تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

 نظرم اينه كه اگر يك دستگاهي بود كه ميتونست آنچه توي ِ ذهنت ميگذره را ضبط كنه، درست به همون شكلي كه هست و يا افكار و تصوراتت را پياده‌سازي كنه، كار خيلي راحت ميشد. دست ِ كم الان درست وقتي كه صفحه سفيد Word جلوي ِ‌من باز شد، مات و مبهوت و خيره نميموندم كه آن موضوعي كه ميخواستم در موردش حرف بزنم و تا همين نيم ساعت پيش هم كه زير دوش آب ِ‌داغ ايستاده بودم تمام مدت توي ِ ذهنم رژه مي‌رفت چي بود. واقعا چي بود؟

امممم...حالا كه يادم نمياد چي بود يكم از خپل خان فك مي‌زنم. خدا را چه ديدي؟ شايد فردا روزي آمدم اينجا و  آه و ناله و فغان راه انداختم و از درد فراق و دوري و همين كس‌شعرا مختون را دچار تركيدگي كردم. بعد ديگه نميخواد بيايين بگين از خاطراتتون بگو...يا واسه خودم هم باز اينجا ميشه قبرستون خاطرات يك دوستي مرده و فسيل شده و با خوندن خيلي چيزا ممكنه لبخند بزنم، يا بغض كنم، يا شايد پوزخند و انواع و اقسام ژستها و حالتهاي ِ‌ديگه را به خودم بگيرم.

خوب...اين خپل خان جون ميده براي ِ اذيت كردن.  يعني كاملاً يك سوژه مناسب و عالي براي يك شخص ِ ساديسمي مثل منه كه دقش بده. خدايي صبرش زياده كه با اين اخلاق تخمي و گند ِ من مي‌سازه و جيك هم نميزنه.

يكي از موارد حساسيتش مامانش ِ ، از نوع ِ خفن. متولد تير ِ ديگه، بيشتر از اينهم ازش انتظار نميره.

بزار اصلا از اول بگم...

اوايلي كه ما دوست شديم بنا به دلايلي كه يادم نيست چي بود و مطلقا هم اصرار نفرماييد كه به خاطر بيارمش مثلا من شدم زن ِ صيغه‌اي باباش. يعني رابطه ما مشروع بود ديگه، اون به خاطر باباش فداكاري مي‌كرد و من را مي‌برد ميگردوند...لپ كلام: بچه‌بازي به تمام معنا. البته بعدش من از باباش طلاق گرفتم، نگران نباشيد.

چند شب پيش داشتيم حرف ميزديم و از پدرش ميگفت كه اگر عصباني بشه حسابي همه را به باد فحش و ناسزا ميگيره، اونهم از نوع خواهر و مادر! و بحث و شوخي ادامه‌دار شد و روي لج و لجبازي رسيد به اونجا كه گفت: چون تو زنشي بايد فلان چيز  (همون دست ِ بيل خودمون )  رو بخوري. منم گفتم نه منكه طلاق گرفتم، شهناز جون (مامانش) بايد بخوره. يهويي ساكت شد و گفت بسه، شوخي نكن ديگه! منم كه باز رگ ِ كره‌خر بازيم زده بود بالا گفتم چرا؟ مگه كار بديه؟ شوهرشه! بعدشم شايد خودش دوست داشته باشه بخوره...تو اين وسط چيكاره‌اي كه تكليف معين ميكني؟

كشش ندم، انقدر بهش برخورد كه سريع يك خداحافظي سرد كرد و قطع كرد. منم با نيش باز و كلي شنگولي خوابيدم.

ولي جدي اين سوال برام پيش آمده، اين حساسيت مسخره چيه؟ من توي خيلي از پسرهايي كه باهاشون برخورد داشتم اين موضوع را ديدم كه نسبت به رابطه جنسي پدر و مادرشون حساسيت دارن. انگار كه اونها آدم نيستند و خيلي از كارهايي كه ماها توي ِ سكس انجام ميديم اونها انجام نميدن، يا انگار كه اصلا نبايد رابطه‌اي داشته باشند.

