تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

1- با نگين قرار دارم و منتظر ايستاده ام تا بيايد، اما از آن در چوبي و قديمي اوست كه داخل ميشود، با همان شكل و شمايل و حالت راه رفتن هميشگي. مهلتي نميدهد و از راه نرسيده بغلم ميكند. ميدانم كه با هم قهريم، ميدانم كه دعوا كرده ايم، كه همديگر را ترك كرده ايم، اما دستهايم را دور گردنش حلقه ميكنم – مثل هميشه – و فرو ميرويم در آغوش هم، محكم و سفت، با همان بوسه هاي طولاني و شيرين. بعد بلندم ميكند و ميرويم داخل يكي از اتاقهاي آن خانه قديمي –كه نميدانم كجاست- و باز يكديگر را ميبوسيم، و باز نفسهايش را زير گوشم حس ميكنم، گرماي ِ بدنش را و آن احساس ِ امنيت باز به سراغم مي آيد.

بعد مينشينيم روبري ِ هم، دستها قفل شده در هم، و اين منم كه گله و شكايت دارم، كه هنوز هم فراموش نكرده ام كه روز ِ آخر چطور از هم جدا شديم و نميدانم چرا با وجود تمام دلخوريها باز هم به آغوشش ميخزم.

در باز ميشود و يك نفر سرزده و بي هوا مي آيد داخل، به دنبال ِ چيزي و خش خش ميكند. چشمهايم باز ميشود، هوا نيمه روشن شده و نگين ايستاده جلوي ِ آيينه و حاضر ميشود كه برود.

 

2- بعد از رفتنش دوباره ميخوابم، و اينبار بابايي است كه توي ِ خوابم مي آيد. باز هم ميدانم كه يكي از دلايل اصلي دعواي ِ من و احسان اوست، اما با هم مهربانيم. مثل همان بارها كه سه تايي رفتيم ده بالا و خوش گذرانديم. باز هم ميرويم و ميگرديم، من و بابايي و يك نفر ديگر كه ميدانم دوست ِ من است  و نميدانم كيست، فقط حس ِ نزديكي فوق العاده اي با او دارم و باز هم نميدانم چرا فكر ميكنم كه چاقالوست، بااينكه توي ِ خوابم اصلا چاقالو نيست. بعدش بابايي زندانيم ميكند، نه از آن زنداني هايي كه توي ِ يك سلول برهنه و كوچك بيندازنت، يا توي ِ زيرزمين ِ خاك گرفته و پر از خرت و پرت يك خانه حبست كنند، توي ِ خانه خودشان هستيم، يا شايد همان خانه ويلايي ده بالا و به من ميگويد حق نداري جايي بروي و حق نداري از احسان سراغي بگيري، حتي به آن شخص ِ سوم هم اجازه نميدهد در مورد احسان سوال كند و من ماندگار ميشوم توي ِ خانة درندشت و بزرگ، و محكوم ميشوم به نپرسيدن و بيخبري.

 

3- از خواب ميپرم، با اخلاق ِ سگي. كسي خانه نيست. بغض دارم كمي و كلافه ام. اين خواب ديدنهاي مكرر احسان ديوانه ام كرده. يكي – دوهفته اي بود كه تمام شده بود و باز ديشب روز از نو و روزي از نو. من ِ فراموشكار كه خوابها معمولا يادم نميماند، و هيچكس توي ِ خوابم آن شكلي نيست كه بايد باشد، در تمام ِ اين مدت خواب ِ احسان و بابايي را ديدم، هربار هم هردويشان آيينه تمام نماي ِ خود ِ واقعيشان بوده اند. هر بار ميدانستم كه من و احسان با هم قهريم، تمام دلخوريهايم، تمام اتفاقات اين مدت، همه و همه را به وضوح در خواب به ياد داشتم ولي فقط ديشب بود كه توي ِ خواب به آغوش َ احسان رفتم و حس كردم كه بخشيدمش، با اينكه دلخور بودم از تمام ِ رفتارهايش.

 

4- فكر ميكنم زمان ِ پريود حسهايم به شدت قويتر ميشوند، يا حس ِ دوست داشتنم شديد ميشود، يا حس ِ بد آمدن و دوري گزيدنم. نميدانم.... بين ِ همه دوستانم فقط منم كه اينطور از يك هفته قبل به هم ميريزم و درد دارم و كلافه ميشوم و ني ني ِ كوچك و بي پناهي را ميمانم كه شستش را كرده توي دهانش و با تمام ِ حس تنهايي و بي پناهي و گم شدگي در دنياي تنگ و تاريك ِ آدم بزرگها هق هق ميكند، و گاهي گريه ميكند و گاهي با ترس و وحشت به اين سو و آن سو مينگرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

 

صفحه وبلاگم و همينطور كامنتها روي صفحه بازه. بلند ميشم برم دنبال ِ يك كاري كه آقاي ِ رئيس بدو بدو مياد و ميپرسه: به نت وصلي؟ و بدون اينكه منتظر جواب من بشه، ميشينه پشت كامپيوتر. سكته كردم، نميدوني چقدر حالم بد شده بود. هي الكي دور و برم ميز ميچرخيدم و خودم را به هر كاري سرگرم نشان ميدادم تا نگاهم به مانيتور باشه. فكر ميكنم آقاي رئيس فهميد كه دارم بال بال ميزنم و نسبتا زود بلند شد و رفت. عجيب به گه خوردن افتاده بودم. يعني اون لحظات تا پاي ِ پاك كردن وبلاگ و تخته كردن درش پيش رفتم. بعد هم هيستوري را پاك كردم، با اينحال آدرس وبلاگ زيادي سرراسته، خيلي هنوز حس بدي دارم.

