تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

دلم خواست كه بنويسم. صفحه Word جلوي ِ رويم باز، سقيد ِ سفيد. مثل همان عكسي كه وسط ِ برفها انداخته‌ام، آنقدر سفيدي هست كه فكر ميكني عكس ِ من را چسبانده‌اند وسط يك بك‌گراند ِ سفيد، و دقت ميخواهد تا برفها را ببيني.

ميخواهم بنويسم‌ها، يك چيزي ته ِ ذهنم وول ميزند، بالا ميرود، پايين مي‌آيد؛ اما نميتوانم بفهممش. نميدانم چه چيزيست، ار كجا آمده و به كجا ختم ميشود. فقط ميدانم يك چيزي هست كه بايد بيرون بياورمش، گيرم كه بنشينم اينجا و هي از در و ديوار  بنويسم و آسمان و ريسمان را به هم ببافم.

خوب! شايد حتي اينگونه هم بيرون نيايد. شايد دوست دارد همانجا، آن ته‌ته ها جاخوش كند، لمي بدهد، سيگاري بگيراند، يا قوطي ِ آبجويي بزند.

شايد دوست دارد ولو شود، پايش را دراز كند و هي تكان تكان بدهد و لبخندهاي موزيانه و مرموز بزند و من را ببيند كه تند و تند گوشه كنار را به دنبالش ميكاوم و به همه جا دست‌اندازي ميكنم و پيدايش نميكنم . شايد حتي از جلوي ِ انگشتان پايش هم رد شوم، شايد چشم توي ِ‌چشم هم بشويم، اما نفهمم اين همان چيزي است كه به دنبالش ميگردم. بي‌تفاوت و بي‌اهميت نگاهش كنم و رد شوم و حتي پشت سرم را هم نگاه نكنم.

برايت پيش نيامده؟ فكر ميكني تا بحال چند بار دنبال ِ چيزي ميگشته‌اي و هزارها بار نوك ِ انگشتانت لمسش كرده‌اند و نفهميده‌اي، نگاهت رويش ثابت شده و بعد بي‌تفاوت رد شده‌اي و رفته‌اي...هان؟

چند بار اشتباهي خيره شده‌اي به چيزي - كسي شايد-  كه فكر مي‌كرده‌اي گمشده توست و مدتها وقت گذاشته‌اي، مدتها براندازش كرده‌اي، زير و رويش را يكي كرده‌اي تا فهميده‌اي راه را اشتباهي آمده‌اي؟

 

اينها نيست. اينها همه‌اش همان آسمان و ريسمان است، به هم ميبافمشان، اما آن چيزي نيست كه بايد باشد، آن چيزي نميشود كه ميخواهم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

پهن شده‌ام روي برفها، سرما به تك‌تك سلولهاي بدنم رسوخ كرده و باد هم كه مي‌آيد و نورعلي‌نور شده است. خورشيد كه از پشت ِ ابرها سرك ميكشد انگار آب ِجوشي را از فرق ِ سر تا نوك ِ انگشتانم ريخته‌اند. گرم ميشوم و لذت سرماي ِ زيرين و گرماي ِ بالاي ِ سر را مزه مزه ميكنم. كوهستان ساكت ِ ساكت است. تعداد كمي اسكي ميكنند و آنقدر خلوت هست كه وقتي دور و برت را نگاه ميكني جز سفيدي مطلق چيزي نبيني؛ با سايه‌اي از ابرهاي ِ در حال ِ حركت كه حس حركت كوههاي دور و برت را ايجاد مي‌كند.

جان مي‌دهد كه غرق شوي؛ در خودت، در آنهمه سپيدي، در سكوت و آرامش ِ كوهستان...واااي! مگر ميگذارد:

-          آرميتااااااا....خوبي؟ ؛ خوبم!

-          آرميتاااااا...ديگه چه خبر؟؛ هيچي!

-          آرميتاااااا...به چي فكر ميكني الان؟ ؛ هيچي!

-          نه توپولي...نميشه كه به چيزي فكر نكني، بگو...يالا بگو به چي فكر ميكردي؟؛ هيچي!

-          آرميتاااااا...منو بيشتر دوست داري يا مرغ سوخاري؟؛ مرغ سوخاري.

-          خوب! پس مرغ سوخاري را بيشتر دوستداري يا ريملت را؟ ؛ ريملم را.

