي‌لرزيد. مي‌دانستم ديدن هر عكس، ديدن هر تكه كوتاه ِ فيلم دنيايي از لحظات و خاطرات را جلوي ِ رويم رديف خواهد كرد. نمي‌دانم مي‌شود اسمش را ترس گذاشت يا نه. فرقي نمي‌كند؛ هر اسمي كه به نظرت درست‌تر مي‌آيد رويش بگذار...در هر صورت رغبتي به انجام اينكار نداشتم. احساس مي‌كردم تكرار و يادآوري آنهمه خاطره را يكجا و پشت ِ سر هم تاب نخواهم آورد و به هم ميريزم باز.

ديروز اما اينكار را كردم. از شدت بي‌حوصلگي بود، يا بيكاري نمي‌دانم. اما حس كردم زمانش فرا رسيده است. برش داشتم، گرد و خاكش را گرفتم. بيچاره يتيم. يك زماني در آن خانه تنها مونس و همدم من بود و حالا 7 ماه ِ تمام درست زير پاهايم قرار داشت. هر بار كه پشت ِ ميز ِ كامپيوترم كش و قوس مي‌آمدم نوك انگشتانم سرديش را لمس مي‌كرد و بعد سريع خودم را جمع و جور مي‌كردم و به كارم ادامه مي‌دادم. بود...حضورش را ميديدم و حس مي‌كردم اما تمام مدت ناديده‌اش مي‌گرفتم.

روشن كه شد اول رفتم سر وقت ِ عكسها. همه‌شان را با يك لبخند و خيلي عادي نگاه كردم. تنها عكسي كه كمي دلم را لرزاند عكسي بود كه ده‌بالا از احسان، در حال ِ خواب انداخته بودم. دراز كشيده بود روي ِ شكم و كلي منت كشيده بود كه ماساژش بدهم. بعد هم همانطور خوابش برده بود، عميق و معصوم مثل يك بچه كوچك!

بعد فيلمها... اووووف كه چه مصيبتي سر گرفتن هر كدام از اين فيلمها داشتم. با اينحال همه آنها را هم نگاه كردم. حس ِ بد نداشتم، حس ِ تلخ نداشتم. فقط داشتم صحنه‌هاي آشنايي را ميديدم كه در تمامشان به قهقهه مي‌خندم و فيلم بازي ميكنم كه احسان نفهمد جلوي ِ دوربين است. آخرين فيلم اما حالم را خراب مي‌كند. مربوط به صبح ِ آخرين شبي است كه با هم بوديم. شب ِ تاسوعا! روي ِ تخت، احسان موبايل به دست روبروي من نشسته و عكس مي‌گيرد و منهم دوربين به دست فيلم مي‌گيرم. توي سر و كله هم مي‌زنيم و تنها چيزي كه از من پيداست از زانو به پايين برهنه‌ام است كه توي ِ روشنايي اتاق برق ميزند و ميخورد توي ِ دست و شكم احسان.

همين...همه‌شان را بعد از ديدن مي‌ريزم روي ِ فلش كه رايتشان كنم و بروند قاطي ِ بقيه CDهايي كه پر از عكسهاي زمانهاي ِ مختلف زندگيم هستند. بهتر است بگويم برود آنجايي كه سال تا سال هم سراغش را نخواهم گرفت.

 

3- ديروز غروب رفتم سراغ ِ وبلاگ ِ يكي از كساني كه ميشناسمشان. منظورم از ميشناسم اين است كه خارج از اين دنياي مجازي ديده‌امش، با هم بيرون رفته‌ايم، شيطنت كرده‌ايم، شوخي و خنده و مسخره‌بازي. مدتهاي مديد وبلاگش را ميخواندم تا اينكه رفتم جابلقا و به نوعي ترك ِ عادت قديم شد. چند روز ِ پيش اتفاقي به وبلاگش برخوردم. تلخ ِ تلخ نوشته بود. آنهم او كه در تمام نوشته‌هايش نوعي شوخي و شور و هيجان موج مي‌زد. آن روزهايي كه من رفتم جابلقا، تازه عروسي كرده بودند...با دوست پسرش. و مي‌نوشت از تمام اين لحظات. حتي بعد از عروسيش در يك مهماني وبلاگي باز همديگر را ديديم و چقدر شاد بود و چقدر راضي از اينكه زندگي‌ ِ مشتركش را شروع كرده.

وبلاگش را زيرو و رو كردم...طلاق گرفته بود! نميداني چقدر حالم بد شد. يكجوراهايي گسستن از رابطه‌هاي عاطفي تمام وجود آدم را زير و رو مي‌كند. مني كه با طرفم زندگي ِ زير ِ يك سقف نداشتيم تا مدتها درگير خاطرات و لحظه‌هاي با هم بودنمان بودم. و تو فكرش را بكن كه مدت مديدي را عاشقانه با يك نفر بگذراني و بعد ....تمام!