روز اول كه رفتم سر ِ كار با خودم شرط كردم كه هيچوقت وبلاگ را از آنجا چك نكنم و از آنجايي كه من هركاري را كه شرط ميكنم انجام ندم، قطعا بعد از يك مدت انجام ميدم، به محضي كه خانم ِ همكار رفت مرخصي وبلاگ چك كردنهاي منهم از آنجا شروع شد.

اووووم... اين روزها همه اش احساس ميكنم وبلاگم كشف ميشه. نميدونم چرا قبلا انقدر اعتماد به نفس داشتم كه كسي نميتونه بفهمه كه من يك وبلاگ ِ تا اين حد خصوصي دارم، ولي يك پست ِ آرايه و يكسري چيزهاي ديگه كه حوصله ندام بنويسمشون باعث شد به اين فكر بيافتم كه روي ِ چه حسابي انقدر مطمئن بودم؟ مني كه حتي اسامي را هم عوض نميكنم و اونهايي را هم كه مثلا مستعاره، اگر كسي با من آشنا باشه و بخونه قطعا تشخيص ميده منظورم كيه، يعني اسامي ِ مستعار ِ‌ دنياي واقعي را اينجا استفاده كردم با چه تفكر و اميدي انتظار داشتم كسي نفهمه اين وبلاگ مال ِ كيه؟

نميدونم...قاط زدم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

1-      من عاشق بيد مجنونم، وحشتناك. دلم ضعف ميرود وقتي آن شاخه هاي ناز و پريشانش را ميبينم. درست كمي آنطرف تر از اتاقم در محل ِ كار، دو تا درخت ِ بيد مجنون هست. وقتهايي كه پشت ِ ميزم هستم نميتوانم ببينمشان، بايد بيايم اينطرف، جلوي پنجره و بايستم تا بتوانم ببينمشان. امروز ظهر، باد مي آمد (نه باد ِ تندو بد) و من ايستاده بودم جلوي همين باد ِ خنك، جلوي ِ پنجره و خيره شده بودم به حركت و سرگرداني شاخه ها در باد. اينطرف و آنطرف و همانطور هم دنيا دور سرم ميچرخيد. آخرش من يك روز بابت ِ اين سرگيجه از يكجايي پرت ميشوم...ببين كي  گفتم.

 

2-      اين روزها مدام آدمهاي ِ قديمي ِ زندگيم را ميبينم، منظورم از ديدن، ملاقات ِ حضوري نيست. خبري از جايي، چتي، ايميلي، تلفني.  نميدانم چرا، ولي مدتيست كه خيلي از دوستان ِ قديميم، خيلي از آنها كه از زندگيم حذفشان كردم، خيليها كه دوستانه از هم جدا شديم، آنها كه شايد دشمنانه يكديگر راترك كرديم باز به لحظه هاي حالايم وارد ميشوند. امروز هم باز يكي ازدوستانم را آنلاين ديدم. ازدواج كرده است و مدتي بود از هم بيخبر بوديم. ميداني وقتي بهم گفت كه توي ِ دوستي ِ با من روز ِ بد نداشته و هميشه رابطه مان برايش خوب بوده است، فكر كردم و ديدم كه او هم براي ِ من به نوعي همينگونه بوده است. يعني دقيقا يك رابطه دوطرفه. اما وقتي به رابطه ام با احسان فكر ميكنم، لحظه هاي بد زيادي است كه به يادم مي آيد، بي غرض و بي احساس ِ پشيماني يا هر حس ِ بد و خوب ِ ديگر. يادت هست كه قبلا گفته بودم خيلي ناگفته ها هست كه تلنبار شده اند و ميان ِ گلويم سنگيني ميكنند و دلم ميخواهد بيرون بريزمشان؟ حالا ديگر اينطوري نيستم، دلم نميخواهد به هيچ عنوان با هم رودررو شويم. عجيب از اين رابطه احساس ِ حقارت ميكنم. دلخور نيستم، ناراحت نيستم، كينه ندارم...هيچي! فقط احساس ِ حقارت دارم، احساس ُ زبوني، ضعف، ذلت. هيچكدام از اينها نبوده و نيست، اما نميدانم چرا از تصور روبرو شدن با احسان، مورمورم ميشود، سرم را تكان ميدهم تا فكرش هم ميان ِ لانه ذهنم ننشيند. مربي مدام به نگين زنگ ميزند و بحث ِ من و احسان را پيش ميكشد: آرمي از احسان چيزي نميگويد؟ آرمي دوست پسر پيدا نكرده؟ آرمي تهران چيكار ميكنه؟ آرمي خيلي بد با احسان تا كرد، چرا اينكارو كرد؟ چرا اونكارو كرد؟ احسان فلان، آرمي بيسار... حوصله ام را سربرده اند. تمام شده جان ِ شيرينم، چه فرق ميكند كه آرمي زنده است يا مرده؟ سالم است يا گوشه اي افتاده و درد ميكشد؟ چه فرق ميكند كه تنهاست يا كس ِ ديگري را در حريمش راه داده است؟ تمامش كرديم، بد...خوب، تو خودخواهي كردي، آرمي سگ بازيهاي معمولش را درآورد، تو از حر ِ شيطان پياده نشدي، آرمي هم، تو باز هم دوستانت را در موضوعي كه اصلا به آنها ربطي نداشت دخالت دادي و آرمي هم اينبار گذشت نكرد، چشم نبست، بيخيال نشد. هرچه بود...گذشت.

 

3-      هوس ِ شاملو كرده ام، اما هنوز آنقدر هم نكشيده ام كه كارتن كتابهايم را كه از جابلقا آورده ام، از انباري بيرون بياورم و باز كنم و شاملو را از ميانش درآورم. بد دردي ِ...باور كن!