-          آرميتاااااا...ريمل را بيشتر دوست داري يا منو؟ ؛ (سكوت)

-          آرميتااااا...آرميتااااا...آرميتااااا...؛ چته بابا؟

-          آرميتاااا....توپول جونم....سردمه! ؛ چيكار كنم خوب؟

-          آرميتااااااا....خوبي خوشگلم؟؛ (سكوت)

-          آرميتااااا....ديگه تعريف كن، چه خبرا؟؛ (سكوت)

-          و...........

 

رسما به گه خوردن افتادم. رسما دهنم را سرويس كرد. ميداني وقتي دلت ميخواهد سكوت كني و نه چيزي بشنوي و نه چيزي بگويي و يك نفر مدام بيخ گوشت ور ور كند چه حس ِ دردناكي دارد؟

مدام دستت را بگيرد و دستش را دور بازوهايت حلقه كند و تكان تكانت بدهد،  انگشترت را از اين انگشت در بياورد بكند توي ِ آن يكي، نق بزند كه توي شستت انگشتر نكن خوشم نمي‌آيد، شالت را سرت كن، سردت نشد؟ سرما ميخوري عزيزم‌ها؛ چرا آنطرف را نگاه ميكني، اينطرف را ببين، سرت بگذار روي شانه‌ام و به زور واردارت كند سرت را به شانه‌هايش تكيه بدهي.

دوستم داري؟ دوستم نداري؟ تو با همه برايم فرق داري. چقدر شخصيتت جالب است. تو اگر بخواهي ابراز علاقه كني چطوري اينكار را ميكني؟ چرا با دوست پسر قبليت به هم زدي؟ از اينكه الان با مني چه حسي داري؟ واااي! دستهات كه يخ زده اند، بده گرم كنم، ...نه آن يكي را هم بده. واي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي توپولي ِ من، خوشگل ِ من، آرميتاي ِ من ( و تو هم هزار بار گفته باشي از اين من ِ مالكيت خوشت نمي آيد، هزار بار گفته باشي مال ِ كسي نيستي جز خودت، هزار بار در جواب ِ ابراز احساسهاي ِ مسخره و تكراري پوزخند زده باشي).

ميخواهم تصورم كني با قيافه وارفته، اعصاب خورد و خاكشير كه نشسته‌ام كنارش و مدام به خودم لعنت ميفرستم،  مدام ذهنم را مشغول ميكنم كه حرفي نزنم، جواب ِ تند ندهم، پاچه نگيرم و خلاصه توي ِ پرش نزنم. فكرم را مشغول ميكنم كه نشنوم حرفهاي تكراري و يكنواختش را و مدام زير لب تكرار ميكنم: تو رو خدا بسه، تو رو خدا خفه شو!

ميخواهم تصورم كني كه به جاي خنديدن و شلوغ بازي و شيطنت چمباتمه زده‌ام گوشه تله‌كابين و سعي ميكنم حتي‌الامكان دور ازدسترسش باشم. كز كرده‌ام آن گوشه و مدام با خودم و او كلنجار ميروم: تكانم نده، دستت را ازپشت ِ گردنم بردار اذيت ميشوم، دستم را فشار نده ديدي كه خوردم زمين و ميبيني كه كبود و سياه شده، آنطرف‌تر بشين له شدم و ....

هنوز هم از يادآوري آنچه كه صبح بهم گذشت مورمورم ميشود. درد دارم....درد ِ شديدي هم دارم. روحم، حسم درد ميكند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- از كنجكاويهاي مسخره و بچه‌گانه من شروع شد. چت كردنمان را ميگويم و دوسالي طول كشيد. من فكر ميكردم كه او مرا نميشناسد و او تمام مدت ميدانست كه با چه كسي حرف ميزند.

 

2- من چهارم دبستان بودم و او هم سه سال از من بزرگتر بود كه همسايه شديم. تمام دوران همسايگيمان و بعد از آن به كل‌كل و توي ِ سر و كله هم زدن گذشته بود. ازش خوشم مي‌آمد و نمي‌آمد. بيشتر فضول بودم ببينم اين پسرك ِ در جمع ِ خانواده بيرون از اين جمع چگونه است. آن روزها تمام ديد و تصوراتم نسبت به آدمها چيزي متفاوت و كاملا متفاوت با الانم بود. به قولي در دنياي ِ فرشته‌ها زندگي ميكردم.

 

3- بعد از دو سال طاقتش طاق شد و رك و پوست‌كنده گفت كه ميداند من كيم. گفت كه از من خوشش مي‌آيد و تا حالا هم لفتش داده كه ببيند من خودم از خر شيطان پياده ميشوم يا نه، در ِ باغ سبز نشان ميدهم يا نه و چون ديده است كه من پرروتر از اين حرفها هستم، با گفتن ِ اينكه ميداند من كيم خواست كه مسير را هموار كند.

