وارد اتاق آقای ِ رئیس که میشوم بو با شدت به همه وجودم رسوخ میکند. سرم گیج میرود، چشمانم سیاهی. میایستم...چند لحظهای و مات و مبهوتم. در عرض همین چند لحظه کوتاه صدها تصویر با سرعت از جلوی چشمم رد میشود.
کارم را انجام میدهم، بدون حواس و بعد بیرون میآیم. از حسهای مختلفی انباشته شدهام...
روی صندلیهای خاک گرفته وسط آشپزخانه مملو از گرد و غبار روبروی هم نشستهایم، شاممان را خوردهایم و گپ میزنیم. کتاب "من، تو، ما، خدا" را به دستم میدهد تا بخوانم. شروع که میکنم سرش را روی میز، روی دستهایش میگذارد و گوش میسپارد. صورت و موهایش درست جلوی دستم است. وسوسه میشوم...نیمی از حواسم به خطوط کتاب است و نیمی دیگر به موها و صورت جلوی دستم. مدتی که میگذرد کمی سرش را جابجا میکند و صورتش را روی ِ دستهایش میکشد و باز آرام میگیرد. دستهایم حرکت ریزی را آغاز میکنند، ذره ذره جلو میروند و بعد فرو میروند میان ِ موهایش. از آنجا روی صورت، با یک انگشت پیشانی و گونه و چانه را لمس میکنم و نوازش میکنم و بعد روی پلکهای بستهاش دستم را میکشم و باز برمیگردم میان ِ موهایش. نفسهایش کم کم عمیق میشوند و من موقع خواندن تپق میزنم.
کتاب آنقدرها طولانی نیست، تمام میشود و نفسی به راحتی میکشم. دستم را از میان ِ موهایش بیرون میکشم و زل میزنم و خیره نگاهش میکنم. چشمهایش همانطور بسته است و نه حرکتی میکند و نه حرفی میزند. کمی که میگذرد سرم را جلو میبرم، نرم و آرام و بعد لبهایم با فاصله اندکی از گوشش قرار میگیرد و زمزمه میکنم: خوابیدی؟
تکان میخورد، سرش را بلند میکند و نگاهمان گره میخورد. عقب میکشم، بلند میشود و لیوانی آب و بعد میآید و کنارم مینشیند. قلبم ناآرام است، بیقرارم.
دستهایم میان دستهایش است، کمی من را به جلو میکشد، کمی خودش جلو میآید و بعد آرام و نرم لبهایش روی ِ پیشانیم ثابت میشود. لذتی غریب به جانم سرازیر میشود. بوسههای کوچک از همان پیشانی شروع میشود و بعد گونه و چانه و وقتی به لبهایم نزدیک میشوذ سرم را عقب میکشم.
سرش زیر گلویم است، هیچ تماسی نیست و فقط با فاصله اندکی سرش را حرکت میدهد و نفسهای ِ داغش زیر ِ گلویم میخورد. دیوانهام کرده، ادامه میدهد، با همان فاصله و صدای نفسها... دستها و پاهایم سست شدهاند، نفسهایم به شماره افتادهاند، داغ ِ داغ.
