تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

دست به سينه ايستاده‌ام جلوي ِ در آشپزخانه و تكيه‌ام را داده‌ام به كاشيهاي آبي رنگ تا در برابر سرگيجه بي‌امانم، مانع از سقوطم شوند.

جلوي ِ در آشپزخانه استاده‌ام در حاليكه از خستگي نا ندارم، دستم و كتفم درد ميكند و كمرم ذق ذق(به ضم ذ)...تمام ديروز و امروز را توي ِ همين آشپزخانه محبوب مادربزرگ بوده‌ام...همه كاشيها را شسته‌ام، تمام ظرفها و همه كابينتها...و چند تكه لباس پدربزرگ كه توي ِ ماشين لباسشويي مانده بود، يادگار روزهاي حضورش. تكليف خانه‌اي كه كسي در آن نباشد معلوم است...

جلوي ِ در آشپزخانه با بغض ِ بي‌امان ايستاده‌ام كه جسد كفن‌پيچ شده‌اش را مي‌آورند و مي‌برند آن اتاق و صداي گريه‌ها و هق‌هق‌ها بلند ميشود و اعصاب ِ بهم ريخته‌ام بيشتر ريدمان مي‌شود. جرأت ندارم بروم بالاي ِ سر جسدش...نميدانم چرا فكر ميكنم اينجا رويش را كنار مي‌زنند تا بچه‌هايش براي ِ آخرين بار نگاهش كنند. تجربه ندارم ديگر...چه ميدانم كي و كجا چه كاري ميكنند. من تا بحال پايم را بهشت زهرا هم نگذاشته‌ام...هميشه مامان يكجوري دكم ميكرد، ميداند كه بهم ميريزم، نافرم.

با اينحال مجبور ميشوم و ميروم...حال ِ‌مامان بد است. سوگلي پدر بوده و از همه بيشتر گريه و زاري ميكند. بلندش ميكنم، آب ميدهم، آبي ميزنم به سر و صورتش و اشكهايم هم چك و چك پايين مي‌آيند و گاهي قطره‌اي وارد دهانم مي‌شود و شوريش پخش مي‌شود ميان دهانم!

 

توي ِ قبر كه ميگذارند و صدا كه ميزنند جلو ميروم. موهاي ِ سفيدش كوتاه ِ كوتاه شده و رنگش هم مثل گچ. تازه ميفهمم رنگ ِ مثل ميت دقيقا يعني چه. دوباره اشكهايم از پشت ِ عينك آفتابي سرازير ميشود و يكراست ميرود توي دهانم. مردك بالاي قبر درست روبروي من ايستاده و عربي بلغور ميكند و من اصلا حواسم نيست كه حتي يك كلمه‌اش را بفهمم. فقط خيره شده‌ام به درون قبر و زل زده‌ام به نيم‌رخ سمت ِ چپش كه پيداست و مردي كه مدام تكان تكانش ميدهد انگار كه بخواهي كسي را از خواب بيدار كني. همه‌اش منتظرم كه يكهو چشمهايش را باز كند و لبخند محو صورتش را تكميل كند...جز دوپاره استخوان چيز ديگري نيست...آن همه ابهت و عظمت؟! كشك...دود!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

- آرمي! بلند شو، بايد بريم...!

صداي باباست. از جا مي‌پرم، بعني بهتره بگم از خواب ِ‌هفتم يكراست سرازير مي‌شوم به دنياي واقعي. (راستي از كجا معلوم دنيايي كه الآن درون آن هستيم، چيزي كه بهش ميگيم دنياي واقعي، واقعاً واقعي باشه؟)

از وجود دو كلمه بايد و ...(همونجايي كه بايد بريم) ميفهمم ماجرا از چه قراره ولي مثل هر آدم ديگه‌اي واكنشم اينه كه نميخوام باور كنم. همونطور گيج و منگ از زير همان لحاف آبي رنگ بيرون مي‌پرم و پابرهنه مي‌دوم وسط آشپزخانه. مامان پشت به من سر جاي ِ هميشگيش نشسته و گريه ميكنه، بابا داره چايي ميريزه. باز هم خودم را ميزنم به خنگي و مي‌پرسم: چي شده؟...چيزي شده؟

كسي جوابم را نميده، نه مامان و نه بابا...حتي نيم نگاهي هم به سمت ِ من ِ گيج و متحير و مستاصل نميندازن.