 

4- بار ِ اول را دسته جمعي، با يك گله آدم رفتيم پيك نيك. آنجا براي ِ اولين بار دست ِ اين دخترك ِ مغرور و دماغ سربالا و مثبت ِ در جمع خانواده را گرفت. از آن دستهايي كه من را ديوانه ميكند.

 

5- بار ِ‌دوم را دو نفري بيرون رفتيم. تمام روز باران مي‌آمد، مثل همان بار ِ اول كه كلي باران خورديم و كلي حال كرديم. نهار خورديم، گشت زديم، حرف زديم. بيشتر قصدش ازدواج بود تا دوستي، يا دست ِ كم دنبال ِ يك دوستي ِ هدف‌دار و آينده دار بود. من فقط يك دوستي ميخواستم، بي حس ِ مسئوليت. ازدواج؟...حرفش را نزن. كلي حرف زديم، كلي با لمس ِ دستانش لذت بردم. تا لحظات آخر همه چيز خوب بود. نزديكيهاي خداحافظي گفت چشمهايت را ببند ميخواهم يك يادگاري بهت بدهم.

 

6- برعكس ِ چيزي كه او فكر ميكرد و شايد هنوز هم فكر ميكند، آرميتا دختر چشم و گوش بسته و چيزي نديده‌اي نبود. چشمهايم را نيمه بستم و ديدم كه حدسم كاملا درست است. سرش را آورد جلو تا لبهايم را ببوسد. تا آخرين لحظه صبر كردم و درست لحظه‌اي كه لبهايش نزديك بود مماس با لبهايم شود سرم را عقب كشيدم. در يك حالت و نئشگي ِ خاصي بود، كارم شوك ِ بدي برايش بود، بخصوص كه تا ثانيه آخر بدون ِ عكس‌العمل نشسته بودم و نظاره‌گر كارش بودم.

 

7- نميدانم برايت پيش آمده است كه در لحظه احساس كني همه چيز يك بازي بوده است، رودست خورده‌اي، فريبت داده‌اند يا نه. اما تمام حس ِ من در آن لحظه همين بود. اينكه فقط ميخواسته من را بكشاند به جايي كه حال كند آن دختر مغرور را تصاحب كرده است. رابطه‌مان به همانجا ختم شد. مدتي محدود شد به همان چت ِ قبلي و توجيه ِ حركتش براي ِ بوسيدن و هيچگاه نتوانست قانعم كند. تمام شد.

 

8- چند شب پيش خانه‌شان مهمان بوديم. چند هفته‌اي ميشود كه عقد كرده است. خيلي سختم بود كه بروم و رو در رو شويم. نميتوانستم هم كه نروم. رفتم... نگاهم كرد و سري به علامت تاسف تكان داد. آن لحظه فكر ميكردم اگر رابطه‌مان كش پيدا كرده بود، يعني حالا  به جاي ِ آن دخترك ِ لباس صورتي ِ نشسته بر روي صندلي، توي ِ آن قاب ِ عكس، ميبايست.من نشسته بودم؟ خنده‌ام گرفت. حتي تصور ِ همسر بودن، ازدواج كردن هم برايم كودكانه و دور از ذهن و خنده‌دار مي‌آيد. كدام آدمي ميتواند موجود ِ كس‌خل و ديوانه و پرشر و شوري مثل من را تحمل كند؟

 

9- ... و اين دختر دمدمي مزاج و ديوانه و پر شر و شور چطور آدمي را ميتواند يك عمر تحمل كند؟ اصلا ميتواند؟ ساعتها و روزها و لحظه‌هاي كشدار ِ تمام ِ عمرت را كنار ِ يك نفر باشي. قبول كن خسته كننده ميشود. تكراري‌تر از ايني كه هست ميشود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

1- بعضيها در يك رابطه بيش از حد سيرابت ميكنند، آنقدر كه احساس خفگي ميكني، حس ميكني الان است كه همه چيز را بالا بياوري.

بعضي ديگر معموليند، شايد اندكي تشنه‌اي و همين اندك تشنگي نگهت ميدارد، ميگذارد ادامه بدهي.