 

4- ديشب....!!!!! نه حوصله ندارم اين يكي را بنويسم. اين يكي كاملا ً مبحث جدايي است. مي‌نويسمش ولي حالا نه!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

به عادت هر روز وارد كه مي‌شوم سلام وبعد هم توي ِ‌اتاق دربسته، تعويض لباس. موهامو باز ميكنم و شونه ميكشم، بعد دستشويي و آبي به سر و صورت.

كنار مامان ميشينم – ليوان چايي به دست – و خودم را مي‌چسبونم بهش، كه امروز كاري كرده كه اساسي شوكه‌ام، گرچه از او بعيد نبود، نه اصلا بعيد نبود..

بعد هم تخت و كتاب به دست، يله و يكوري ميخوانم "همنوايي شبانه اركستر چوبها" يكم خوندن و بعد خواب...يك خواب ِ آروم، از همونها كه چشماتو مي‌بندي و يك دقيقه بعد باز ميكني ولي ميبيني يكساعت گذشته. 

كش و قوس ميام، مثل هميشه اين موقع لرز ميكنم. غروب ِ سرد، البته سرماي ِ كولر و نه هواي بيرون. دوباره ليوان چايي به دست ميشينم روي ِ مبل ِ هميشگي خودم، پاها روي ِ ميز و كتاب به دست.

از چند صفحه اولش كه قبل از خواب خوانده‌ام خيلي سردرنياوردم، خسته هم كه بودم، خواب‌آلود هم، و سردرد را هم مي‌تواني اضافه كني.

 

بعد آشپزخانه و بادمجانهايي كه پوست كنده و نمك‌زده آماده سرخ شدن هستند. مي‌شورمشان و بعد رها مي‌شوند در ماهيتابه لبريز از روغن و صداي جلز و ولزشان مي‌پيچد توي گوشم و توي ِ تمام خانه.

باز هم كتاب دستم است، خوشم مي‌آيد. اصلا عادتم است كه وقتي كتابي را دست مي‌گيرم –بخصوص كه برايم جذابيت هم داشته باشد- ديگر كتاب از دستم نمي‌افتد تا تمام شود. بادمجانها كماكان، خيلي آهسته جلز و ولز مي‌كنند و منهم كتاب را گذاشته‌ام روي ِ ميز آشپزخانه و دست ِ راستم را هم زير چانه‌ام و ميخوانم. خانه ساكت ِ ساكت است، نه صداي تلويزيون، نه موسيقي، نه حرف و نه هيچ صداي ديگري جز صداي سرخ شدن بادمجانها درون تابه روغن...آهان! هر از گاهي هم صداي خش خش ورق خوردن صفحه‌هاي كتاب و يا راه رفتن ِ من روي سراميك‌هاي آشپزخانه.

دلم نسكافه مي‌خواهد، اول كمي شير و مابقي آبجوش، درست به اندازه فنجانم درون شيرجوش روي ِ گاز، بعد نرم و آرام يك قاشق سرپر –همان قاشق هميشگي اينكار- نسكافه كلاسيك درون فنجان، سه قاشق سرخالي شكر و بعد هم محتوي جوش آمده شيرجوش سرريز مي‌شود درون فنجان ِ مجبوبم. باز مينشينم پشت ِ ميز و اينبار دست ِ چپ زير ِ چانه و فنجان ِ نسكافه دست راست. جرعه جرعه و مزه مزه سر مي‌كشم. اووووووووووم

 

فكر كه ميكنم ميبينم چه وابستگي‌هاي ساده و نامعلوم به چيزهاي ِ كوچك و پيش ِ پا افتاده همين زندگي – كه گاهي كوفتي، لعنتي، مزخرف و يا هرچيزي در همين رديف خطابش مي‌كنم-  دارم. چيزهايي كه شايد باعث دلگرمي‌هاي گاه و بيگاهم مي‌شوند، يا انگيزه مي‌دهند – نخند!- ، چيزهايي كه خيلي وقتها، درست لحظه‌اي كه انتظارش را ندارم سرك مي‌كشند و پاورچين پاورچين جلوي ِ چشمم نمايان مي‌شوند؛ و شايد نبينمشان، حسشان مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

ساعت 12:30ست كه برق را خاموش ميكنم و وارد تختم مي‌شوم. خسته خسته‌ام، چند شبي است كه نخوابيده‌ام، اما خوابم نمي‌آيد. با اينحال بايد بخوابم، فردا يك روز ِ كاريست!

ميغلتم به پهلوي چپ و بالشم را بغل ميكنم و بعد پاها را جمع ميكنم داخل شكم، ضعف دارم...خوابم نمي‌برد.

 

-          تو چرا پارسال عروسي ِ برادر من نيامدي؟

-          مگه چندم بود؟

-          11 شهريور!

-          آهان...تهران نبودم!