 

 

پ.ن1: به تعدادي مطلب ِ آموزشي ِ روابطِ جنسي نيازمندم. چه در مورد جسميش و چه در مورد روحيش. بيشتر احساسات و نقشي كه عواطف اين وسط بازي ميكنند، يعني كلا بيشتر جنبه روحي و روانيش و آموزشهاي اين دستش برايم مهم است، اما جنبه ديگرش را هم كمي نياز دارم. اگر فايلي، آدرسي ، چيزي سراغ داريد، ممنون ميشوم كه همياري و همكاري و از اين چيز ميزا بكنيد.

 

پ.ن2: آقاي ناصري عزيز، خانمها در دورهاي 27 تا 35 روزه، كمي بيشتر و كمتر دچار خونريزي ميشن كه بهش ميگن قاعدگي، پريود و ....در حقيقت اين خونريزي از تجمع خونهايي كه در رحم تشكيل ميشوند تا اگر جنيني تشكيل شد ميانش قرار بگيرد ايجاد ميشود. مدت ِ خونريزي از 3 روز تا 10 روز متغيره، و از چند روز قبل و همينطور مخصوصا روزهاي اول قاعدگي تغييرات هورموني ِ زيادي در بدن خانمها رخ ميده كه باعث افسردگي ِ بي دليل، به هم ريختن ِ روحيه و اخلاق و حتي وضع ِ جسمي زن ميشود. كمر درد و دلدرد و سينه درد هم از عوارض ِ قاعدگي است. البته عوارضي كه گفتم در افراد مختلف متفاوته و بعضيها اين تغييرات اثر زيادي رويشان نميگذارد . بعضيها هم مثل من از يك هفته جلوتر غير از دردهاي ِ جسمي از نظر روحي و اخلاقي هم به شدت به هم ميريزند. توضيحم زياد علمي نبود، اگر كتاب ِ تنظيم خانواده ام را پيدا كردم واستون علمي تر مينويسم. اگه خواستين البته.

 

پ.ن3: شايد همانقدر كه من وقتي به رابطه ام با احسان فكر ميكنم و خاطرات ِ بد زيادي يادم مي آيد، براي ِ او هم همينطور باشد. نميدانم. با اينكه به نظرم خودم و دوستانم در اين رابطه آدم منعطف من بودم، با اينحال نميتوانم يكطرفه حرف بزنم و بگويم من برايش دنياي ِ خاطرات خوب بوده ام. شايد اينهم يك رابطه دو طرفه باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

سحر و امير چند ساعتي است كه تلفني با هم حرف ميزنند، براي اولين بار و آشنايي بيشتر:

امير: عزيزم! من و دوست دختر ِ قبليم همه جوره با هم بوديم. رفت دبي و از آنجا رفت انگليس و موندگار شد، حالام دلم ميخواد همه جوره با هم باشيم.

سحر: بزار همو ببينيم، يكم بريم جلو، شايد اصلا نشد همديگرو تحمل كنيم.

امير: اين چه حرفيه عزيزم؟ من ازتو خيلي خوشم آمده. ميدوني...خيلي فرق داره كه يكي را ببيني و خودت پيداش كني تا از دور و بر بهت معرفي كنن. خودت هم كه ديدي من چقدر براي دوستي با تو اشتياق نشان دادم. پيش نمياد اينطوري...

 

...و اين بحث ادامه دارد، تا سحر خسته و كلافه ميخواهد كه ادامه بحث باشد براي فردا موقعي كه همديگر را ميبينند.

امير: پس من ميام دنبالت، يكم با هم ميچرخيم ، همديگرو تنها ببينيم بعد ميريم دنبال ِ دوستت.

و اينطوري به زور نظر خودش را تحميل ميكند.

 

فرداي آنروز امير همراه ِ دوستش دنبال ِ سحر مي آيد، آنهم بعد از آنهمه اصرار و كل كل كه بار ِ اول همديگر را تنها ببينيم و از آنجا ميروند دنبال ِ دوست ِ سحر تا 4 تايي با هم باشند. برنامه آن روزشان رفتن به فشم بوده و نهاري خوردن و قلياني كشيدن و برگشتن. اما وقتي دوست ِ سحر سوار ميشود، درست چند دقيقه بعد، امير جلوي ِ يك ساختمان ترمز ميكند، قوطي ِ آبجو را برميدارد و از دخترها ميخواهد كه با هم بروند بالا و آبجويي بزنند و چيزي بخورند و بعد باز برگردند بيرون.

سحر از اين پسرهاي ِ اين مدلي زياد ديده، دوستش هم. از همانها كه با كلي ادعاي ِ پوچ و توخالي جلو مي آيند و آخرش معلوم ميشود كه چه طبل ِ توخالي اي هستند. قبول نميكنند و شوخي و جدي بالا نميروند. قرار ميشود پياده شوند و بروند همان بغل، همان نزديكي چيزي بخورند.

كمي كه ميروند، امير و دوستش يادشان مي افتد كه قوطي آبجو بدون پوشش روي ِ صندلي ماشين مانده و برميگردند كه آبجو را توي ساختمان بگذارند و بيايند.

رفتن همانا و برنگشتن هم همان....... تمام!

و اين يعني فقط طرف مقابل را يك سوراخ ميبينند، يعني براي يك كس له له ميزنند، يعني حاضرند همه چيزشان را فداي چند لحظه گول زدن و سوء استفاده از يك دختر بكنند.