برخي ديگر آنقدر تشنه نگهت ميدارند كه به حال ِ مرگ مي‌افتي، لبهايت ترك ميخورد، رنگ و رويت زرد ميشود، روز به روز اوضاعت وخيم‌تر ميشود، سراب ميبيني و سراب؛ و مدام به دنبال ِ سرابها ميروي و ميدوي و به پوچي ميرسي، تا آنجا كه ديگر باور نميكني و رشته را ميگسلي.

 

2-  رابطه‌مان تا آنجا خوب بود و عالي بود كه من فقط اندكي تشنه بودم، نه سيراب بودم كه ديگر نيازي نداشته باشم، نه آنقدر تشنه كه تحمل ادامه را نداشته باشم.

زماني كه پيوند را بريدم، زماني بود كه همه ‌چيز برايم مساوي با سراب بود، يك درياي ِ دروغين و حتي اگر راستين بود، درياي ِ آب ِ شوري بود كه به جاي رفع ِ عطش، بيشتر آتشم ميزد.

 

3- وقتي پيوند يك رابطه احساسي را ميگسلي، شوك ِ تنهايي و نبود ِ تمام حسهاي ِ خوبت ديوانه‌ات ميكند. ذهنت پر ميشود از رژه‌هاي مدام و مداوم لحظه‌هاي قشنگ، دستهايت از نبود ِ گرمي ِ دستهاي ديگر، شانه‌هايت از نبود بازواني كه به دورش حلقه شود، بدنت از نبود ِ آغوش ِ مهرباني كه در آن ماوا ميگرفت و چشمهايت از نبود چشمهايي كه در آن خبره شود و شور و انرژي و حرارت بگيرد شوكه ميشود. تمام سلولهايت انگار نبودش را فرياد ميزنند، راه ميروند و سر به در و ديوار درونت ميكوبند. هيچ مسكني آرامت نميكند، هيچ حرفي، تسكيني ، دعوايي، تهديد و تنبيهي دواي دردت نيست.هيچ منطقي رامت نميكند، احساس كه منطق سرش نميشود... تجربه كرده‌اي، ميداني چه ميگويم.

 

4- چشمهايت كه باز ميشود، ميفهمي خودت را از چه جهنمي بيرون كشيده‌اي. خماري و تئشگي‌اش كه از سرت مي‌پرد تازه ميفهمي كه كجا بودي و حالا كجا هستي.

نه اينكه آن نئشگي بد باشدها، آنهمه شور و حس و هيجان به‌درد نخورد، اما گاهي ارزشش را ندارد. گاهي بايد همت كني و جلوي ِ خودت بايستي، درست همان موقعي كه ميان ِ گرداب دست و پا ميزني، همانموقع كه درد داري، نياز داري، كودك درونت بيچاره‌ات كرده. بعدش به چنان آرامشي ميرسي كه شايد در وهله (وحله؟!) اول خودت نفهمي.

مثل همين حالاي ِ من، كه تازه امروز حس كردم كه چقدر آرام و رام شده‌ام، چقدر راحتم، اعصابم تحت فشار نيست، ذهنم مشغول ِ كلي چيزهاي كوچك و بي‌ارزش ِ اعصاب خردكن نيست. درد ندارم، خمار نيستم، با خودم و احساسم دعوا ندارم و با گرز و سپر و گاهي زبان ِ چرب و نرم جلوي ِ احساسم نايستاده‌ام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

1-      از چاي سرد، غذاي سرد، قهوه و نسكافه سرد متنفرم. با اينحال از روي كه سر ِ كار رفته‌ام هر روز غذاي ِ سرد ميخورم، چايي‌هاي يخ كرده را عوض ميكنم و قهوه و نسكافه‌اي هم اگر در كار باشد، گاهي سرد ميخورم و گاهي نه...

 

2-      امروز از فرط ِ كار زياد!!!!!! تمام مدت از اينترنت آهنگ دانلود كردم. بين آهنگها، يك آهنگ محسن يگانه است كه بهش كليد كرده ام: آخه دل ِ من، دل ساده من....

 

3-      سرما خورده‌‌ام، حسابي. همه چيز اين سرماخوردگي را ول كن و اين فين‌فين كردن و آبريزش بيني‌اش را بچسب. دماغم مثل دلقكها گنده و قرمز شده و هربار كه ميخواهم بكشمش، جانم بالا مي‌آيد. اينبار آبريزش شديد چشم هم دارم، مدام انگار اشك ميريزم، چشمهايم مرطوب و نمناك ميشود و بعد از گوشه چشمم به روي گونه‌هايم سرازير ميشود. گاهي مي‌آيد پايين، مستقيم ميرود توي دهانم و شوري‌اش را مزه مزه ميكنم. خدا را شكر كه سر كار آرايش ندارم، وگرنه كه احتمالا مدام يكي بايد سياهي‌هاي چشمم را پاك ميكرد.