11 شهریور...فكرم پرمي‌كشد به شهريور سال ِ گذشته. لبخند ميزنم به تمام اتفاقاتي كه در ذهنم مرورشان مي‌كنم. همه چيز چقدر آرام و در عين حال ناگهاني و غير منتظره پيش‌ مي‌آيد.

 

غلت ميزنم و به پشت ميخوابم، ساعدم را مي‌گذارم روي ِ چشمهايم و سعي ميكنم به چيز ديگري فكر كنم.

سفر شمالمان دو ماه پيش بود حدوداً... و حالا خپل خان شمال است و ذهنم كشيده شده است آنجا، و تصور ميكنم كه در چه حال و وضعيتي بايد باشند. حوصله‌ام نمي‌كشد...جذابيتي ندارد.

 

بيشتر خودمان را يادم مي‌آيد، شب ِ آخر كه روي ِ زمين دور هم نشسته‌ايم و بساط مشروب‌خوري به راه است. مشروب كه چه عرض كنم، قوطي‌هاي آبجو را چيده‌ايم وسط...ودكا كه گيرمان نيامد و ويسكي را هم هرچقدر با خپل خان چك و چانه كرديم حاضر نشد بگيرد: "ضرر دارد!"

از آبجو خيلي خوشم نمي‌آيد...با آن 11% الكلش و اين كه بايد يك خروار بخوري تا كمي كله‌ات گرم شود. نگين هم كه اصلا از آب ِ جو خوشش نمي‌آيد. هر يك قلپي كه ميخواهد بخورد دو ساعت ادا و اطوار درمي‌آورد و دماغش را مي‌گيرد و خلاصه فيلمي درآورده، كم كم دارد حالم را به هم مي‌زند، بخصوص كه از بس از اين آبجوي ِ مزخرف خورده‌ام كه احساس مي‌كنم تا خرخره‌ام پرشده و كافيست انگشتم را توي حلقم بكنم تا در درياچه‌اي از آبجو فرو رود.

نگين نهايتاً به زور دو پيك كوچك ميخورد، محمد كه لب نمي‌زند و شيشه دلستر را گذاشته جلويش و گاهي لبي تر مي‌كند و فقط من و خپل خانيم كه تند و تند پيكها را بالا مي‌رويم.

بعد هم برقها را خاموش مي‌كنيم و بساط بزن و برقص راه مي‌اندازيم. خپل‌خان هي ادا و اطوار درمي‌آورد، تيشرتش را مي‌زند بالا و شكم گنده‌اش را بالا و پايين مي‌اندازد. چشم غره و غرغر هم فايده ندارد، چندشم مي‌شود از ديدن شكم و سنه لختش كه آن وسط لق لق مي‌خورد.

بعد هم مي‌آيد و با آن خيسي و چسبناكي عرقي كه كرده ميچسبد به من كه دو تايي برقصيم. عق!

ساعت 2ست كه ميزنيم بيرون تا قدمي بزنيم و برويم لب ِ آب. هي من را مي‌كشد كه دوتايي برويم و تنها باشيم "شايد محمد بخواد مخ نگين رو بزنه و حرفي داشته باشند."

مي‌نشينيم روي ِ سنگهاي لب ِ ساحل، با فاصله از محمد و نگين. دلم ميخواهد بروم دوچرخه سواري، نمي‌آيد. هي چرت و پرت مي‌گويد، هي قربان صدقه مي‌رودهي مي‌چسبد به من و دستهايم را ناز و نوازش مي‌كند...دعوايمان مي‌شود.

او مي‌رود كنار نگين و محمد و من هم ميروم يك جاي ديگر مي‌نشينم...پشتشان به من است. همانطور كه در احوالات ِ خودم غرقم و سيگار مي‌كشم يك پسرك ِ مو بلند با ادا و اطوار جلوي ِ رويم مي‌ايستد و آتش ميخواهد براي روشن كردن ِ سيگار.

تا اين را مي‌بيند سريع بلند مي‌شود و مي‌آيد طرفم، پسرك هم مي‌رود. دستم را مي‌كشد كه برويم و قدم بزنيم و حرف بزنيم. قدم‌زنان ميرويم در يكي از همان خيابانهاي شهرك كه كسي نيست و تاريك است و حتي چراغ ويلاها هم روشن نيست. هنوز حرص دارم از دستش و بي‌حوصله‌ام...نميداني چقدر شوق و ذوق ِ دوچرخه سواري داشتم آن لحظه و كورش كرد.