اينهمه كه زنهاي ِ اينكاره توي ِ‌خيابان ريخته اند، پس اينهمه صرف انرژي و دروغ گفتن و خود را خسته كردن، با اعصاب خورديهاي آنچناني و دردسرهاي بعدش براي چه چيز باارزشي؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

 

1- بهانه هاي زيادي براي شاد بودن هست، براي لذت بردن. بهانه هاي كوچك و ريز. شايد به چشم نيايند، خيلي وقتها نمي آيند. مثل همين قدم زدن شبانگاهي ِ امشب، با آن نسيم خنك و بوي ِ باران مانندي كه از شستن درختها بلند شده بود.

 

2- با وجود همان بهانه هاي ساده و كوچك براي ِ شاد بودن و لذت بردن، تمام بعد از ظهر و شب را كلافه و سردرگم بودم، و حالا بيشتر از كلافگي و سردرگمي غمگينم. بي دليل...الكي رفته ام روي مد غم و اندوه و دلم ميخواهد زار زار گريه كنم. گاهي وقتها آنقدر كودك ميشوي كه ميتواني براي يك شكلات، يك پفك يا هر چيز كوچك و بي اهميت ديگري دنيا را تمام شده ببيني.

 

3- گاهي وقتها عجيب دلم يك آغوش داغ ميخواهد. داغ نه از آنها كه مرسوم است و تعبيرش واضح، داغ همانطور كه خودم ميدانم، همانطور كه خودم دوست دارم، از ته دل، از صميم قلب. از همانها كه فرو بروي ميانش، گرم و نرم ومهربان، و احساس ِ آرامش كني. از همانها كه بلمي ميانش، ولو شوي، ريلكس، آرام...خالي از تمام ِ حسهاي منفي و حس كني در بهترين جاي ِ دنيا لميده اي، در قشنگترين و زيباترين حسهاي دنيا غرقي.  باز خيالباف شدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- دانيال 4 سال بيشتر نداشت. شبي از شبها مهمان ِ منزل ِ عمه اش ميشود. كنار ِ عمه ميخوابد، به عنوان عزيزدردانه و تك برادرزاده. دانيال خودش را مدام به پاي عمه ميمالد (تو بخوان آلت تناسليش را) و عمه هم كه در باغ نيست. بعد از مدتي به عمه ميگويد:" داره خيلي بهمون خوش ميگذره ها" و عمه تاييد ميكند. بعد از مدتي عمه روانداز را كمي بيشتر روي خودش ميكشد، دانيال ميگويد: " اه...زشته! بكش رومون ميبينن بد ميشه."

 

2- دانيال تقريبا 5 سال دارد. به دختر عمه اش ميگويد:" با من ازدواج ميكني؟" دختر عمه به شوخي جواب مثبت ميدهد. دانيال ميگويد:" پس اون در را ببند، فعلا بيا با هم بخوابيم تا بعد."

 

3- دانيال ِ 5 ساله از آن پسرهاي تخس و شر و شيطون است. از همانها كه حرف گوش نميدهند، از ديوار راست بالا ميروند. با اينحال وقتي عمه و شوهر عمه اش در اتاق هستند، با وجود در ِ نيمه باز، اگر بخواهد وارد اتاق شود، پشت در مي ايستد و در ميزند. نه يكبار، چندين بار و هرچقدر عمه اش ميگويد بيا تو، باز هم صبر ميكند تا در را كاملا به رويش باز كنند. مدام هم از بقيه ميپرسد "توي اتاق دارند چيكار ميكنند؟"

 

4- دانيال ِ 5 ساله مريض است. پدر بزرگ و مادربزرگ مراقبش هستند و مادرش هم ديروقت ِ شب تماس ميگيرد و ميگويد: " با چند تا از دوستانم مسافرت هستم، امشب نمي آيم." دانيال ِ كوچك از دست ِ‌مادر كه در اين وضعيت تنهايش گذاشته عصباني و دلخور و ناراحت است. لب باز ميكند و ميگويد كه مادرش با يك آقايي دوست است، به اسم احسان. ميگويد " آقاهه هميشه مياد خونمون و برام هم كلي خوراكي مياره، بعد با مامان ميرن توي اتاق و در را ميبندند. يك آقاي ديگه هم هست، پيكان داره، اونهم بعضي وقتها مياد و با مامان ميرن توي اتاق."

 

5- مادر دانيال ديپلم هم ندارد. پدر دانيال از همان مردهايي است كه صبح ميروند و شب برميگردند، بي توجه به زن و زندگي و بچه. همه چيز رها به امان ِ خودش. وضع ِ ماليشان متوسط است. با اينحال دانيال گاهي لباسهاي به شدت گرانقيمتي ميپوشد و مادرش هم كمدش پر است از لباسهاي آنچناني. چيزهايي كه خيلي وقتها از طرف دوستانش هديه گرفته است.

 

6- مادر دانيال در دوران مجرديش محدود بوده است، به شدت هرچه تمام تر! پدر و مادر ندارد، و زير دست پدربزرگ و مادربزرگ و عموهايش بزرگ شده است. از همانها كه به اجبار چادر سر ميكرده و حق ِ بيرون رفتن از خانه را نداشته است و حالا مانتوهاي كوتاه ِ كوتاه ميپوشد، با آرايشهاي ِ به شدت زننده و دوست پسر دارد كه خودش و بچه اش را به گردش ميبرد، برايش خريد ميكند و به خانه شان مي آيد و به اتاق خواب ميروند.

 

7- مادر دانيال با يك نفر  هم نيست، چند نفري هستند كه سمت ِ دوست پسرش را دارند. دانيال تمام فكر و ذكرش دنبال ِ مسائل ِ جنسي و دوست دختر و پسري است. وضعيتش چه خواهد شد؟

 

8- دانيال حالا فقط 5 سال دارد، شايد كمي بيشتر، چند ماهي!