 

تموم شد... پرونده يك زندگي ِ ديگر هم پيچيده شد و تمام! به كجاي ِ اين دنيا و آدمهاش برميخوره كه توي ِ اين چند سال تنهايي چي كشيد و چي حس كرد؟ كه چقدر ضجه و التماس كرد كه تنهاش نگذارن و گذاشتن و لج و لجبازي كردن تا حالا كه تمام شد و رفت و راحت شد. البته نميدونم واقعاً راحت شد يا نه، اما از اين دنيا، از دست ِ همه ما...همه‌شان راحت شد.

 

پدربزرگم رفت...دوستش داشتم. كودك كه بوديم برايمان قصه ميگفت، كنارش دراز ميكشيديم و با دستهاي زبر و كاركرده‌اش پشتمان را ميخاراند و بعد هم قلقلكي گاهي و غش غش خنده‌...بزرگتر هم كه شديم برايمان حرفها و خاطرات زيادي داشت،‌از عروسيش گرفته تا سربازي و همين زندگي‌ها و روزمرگي‌ها.

مادر بزرگم كه فوت كرد، درست 5 سال پيش، فرو ريخت. همان موقع همه درونش خالي شد. مينشست و دستهايش را به چشمهايش مي‌گرفت و با خودش و ارواح و اشباح خياليش حرف ميزد. داغون شد...

 

حرف براي ِ گرفتن زياد است، اما چه فايده. او رفته...نيست. جاي ِ‌خالي مادربزرگم هنوز و هنوز در آن خانه قديمي، كنار سماور يا توي ِ آشپزخانه توي ذوق ميزند و حالا...پدربزرگم هم رفت. يك خانه خالي و سوت و كور و بي‌روح...

پووووووووووف....دلم گرفته!

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

نوشتن يادم رفته، از همان روزي كه توي ِ چت آن پيشنهاد را دادي و به اندازه‌اي كمتر از يك روز ذهنم را درگيرش كردي. حالا ديگر انگار نوشتن بلد نيستم.

هوووم...شايد هم ديگر دوستش ندارم و يا حس ميكنم كه ديگر قدرتش را ندارم...هرچه هست باعث مي‌شود هي بنويسم و پاك كنم...بنويسم و پاك كنم و آخر سر هم قيد نوشتن را بزنم و ولو شوم روي لحاف آبي رنگ و نرمم و كتاب بدست بگيرم و يله بدهم و بخوانم.

 

چه فرقي ميكند چطور؟! ، مهم اين است كه مي‌گذرد.

 

راستش را بگويم، از اينهمه اين شاخ و آن شاخ پريدن خسته شده‌ام. حوصله شروع كردن يك رابطه جديد را ندارم...و بدبختانه كمتر كسي هم در تمام اين سالها توانسته روحم را ارضا كند و خودم را پابند.  شايد دليلش هم همينست كه مدام آدمهاي مختلف مي‌آيند و مي‌روند و ماندگار نمي‌شوند. يا همزمان چند آدم در زندگيم پيدايشان مي‌شود، هركدام براي چيزي...

قبول دارم كه آدمها نقص زياد دارند، خودم كه از همه پر ايرادترم، اما نمي‌توانم كسي را پيدا كنم كه قسمت عمده روحم را ارضا كند...هميشه يك بعد وجودم آنهم نه به ارضاي كامل كه اندكي اغنا مي‌شود و بعد خودم ميان ِ بقيه بعدها دست و پا ميزنم و آخر سر يا ناگهان سر و كله چند نفر در زندگيم پيدا مي‌شود كه در پايان كار به كات كردن با همه‌شان مي‌رسد و يا اينكه ترجيح ميدهم هيچكس نباشد...دست ِ‌كم اينطورري خيالم راحت‌تر است.

 

ميداني...ميخواستم از ديروز برايت بنويسم...براي ِ‌تو و براي ِ خودم! اما چسبيده گوشه ذهنم و جاخوش كرده و بيرون نمي‌آيد.

خوب تقصير من نيست كه فقط ميتوانم حس ِ غم و اندوهم را بيرون بريزم و نميتوانم برايت بگويم كه چقدر ديروز روز ِ خوبي و بود و چقدر تمام بعد از ظهر را خنديدم و لذت بردم.