 

پ.ن: يك دوست جونم برام همه كارهاي اين آهنگ "شادي حرومه" را كردو اسكريپت كدهاشو داد و من ِ كون‌گشاد گذاشتم توي وبلاگ. صبح كه گذاشتم و صفحه را باز كردم كه ميخوند، ولي الان نميخونه. حالا مرگش از چيه و چرا خودشو چس كرده و صداش در نمياد، من نوفهمم. به هرحال كه فقط غرض از اين پ.ن تشكرات فراوان و خيلي زياد از فردين جون بود. مرسي داداش...!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- شرط را باختم. سوال نكن با چه اعتماد به نفس و پشتوانه‌اي روي ِ برد ايران شرط‌بندي كردم، آنهم روي ِ موضوع ِ اينچنيني، چون حرفي و جوابي ندارم جز اعتماد به حسم؛ كه اينبار غلط از آب درآمد.

مني كه سر ِ بازي مكزيك با اطمينان گفتم ايران مي‌بازد و پيش‌بيني ِ نتيجه‌ام هم درست بود، اينبار حسابي گند زدم. خوب آخه آنطرف قضيه، يعني در صورتي كه من شرط را مي‌بردم پيشنهاد بسيار وسوسه‌انگيزي بود. تو كه خبر نداري اين پيشنهاد از طرف من به چند نفر داده شده و همه هم بالاستثنا رد كرده‌اند (جز توي چاقالو كه در كمال نامردي زير قولت زدي و پا پس كشيدي!) و اينبار اگر من ميبردم كلي خوش بحالم ميشد كه نشد و حالا اوووخ...بايد تمام سعيم را بكار بگيرم و از انواع و اقسام ترفندهاي زنانه و غيرزنانه استفاده كنم تا از زيرش در بروم. نه اينكه فكر كني چه چيز خفن و مهمي است‌ها، اما نميخواهم پيش بيايد، دوست ندارم، دست خودم كه نيست.

 

2- استعداد عجيبي در بالا آوردن دارم. يعني كافيست كمي حالم از اين رو به آن رو شود، گرسنگي بكشم و بعد غذا بخورم، غذاي آبكي بخورم، حرفي بشنوم كه چندش‌آور باشد و ديدنش حتي...خيلي طول نميكشد كه استفراغ ميكنم. نه اينكه فكر كني جالب است، خيلي وحشتناك است، هميشه بعدش از چشمهايم اشك راه افتاده و دست و پايم به شدت ميلرزد. اما كاملا غيرارادي است و نميتوانم جلويش را بگيرم و اگر سعي كنم كه بالا نياورم حالم خرابتر از آن چيزي كه هست مي‌شود.

امروز ظهر مرغي كه براي ِ نهار دادند مزه تعفن مي‌داد، گه! صبحانه هم نخورده بودم و به شدت گرسنه بودم...كمي با غذا بازي بازي كردم و ماستش را خوردم و همينطور گرسنه ماندم تا موقع شام.  سعي كردم شام را زياد نخورم، با اينحال باز هم معده ضعيفم زيادي خالي مانده بود و خوب بي جنبه است ديگر...! ايستاده بودم و ظرفها را ميشستم كه:

مامان جان: صبح كه آمدم برنج خيس كنم ديدم توي ِ قبالمه يكدونه سوسك ِ گنده لم داده، نميدونم چطوري رفته بود اونجا، كشتمش و قابلمه را شستم بعد برنج خيس كردم.

آرميتا: عجب سوسك ِ بي‌تربيتي بوده، حالا مطمئني قابلمه را شستي؟

مامان جان: آره! نميدونم اين سوسك ِ چقدر لجن و كثافت خورده بود، شكمش حسابي پر بود وقتي كشتمش و ...

لازمه بگم بقيه حرفهاي مامان جان را نشنيدم؟

 

3- گير داده‌ام ديگر و وقتي هم كه يكجايي گير ميكنم بدجوري روي ِ‌دور ِ تكرار مي‌افتم. اين آهنگ "شادي حرومت" را شنيده‌اي؟ سوزنم رويش گير كرده است، تمام مدتي كه پاي ِ‌كامپيوتر هستم گوش ميدهم و حال ميكنم. خيلي هم دوست دارم كه بگذارمش روي ِ بلاگم -گرچه كه هميشه از دست ِ بلاگهايي كه آهنگ داشته‌اند حرص خورده‌ام- ولي بلد نيستم (اي خنگووول!) و يك نفر هم فرموده‌اند چون حجمش زياد است اصلا نميشود اينكار را كرد. به هرحال اگر از آهنگهاي غمگين و آرام خوشت مي‌آيد، حتما امتحانش كن!

