تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

وارد اتاق آقای ِ رئیس که میشوم بو با شدت به همه وجودم رسوخ میکند. سرم گیج می‌رود، چشمانم سیاهی. می‌ایستم...چند لحظه‌ای و مات و مبهوتم. در عرض همین چند لحظه کوتاه صدها تصویر با سرعت از جلوی چشمم رد میشود.

کارم را انجام میدهم، بدون حواس و بعد بیرون می‌آیم. از حسهای مختلفی انباشته شده‌ام...

 

روی صندلیهای خاک گرفته وسط آشپزخانه مملو از گرد و غبار روبروی هم نشسته‌ایم، شاممان را خورده‌ایم و گپ میزنیم. کتاب "من، تو، ما، خدا" را به دستم می‌دهد تا بخوانم. شروع که میکنم سرش را روی میز، روی دستهایش می‌گذارد و گوش می‌سپارد. صورت و موهایش درست جلوی دستم است. وسوسه میشوم...نیمی از حواسم به خطوط کتاب است و نیمی دیگر به موها و صورت جلوی دستم. مدتی که میگذرد کمی سرش را جابجا میکند و صورتش را روی ِ دستهایش میکشد و باز آرام می‌گیرد. دستهایم حرکت ریزی را آغاز میکنند، ذره ذره جلو میروند و بعد فرو میروند میان ِ موهایش. از آنجا روی صورت، با یک انگشت پیشانی و گونه و چانه را لمس میکنم و نوازش میکنم و بعد روی پلکهای بسته‌اش دستم را میکشم و باز برمی‌گردم میان ِ موهایش. نفسهایش کم کم عمیق میشوند و من موقع خواندن تپق میزنم.

کتاب آنقدرها طولانی نیست، تمام میشود و نفسی به راحتی میکشم. دستم را از میان ِ موهایش بیرون میکشم و زل میزنم و خیره نگاهش میکنم. چشمهایش همانطور بسته است و نه حرکتی میکند و نه حرفی میزند. کمی که میگذرد سرم را جلو می‌برم، نرم و آرام و بعد لبهایم با فاصله اندکی از گوشش قرار میگیرد و زمزمه میکنم: خوابیدی؟

تکان میخورد، سرش را بلند میکند و نگاهمان گره میخورد. عقب میکشم، بلند میشود و لیوانی آب و بعد می‌آید و کنارم می‌نشیند. قلبم ناآرام است، بی‌قرارم.

 

دستهایم میان دستهایش است، کمی من را به جلو می‌کشد، کمی خودش جلو می‌آید و بعد آرام و نرم لبهایش روی ِ پیشانیم ثابت می‌شود. لذتی غریب به جانم سرازیر می‌شود. بوسه‌های کوچک از همان پیشانی شروع می‌شود و بعد گونه و چانه و وقتی به لبهایم نزدیک می‌شوذ سرم را عقب می‌کشم.

 

سرش زیر گلویم است، هیچ تماسی نیست و فقط با فاصله اندکی سرش را حرکت میدهد و نفسهای ِ داغش زیر ِ گلویم میخورد. دیوانه‌ام کرده، ادامه میدهد، با همان فاصله و صدای نفسها... دستها و پاهایم سست شده‌اند، نفسهایم به شماره افتاده‌اند، داغ ِ داغ.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

1- خدا ضدحال‌زن خوبی ِ! نه به معنی مطلقا منفیش، چه ضدحال مثبت و توپ، چه ضد حال منفی...از همونها که همه‌مون با تعریف ضدحال میشناسیم.

یک وقتهایی که خیلی ناراحتی، مطمئنی که مشکلت آنطور که تو میخوای حل نمیشه و باید راههای ِ دیگه‌ای را امتحان کنی، درست همان موقع است که همچین بی‌سر و صدا و بی‌دردسر میزاره تو کاسه‌ات که شوکه میشی.