يا نميتوانم برايت بگويم كه امروز آن گوشه دنج كافه فرانسه با سيگار و كاپوچينو و كيك شكلاتي چه خلوت خوبي داشتم و غرق ِ غرق بودم.

يا حتي نميتوانم برايت از پسرك بگويم...هووووم...اين يكي را شايد كمي مي‌ترسم. ترس نيست!!!! نه، ترس است و هيچ چيز ديگري به جز ترس نميتواند باشد. من از ملامت شدن مي‌ترسم، از اينكه تو اين مطلب را بخواني و سري به علامت تأسف برايم تكان بدهي و يا حتي فكر كني در موردم اشتباه كرده‌اي مي‌ترسم. نه اينكه مهم باشدها...چه اهميتي مي‌تواند داشته باشد كه تو از من خوشت بيايد يا نه، همه‌مان مجازي هستيم، پنهان پشت يك اسم و قالب و شكلكهاي مختلف ياهو!  اما بدم نمي‌آيد كه تو فكر كني كه من چقدر دختر خوب و سر به زيري هستم. سر به زير كه نه، دست ِ‌كم فكر نكي كه هرجايي هستم.

البته هميشه اين حس را ندارم...چند وقتي است كه دچار خودسانسوري شده‌ام، كه انگار ميخواهم نشان دهم محض رضاي خدا موش مي‌گيرم و مي‌ترسم كه كسي بفهمد از اين بازي موش و گربه لذت مي‌برم و بقيه چيزها ظاهر قضيه است.

 

سخت نگير...

چشم! سعي ميكنم...

 

ديروز ميان بازوهاي ستبر و عضلاني پسرك، زير بوسه‌هاي تند و تيزش خوش بودم. وقتي كشتي مي‌گرفتيم، يا وقتي من را بالاي ِ سرش دور اتاق مي‌چرخاند، يا آنوقت كه لم داده بودم رويِ مبل و جلويم مي‌رقصيد از ايراني و عربي و تكنو بگير تا رقص كردي از ته دل خنديدم...خيلي وقت بود كه اينطور با صداي بلند آنهم براي مدت طولاني قهقهه نزده بودم.

 

ديروز روز خوبي بود، چه اهميتي دارد كه امروز احساس كردم كاش يكنفر بود كه دوستش داشتم، يك نفر كه اين حس ِ خلأ و تنهايي درونم را بگيرد و به جاي ِ خنده‌هاي بلند و موقتي، لبخند و آرامش طولاني مدت برايم بياورد...

 

خيلي رومانتيك شد؟ به درك... دروغ كه نميخواهم بگويم. مدتهاست كه تنها چيزي كه دلم ميخواهد داشته باشم آرامش است....كه ندارم و كماكان سردرگم و سرگردانم...مثل يك روح ِ پريشان!

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

پريود شدن من از همان اول با مشقت شروع شد، بعد از كلي دكتر رفتن و قرص خوردن. اينهم از حساسيتهاي بيش از حد مامان جان بود كه وقتي من اول دبيرستان بودم و پريود نشده بودم مدام فكر مي‌كرد كه من حتما مشكلي دارم. دكتر زنان و غدد و هر دو گفتند كه موردي ندارم و بااينحال و چون مامان جان زيادي عجله داشتند با يكسري قرص پريود شدن من را جلو انداختند.

اولين بار را خوب به ياد دارم. تابستان بود و شهريور ماه...بيدار كه شدم درد داشتم اما خوب هم گيج و خواب‌آلود بودم و هم انتظارش را نداشتم. درد هم آنقدر شديد نبود كه خل شوم. كسي خانه نبود، مامان رفته بود خريد و ايليا هم يادم نيست كه چرا خانه نبود. دامن سفيد رنگي پوشيده بودم (جزو معدود دفعاتي كه دامن پوشيدم) و همانطور خواب‌آلود رفتم دستشويي. احساسي كه از ديدن لباس خونيم پيدا كردم مانند كسي بود كه با پتك محكم توي ِ سرش كوبيده باشند، بخصوص كه پشت دامنم هم قرمز شده بود. همينقدر كه فهميدم پريود شده‌ام قاط زدم. ريده شد به اعصابم و بعد از لباس عوض كردن با عزا و ماتم نشستم تا مامان جان بيايد. وقتي گفتم كه پريود شده‌ام كلي خوشحال شد و من هم عصباني كه اين كوفتي چه چيز خوشحال كننده‌اي در درون خودش دارد. از همان روز تا حال كه هنوز هم پريودهايم نامنظم و پدر درآر است اين حالت را حفظ كرده‌ام كه وقتي ميفهمم پريود شده‌ام ديوانه ميشوم. يعني درد دارم‌ها، شديد هم، اما هنوز نميدانم كه خونريزي‌هايم شروع شده است، درست وقتي دستشويي مي‌روم و ميفهمم كل سيستم عصبيم به هم مي‌ريزد و رسماً ديوانه ميشوم.