مثل وحشي‌ها بغلم ميكند و مي‌چسباند به خودش و لب مي‌گيرد. هرچقدر جفتك مي‌اندازم زورم نمي‌رسد. همانطور كه به من چسبيده كمي پايين مي‌رود، زانوهايش خم ميشوند و بعد بيشتر خودش را مي‌چسباند و يكهويي ميكشد بالا و ميزند بين ِ پاهايم. شوكه مي‌شوم...دوباره و سه باره! دستم را مي‌كنم توي دهانش و لبهايش را محكم ميكشم، سرش عقب مي‌رود و نفسي مي‌گيرم. فحش را مي‌كشم به همه هيكلش...ول ميكند و سريع عذرخواهي و بعد نميگذارد كه برگردم و بروم سمت ِ خانه! دوتايي راه مي‌افتيم كه از وسط چمنها- كه نزديكتر است- برويم سمت ِ آپارتمان. دوباره وسط راه ميان ِ تاريكي درختهاي جلوي ِ پاركينگ ِ يك ويلا كه چراغهايش خاموش و ظلمات است خودش را مي‌چسباند به بدنم. سفت و سخت و تند تند بالا و پايين مي‌كند. تهوع گرفته‌ام، دلم ميخواهد همه آبجوهايي كه خورده‌ام توي ِ صورتش بالا بياورم. آخر سر هم تف مي‌كنم توي ِ صورتش و بعد برمي‌گردم و مي‌دوم سمت ِ خانه.

 

حالم بد مي‌شود باز، از يادآوري آن شب، باز هم غلت ميزنم...دمر مي‌خوابم و به عادت هميشه دو تا بالشهايم را بغل ميكنم و بعد صورتم را فرو ميبرم ميان ِ يكيشان و نفس ِ عميق ميكشم...ميرده‌شورم را ببرند كه نميتوانم خاطره خوب تداعي كنم.

 

 

 

پ.ن: لازم به توضیح نیست که تمام این افکار + کلی افکار دیگر مربوط به دیشب است که تا صبح توی تختم وول زدم. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

تمام ِ طول ِ شب، تمام ِ مدتي كه ظاهراً خوابيده‌ام احساس ميكنم كه سرم ميان فشار ِ بي‌امان چيزيست...دستگاهي، وزنه‌اي! هر چيزي كه گردي سرم را در ميان گرفته و فشار مي‌آورد به همه جايش، چه داخل و چه خارج.

ناآرام ِ ناآرامم. خوابهايم هم آشفته و درهم و برهم است. هركسي كه بگويي ميان ِ لحظه‌هاي خوابم مي‌لولد، مي‌رود و مي‌آيد. وسط يك خانه درندشت دو طبقه كه نميدانم كجاست، همه جمع شده‌ايم با لباسهاي سياه. درد دارم، سرم درد مي‌كند و چشمهايم؛ و تمام مدت توي ِ خواب دردش را حس ميكنم،‌ واقعي ِ‌واقعي.

اضظراب هم دارم، دلشوره، دلواپسي. ضربان قلبم را هم حس مي‌كنم كه با شدت به قفسه سينه‌ام مي‌كوبد...نمي‌فهمم واقعاً خوابم يا بيدار.

چشم كه باز مي‌كنم هوا گرگ و ميش است. همين كه چشمهايم باز مي‌شود باز بغضم مي‌تركد. حس مي‌كنم در حال ِ كور شدنم. تمام بدنم درد مي‌كند، نقطه به نقطه.

از جا كه بلند مي‌شوم و روبروي آيينه كه مي‌ايستم از ديدن چهره‌ام و بخصوص چشمهايم وحشت مي‌كنم. پلكهايم به شدت متورم و كبود شده، مويرگهايش برجسته شده و بيرون زده، تنها چيزي كه ميتواني ببيني همين است، پلكهاي پف‌آلود و متورم و دردناك و چشمهايي كه چيزي ازشان پيدا نيست. ريز ِ ريز قد ِ لوبيا!

 

مدام حس ِ گناه دارم. مدام حس ِ‌گناه را به من تزريق مي‌كنند. باعث مي‌شوند عذاب ِ‌وجدان بگيرم، روحم را آشفته و پريشان مي‌كنند...آحر اين چه محبتي است؟

محبتي كه اينهمه منت و توقع بياورد كه اسمش محبت نيست. من مدام بايد تاوان ِ زحماتي كه برايم كشيده‌اند را پس بدهم...مدام سنگينيش را روي ِ شانه‌هايم حس كنم. نروم، نيايم، با كسي حرف نزنم، آنطور كه مي‌خواهم لباس نپوشم، به كسي چپ نگاه نكنم، نگاه چپ ِ كسي را پاسخگو نباشم، حرف نزنم، لالموني بگيرم، از كوچكترين حقوقم محروم باشم، نفس نكشم...چرا؟! هه! دليلش واضح است...گفتن ندارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

