دست به سينه ايستادهام جلوي ِ در آشپزخانه و تكيهام را دادهام به كاشيهاي آبي رنگ تا در برابر سرگيجه بيامانم، مانع از سقوطم شوند.
جلوي ِ در آشپزخانه استادهام در حاليكه از خستگي نا ندارم، دستم و كتفم درد ميكند و كمرم ذق ذق(به ضم ذ)...تمام ديروز و امروز را توي ِ همين آشپزخانه محبوب مادربزرگ بودهام...همه كاشيها را شستهام، تمام ظرفها و همه كابينتها...و چند تكه لباس پدربزرگ كه توي ِ ماشين لباسشويي مانده بود، يادگار روزهاي حضورش. تكليف خانهاي كه كسي در آن نباشد معلوم است...
جلوي ِ در آشپزخانه با بغض ِ بيامان ايستادهام كه جسد كفنپيچ شدهاش را ميآورند و ميبرند آن اتاق و صداي گريهها و هقهقها بلند ميشود و اعصاب ِ بهم ريختهام بيشتر ريدمان ميشود. جرأت ندارم بروم بالاي ِ سر جسدش...نميدانم چرا فكر ميكنم اينجا رويش را كنار ميزنند تا بچههايش براي ِ آخرين بار نگاهش كنند. تجربه ندارم ديگر...چه ميدانم كي و كجا چه كاري ميكنند. من تا بحال پايم را بهشت زهرا هم نگذاشتهام...هميشه مامان يكجوري دكم ميكرد، ميداند كه بهم ميريزم، نافرم.
با اينحال مجبور ميشوم و ميروم...حال ِمامان بد است. سوگلي پدر بوده و از همه بيشتر گريه و زاري ميكند. بلندش ميكنم، آب ميدهم، آبي ميزنم به سر و صورتش و اشكهايم هم چك و چك پايين ميآيند و گاهي قطرهاي وارد دهانم ميشود و شوريش پخش ميشود ميان دهانم!
توي ِ قبر كه ميگذارند و صدا كه ميزنند جلو ميروم. موهاي ِ سفيدش كوتاه ِ كوتاه شده و رنگش هم مثل گچ. تازه ميفهمم رنگ ِ مثل ميت دقيقا يعني چه. دوباره اشكهايم از پشت ِ عينك آفتابي سرازير ميشود و يكراست ميرود توي دهانم. مردك بالاي قبر درست روبروي من ايستاده و عربي بلغور ميكند و من اصلا حواسم نيست كه حتي يك كلمهاش را بفهمم. فقط خيره شدهام به درون قبر و زل زدهام به نيمرخ سمت ِ چپش كه پيداست و مردي كه مدام تكان تكانش ميدهد انگار كه بخواهي كسي را از خواب بيدار كني. همهاش منتظرم كه يكهو چشمهايش را باز كند و لبخند محو صورتش را تكميل كند...جز دوپاره استخوان چيز ديگري نيست...آن همه ابهت و عظمت؟! كشك...دود!