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

دست ِ خودم نيست، پايش را كه توي ِ خانه ميگذارد، موجي ِ منفيش مرا ميگيرد و سگ ميشوم.

چشمهايم كه دروغ نميگويند، احساساتم مثل كوه ِ آتشفشان از چشمهايم زبانه ميكشد. حالا ديگر احساس ِ مخفي ندارم، هرچه هست هماني است كه از آيينه چشمهايم ميتواني ببيني و به وضوح از چشمهايم ميتواند بفهمد كه چقدر از ديدنش بيزارم. گيرم كه آنقدر الاغ است كه هنوز اينرا نميفهمد، از رفتارم هم نبايد بفهمد؟ حرفهايم؟ سگ محلي هايم؟

بعد SMS ميزند و ميگويد من همه چيز را فراموش كرده ام اما از چشمهاي تو ميفهمم كه هنوز هم به ياد و خاطره گذشته اي. تف به آن رويت...

ميگويد: اگر كم مي آيم به خاطر اين است كه باعث عذاب وجدان تو نشوم. باز هم تف به آن رويت...چه وجدان دردي؟ بابت كدام گناه بايد وجدان درد داشته باشم؟

آمدنت عذابم ميدهد، اما وجدانم را حتي قلقلك كوچكي هم نميدهد. آمدنت شراره تنفر را در وجودم شعله ورتر ميكند. نميدانم چرا انقدر از ديدنت، از روبرو شدن با تو، از پاي ِ صحبت هايت نشستن، از كارهايي كه قبلا ميكردي و ميخنديدم و حالا حرصم ميدهد بيزارم. از همه چيزت، از نگاهت، لباس پوشيدنت، صحبت كردنت، آن ريشهاي مسخره ات، اظهار نظرهايت كه دل و روده ام را به هم ميريزد، غذا خوردنت، راه رفتنت، تك تك سلولهاي بدنت، ذره ذره وجودت حالم به هم ميخورد.

انگار يكي از بزرگترين حماقتهاي ِ زندگيت را بگذارند جلوي ِ رويت و بگويند: تماشا كن! ببين كه چقدر نفهم بودي و چقدر غرق در افكار پوج و مسموم و مسخره بودي. ببين كه چقدر سرت را مثل كبك كرده بودي زير برف و چقدر نقش بازي كردي. اه....

چقدر خودت را گول زدي، چقدر سعي كردي كه در همان تارهايي كه تنيده اي بماني و نشد. خدا را شكر كه نشد و خدا را شكر كه پاره شدند،همه تارها....

نميفهمد ديدنش برايم حكم نگاه كردن به گذشته لجنزار مانندي را دارد. حسم اينطور است نه اينكه اينطور بوده باشد و دلم نميخواهد بوي ِ گند آن لجنزار مشام را بيازارد، خفه ام كند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

 

يك روز باراني و سرد مهرماه بود. نه از آن باراني هايي كه شرشر از آسمان پايين بريزد. از آنها كه نم نم مي آيد،  ريز و قشنگ. يكشنبه بود، و آقاي پدر من را رساند دم ِ اتوبوس و رفت. تازه وسايلم را چپانده بودم بالاي ِ سرم و نشسته بودم كه يك نفر با شدت به پشتي ِ صندليم كوبيد. برگشتم. يك پسر ِ قد بلند و چهارشانه با لبهاي فوق العاده قرمز و درشت پشتم نشسته بود و به علت لنگ درازي بيش از حد موقع نشستن با پشتي ِ صندليم برخورد كرده بود. نيم نگاهي كردم و برگشتم و توي ِ همان نيم نگاه حس كردم كه اين ملاقات ادامه دار خواهد بود. نميدانم برايت پيش آمده يا نه، كه حس كني كه اين نگاه ِ گذرا به همين جا ختم نخواهد شد و كش خواهد آمد تا نميدانم كجا.

آن روز تا به مقصد برسيم دعوايمان شد. من سال ِ آخر بودم و او ترم اولي بود. ترم اولي ها هم كه فكر ميكنند شاخ ِ غول شكسته اند و فتح ِ خيبر كرده اند و هنوز خيلي از همان عادتها و خصلتهاي دبيرستان را به حد فجيع تري دارند.

آن ترم، يكشنبه ها روز باران و مه و ابر بود. هرهفته كه از تهران راه مي افتاديم جاده را مه گرفته بود، باران مي آمد و ابري بود، هميشه راه فوق العاده بود... و اسمش را گذاشتيم باران.

...و آن ترم يكشنبه ها روز ديدار و همسفري ما بود.

...و آن ترم ما هزار بار با هم دعوا كرديم، تا آنجا كه يكبار در راه ِ خوابگاه كه او و دوستانش در راه ِ برگشت و من و دوستانم در راه ِ كلاس بوديم، رويش را برگرداند. نزديك غروب باد وطوفان شد، سيل ازآسمان مي آمد، برق كلاسها قطع شد و همه مان را از كلاس بيرون  كردند. حراستي ها توي راهروها و كلاسها ميگشتند و همه را به بيرون هدايت ميكردند، لابد از ترس ِ اينكه توي ِ آن تاريكي بچه ها كاري بكنند. در راه باز همديگر راديديم. عصباني بودم. همانجا ايستادم و زير آن باران سيل آسا يك دعواي ِ درست و حسابي ِ ديگر كرديم و گذشت...ديگر دعوا نكرديم.

 

دوستيمان از نوار فرامرز اصلاني ِ داخل اتوبوس شروع شد. او نوار ِ من را گرفت و من نوار شيلايش را. و من نوار شيلايش را پس دادم و او نوار فرامرز اصلاني ِ مرا هيچوقت پس نداد و بهانه آورد كه پاره شده است(شايد هم شده بود.) موضوع برايمان جالب شد وقتي فهميديم جفتمان دقيقا متولد يك روزيم، با يكسال اختلاف.