با اينكه نسبت به روزهاي قبل كمي ديرتر رسيدم، در اتاق بسته و چراغها هم خاموش! به دنبال كليد كيفم را زير و رو مي‌كنم و بعد با خونسردي و آرامش در را باز مي‌كنم و وارد اتاق مي‌شوم. بيشتر انتظار دارم وقتي در باز مي‌شود ببينمشان كه ايستاده‌اند داخل اتاق و صورتها پر از لبخند و مهربانيست تا اينكه واقعاً هيچكس را نبينم. جلو مي روم و جلوي ِ كيبوردم كيك و شمعهاي روشن و بسته‌هاي كادوپيچ شده را ميبينم . برمي‌گردم سمت ِ اتاق آقاي رئيس و آهسته به داخل سرك مي‌كشم، همه گوشه و كناري خودشان را چپانده‌اند و منتظر عكس‌العمل منند. تولدم مبارك مي‌شود لابد و ماچ و بوسه و بغل و شمع فوت كردن و عكس گرفتن و كادو باز كردن و كلي آرزوهاي خوب....و من عين مزخرف‌ترين آدمهاي روي ِ زمين به جاي لبخند واقعي و از ته قلب، زوركي لبخند را مي‌نشانم روي ِ‌لبهايم و زوركي بغض قلنبه شده ته گلويم را فشار مي‌دهم پايين و الكي سعي ميكنم خودم را غافلگير شده و خوشحال نشان بدهم.

 

 

 

 

 

آب با شدت فراوان سرازير مي‌شود روي ِ موها و شانه‌ها و بعد سر ميخورد و پايين ميرود تا نوك ِ‌انگشتان ِ پا. پوستم زير فشار ِ‌بي‌امان آب و داغي ِ بيش از حدش به سوزش افتاده، با اينحال باز هم عين مجسمه ايستاده‌ام آن زير و با ولع لذت  اين سوزش و فشار را فرو مي‌دهم.

لباس كه مي‌پوشم با صبر و حوصله موهايم را هم خشك مي‌كنم، پشتش را حلقه حلقه ميريزم روي ِ شانه‌هايم –اگرچه به زور تا سر شانه‌هايم مي‌رسد- . بعد سرمه‌دان را برمي‌دارم و ميل‌سرمه بين پلكهايم قرار مي‌گيرد و چشمهايم را مي‌بندم، از اين گوشه چشم، به آن گوشه چشم.

چشم كه باز ميكنم چشمهايم سياه ِ سياه شده، بيشتر از حد معمول...و خمارتر، و هنوز هم همان برق ِ هميشگيش را دارد. همان خيسي و نمناك بودنش را!

بعد رژ لب ِ صورتي رنگ و لبهايم هم رنگي مي‌گيرند...برجسته و پررنگ! و رژ گونه....

دو قدم به عقب برمي‌دارم و خيره مي‌شوم به چهره درون آيينه! پوزخند ميزنم....برق را خاموش ميكنم و مي‌خزم زير لحافم و مچاله مي‌شوم و هق هق امانم را مي‌برد.

 

 

 

 

وقتي كه شب است و چاره چراغي هم نيست

هي بي‌خيال و بي‌خانه

چه از داربست ِ اين دل و دست ِ بي‌بهانه مي‌گويي؟!

 

ويراني ِ دل ِ ترا مفت ِ مزاري

كه از انعكاس آيينه بر سنگش

بالاي آسمان مرا آفتابي نيست..

 

 

O سيد علي صالحي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

دلم نمی‌خواهد حرف بزنم. حوصله ندارم. گه شده‌ام به تمام معنا. این خانه نشستن‌ها و آن عزاداری‌ها و حرف و حدیث‌های پی در پی ریده است به چس مثقال اعصابی هم که من داشته‌ام.

خیر سر عمه مزخرفم چند روز دیگر تولدم است. اصلا نمیدانم مثلا این روز چرا برایم مهم است، برای من که هیچ چیز و هیچ‌کس در این دنیای به این بزرگی برایم اهمیت ندارد.

نمیدانم چرا درست روز تولدم دل‌نازک‌تر از همیشه میشوم، یکجورهایی قاط میزنم!

سردردهایم هم دوباره شروع شده‌اند...نمیدانم آیا رابطه مستقیمی بین سردرهای ِ وحشتناکم و خانه نشستن وجود دارد یا نه، اما همیشه به محضی که مدتی خانه‌نشین می‌شوم سردرهایم برمی‌گردند.

 

اه...صد تا کلمه "نمیدانم" در چند جمله بکار برده‌ام.

 

 

من خودم را دوست دارم، من خودم را دوست دارم، من خودم رادوست دارم، من خودم را دوست دارم،

من خودم را دوست دارم، من خودم را دوست دارم، من خودم را دوست دارم، من خودم را دوست دارم.

 

 

نمیدانم چرا وقتهایی که سیستمم به هم می‌ریزد احساس نیاز شدیدی به حضور شخص ِ دیگری دارم. کسی که کمی آرامم کند، با اینکه میدانم هیچکس به اندازه خودم از پس ِ آرام کردنم برنمی‌آید با اینحال عین احمقها به هر خار و خاشاکی چنگ می‌زنم تا شاید آرام بگیرم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

- تو مگه به من قول ندادي وقتي درست تمام شد خيلي جدي به اين موضوع فكر كني؟

 

منكه يادم نمي‌آيد قولي داده باشم، با اينحال مامان جان ول كن ِ ماجرا نيست. من بايد ازدواج كنم. نه به ضرب و زور...مامان جان راضيست كه من حتي در موردش فكر كنم يا بگذارم دست ِ كم خواستگار!!!! بيايد و بعد هم لابد من سيني چاي دستم بگيرم و جلوي ِ‌آقا داماد خم بشوم تا در حين چايي برداشتن براندازم كند...اوووووف كه چه صحنه نفرت‌انگيزي.