 

خوب...حالا تصور كن كه روز اول پريود آرميتاست. روز اول كه هيچ، ساعتهاي اولش است و قرار است با احسان بيرون برود.

بعد از ظهر بود، نزديك غروب كه آمد دنبالم. هنوز دردم شديد نشده بود و با اينحال ميدانستم كه تا چند ساعت ديگر درد امانم را خواهد بريد. وقتي رسيديم جابلسا به بهانه سردرد فرستادمش داروخانه تا برايم مسكن بگيرد و بعد رفتيم قرارگاه. آغوشش مثل هميشه برايم گرم و نرم و دلنشين بود. سگ نبودم، آرام بودم و مچاله شده بودم ميان بازوهايش.

بابايي زنگ زد و طبق معمول كه مزاحم هميشگي ما بود مجبورمان كرد كه شام برويم بيرون و قلياني هم بكشيم. احسان آن روز براي ِ‌اولين بار پريود شدن من را فهميد...كلي مهربان‌تر شده بود، كلي نرمتر و انعطاف‌پذيرتر. وقتي نشسته بوديم و بعد از شام قليان ميكشيديم و من از شدت درد بيچاره شده بودم به جاي سكوت هميشگيش در برابر كل كل هاي من و بابايي كه آنشب كاملاً يكطرفه شده بود و فقط بابايي حرف ميزد و من خيره و با اخمي كه نصفش عصبانيت بود و نصف ديگرش به خاطر درد نگاهش ميكردم از من طرفداري كرد و بابايي را وادار به سكوت كرد.

در همين حين احسان دستش را دراز كرد كه شلنگ قليان را كه دورش پيچيده بود رد كند كه دستش خورد به شيشه نوشابه‌ پر كه روي ِ ميز و درست جلوي من بود و نوشابه هم افتاد و همه محتوياتش خالي شد روي ِ‌ميز و با سرعت و قبل از اينكه من عكس‌العمل نشان بدهم ريخت درست بين پاهاي من...يعني درست وسط خشتكم.

اوووووف.... خيس ِ خيس شده بودم. خيس و چسبناك و فقط بايد دختر باشي تا بفهمي كه درست وسط خونريزي شديد ، خيسي، آنهم با نوشابه چقدر وحشتناك است.

بابايي شروع كرد به خنده و منهم كه افسار پاره كرده بودم و آن خيسي چسبناك دردم را هم بيشتر كرده بود به جاي ِ احسان پاچه بابايي را گرفتم. بيچاره احسان دستپاچه شده بود و نميدانست با گندي كه زده بايد چكار كند....منهم بيشتر از اين مي‌ترسيدم كه پس بدهم و همه جا را گند بزنم، مخصوصا صندلي‌هاي يكدست سفيد ماشن ِ‌احسان را.

 

نترس....بخير گذشت. توي ِ‌جاده هم آرام شدم، آرامم کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

تا آنجا كه يادم مي‌آيد آدم حسودي نبوده‌ام. نه اينكه هيچوقت به كسي يا چيزي حسادت نكرده‌ام اما چيزهايي بوده‌اند كه انقدر كم اهميت و لحظه‌اي بوده‌اند كه در خاطرم نمانده‌اند. هيچوقت به خاطر حسادت سعي نكرده‌ام كه به كسي ضربه بزنم يا عقده‌هايم را جوري خالي كنم، گرچه كه آتش حسادت ديگران زياد گريبانگيرم شده است.

در روابطم با پسرها هم همينطور... حس ِ‌حسادت و غيرت احمقانه‌اي در وجودم نداشته‌ام...نميگويم هيچوقت چون در آخرين رابطه دوستيم اين حس را داشتم و در خنده‌دارترين حالت ممكن.