پنج شنبه بود، اول دي ماه و من و جوجه سوار اتوبوس بوديم كه برگرديم تهران. اتوبوس پر ِ پر بود، در حال ِ حركت باران و دوستش سوار شدند و از بين آنهمه صندلي ِ پر ِ ميان ِ اتوبوس، آقاهه رديف بغلي ِما را به علت ِ نداشتن بليط بلند كرد و ما كنارِ‌هم و هم رديف ِ هم نشستيم. گفتيم و خنديديم و تا تهران از كدورتهاي قبلي چيزي نمانده بود.

بعدش هم كه قرار ِ كوه گذاشتيم. من و بابيچي و باران و حامد. همان اول گرفتنمان و برگشتيم و رفتيم جايي كه بعدها شد بهشت موعود ِ من.

و ما دوست شديم، بعد از همه فراز و نشيب ها. بعد از تمام ِ دعواها كه او فكر ميكرد من ازش متنفرم و نميخواهم ريختش را ببينم و من و همه بچه ها ميدانستيم كه او از من خوشش مي آيد و منهم از او. آن روزها خيلي خوب بلد بودم احساساتم را مخفي كنم، هميشه توي ِ دانشگاه مثل ِ برج ِ زهرمار بودم و عمرا به كسي محل نميدادم.با اينحال تنها كسي بود تا آن موقع كه دلم ميخواست با هم دوست باشيم و دوست شديم. و تمام ِ اين اشتياق و علاقه من به دوستي يك ماه بيشتر دوام نياورد.

او ترم دوم را مرخصي گرفت و منهم ديگر بهش زنگ نزدم و شماره تماسي هم از من نداشت. دو ماهي گذشت و اتفاقي همديگر را توي ترمينال ديديم و باز از اول. تله پاتيمان با هم خيلي قوي بود و اين آغاز مجدد تارفتن ِ من به جابلقا و چند ماه بعدش ادامه پيدا كرد.

باز هم من بهانه تراشي كردم و به هم زديم. ولي هنوز هر از گاهي همديگر را ميبينيم(در همين دنياي مجازي) و چت ميكنيم. و من باز سال ِ آخر بودم كه او هم جابلسا قبول شد و آمد، ولي حتي يكبار هم همديگر را نديديم.

امروز باز هم همديگر را آنلاين ديديم و چت و كل كل. اين روزها زياد ديگر حوصله كل كل و تيكه انداختن را ندارم. آرام شده ام. با اينحال كلي از همه بچه ها ياد كرديم، و گذشته مان و تمام ِ بچه بازيهايمان و خل و چل گيريهايمان، ول گشتنها، قدم زدنها، توي سرو كله زدنها و ديوانه بازيها.

ياد گذشته ها كردن، آدمهاي ِ رفته را ديدن هميشه هم بد نيست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 1- مامان جان كمي تا قسمتي بدبين هستند. برعكس ِ دختر عزيزدردونه و تحفه نطنزش كه زيادي با ديد خوشبيني نگاه ميكنه و حرفها و نگاهها و نظرات ديگران را جدي و به منظور نميگيره.

آقاي خدماتي ما 3 سال است كه ازدواج كرده و بچه هم ندارند. دو روز پيش بالاي سرم ظاهر شد و دو تا CD دستم داد تا بگذارم و ببينم. يكيش چندتايي آهنگ هاي مزخرف توش بود واونيكي تصويري بود. گفت آهنگهاي محلي هست و ببر خانه ببين.

بعد از ظهر من و مامان خانومي نشسته بوديم و حوصله مان هم سررفته بود، ياد CD ِ افتادم و گذاشتمش. آهنگهاي محلي  شمالي را روي ِ يكسري شو و بيشتر هم شوهاي هندي ميكس كرده بودند. دو – سه تاي اول كه گذشت چهارمي بود فكر ميكنم كه زن ِ يك تاپ لختي (از همان مدلها كه من دلم برايش غنج؟! ميرود) با يك دامن كوتاه پوشيده بود و آن وسط قر و قميش مي آمد.، كه يكدفعه مامان شاكي شد و گفت: اينها ديگه چيه؟ فردا CD را ببر پسش بده و بگو كه اصلا وقت نكردي ببينيش. از بسكه تو با مردها راحت و ريلكس برخورد ميكني بعضيها ممكنه فكراي ناجور بكنن.

از آن حرفها بود كه لجم را درمي آورد. البته قبول دارم كه من هميشه با جنس مذكر در ارتباط برقرار كردن راحت تر بوده ام وهستم اما نفهميدم ربط اين موضوع به چند تا شو درپيت ِ مسخره كه رويشان آهنگهاي بيمزه تر شمالي كه نصف بيشترشان را هم نفهميدم و حتي حوصله نكردم كه گوش بدم چيه.

فردا CD ها را پس دادم و گفتم كه نيم نگاهي كرده ام و خوشم نيامده و درست و حسابي نديده ام

 

2- امروز صبح كه رسيدم آقاي رئيس كلي كار روي ميز تلنبار كرده بودند. آقاي خدماتي فرمودند كه بزار از راه برسيم و كمي استراحت كنيم، بعد شروع به كار كن و ما را هم به كار بكش. با لبخند گفتم: تمام ديشب را خوابيده ايم و استراحت كرده ايم.  بي مقدمه گفت: شما بله، ولي كمي هم به فكر ما باش.