 

4- من اساسي روي ِ مد كس‌خليت و قاط زدن افتاده‌ام. اينهم از آنهايي است كه مدام دارد تكرار و تكرار مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

اتاق ِ‌ما يكي مانده به آخرين اتاق در راهرو است. اتاق ِ آخر قسمت پژوهشي و تحقيق است و شخص ِ ثابت آن اتاق آقاي پيمان است.  اوائل كه من تازه سركار ميرفتم توي اتاق سمت راستيمان هم يك خانومي بود كه از همان روز اول انگار جفتمون از هم خوشمون نيومد. نه من، كه خانم همكار و به شدت بيشتري آقاي رئيس هم ازش خوشش نميومد.  همون اوائل و توي ِ روزهايي كه خانم همكار مرخصي بود، اين پيمان و همان خانم فيس فيسي مدام چيك تو چيك بودند. بيشتر مواقع پيمان توي اتاق ِ آنها بود و يا اينكه هردوتاشون بعد از ساعت كاري اضافه كاري ميموندند. چند روز اول پيمان هر روز صبح خيلي گرم ميومد و سلام و صبح بخير ميگفت يا گاهي ميومد و شوخي‌اي ميكرد و ميرفت. بعد از يك جرياني كه كنتاك من و خانم فيس فيسي شديد شد، هر بار كه از دم ِ اتاق ِ ما رد ميشد روشو ميكرد سمت ِ‌ديوار يا سرش را ميكرد توي كونش و رد ميشد و ميرفت. نه از سلام خبري بود و نه هيچ چيز ديگه.  تنها فكري كه كردم اينكه اين دوتا با هم دوستند، شايد هم نامزد باشند چون خانم فيس فيسي چادري و به شدت با حجاب بود. يك روز از آقاي خدماتي سوال كردم كه اينها نسبت فاميلي دارند و گفت كه ندارند. بعد از رفتن خانم فيس فيسي هم فهميدم پيمان متاهل ِ...يك دختر 7-8 ساله هم داره. با اينحال بعد از رفتن خانم فيس فيسي روابط پيمان با اتاق ما به شدت خوب شد. شوخي و شيطنت و سربه‌سر گذاشتنهاش افزايش پيدا كرد و خلاصه زيادي گرم شد.

اين ماجرا كه شروع شد و همون اول خودشو جاي آقاي وراج معرفي كرد به پيمان شك كردم. تنها كسي كه ميتونست از رفت و آمد زياد آقاي وراج به اتاق ما خبر داشته باشه همين پيمان بود.

بعد هي مدام ميپرسيد تو از اطرافيات از كي خوشت مياد.خيلي تابلو اسم چند نفر را آورد كه اسم خودش هم قاطيشون بود. از چند نفري كه اسم برد من فقط 3 نفرشان را ميشناختم. يكي همين آقاي وراج و يكي ديگه آن آقايي بود كه جاي ِ خانم فيس فيسي آمده بود و اصلا از كامپيوتر استفاده نميكرد و يكي هم كه پيمان..بقيه را اصلا حتي نديده بودم. و اينكه سوال كرد تو با آدم متاهل دوست ميشي يا طرفت بايد حتما مجرد باشه و بعدش اعتراف كرد كه خودش متاهله و به خاطرهمين هم بايد از من مطمئن باشه تا بياد جلو.همه حواسمون را متمركز كرديم روي پيمان.

ديرو موقعي كه حسابي مشغول چت كردن با من بود، از اتاق رفتم بيرون و مثل اجل معلق بالاي سرش ايستادم. كپ كرد. Status Barش را Hidden كرده بود و نميتونستم چيزي ببينم و روي صفحه هم يك متن باز كرده بود و گذاشته بود. گفتم ميخوام يك چيزي را روي كامپيوترت چك كنم، قبول نكرد. گفت دارم فايل دانلود ميكنم الان نميشه. به وضوح به پت پت افتاده بود...بعد از كلي كل كل اجازه داد به شرطي كه من از پشت ميزش كنار برم تا يك صفحه اي را ببنده. چند دقيقه طول كشيد و بعد اجازه داد. خوب بي فايده بود..چون توي پروفايل ياهوش نتونستم آيدي‌اي را كه با اون با من چت ميكرد پيدا كنم. اما نوع برخورد و رنگ‌پريدگيش عجيب بود، حالا يا داشت سايت سكسي ميديد و ترسيد يا واقعا با من چت ميكرد.