 

4-      خوب وقتي من نه اتفاق ِ خاصي برايم مي‌افتد، نه كار ِ خاصي ميكنم، نه احساس ِ خاص يا غير ِ خاصي دارم، نه چس ناله و نق نقي، واقعا از چه چيزي بايد بنويسم؟

 

5-      دوش ِ آب ِ گرم را هميشه دوست دارم، تابستان و زمستانش فرقي نميكند، آب بايد گرم...گرم كه نه، جوش باشد تا حسابي تمام پوستم و رگ و ريشه‌ام را بسوزاند.

 

6-      گرما؟ نه...متنفرم! تابستان را دوست ندارم، بهار را هم وقتي كه گرم ميشود. زمستان؟ محبوبترين فصلم است، مخصوصا كه باران و علي‌الخصوص برف هم در كار باشد. عاشق سگ‌لرز زدن و به بخاري و شومينه و هر چيز گرم ِ ديگر چسبيدن و آن داغي را با ولع حس كردن هستم. تابستان كه ميشود، به شدت از همه آدمها فاصله ميگيرم. حتي گرماي ِ عادي ِ بدنشان را هم نميتوانم تاب بياورم. بوي عرق و گند را هم نگووووو، با اين شامه سگي و تيز من، تهوع و خفقان‌آور است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

هميشه ميان ِ يك دشت ِ سرسبز تصورش ميكردم، با يك ساختمان با معماري فوق‌العاده و قشنگ؛ به همين خاطر هم بود كه وقتي رسيديم و يك ساختمان معمولي و پله‌پله را وسط سنگهاي كوه، آنهم ميان كوير خشك و سوزان ديدم، آنقدر توي ِ ذوقم خورد.

وقتي هم كه پله‌ها را بالا رفتيم و آنهمه آشغال و در و ديوارهاي يادگاري نوشته شده را ديدم، بيشتر ضد حال خوردم.

با اينحال بالكن‌هاي هر طبقه، درست آنموقع كه لبه‌اش مي‌ايستادي و همه دور و اطراف را زير پايت ميديدي حس فوق‌العاده‌اي داشت، گرچه كه تمام اطراف آفتاب بود و خشكي بود و دريغ از يك درخت.

در ِعبادتگاه را با كلي كش و قوس برايمان باز كرد، مدتي را بيرون ِ در، زير سايه تك درخت تنومند ايستاديم و با دلخوري و كمي هم حسرت در ِ طرحدار ِ زيبا را كه دو تا قفل ِ محكم خورده بود تماشا كرديم، تا خادم راضي شد و در را برايمان باز كرد.

موجي كه با باز شدن در و در بدو ورود سرتاپايم را فرا گرفت، وصف ناشدني است. نميداني چقدر مبهوت بودم و مجذوب. از چك چك قطره هاي آب تمام كف خيس بود و حس سرما و خيسي خوشايندي را به كف ِ پاهاي برهنه‌ام منتقل ميكرد. تمام گوشه و كنار را چرخيدم و با شگفتي لمس كردم  و نگاه كردم. آرامش عجيب و غريبي همه وجودم را تسخير كرده بود. چقدر دلم شمع ميخواست تا درون آن نيلوفر 12 پر بگذارم و روشن كنم و بعد بايستم و با همان حس ِ آرامش ِ مطلق خيره خيره نگاه كنم.

با اينحال شمعي نبود، همانجا زانو زدم، پاي همان نيلوفر 12 پر، درست همانجا كه در مركز گل آتش روشن ميكنند و رو به آن نماز و دعا ميخوانند. زانو زدم، دستهايم را گرفتم به لبه دو پر از نيلوفر و پيشانيم را گذاشتم بينشان و چشمهايم را بستم و عميق، عميق ِ عميق، از ته دل آرامش خواستم، رهايي از اين معلق بودن بين زمين و آسمان را خواستم. تمام بدنم به لرز افتاده بود، بغض كرده بودم وناخودآگاه اشكهايم سرازير شده بود، و واقعا هيچ چيز نميفهميدم. فقط همهمه بقيه را ميشنيدم بي‌آنكه بفهمم چه ميگويند و چه ميخواهند. در يك حالت خلسه خاصي بودم، يك حس ِ گنگ و عجيب داشتم. دلم ميخواست ساعتها، همانجا زانو بزنم و بنشينم و ميان ِ آنهمه نيرو و انرژي‌اي كه حس ميكردم و تمام بدنم و روحم را تسخير كرده بود، شناور باشم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

آقا رضا راننده خط تهران – جابلساست. 28 ساله و قد متوسط و اين بار هم كه ديدمش حساي توپول مپل و چاق و چله شده است. با اينحال تو باور نميكني كه 28 سال دارد، كم ِ كم 10 سال بزرگتر و پيرتر نشان ميدهد.