آن لحظه سرم به كارم گرم بود و دوزاريم نيافتاد. ولي واقعا كه چه اين حرف؟!؟!؟! مرتيكه! به من چه كه تو نصفه شب ميخواهي روي زنت بيافتي و عشق و حال كني؟ بعد بايد صبحش بيايي به مني كه حتي يك ماه هم نيست آنجايم اين حرف را بزني؟ گيرم اصلا 10 سال؟ روابط خصوصي ِ تو به من چه ربطي دارد؟

حرصم ميدهند اينجور آدمها....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

از سر ِ كار كه مي آيم، بدو بدو لباسهايم را درمي آورم و بدون شلوار ميدوم سمت ِ دستشويي. توي ِ ساختمان ِ ما دستشويي بانوان موجود نمي باشد، و واقعا چه كسي حوصله دارد كه 3 طبقه را پايين برود، بعد از طي مسيري، هرچند كوتاه، از دو طبقه بالا برود تا به دستشويي برسد و بعد باز همين مسير را برگردد؟

امروز اما خانه خالي بود و عشق كردم كه نميخواهد شلوار يا شلواركي بپوشم و بعد از اتاق بيرون بيايم. بعد هم همانطور براي ِ خودم چرخيدم و در حين ِ قر دادن و آهنگ گوش كردن، آشپزي كردم. خوشم مي آيد از اينطور سهل انگارانه كار كردن. يك دست فنجان ِ نسكافه، نصفه و نيمه با آهنگ هاي گاهي غمگين و گاهي شاد قر دادن و يك دست هم به غذا، آنهم پابرهنه روي ِ سراميك هاي خنك ِ آشپزخانه.

دلم براي ِ تنهايي هاي اينچنيني تنگ شده بود. اينكه خودت باشي و خودت. سرفرصت آشپزي كني، كارهايت را رديف كني، دور خودت بچرخي حتي! با اينكه زندگي مجردي صفايي دارد در نوع ِ خودش بينظير؛ ولي عجيب آدم را لاابالي ميكند، آنهم شلخته اي مثل من را. با اينحال لذتش با تمام گوشت و خونم عجين شده است. فكر ميكنم يكي از بزرگترين موهبتهايي كه نصيبم شد، همين يكسال و اندي مجردي زندگي كردن بود، در خانه اي كه مال ِ خودم بود و صاحب و خانم و رئيس و حتي مرئوسش خودم بودم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

حضورش عصبيم ميكند، مخصوصا كه تنها هم باشيم. وقتي مي نشيند و زل ميزند توي چشمهايم و دروغ ميگويد، آنطور كه خيال ميكند من نميفهمم و من ميفهمم، تا تهش را. بعد يادش ميرود، يا پشيمان ميشود از دروغ گفتنش، گاهي البته و اعتراف ميكند، يا تناقض گويي هايش به اعتراف ميكشاندش.

نميدانم چرا دوست دارد باور كنم هنوز به احترام خاطره هاي ِ مشتركمان با كسي نيست، با كسي حرف نميزند، تنها مسافرت ميكند، آن برق ِ درخشان ِ ته چشمهايش بي دليل به وجود آمده، خنده هاي از ته دلش ناگهاني و اتفاقي جاي ِ آنهمه خشم و ناراحتي و طغيان را گرفته است.

نمي دانم چرا هنوز مي خواهد با همان پافشاري و اصرار برايم ثابت كند كه من با ديگران برايش فرق داشته ام، من عزيزترين شخص ِ زندگيش بوده و هستم، من تنها كسي بوده ام كه لحظه هاي ناب و شيرين و تكرارناشدني را برايش رقم زده ام و هيچ كس ديگر نخواهد توانست اينطور برايش خاطره انگيز باشد.

ميداند عصبيم ميكند، مي داند تكرار ِ گذشته خشمم را برمي انگيزد، ميداند كه چقدر عذابم داده تا ظاهرا رهايم كرده، كه من به او فكر نميكنم، تظاهر هم نميكنم، ميداند با كس ِ ديگري بوده ام، شايد هم دوستش داشته ام، شايد هنوز هم با او باشم –گرچه كه نيستم- .

اوووووف كه چه اصراري بر پافشاري به گذشته اي كه تمام شده، نيست، وجود ندارد، فقط خاطره است، و تكرار هم نميشود....چه اصرار بر پافشاري به اينهمه دروغ، بر اينهمه احساسي كه ديگر نيست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- ديسكو راه انداخته ام. خانه خالي و صداي بلند موسيقي.

 

2- ترم پيش، امتحانهايمان كه تمام شد، با نرگس و شقايق رفتيم جابلقا، جشن ِ پايانِ امتحانات.  تا تصميم بگيريم كه برويم و بعد حاضر شويم و برسيم 9 شد. جابلقا يك كافي شاپ دارد به اسم آفريقا كه به شدت معروف است و در عين حال پاتوق. مدتها بود كه من هوس چيپس و پنير كرده بودم و احسان هم انقدر تعريف چيپس و پنيرهاي آنجا را كرده بود كه بدجور ويار كرده بودم. كمي گشتيم و شيطنت كرديم و گفتيم و خنديديم و بعد هم رفتيم آفريقا و دولپي چيپس و پنير خورديم. آنهم چه چيپس و پنيري....واه واه. انقدر خشك بود كه از گلويمان پايين نميرفت، انقدر هم زياد و سنگين بود هنوز يك سومش را نخورده داشتيم خفه ميشديم. بيرون كه آمديم 11:30 شده بود. خوب هيچوقت آن موقع شب تنها جابلقا نبوديم، آنهم بدون ماشين. احسان كه فردايش امتحان داشت و موبايل خاموش و آن دو تا هم كسي را نداشتند. زده بود به سرمان، راه افتاديم توي ِ همان خيابان ِ صفاييه تا برسيم به ميدان پاييني و ماشين بگيريم. افتضاح بود. ميان ِ همه ماشينهايي كه مدام جلوي ِ پايمان ترمز ميكردند و يا پياده ميشدند و دستي ميكشيدند و ... يك 206 گير داده بود و بغل دستي ِ راننده از پنجره آويزان شده بود و يك CD را گرفته بود سمت ِ من كه ازش بگيرم. چندباري محل ندادم، ول نميكرد. هي ميگفت: اين CD را بگير و ببر گوش كن، اگر خوشت آمد دفعه ديگه كه ما را ديدي بهمان پس بده. خلاصه اعصابم را خورد كرد و CD را گرفتم، بعد هم با خنده به بچه ها گفتم: يا يك CD خام گرفتم يا فيلم سوپر است.