وقيت برگشتم توي اتاق خانم همكار گفت تمام اينمدت هيچ پيغامي نداده و خلاصه مجبور شديم به مسئول اينترنت و شبكه زنگ بزنيم و دست به دامنش بشيم. قرار شد IP را دربياريم و بديم بهش تا بگه از كدوم كامپيوتره. بعد از درآوردن IP  و دادنش به مسئول شبكه، خانم همكار تصميم گرفت بره و از روي كامپيوترش IP را ببينه و شايد هم بتونه چيزي كشف كنه. من نشستم به چت كردن و اون رفت توي اتاقش و با IP برگشت. هربار هم ميديديم كه وقتي كسي توي اتاقشه، يا از اتاق بيرونه اين شخص پيغام نميده.

مدام هم به من اصرار ميكرد اضافه‌كاري بمونم و اونهم تنها تا بياد پيشم. يا اينكه شماره موبايلم را بهش بدم كه زنگ بزنه. وقتي هم بهش گفتم تو شماره بده يكبار شماره اتاق خودمان را داد و بار ِ‌بعد شماره موبايل آقاي رئيس. حسابي كفري شده بودم و چندتا فحش آبدار حواله‌اش كردم.

نزديكهاي آخر وقت مسئول شبكه زنگ زد و گفت اون IP كه داديد مال قسمت پژوهشي ِ و با همونكه از روي كامپيوترش برداشتيم مطابقت ميكرد و به اين ترتيب پيمان شناسايي شد. ترجيح دادم به روش نيارم  و بگذارم همينطور موضوع مخفي بمونه، با اينحال ول نميكنه و كماكان برام آفلاين ميگذاره و يا Mail ميزنه و هي هم حرفهايي ميزنه كه روي اعصابم راه ميره...فعلا باز ايگنورش كردم و Mail زده كه تو بالاخره از من عذرخواهي ميكني و مطمئن باش اونكه فكر ميكني من نيستم.

نميدونم... ديدي خيلي وقتها با اينكه تمام شواهد حكم به درستي ِ يك چيزي داره باز هم شك داري و صد در صد مطمئن نيستي، منهم الان همونطورم و مطمئن نيستم كه واقعا اين شخص پيمان باشه. به هر حالا كه ديگه تمومش كردم و بهش هم گفتم تو فقط يك آيدي هستي كه اگر اون آيدي وجود نداشته باشه، تو هم وجود خارجي نداري چون انقدر بزدلي كه حاضر نيستي جلو بيايي و مثل آدم حرفت را بزني.

 

 

پ.ن1: دوباره كه خوندم ديدم چقدر درب و داغون تعريف كردم، با اينحال همينه كه هست. نه حوصله دوباره نويسي دارم نه مخم بهتر از اين كار ميكنه. اين روزها هيچكدام از نوشته‌هام را دوست ندارم.

 

پ.ن2: اينجانب طي ديشب و امروز صبح معني پاره‌شدن كون را بخوبي متوجه شدم. دهنم، نه ببخشيد ماتحت محترم حسابي سرويس شد و بنده الان رسما يك عدد كون پاره هستم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1

- در كمدم را باز مي‌كنم تا از توي ِ كيفم آدامس پيدا كنم. تهوع دارم، بوي روغن كرچكي كه خوردم بدجور اذيتم ميكند. باز به سرفه مي‌افتم و بي‌آنكه بخواهم بالا مي‌آورم. ميدوم سمت ِ دستشويي و احساس ميكنم تمام دل و روده‌ام با اين سرفه‌ها و بالا آوردنها جابجا ميشود.

حالا هم دل‌درد دارم و هم كماكان تهوع. خيلي دوست دارم كمي گلويم را قلقلك بدهم تا باز هم استفراغ كنم كه شايد از اين بوي ِ گند و كلافه‌كننده راحت بشوم ولي مي‌دانم اگر اين روغن كرچك لعنتي كه خورده‌ام اثر نكند مجبور ميشوم يكبار ديگر تمام اين لحظات تخمي را تحمل كنم.

 

2- شك؟! چيز عجيبي است، مثل خوره مي‌ماند. وقتي مي‌آيد و لانه مي‌كند در لايه لايه وجودت مشكل بتواني از شرش خلاص شوي. اين چند روز به تمام آدمهاي ِدور و برم شك داشتم. از آقاي رئيس، آقاي آبي(كه رئيس يك قسمت ديگر است) و  تمام كاركناني كه به نحوي حتي براي ِ يكبار ارتباط داشتيم. هركس كوچكترين حرف و حركت و اشاره‌اي ميكرد كه ميتوانستم به موضوع ربطش بدهم نگاهم سريع عوض ميشد.

اگر بداني در اين چند روز چند آدم را سوژه كرديم و بررسي كرديم. هوووم! بالاخره پيدايش كرديم. همان كسي كه بيشترين حدس و شك ما را به خودش معطوف كرده بود.