البته حالا وقتي فكر ميكنم خنده‌ام ميگيرد، آن روزها حسود بودم و زودرنج و شكننده. نه نسبت به همه اطرافيان ِ احسان كه چند نفري بيشتر نبودند، فقط نسبت به سوگلي. هااااه...احمقانه است كه به يك اسب حسادت كني نه؟ يا از حضورش در زندگي دوست پسرت حرص بخوري و لجت در بيايد؟

خنده‌دار، مسخره، احمقانه و غيرمنطقي؛ احساسي بود كه داشتم. البته اوائل نه، اوائل از چموش بودن و جفتك اندازيهايش خوشم مي‌آمد، از اينكه رام ِ رام نبود و مثل يك الاغ سواري نميداد لذت مي‌بردم...نميدانم چه شد.

قشنگ يادم هست، سر ظهر بود كه احسان زنگ زد و گفت حاضر شوم و بروم جابلسا تا بيايد دنبالم و برويم باشگاه و كمي سوار شوم. وقتي دنبالم آمد يك تيشرت مشكي چسبان و شلوار سواركاري پايش بود و به شدت خواستني و جذاب شده بود. رفتيم باشگاه و من بيرون  اصطبل ايستاده بودم و دستهايم را گذاشته بودم لبه در و چانه‌ام را هم رويش و احسان را نگاه ميكردم كه با آن قد و قواره ريزه چطور دور و بر سوگلي بلندبالا و چموش مي‌چرخد و حرف ميزند و قشو ميكشد. همانجا آتش حسادت به وجودم ريخت. نميتوانم برايت حسم را خوب توصيف كنم اما يكهو از سوگلي بدم آمد، يك حس ِ تلخ و آزاردهنده. عجيب دلم ميخواست به جاي اينكه او را ناز و نوازش كند من را ميان ِ بازوهايش بگيرد و ببوسد، نه اينكه از ترس آشناها و بقيه افراد باشگاه كلي هم فاصله بگيرد و نقش ِ مربي و يك غريبه را برايم بازي كند.

سوارش هم كه شدم يك حس عدم‌اطميناني به سوگلي داشتم. نميدانم يكجور ترس مبهم و همان حسي كه انگار رقيب ِمن است نه يك حيوان بي‌زبان براي ِ سواركاري...حتي اعتراف ميكنم كه وقتي از روی اسب افتادم و احسان آنطور با نگراني دويد سمتم و پشتم را ماليد و بعد هم يكي – دو تا شلاق به سوگلي زد و سوارش شد و حسابي حالش را جا آورد به طرز بيمارگونه‌اي لذت بردم. گرچه كه آن شب از بدترين شبهاي ِ دوستيمان بود-البته براي من- ....بماند!

 

امروز باز هم همان حس دردآلود حسادت به جانم ريخت وقتي گفتي آنطرف خط چه كسي است و چه حرفهايي ميزنيد. تو خوب ميداني كه در زندگي ِ‌من هميشه برايم يك دوست بوده‌اي، ديد ديگري نداشته‌ام. دوستت داشته‌ام اما نه چيزي كه ديگران عشق مينامندش، دوستت داشته‌ام چون دوستم بودي، يك دوستي معمولي و يك دوست ِ‌خاص.

اما باور كن يكهو انگار ديوانه شدم...خيلي از حرفهايي كه زده و لحظه‌هايي كه گذرانده بوديم يادم آمد. يادم آمد تو تنها و تنها كسي هستي كه از بسياري از چيزهاي درون ِ من، از جزئيات ِ بسياري از كارهاي من باخبري...چرايش را خودم هم نميدانم.

بعد دردم آمد، ناراحت شدم، خودم را دعوا كردم كه چرا به تو اطمينان كرده‌ام، چرا حرفهايم را به تو گفته‌ام، چرا تو را دوستم ناميده‌ام و هزار چراي ديگر... ميخواهي بخند، ميخواهي پوزخند بزن، شانه‌اي بالا بينداز... اماحسوديم شد از اينكه فقط با من حرف نميزدي و بچه شدم.

 

بدمرضي است....ميدانم. اما پيش مي‌آيد گاهي، مخصوصا وقتي كه خيلي هم نرمال نباشي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط خودم  |