یا وقتهایی که زیادی شنگولی، همون وقتها که الکی خوشی، به نظرت دنیا بر وفق ِ مراده، خودت هم بر خر آقا مراد سوار شدی و خر ِ هم از آن خرهای ِ استثنایی هست که حسابی می‌تازه و تند میره، همچین میکوبدت زمین که گاهی وقتها حس میکنی تا آخر عمر دیگه نمی‌تونی از جات بلند شی – که اینهم اشتباهه!-

 

2- ترم پیش هوسبازی دو تا استاد باعث شد که من درس آمارم را بیافتم. میتونی باور کنی که این ترم هم دقیقاً به همون دلیل از این درس افتادم؟

نمره‌ام را توی ِ سایت زده بود 7. چندباری زنگ زدم به موبایلش و جواب نداد. زنگ زدم به خپل‌خان و اونهم گفت که با رئیس آموزش جابلسا دوسته و تماس میگیره ببینه میتونه برام نمره بگیره یا نه! آقای رئیس آموزش هم زنگ میزنه به استاد مربوطه و استاد هم یکجورایی می‌پیچونتش. بعد از ظهر همان روز خودم بهش رنگ زدم و گوشی را برداشت. کلی باهام دعوا کرد که چرا درس نخوندم تا نمره پاسی بیارم –که من خونده بودم و برگه را هم خوب داده بودم- و در جواب اینکه گفتم به مدرک برای ِ محل کارم نیاز دارم گفت: شنیدم وضع مالیتون خیلی خوبه و احتیاجی به پولی که از سر ِ کار می‌گیری نداری. چیز خاصی نگفتم و فقط بهش گفتم: استاد مطمئنید که نمره برگه من 7 شده و من میافتم؟ جوابی نداد و گفت دو روز دیگه برو سایت را ببین، اگر دلم خواست پاست میکنم وگرنه که هیچی و قطع کرد. کلی اعصابم ریخته بود بهم که الکی الکی دوباره باید این درس را بگیرم و کلی هم هزینه کنم. 5 دقیقه بعد بهم زنگ زد و گفت: پروژه دادی؟ گفتم آره و گفت که پاست میکنم.

امروز خپل خان زنگ زد بهم و گفت که رئیس آموزش را دیده و اون بهش گفته که استاد محترم را چند روز پیش توی ِ دانشگاه دیده و سوال کرده از وضعیت من! استاد هم بهش گفته که ایندختره خودش نمره پاسی آورده بوده ولی من به خاطر یکسری جریان ترم پیش انداختمش و این ترم هم میخواستم بندازمش و اگر شما سفارشش را نکرده بودید حتما مینداختمش.(چقدر بنداز بنداز شد)

شما جای من بودید چه حالی میشدین؟

 

پ.ن: بند یک و دو به هم ربطی ندارن. دیروز شوکه شدم...اونم شوک خوشحالی!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- دخترك هنوز تنها نشسته كه مي‌بيندش كه وارد مي‌شود و مستقيم مي‌رود سمت ِ گيشه و بعد هم ميان شلوغي و جمعيت سالن جايي مي‌نشيند كه دخترك نمي‌بيندش.

نگاهشان درست لحظه‌اي گره ميخورد كه همراه دخترك كنارش نشسته و با خنده دارد موضوعي را تعريف ميكند. هر دو به هم خيره مي‌شوند و اين دخترك است كه نگاهش را مي‌دزدد و همراهش را نگاه ميكند.

 

2- باز هم نشسته‌ام رديف اول، همان سمت ِ هميشگي و اينبار كنار ِ شيشه. كسي روي ِ صندلي بغلي نيست. لم داده‌ام و تاركي و جاده روبرو را نگاه مي‌كنم. حالم سر ِ جايش است، فقط كمي خسته‌ام. آهنگ را عوض ميكند –راننده را ميگويم- و ..... اتفاقي نمي‌افتد، فقط ناگهان حس ميكنم از درون دل و روده و سينه‌ام تكه بزرگي كنده مي‌شود و با سرعت بالا مي‌آيد. بالا آمدنش را و كنده شدنش را با شدت زيادي حس مي‌كنم و بعد با همان شدت و سرعت بيرون مي‌ريزد. گونه‌هايم خيس ِ‌خيسند.