 

3- نميدانم اگر تو ميان ِ‌نوشتن يك پست 6 بار بدوي سمت ِ دستشويي و برگردي چه وضعي پيدا خواهي كرد؟ اگر باز هم هوش و حواست سرجايش هست كه چه ميخواستي بنويسي و حس و حالت را هم حفظ ميكني، من قطعاً اينگونه نيستم. فعلا كه انگار بايد در خط دستشويي و اتاق كار كنم و باقي را اگر حوصله‌اي بود فردا ميگويم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

حالم از هرچي آدم بزدل ِ به هم ميخوره! آدمهايي كه خودشان را پشت ِ شماره‌هاي ناشناس و يا آيدي‌هاي ناشناس پنهان ميكنند. 

از چند روز پيش با يك آيدي كه فقط مخصوص ِ من ساخته شروع به پيغام‌دادن كرد، بدون معرفي كردن خودش و بعد از چندباري هم كه سوال كردم جوابم را نداد، ايگنورش كردم.

امروز دوباره با آيدي ديگري شروع به پيغام دادن كرد، باز هم مختص ِمن. اول فكر كردم ني‌ني است و حسابي خودم را آماده كرده بودم كه هيكلش را گِل بگيرم كه فهميدم اشتباه كرده‌ام.

از كجا؟! ميدانست كار مي‌كنم و مهمتر از همه اينكه دقيقا ميدانست كجا كار ميكنم. وقتي اسم محل كارم را آورد حدس زدم كه از داخل اداره باشد اما خانم همكار معتقد بود كه از دوستان ِ خودم است.

بعد خودش را معرفي كرد، جاي همان آقاي وراج كه باعث شد وبلاگم را به اينجا منتقل كنم. من چت ميكردم و خانم همكار رفت اتاقشان تا ببيند آقاي وراج مشغول چه كاري است و ديديم كه رفته نهار. بعد اعتراف كرد كه كس ِ ديگري است. كي؟! نميدانم. تمام ِ افرادي كه ممكن بود آيدي من را داشته باشند ليست كرديم و تا حد امكان چك كرديم، ظاهراً هيچكدام نبودند.

مدام هم قربان صدقه قيافه و چشمهايم ميرود...عق! نميدانم توي ِ قيافه بيروح ِ سركار ِ من چه چيز جالبي ديده و گيرم هم هرچيزي ديده باشد از اين تعاريف مسخره حالم را به هم ميزند. از هر راهي وارد شدم گفت كه زمان ميخواهد تا جلو بيايد و فقط حاضر بود اگر براي ِ اضافه‌كاري بمانم و كسي توي ِ اتاق نباشد بيايد تا ببينمش: " ميخوام مثل يك شاهزاده خانم بيام ببينمت!"

اعصابم را حسابي به هم ريخته، موقعي كه ميخواستم بيرون بيايم نوشتم كه فقط همين امروز را براي معرفي خودش وقت دارد و هركسي باشد، حتي اگر ازش خوشم هم بيايد به هيچ وجه ديگر حاضر نيستم بينمان حرفي رد و بدل شود و آمدم. اممممم...نميدونم....كه چي مثلا آخه؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- خانم همكار چند ساعتي نيست، كار خاصي ندارم، طبق معمول حوصله هم ندارم. به گمانم تكراري‌ترين لغتي كه در نوشته‌هاي ِ من ميتواني پيدا كني همين حوصله است يا بهتر بگويم تكراري‌ترين و حال به‌هم زن‌‌ترين جمله "حوصله ندارم" است.

 

2- اين خانم همكار اكثر مواقع به شدت باعث دق مرگ شدن من مي‌شه. مثلا هزار تا كار سر من ريخته كه بايد انجام بدم و خودش با خيال راحت نشسته چت ميكنه و بعد باز ياد يك كاري كه ميافته رو به من ميگه فلان كار را هم بايد انجام بديم!!!!! اي پدرت خوب، مادرت خوب چرا انقدر به من ِ بي‌زبون و مظلوم زور ميگي؟

 

3- چرا هيشششششششششكي منو دوست نداره؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

- جنون؟...نه! شاخ و دم ندارد، اما شكلها و نوعهاي متفاوتي دارد.