اولين بار خيلي اتفاقي سوار ماشينش شدم و از آن بار به بعد هربار كه قرار است بروم يا بيايم اگر نوبت ِ آقا رضا باشد، حتما با او سفر خواهم كرد. جاي ِ مشخص خودم را دارم، همان رديف اول و همه چيز هم كه به راه است، آهنگ و چايي و آب ميوه و آقا رضا كه گاهي زيادي هم حرف ميزند؛ و البته براي ِ من كه خوابم نميبرد- جز مواقعي كه حرف زدنهاي ِ زياديش حوصله ام را سر ميبرد- خوب است.

هر فكري دوست داري بكن، كه من فاحشه‌ام، يا يك زن ِ خراب، يا يك فكر خراب و يا هر چيز ديگر...مطلقا اهميتي ندارد.

اما هربار كه نشسته‌ام همان رديف اول، وقتهايي كه خيره از توي  ِ‌آيينه نگاهم ميكند، يا مواقعي كه هيكل گنده‌اش را تكاني ميدهد و از كنارم رد ميشود و به عقب اتوبوس ميرود و برميگردد، مدام فكر ميكنم همخوابگي با اين آدم چه حسي دارد، چگونه است؟

نه اينكه فكر كني خوشگل است، يا خوش هيكل، يا خوش سر و زبان...اصلا. خيلي وقتها حتي نميفهمم چه ميگويد از بس كه لهجه دارد و تند حرف ميزند، سيبيلو هم كه هست و يك شكم ِ حاج آقايي گنده هم دارد. با اينحال نميدانم چرا بدنش تنها حسي را كه به من منتقل ميكند، تصور همخوابگي است. عجيب حس ميكنم از آنهايي است كه اگر با او باشي به تمام معنا دهنت را سرويس خواهد كرد، وحشيانه و تند و سريع، طولاني و سفت.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

 

درست روبرويم است و ميبينمش وقتي SMS ام بدستش ميرسد. حالت متعجب صورتش را ميبينم و رد ميشويم، بي‌آنكه او مرا ديده باشد.

مثل خيلي از وقتها كنار بابايي نشسته با همان ژست‌هاي آنچناني‌اش. زمان اندكي ميگذرد كه دور ميزنند و برميگردند داخل همان كوچه كافي‌شاپ آفريقا و درست مي‌آيند بين ما سه تا كه داريم از وسط كوچه ميگذريم. هر دو خيره ميشويم به هم، بي هيچ عكس‌العمل ظاهري و فقط نگاه ميكنيم. ميكشم كنار و رد ميشوند.

برعكس ِ تمام تصوراتم از ديدنش هيچ حس ِ خاصي بهم دست نداد. خاموش بودم،‌خالي ِ خالي. نگاهش كردم، نگاهمان گره خورد، آنهم به فاصله خيلي اندك و روبروي ِ هم، اما نه از ديدنش خوشحال شدم، نه ناراحت، نه تپش قلبم بالا رفت، نه انرژي مثبت گرفتم، نه انرژي منفي دادم. نگاهم و حسم بي‌تفاوت ِ بي‌تفاوت بود.

جواب ميدهد و بابت پاكت تشكر ميكند، نميداند دليل عمده اين كارم نه به خاطر خودش، بلكه به خاطر نفر بعديست كه وارد زندگيش ميشود و مجبور ميشود تمام ِ ندانم كاريهايش را تحمل كند. نميداند كه قولي كه داده‌ام برايم خيلي مهمتر از اختلافات و دعواهاي ِ بينمان است و از روي ِ پشيماني يا منت‌كشي يا هر چيز ديگر نيست كه پاكت را گذاشته‌ام دم ِ مغازه ‌و خبر داده‌ام كه برود و بگيرد.