 

3-  شلوارم را تا زده‌ام تا نزديك زانو و ايستاده‌ام روي ماسه‌هاي خيس و نرم...موجها جلو مي‌آيند و گاهي فقط اندكي و گاهي تمام پايم را تسخير مي‌كنند. هربار كه شدت موجها زياد است كمي زير پايم خالي مي‌شود، ذره‌اي به جلو رانده مي‌شوم.

...ميبينم همه چيز دارد دور سرم ميچرخد و به سمت ِ‌جلو كشيده ميشوم...خيس مي‌شوم، آغشته به همان ماسه‌هاي خيس و نرم.

 

4- اگر ميخواهي بپرسي، خودم مي‌گويم: احسان را نديدم. حتي جابلسا نرفتم كه احتمال ديدنش باشد. نه اينكه نرفته باشم تا نبينمش، هيچ انگيزه و شور و اشتياقي براي رفتن نداشتم. چيزي نبود كه جذبم كند. هيچ زيبايي و لذتي در رفتن به آن خيابان نيمه تاريك و قدم زدن و بعد هم سري به كافي‌شاپي –جايي- زدن نميديدم. خانه نشستم...

 

5- چقدر دلم ميخواهد بميرم....باور كن! اشتياق عجيبي پيدا كرده‌ام به رفتن و زيرخاك ماندن! ميگويند خاك سرد است؟...هست؟ چه حسي خواهد داشت وقتي كرمها تمام تار و پود وجودت را ذره ذره و آهسته آهسته ميخورند و تو –روحت- به نظاره نشسته‌اي...حسش خواهي كرد؟ تاريكيش ترسناك نيست؟ تنهايي و سكوت و سكون... بيشتر به نظرم حس ِ‌گم شدن دارد. گم شدن در جايي كه پر از هياهوست، ناشناس ِ ناشناس. شايد حتي كور هم باشي،‌ آنقدر كه مجبور شوي دستت را به در و ديوار بگيري...اوووم؟ در و ديوار كجا بود؟ همه انگار با شتاب به دنبال ِ كار ِ خودشان هستند، هيچ همراهي نيست، دست ِ ياريگيري نيست، چشم ِ نگران و مهرباني نيست، كودك بازيگوش و كوچكي نيست كه دستهايت را لمس كند و بعد تكيه كني به همان دستهاي كوچك و اجازه دهي راهنماييت كندت، ببردت. خودتي و خودت..تويي و تو، منم و من...مثل همين حالا...مثل همين روزها! آخ چقدر دلم ميخواهد بميرم...باور كن!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

یک آقای روحانی (همون آخوند خودمون) هست که گاهی میاد اینجا و با آقای رئیس کار داره. جوون ِ ، همسن و سال خودمون احتمالاً. هربار که میاد اینجا حرص ِ ما را درمیاره مرتیکه. اگر مردی توی اتاق باشه که میچسبه به اون و کارهاشو میگه، فرقی هم نمیکنه که اون یارویی که توی ِ اتاق ماست چیکاره است و برای ِ چی آمده. اگر هم مردی را نبینه روش به دیوار با ما حرف میزنه، انگار ما نجاستیم. تمام مدتی که حرف میزنه صورتش یک طرف دیگه است و داره در و دیوار را نگاه میکنه یا اینکه سرشو میکنه توی کونش. من و خانم همکار هم هربار به شدت زل میزنیم توی ِ صورتش تا شاید یکم از رو بره و نیم نگاهی به دو تا خانم متشخص بکنه، اما دریغ. الان هم که آمد اینجا و آقای رئیس نبود و هیچ مردی هم نبود مجبور شد که با خانم همکار حرف بزنه. هی خانم همکار زل زد بهش و هی چشم و ابرو آمد و منهم که اینطرف از خنده ریسه میرفتم اما تو بگو این مردک باز سرشو بلند کرد، نکرد. لابد ما مظهر شیطانیم که اینجا نشستیم و اگر نگاهمون کنه گناه کبیره مرتکب میشه.

آی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی اینجور آدمها حرصم را درمیارن...الان هم نشسته جلوی من و مثلا داره کتاب میخونه، آخه یکی نیست بهش بگه یارو انقدر ضعیفی و به خودت تسلط نداری که جرأت نمیکنی حتی به خانمها نگاه کنی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط خودم  |