 

2- بيرون رفتن من يكجور اعمال ِ شاقه است و برگشتنم جور ديگر. هربار كه از گردش با دوستانم برمي‌گردم قطعا بايد قيافه‌گرفتنهاي مامان و بابا و مخصوصا مامان را تحمل كنم. خسته شده‌ام. اگر روزها و ماهها جايي نروم و توي ِ خانه باشم هيچ مشكلي نيست، حتي اگر كمكي نكنم و سرم گرم ِ كارخودم باشد، ولي واي به وقتي كه از بيرون بيايم و كاري توي ِ خانه انجام شده باشد و يا حتي نشده باشد بايد نگاههاي چپ‌چپ و اخم و ناراحتي و دلخوري و اعصاب‌خردي داشته باشم. هربار ريده مي‌شود به تمام احوالات خوشم و اين چرخه مدام تكرار و تكرار مي‌شود.

 

3- دستم را ميان ِ دستهايش ميگيرد و بعد مي‌گذارد روي ِ پايش. كف دستم و انگشتهايم روي پايش هستند و دستش پشت ِ دستم را پوشانده. ناخودآگاه انگشت كوچكم حركت ميكند، ميدانم اين حركت كوچك و ريز چقدر مي‌تواند تاثيرگذار باشد. فاصله اندك است و باز هم آهسته و نرم انگشتم را روي رانش ميكشم. خيلي طول نميكشد، دستم را بلند ميكند و محكم ميان ِ دستهايش مي‌گيرد و بعد روي ِ دنده ميگذارد. من؟ از پنجره آدمها و ماشينها و خانه‌ها را نگاه مي‌كنم و چشمهايم از شيطنت برق مي‌زند.

 

4- گلدانها را كه آب مي‌دهد برعكس ِ دفعه قبل زود نمي‌گويد: برويم. تلويزيون را روشن ميكند و مي‌نشيند روي ِ كاناپه كنار ِ من! دستهايش دور ِ شانه‌هايم حلقه ميشود و بعد محكم فشرده ميشوم. ميگويم: بوسيدن و بوسيده شدن در چهارچوبهاي ِ من نمي‌گنجد. ( ...و چقدر دلم مي‌خواهد قيافه خودم را موقع گفتن چنين دروغ بزرگي ببينم. اما خوب...لازم است براي ِ آدمي كه ادعا ميكند بعد از دو سال رابطه عاشقانه و تنگاتنگ دخترك را لمس نكرده است.) بحث مي‌كنيم ( بحث،  و نه دعوا و مرافعه..) و باز هم سر ِ ادعاي خودش هست كه حاضر نيست با دوست دخترش رابطه داشته باشد و تنها چيزي كه مايل است (اگر من مايل باشم) بوسيدن است. ميگويم: پيش‌درآمد اين روابط همين بوسيدن‌هاي ممتد است.

نميدانم چرا وقتي چنين حرفي را به يك پسر ميزني سريع حالت تدافعي مي‌گيرد، ناراحت مي‌شود. مي‌گويد: انقدرها هم ضعيف نيستم و انقدر روي ‌ِخودم كنترل دارم كه با يك بوسه ولو نشوم. هووووم... نميدانم چرا به فكرش نمي‌رسد شايد بوسه يكي از نقطه‌ضعفهاي بزرگ ِ خودم باشد.

 

5- خوشم مي‌آيد تحريكش كنم. نه فقط او را... خوشم مي‌آيد طرف مقابلم را داغ كنم، تحريك شود، نفس‌هايش به شماره بيافتد و درست موقعي كه فكر ميكند همه چيز در دسترس و آماده است كنار بكشم و رهايش كنم.

هر بار كه دستم روي پاهايش قرار ميگيرد حركت ريز و نرم ِ انگشتهايم آغاز ميشود. هي دستم را برميدارد و ميگذارد. هي دست مر ا جابجا ميكند و باز....

 

6- جنون؟...نه! شاخ و دم ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

زمان زود ميگذرد اما خيلي هم دير ميگذرد. يعني در عين تند و طوفاني بودنش، خيلي هم ملايم و كند و آهسته است. وقتي ميگويي يكساااال، يعني يك مدت طولاني، يعني اووووووه...بعد كه به پشت سرت نگاه ميكني، متوجه ميشوي كه مثل برق و باد گذشته، بيشتر كه دقت ميكني ميبيني آنقدرها هم كه فكر ميكني سريع نگذشته، كلي پست و بلندي داشته، كلي تجربه‌هاي تلخ و شيرين را از سر گذرانده‌اي.

