دلم خواست كه بنويسم. صفحه Word جلوي ِ رويم باز، سقيد ِ سفيد. مثل همان عكسي كه وسط ِ برفها انداختهام، آنقدر سفيدي هست كه فكر ميكني عكس ِ من را چسباندهاند وسط يك بكگراند ِ سفيد، و دقت ميخواهد تا برفها را ببيني.
ميخواهم بنويسمها، يك چيزي ته ِ ذهنم وول ميزند، بالا ميرود، پايين ميآيد؛ اما نميتوانم بفهممش. نميدانم چه چيزيست، ار كجا آمده و به كجا ختم ميشود. فقط ميدانم يك چيزي هست كه بايد بيرون بياورمش، گيرم كه بنشينم اينجا و هي از در و ديوار بنويسم و آسمان و ريسمان را به هم ببافم.
خوب! شايد حتي اينگونه هم بيرون نيايد. شايد دوست دارد همانجا، آن تهته ها جاخوش كند، لمي بدهد، سيگاري بگيراند، يا قوطي ِ آبجويي بزند.
شايد دوست دارد ولو شود، پايش را دراز كند و هي تكان تكان بدهد و لبخندهاي موزيانه و مرموز بزند و من را ببيند كه تند و تند گوشه كنار را به دنبالش ميكاوم و به همه جا دستاندازي ميكنم و پيدايش نميكنم . شايد حتي از جلوي ِ انگشتان پايش هم رد شوم، شايد چشم توي ِچشم هم بشويم، اما نفهمم اين همان چيزي است كه به دنبالش ميگردم. بيتفاوت و بياهميت نگاهش كنم و رد شوم و حتي پشت سرم را هم نگاه نكنم.
برايت پيش نيامده؟ فكر ميكني تا بحال چند بار دنبال ِ چيزي ميگشتهاي و هزارها بار نوك ِ انگشتانت لمسش كردهاند و نفهميدهاي، نگاهت رويش ثابت شده و بعد بيتفاوت رد شدهاي و رفتهاي...هان؟
چند بار اشتباهي خيره شدهاي به چيزي - كسي شايد- كه فكر ميكردهاي گمشده توست و مدتها وقت گذاشتهاي، مدتها براندازش كردهاي، زير و رويش را يكي كردهاي تا فهميدهاي راه را اشتباهي آمدهاي؟
اينها نيست. اينها همهاش همان آسمان و ريسمان است، به هم ميبافمشان، اما آن چيزي نيست كه بايد باشد، آن چيزي نميشود كه ميخواهم.