 

يادش رفته احتمالا دفعه پيش چه رفتار ِ به قول خودش خجالت‌آوري داشتم. چند سال ِ پيش كه بدون اجازه و خواسته من خواستگار آمد.

يك پسرك سربه‌زير و محجوب!!!!! تو بگو تمام مدت نيم نگاهي به من كرد؟! نكرد...برعكس من كه نشستم روي ِ مبل و خيره شدم به تمام ِ حركاتش.

نه اينكه فكر كني مثل بچه آدم آمدم و مراسم معمول خواستگاري بجا آورده شدهااااا...بعد از كلي خواهش و التماس كه: زشته،‌و مردم چه كناهي كردن؟ و حالا اين يك دفعه را به خاطر مامان و الخ لباس عوض كردم و مثل يك دختر خانم مودب آمدم و نشستم روي مبل. مادر داماد هم يكي از آن لبخندهاي آبدورغ خياري حواله نگاه بي‌تفاوت و سرد ِ من كرد و منهم انگار كه نديدم و يا دارم به ديوار نگاه مي‌كنم رويم را برگرداندم، بي هيچ عكس‌العملي. و همان شد...ديگر كسي پايش را خانه ما نگذاشت.

تا حالا بهانه‌ام درس بود...حالا كه علناً ميگويم نميخواهم ازدواج كنم، دست ِ‌كم نه به اين زوديها ول كن معامله نيستند.

 

- ميدوني خاله‌ات چي گفت؟ جلوي همه ....................

اوه كه امان از اين خاله‌زنك بازيها.... چون خاله من با مامانم مشكل دارد و اصلا هم كه انگار نه انگار كه پدرش مرده و تازه زير يك خروار خاك خوابيده است و باز هم اصلا انگار نه انگار كه آخر و عاقبت همه‌مان همين است باز هم دست از اين اراجيف‌گويي‌هايش برنميدارد و من ِ بيچاره هم بايد اين وسط گوشت قرباني بشوم.

من خواستگار نداشته‌ام كه تا حالا ازدواج نكرده‌ام...اگر بداني از موقعي كه اين حرف را شنيده‌ام چقدر خنديدم. حتي حالا هم دارم غش و ريسه ميروم. ترشيده شدم...واااااااي! بيچاره شدم،هيچكس من را نميگيرد...پاچه‌ام را چرا...خودم را نه!

 

چقدر ما زنها بايد بدبخت باشيم كه بست بنشينيم گوشه خانه تا يك خريدار بيايد و ما را بپسندد و بعد هم مثل گوسفند سر مهريه و مابقي قضايا چك و چانه كند و ما را بردارد و ببرد براي ارضاي هوسهايش. فرقش هم با همان فاحشه‌هاي خياباني اين است كه كه در ازاي آنها پول پرداخت ميكني، كمتر و يك شب و نهايتاً چند شب داريشان. در ازاي زن قول پرداخت پول را ميدهي و تا ابدالدهر مي‌شوي مالك جسم و روح و تنشان! مالك ِ‌مطلق...خداي ِ عز و جل! زن كه چيزي نميفهمد...ضعيفه است، ناقص‌العقل است، از دنده چپ مرد آفريده شده است...بالاخره يك مرد، يك چماق بايد بالاي ِ سرش باشد تا خورده نشود، تا امنيت داشته باشد، حرمت داشته باشد، اصلا آدم حساب شود.

 

 

پ.ن: بي‌ادبم ديگر....البته بي‌ادب نيستم...كمي خنگولم. ممنون بابت همدردي همه‌تان، از تسليتهايتان، ابراز محبتتان. اميدوارم كه هيچكدامتان غم از دست دادن عزيز را نكشيد...گرچه كه امريست محال!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

هنوز توي ِ مسجديم كه SMSاش ميرسد: سلام! خوبي؟

مربي است... چشمهايم از كاسه بيرون مي‌زند. اينكه چرا بعد از انهمه وقت او ياد ِ من كرده را نمي‌دانم. جواب نميدهم، كار دارم. ده دقيقه بعد دوباره SMS ميزند: سلام، نشناختي؟ من مربي هستم.

نميرسم جواب دهم تا برسيم سر خاك و آنجا جواب ميدهم. ميخواهد زنگ بزند و نميتوانم در آن شرايط صحبت كنم. مي‌ماند براي ِ بعد...ساعتي ديگر.