حالا هم درست يكسال از روزي كه من شروع به نوشتن كردم ميگذرد. پارسال در شرايطي شروع به نوشتن كردم كه يك رابطه را به طرز گه و تهوع‌آوري تمام كرده بودم. آن روزها تقريبا مابين زمين و آسمان معلق بودم، با تمام گوشت و پوست و استخوانم معني خيانت و هرزگي و دروغ را لمس و حس كرده بودم.

خوب...يك رابطه را هم شروع كرده بودم. يك رابطه مهوع و مسخره، شروع شده بود كه فقط كسي باشد. شخصش؟! نه! مهم نبود. يكي كه فقط برايم درگيري ذهني ايجاد كند، پركننده زمان باشد. از قضا خوب هم برايم درگيري ذهني ايجاد كرد چون مدام كشمكش و دعوا داشتيم. من مي‌بايست ساعتهاي متمادي گوشي ِ تلفن به دست مينشستم و به حرفهاي بابايي يا علي سوتي(به قول خود احسان) گوش ميدادم كه ماله برداشته بودند و روي خرابكاريهاي احسان ميكشيدند. تا تقريبا يك ماه وضع به همين منوال بود و بعد زماني كه احسان تصميم گرفت از خر شيطان (يا شايد هم اسب ِ شيطان) پايين بپرد و خودش جلو بيايد، اوضاع كمي فرق كرد و بهتر شد و بهتر شد و بهتر شد.

حالا يكسال گذشته، من اينجا توي ِ اتاق سابق خودم هستم، اما نه پشت ِ همان ميز كامپيوتر قديمي. آهنگ گوش نميدهم، كسي خانه نيست، همه جا ساكت و سوت و كور...نه! راستي..چند تا گنجشك بيرون پنجره توي ِ حياط سر و صدا ميكنند و من تنها صدايي كه ميشنوم صداي جيك جيك ِ آنهاست.

....

 

بين نوشتنم كه فاصله مي‌افتد، همه چيز از ذهنم پاك مي‌شود.حس نوشتنم هم پرمي‌كشد و مي‌رود يك گوشه دنج و دور ازدسترس.

خوب فقط خواستم بگويم كه امروز تولد يكسالگي وبلاگم است يا شايد بهتر است بگويم امروز تولد يكسالگي بي‌نقاب نوشتنم است. همين...اينهمه فك زدم كه همين را بگويم و خلاص!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- براي ِ يكبار توي ِ تمام عمرم از پريود شدن خوشحال شدم. آنهم امروز بود كه بابتش از رفتن به پاتختي معاف شدم.

 

2- هنوز هم نميتونم مثل آدم راه برم. ديشب موقع برگشتن، كم مونده بود وسط خيابان ولو بشم و زار زار گريه كنم. هنوز هم توي ِ كفم كه اين خانمها، مخصوصا نسل قديم چطور با اون پاشنه‌هاي بلند راه ميرن و ميرقصن. مامان خانم ِ خودم جوونيهاش با همين پاشنه ها بچه هم بغل ميكرده ميرفتن گردش. اونوقت من ِ زپرتي بابت چند ساعت كفش پاشنه بلند پوشيدن بعد از گذشت نزديك به 24 ساعت و دوبار ماساژ و مالش توي آب گرم هنوز وقتي راه ميرم درد دارم.

 

3- چهارشنبه موقع نهار آقاي رئيس نبود. يعني اول نبود، بعد ظهر آمد تند تند كلي كار براي ما رديف كرد و بعد هم گفت كه نهار فلان جا دعوت است و ميرود. پاشو كه از دفتر بيرون گذاشت ما هم بساط مهموني براي خودمون راه انداختيم. خانم همكار روي ميز را با سبزي و نان و ليوان ها چيد و منهم به خاطر اينكه آنجا توي چشم نباشم، رفتم توي دفتر آقاي رئيس و وسط ميز رئيس با خيال راحت و سرفرصت ايستادم به سالاد درست كردن. تلفن بغل دستم زنگ خورد و يكي از همكارها گفت كه حالا كه آقاي رئيس داره مياد آنجا فلان CD  را هم ازش بگير. برق سه فاز از من پريد. گوشي زير گوش، ظرف سالاد و بشقابي كه حيار و .. توش بود را برداشتم و با سرعت از اتاق آقاي رئيس دويدم بيرون كه بگذارم روي ميز خودمون،ديدم  آقاي رئيس پشت به من ايستاده و داره بّا خانم همكار صحبت ميكنه، دور زدم و با همون وضعيت هچل هفت دويدم سمت آبدارخانه. همه ريسه رفته بودند از خنده و آقاي رئيس كه هم نديده بود پشت سرش چه اتفاق افتاده همينطور يكم هاج و واج نگاهمون كردو رفت به مهمونيش برسه.