مربي همراهشان نيست، اما تنها كسي است كه احسان ميداند جوابش را خواهم داد و پاچه نخواهم گرفت. و اينبار او نقش ِ هميشگي بابايي را در كسب ِ اطلاعات به عهده ميگيرد و از آمدنم و رفتنم و كارم و هزار و يك چيز ديگر سوال ميكند و چندتايي را جواب ميدهم و بقيه را طفره ميروم.

SMSهايمان به هم زياد ميشود، حرفي براي ِ زدن به هم نداريم و هردو ميدانيم كه بي‌دليل لفتش ميدهيم. 

...و اين ميشود ملاقات ِ آخر ما، بدون كينه و بغض و ناراحتي.

و برعكس ِ تمام افكار و رويابافي‌ها برايم سخت نبود. ديدنش حتي برايم ثابت كرد كه احساساتم ديگر برايش جوش و خروشي ندارد و هرچه هست، دلتنگي ِ گذشته هاست.

ميداني حتي وقتي احسان را ديدم، درست روبرويم، چيزي كه بيشترين حجم ذهنم را پركرد اين بود كه: چقدر زشت شده است.

نه اينكه فكر كني احسان پسر خيلي زيبايي بودها، اما نگاهِ من به او اينطور بود و حالا فكر ميكنم نگاه ِ اينبارم كاملا خالي از هر نوع احساس و شور و هيجاني بود، عريان ِ عريان، كه اينطور به نظرم واقعي و به دور از هر زيبايي جلوه كرد...البته لاغر هم شده بود، به شدت.

خوب...اينهم آخر قصه. ديده‌اي هميشه آخرشان كورسو اميدي داري به درست شدن همه‌چيز، روبه راه شده اوضاع؟ آن ته‌ته‌ها روزنه كوچك نوري ميبيني و دلداريها و گول زدنهاي خودت هم ميشود نور ِ علي نور.  و حالا، حالا نه، همان جمعه شب همه اينها تمام شد، روزنه نور و سراب ِ درست شدن همه چيز و شيره‌ماليهاي احمقانه با شايدهاي بسيار..... صفحه آخر ِ اين قصه هم ورق خورد و از اين به بعد هرچه كه باشد مرور دوباره و چندباره صفحات گذشته است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

در حال ِ بیهوش شدنم. کم‌خوابی‌های این یکی – دو روز، یکطرف و بیخوابی دیشب و تمام ِ شب را در اتوبوس سپری کردن هم همانطرف.

صبح که رسیدم تهران، فقط وقت کردم دوش بگیرم و یکراست بیایم سر ِکار . الآن که ساعت 2 و اندی از ظهر گذشته است، پلکهایم تقریبا به‌طور کامل روی ِ هم افتاده و احساس میکنم وزنه‌های خیلی سنگینی هم به چشمهایم آویزان است.

خوابم می‌آید. باور کن دلم میخواهد همین وسط اتاق، دراز بکشم تا اثر اینهمه ساعت روی صندلی نشستن کمی خنثی شود و هم کش و قوس ِ گربه مانندی بیایم و کمی خستگی درکنم.

چند دقیقه پیش، قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم، کمی سرم را روی میز گذاشتم تا چشمهایم را ببندم و استراحت کنم که چرتم برد و 10-15 دقیقه‌ای خوابیدم و از صدای آقای خدماتی که سعی میکرد خیلی آهسته و پچ‌پچ‌وارانه با خانم همکار صحبت کنم بیدار شدم و برای وقت‌گذرانی و گول مالیدن سر ِ خودم نشستم به وبلاگ‌نویسی. وگرنه آدمی با این هوش و حواس را در این لحظات چه به وبلاگ‌نوشتن.

 

این را هم بگویم و بروم. چرا همه‌تان باور کردید که من به احسان زنگ زدم؟ مگر درست چند پست قبلترش ننوشته بودم که به‌هیچ وجه حاضر به رویارویی با او نیستم؟ مگر ننوشته بودم در حال ِ خیالبافی بوده‌ام؟

اوممم...خوشم نمی‌آید که تمام ِ حرفها و نوشته‌ها و احیانا ناراحتیها و دلخوریهایم به احسان ربط داده میشود. خوشم نمی‌آید کلمه بسیار ساده‌ای است در توصیف این موضوع؛ لجم میگیرد، بدم می‌آید، حتی گاهی عصبانی هم میشوم که چرا هر متن بی‌ربط به این موضوع بدون اینکه با دقت خوانده شود، ساده‌انگارانه به موضوع ِ نامربوطی وصل می‌شود.