توي ِ سالن نشسته‌ام، همهمه وحشتناكي كل سالن را فراگرفته است...تصورش را بكن، از بلندگو صداي روضه و نوحه پخش شود و آنهمه آدم هم با صداهايي بلندتر از حد معمول براي اينكه طرف مقابلشان بشنود با يكديگر صحبت ميكنند. نميفهمم واقعاً اينطور مجالس اصلاً براي چه چيزي برگزار مي‌شود...براي پركردن  شكم يك مشت آدم شكم سير؟

 

از سالن بيرون مي‌روم و مي‌ايستم لب پنجره رو به خيابان و حرف مي زنيم. به زحمت مي‌شنوم كه چه مي‌گويد...كمي حرف و كمي شوخي!  مي‌گويد: اتفاقاً احسان و بابايي و پدرام هم تهران هستند. توي ِ دلم خالي ميشود....تكيه ميدهم به لبه پنجره و عادي ميگويم: به سلامتي!

پيشنهاد بيرون رفتن مي‌دهد، دسته جمعي!!! و مي‌گويد كه همراه خودش بابايي را خواهد آورد. انگار وصلم ميكنند به پريز برق...ناخودآگاه با صداي بلند ميگويم: نه..نه! اصلا حرفش را هم نزن! اصلا دوست ندارم كه بابايي را ببينم.

تعجب مي‌كند...مكث مي‌كند، صدايش ضعيف است، انگار كه روي ِ آيفن باشد...مي‌گويد: ولي بابايي كه با تو مشكلي نداره؟

- من مشكل دارم.نميخوام ببينمش! آنقدر كه با بابايي مشكل دارم با احسان ندارم.

....و بحث كشيده مي‌شود به گذشته‌ها، با خودم عهد كرده‌ام كه به‌هيچ وجه وارد اين بحث نشوم، حرف نزنم، گله و شكايت نكنم. چه فايده از اين كار؟ قرار نيست احسان بفهمد كه من هنوز هم گاهي دلم برايش تنگ مي‌شود. قرار نيست بفهمد كه چقدر گاهي تمام وجودم از حس تنفر عميقي انباشته مي‌شود.

نميخواهم بفهمد كه بعد از اين مدت هنوز هم از شنيدن اسمش و يا حتي تنفس بوي ادكلنش حال و احوالم به هم ميريزد.

من با گردن افراشته تركش كرده‌ام...چه لزومي دارد كه بفهمد چقدر لحظه‌هايي بوده كه دلم حضورش، صدايش و دستهايش را خواسته است. برايم بحث غرور بيجا را پيش نكش.درست كه من مغرورم، اما عقيده هم دارم كه براي كسي احساساتم را خرج كنم كه بفهمد.

ميدانم...دوست داشتن بده و بستان ندارد. اما من آدم بي‌وقفه محبت كردن نيستم، يكي مثل اين نرگس! هه! يا چرا مثال غير واقعي ميزنم، يكي مثل مادرم! من نيستم. من چيزي مي‌دهم، در قبالش چيزي مي‌گيرم. نه پاياپاي...اندكي هم كفايت مي‌كند و تا زماني كه آب باريكه‌اي باشد،‌نسيمي برسد ادامه ميدهم.واي به وقتي كه فوران كنم.

 

اصلا چرا اين حرفها را مي‌زنم؟چرا اينهمه مقدمه‌چيني ميكنم؟! اگر تو نميداني خودم ميدانم چه مرضي دارم. مي‌دانم چرا هنوز احسان در صدر خاطراتم است.

منكر اين نيستم كه دوستش داشتم. عاشقش نبودم، دوستش داشتم. كنارش آرامش داشتم،برايم خوب بود و همين كافي بود. اما احساساتم جريحه‌دار شده از اينكه بعد از آن كه پسش زدم دنبالم نيامد، منتم را نكشيد،  موس موس نكرد. درست كه غير ميستقيم اين كار را كرد، درست كه هنوز هم از طريق همين مربي و يا هركس ديگر خبر مي‌گيرد، سراغ مي‌گيرد،تكه‌اي مي‌اندازد (بعيد نيست حتي امشب هم باز چند نفري جمع شده بودند كنار هم و گوشي روي ِ آيفن و باقي ماجرا)..اما اينها جاي اين را نميگيرد كه خودش زنگ ميزد. اگر اينكار را كرده بود مطمئن باش حالا تو از خواندن اينهمه اراجيف راجع به احسان راحت بودي. ذهن ِ منهم خالي بود...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

سلام

سلام

سلام

سلام

سلام

 

توی ِ دلم میگم: عجب پرروئیه‌ها، هرچی هم که بهش محل نمیدیم ول نمی‌کنه.

 

سلام...

 

سایه برمی‌گرده  که یک چیزی بهش بگه و یکهویی بلند میگه: اااا...اینه! برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم، احسان!

 

نه! اشتباه میکنی...این احسان بردار ِ مربیِ...یکی – دو بار دسته جمعی بیرون رفته بودیم. فکر کنم 5-6 سالی از من کوچکتره.