 

4- يعني فكر كنم من توي ِ پست پيش يك سوال كرده بودم. يعني هيشكي جواب نداشت؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

چند روز ديگر سالگرد تولد وبلاگم بود. حالا ديگر نيست، حالا ميشود يك تولد دوباره، يك كودك ديگر.

باز هم حواس‌پرتي كردم اما خيلي هم تقصير نداشتم. ساعت نهار و دل ِ گرفته و در ِ بسته و آقاي رئيس هم كه نبود، جان ميداد براي ِ‌نوشتن. آپ كردم و صفحه بلاگ را باز كردم و رفتم كه از آنطرف ميز، چيزي را از توي ‌ِ كيفم بردارم.

باز هم مثل جت در را باز كرد و پريد توي ِ‌اتاق و مستقيم رفت و نشست پشت ِ ميز ِ‌من. چند لحظه اول حواسم نبود كه صفحه بلاگ باز است و بيخيال داشتم كارم را ميكردم. بعد  يكهو تكاني خوردم و يادم آمد كه شخصي آنطرف ميز نشسته و دارد پستي را ميخواند كه چند خطي از آن مربوط به خودش است.

نه! نگران نباش! آقاي رئيس نبود. يكي از همكارهاي ِ مردمان بود. عاصي كرده مرا! بلانسبت شما مثل چس ميرود و مثل گور مي‌آيد. بلند بلند و تند و تند حرف ميزند و همه جور اراجيفي هم به مي‌بافد. انقدر حرف ميزند و انقدر هوار هوار ميكند كه در حالت معمولي سرسام ميگيري. حالا تصور كن كه حالت خوب نباشد، از آن روزهايي باشد كه تحمل شنيدن كوچكترين صدايي را نداري، حوصله حرف زدن نداري، حوصله گوش كردن نداري و يكي بيايد و بايستد بالاي ِ سرت و از ترك ديوار تا رنگ شورت ِ زنك توي ِ خيابان با صداي بلند برايت فك بزند و بعد تو هم بيايي توي ِ خانه‌ات و چندتايي فحش و بد و بيراه نثارش كني تا تخليه شوي و بعد ناگهان ببيني كه همه چيز را شنيده، يا آن لحظه ببيني كه دارد همه چيز را ميخواند.

برگشتم پشت ميز و صفحه را بستم و بهش گفتم از پشت ميزم بلند شود. نميشد، گير داده بود كه تو چند لحظه برو آنطرف، من كار دارم. به تمام معنا سگ بودم، چپ چپ نگاهش كردم و خيلي سعي كردم موضوع را با آرامش تمام كنم. بالاخره بعد از كلي چك و چانه بلند شد و رفت و من ماندم و لرزي كه همه بدنم را گرفته بود.

اول خواستم همان موقع آرشيوم را منتقل كنم،نميشد! قبول كن نميتوانستم تمام نوشته‌هايم را در يك چشم به هم زدن و يك OK ناقابل به فاك بدهم. بعد تصميمم عوض شد و قالب وبلاگ و اسم و عكس ِ بغل را عوض كردم به اين اميد كه با اين تغييرات گول بخورد.

دلم آرام نگرفت.  

پست آخر را پاك كردم.

باز هم نشد...

آرشيو را نميتوانستم غير فعال كنم، بنابراين دسترسي به لينك آرشيو را از توي تمپليت پاك كردم.

بعد پست الكترونيك را و...

باز هم نه...؟

نه! خيلي وقت بود كه يكجورهايي احساس ِ عدم امنيت داشتم. برايم مهم نيست كه كسي بخواند و بداند من چه مينويسم و به چه چيزهايي فكر ميكنم، اما برايم مهم است كه كسي يواشكي سرك نكشد به همه وجودم و بعد رو دررويم لبخند بزند و برايم فيلم بازي كند.

مجبور شدم پست خداحافظي بنويسم. باور كن با اينكه خودم ميدانستم كه اين خداحافظي، فقط خداحافظي از آن صفحه و آن آدرس است دست و دلم حسابي ميلرزيد. حال ِ كسي را داشتم كه با دستهاي خودش عزيزترينش را زنده بگور ميكند.

 

 

پ.ن: ميخواهم آرشيو را منتقل كنم اينجا و بلد نيستم. هركس ميتواند كمكي و دستي برساند لطف بينهايتي كرده است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط خودم  |