شاید گاهی بخواهم گریزی به گذشته بزنم و تجدید خاطره کنم، شاید برای فرار از رکود احساسی و فکریم کماکان به همان خاطرات پوسیده گذشته چنگ بزنم و بنویسم و خودم را تخلیه کنم، اما اینها همه فقط یک تخلیه روانی است، یک قوطی ِ بگیر و بنشان است، یک جغجغه یا اسباب‌بازی است که به دست گرفته‌ام تا سر ِ خودم را گرم کنم و شیره بمالم و باز بی‌تفاوت و سرد نشوم نسبت به همه چیز.

میخواهم کمی خودم را با حرارت به جا مانده از لایه های زیرین این خاکسترهای به جامانده از آتش گرم کنم، آنقدر که فکرم، ذهنم و احساسم یخ نزند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

گفتم من توقف نميكنم، راه ميروم
همقدم باش!
گفتي: بي وقفه با توام، تو نبايد بي خبر ميرفتي
گفتم: رفتم براي نرفتن، رفتم تا نرفته باشم!
گفتي: رفتي براي بازگشتن،
تو باز ميگردي چرا كه رفته اي!
گفتم: باز نگشته ام!
يكبار ديگر در پاي پنجره ات قد كشيده ام،
كه ببين! من هنوز هستم!
گفتي: ميدانم! بودنت را ميفهمم
براي اينكه بگويي هستي، نبايد ميرفتي
گفتم: چگونه بگويم كه جابه جايي من، حركت من است
نه هجرت و جدا شدن!
من حركت ميكنم كه از تو بنويسم
كه تو را از تمام زاويه هاي تمام منظره هايت ديده باشم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

دیروز بعد از نوشتن آن پست، همان موقع که پشت پنجره ایستاده بودم و به جای ِ نگاه کردن به مناظری که وحشتناک دوستشان دارم، رویابافی میکردم، باز هم وسوسه شدم.

 

... و بدون مقاومت گوشی را برداشتم و به احسان زنگ زدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

آخ! اگه بدونی چــــــــــــــــــقــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلم یک ماساژ، یک مشت و مال ِد‌رست و حسابی میخواد.

بعد از اینهمه وقت که کسی نبوده تا ماساژم بده، درست مثل معتادها شدم، تمام استخوانهایِ بدنم، تمام رگ و ریشه و پی‌ام درد میکنه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

دست و پاهام كرخت شدند، بي حس ِ بي حسم. دستهام ميلرزه موقع تايپ كردن.

راستش هيچي نميتونم بگم، هيچي ِ هيچي. خفقان گرفته ام، پووووووووووووووووووووووف.

تمام بدنم پرشده از يك حس ِ ناخوشايند، يك حس ِ تهوع آور، تلخ، زهرماري.

تمام مدت صداي ِ ضجه و گريه و التماس تو گوشمه...تمام مدت.

خودت خوب ميدوني من براي ِ اينكارا، براي ِ اين چيزا ساخته نشدم، خوب نيستم، مناسب نيستم.  تحمل ِ لحظه هاي ِ اندكش اينطور تمام ِ سيستم بدنم را بهم ريخته، پريشانم كرده. گر گرفته ام، آتش ِ داغ و سوازن شده ام، در حال ِ خفه شدنم.

دارم خفه ميشم...واقعا دارم خفه ميشم....

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- بوي ِ رنگ همة اتاق را پر كرده است. سرگيجه گرفته ام. دستهايم رنگي شده اند، بلوزم، پايم، شلواركم. خلاصه كه گند زده ام به كل هيكلم. با اينحال حس ِ خوبي دارم، اگر اين سرگيجه بگذارد.

 

2- اول فقط قفسه سينه ام بود، چند لك قرمز رنگ كه گاهي به شدت خارش ميگرفت، از آنها كه وقتي ميخواراني هم حس ميكني بي فايده است، انگار زير پوستت ميخوارد، نه بيرون آن. بعد سينه هايم، شكمم، حالا زير  و پشت گردنم، پشت گوشم، بازوهايم و روي رانم هم اضافه شده است. در خالت عادي نقاط ريز قرمزي مثل سرسوزن هستند. بعد يكهو از يكجا شروع به خاريدن ميكند و بعد همه جا درگير ميشود و تكه تكه قرمز ميشود، و هرچه هم ورميروي فايده اي ندارد. انگار كه يكسري حشره موزي زير پوستت وول وول كنند و گاهي گازت بگيرند و بعد هم ولو شوند و دستشان را به شكمشان بگيرند و قهقهه زنان به تلاشهاي مذبوحانه ات بخندند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط خودم  |