 

وسط اون شلوغی ِ خیابان دست دراز میکنه و با من دست میده، نمیدونم چرا همه انقدر روشن‌فکر شدن. اونهم توی ِ این جابلسای ِ مزخرف.

میگه: اینجا چیکار میکنین؟ مگه ترم تابستونی دارین؟

میگم: نه! آمدم دنبال ِ کارهای فارغ‌التحصیلیم

-: منکه آن آخرین دیدارمون را یادم نمیره...خیلی خاص بود...9 نفری!

پوزخند میزنم...مدام این پا و اون پا میکنم تا شرش را بکنه و بره...ول نمیکنه: کجا میرین، ماشین هست برسونمتون.

من دیگه زیاد حواسم نیست به حرفهاش. حواسم نیست که اصلا چه معنی داره که اینهمه دنبال ما بدوئه و وایسه خود شیرینی کنه...یا چه معنی داره که وقتی دکش کردیم و خداحافظی کردیم پشت سرمون پیاده راه بیافته و بعد هم با ماشین مراقبمون باشه

 

هر دفعه که میرم اونطرفی، اگر توی ِ خیابان آفتابی بشم یکی از این معدود نفراتی که میدونستن من با احسان دوستم جلوی ِ راهم سبز میشن و ته و توی ِ علت رفتنم و کی رفتم و کی برمیگردم را درمیارن.

 

---------

 

آن شب ما چهار نفر بودیم که رفته بودیم جابلسا گردش: من و سایه و نرگس و شقایق. بابایی زنگ زد و گفت که با احسان و مربی و داداش مربی (همین احسان) و داداش ِ خودش (پدرام) بیرونن و دعوت کرد که همه بریم و یک جایی بشینیم. من کاملاً مخالف بودم...از نظر من مسخره بود که وقتی دوست پسر من بغل دست ِ اون دراز ِ بی‌قوار نشسته، اون زنگ بزنه و بشه سخنگوی جمع. چیزی که بارها به احسان گفته بودم، ولی کو گوش َ شنوا!

بچه‌ها اصرار کردند و بابایی هم از آنطرف کلید کرد و راضی شدم. ماشین گرفتیم و رفتیم. طبق معمول اینجور مواقع تنها چیزی که بازارش داغ بود کل‌کل کردن بود. اون 5 نفر یک سمت تخت و ما 4 نفر هم سمت ِ دیگه تخت نشسته بودیم، مثل دو تا لشکر دشمن که روبروی هم صف‌آرایی میکنن. یکی بابایی میگفت، یکی نرگس. (بابایی اوایل به نرگس پیشنهاد دوستی داده بود که اون قبول نکرد!) نمیدونی چه اوضاعی بود...بچه‌بازی. بابایی یک قلیون را گرفته بود دستش و به کسی نمیداد، حرف هم که میزدی خودش را لوس میکرد و میچسوبند به احسان و بعد هم سرش را میگذاشت روی ِ شونه‌اش...بچه‌ها هم هی به من چشم و ابرو میامدند. من آن وسط شده بودم چوب دو سر گهی! از اینور احسان، از آنطرف بچه‌ها.

حسابی شاکی شده بودم و چون قبلش هم راضی نبودم بریم بیشتر حرص میخوردم. آخرش اول به بچه‌های خودمون توپیدم (بلند نه!) و گفتم که جواب ِ دری‌وری‌ها را ندن و از آنطرف هم با احسان دعوا کردم که اجازه میده دوستاش هر لیچاری که میخوان بگن.

همه ساکت شدن. اگر هم کسی حرف میزد، از گروه مقابل صدا درنمیومد. خلاصه تمام شد و موقع رفتن رسید.

یک پرشیا بود و 9 نفر آدم. هیچکدام از آن 5 نفر هم حاضر نبود بره خونه‌اش، مارو هم نمیزاشتن آژانس بگیریم و بریم. در نتیجه قرار شد همه‌مون با هم سوار بشیم و ما را برسونن جابلقا. خودت تصور کن که 9 نفر چطوری توی ِ پرشیا جا میشن. و بعد هم بخوان فاصله دو تا شهر را برن..اونهم آنجا ...9 تا دختر و پسر توی ماشین...دهنمون سرویس بود اگر میگرفتنمون.

نشستیم...احسان مسئولیت چیدمان را به عهده گرفت و مرام گذاشت و سایه را نشوند روی ِ پای ِ من که سبک وزن بود. بعد هم آهنگهای دامبولی دیشو و با اون وضعیت قر هم میدادیم.

 

-----

 

مدام میاد و میشینه اینجا نزدیک ِ من و بوی ِ ادکلنش میخوره به صورتم..میپیچه تو همه وجودم. نمیفهمه این بو برای ِ من چه لحظاتی را تداعی میکنه.

 

پ.ن: این پست بدون تمرکز و سرِ کار، همراه با دلدرد نوشته شده است. انتظار ِ جملات درست و حسابی نداشته باشین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط خودم  |