البته كه هيچكدامش نبود. يكي – دوبار همان فولدر اوليه اش كه بنيامين بود را گوش دادم و يكبار هم رضا صادقي اش را. آن شب كه پاي ِ جدول سودوكو نشسته بودم همين CD را گذاشتم و مشغول شدم. هي آهنگهاي مورد علاقه ام را پشت ِ هم ميشنيدم، كفم بريده بود. فولدر گلچينش فوق العاده است. دقيقا انگار كه خودم Selection كرده ام. كارم شده مدام بگذارمش و در حين انجام هركاري با لذت گوش دهم. مدتها بود عادت آهنگ گوش دادن تركم شده بود.

 

3- امير.ف را همه مان خوب ميشناختيم. نامزدش از بچه هاي دانشگاه خودمان بود و مثل سگ هم از دختر ِ ميترسيد. با اينحال اين پسر مدام توي ِ صفاييه بالا و پايين ميكرد و شماره بازي و اين حرفها. انقدر هم اين پسر خنگ بود كه هربار مي آمد و به يكي از ماها شماره ميداد. اين اواخر سه پيچ شده بود روي ِ من و هربار هم با اينكه يكجور ضايعش ميكرديم باز هم مي آمد. نميدانم يادش ميرفت، يا واقعا به همين شدت پررو بود. يك شب با ماشين كنار ما ترمز كرد و گفت: من دارم ميرم آفريقا، اگر دوست داريد بياييد بشينيم و با هم يك قهوه بخوريم. و بعد گاز داد رفت. آنشب با احسان قرار داشتم. آرام آرام با نگين ميرفتيم تا برسيم به محل قرار كه دوباره آمد و ترمز كرد و پياده شد و با شماره آمد جلو و شماره را گرفت سمت ِ من و گفت: من عادت ندارم دنبال ِ كسي بيافتم يا براي ِ كسي پياده بشم. من و نگين جفتمان زديم زير خنده  و من فقط گفتم: شبنم چطوره؟ جفت كرد. خيلي سريع برگشت و رفت سوار ماشين شد و رفت.

احسان ديده بود و جريان را پرسيد، منهم با خنده و هرهر و كركر گفتم: هيچي گفت بياييد بريم كافي شاپ "جردن" با هم يك قهوه بخوريم.  چشمهاي ِ گرد شده احسان و غش و ريسه رفتن نگين بهم فهموند كه چه سوتي دادم.

 

4- از امروز خانم ِ همكار به مدت ِ دو هفته نيست و تمام ِ كارهايش هم برعهده من. امروز حسابي گه گيجه گرفته بودم. انقدر كار سرم ريخته بودم كه ظهر ميخواستم همان وسط موهايم را بكشم. فقط خوبيش اين بود كه ديگر كسي نبود كه پنجره ها را ببند و لورها را كيپ كند. تمام مدت پنجره باز بود و نسيم خنكي هم ميوزيد.  عشق كردم، جاتون خالي بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- زلزله كه آمد همه مان از خواب پريديم. از جايم تكان نخوردم، زمين آرام گرفت. خواب از سرمان پريد و مريم حرف مرگ را پيش كشيد. قبل ها اصلا از مرگ نميترسيدم، اما اينبار كمي ترسيدم. فكر ميكنم هرچقدر سن ِ آدم بالاتر ميرود، ترسش از مرگ هم بيشتر ميشود. نميدانم...وجود يا عدم ِ وجود دنياي ديگر براي من 50-50 است. درهرصورتش هم فكر ميكنم مسخره است. اينكه زندگي جاودانه داشته باشي به نظرم وحشتناك مي آيد، بخصوص كه كلي هم تو را از مرگ و عذاب و جهنم و آتش بعدش ترسانده باشند. بهشتش هم به نظرم حوصله سر بر است، مگر آدم چقدر دلش ميخواهد خوشي كند؟ و آخرش كه چي....؟ فكرش را بكن كه توي ِ بهشت هم مردم از بس حوصله شان سر ميرود و خوشي زير دلشان ميزند ، اكس بخورند و از اين چيز ميزاي توهم زا مصرف كنند، منتها نميدانم آن موقع ديگر ميخواهند توهم چه چيزي را بزنند.

 

2- امروز سر ِ كار گيج و منگ بودم. همه اش خرابكاري و گيجي پشت هم. ليوان ِ چايي را روي ميز برگرداندم، نصفش ريخت روي ِ پاي ِ آقاي خدماتيمان و بقيه اش زير كيبورد و موس و كلي كاغذ ولو شد. نميداني چه افتضاحي شده بود. پرينتهايم را هم روي ِ كاغذهاي اشتباهي زدم،چندين بار. آقاي رئيس هم صدايم زد و در مورد كتابها پرسيد، گفتم خيلي كار نكرده ام و فقط خوانده ام و خيلي گرفتار بوده ام. (جان ِ عمه ام. حتما بچه ام روي ِ گاز بوده يا شوهرم لباسهايش بدون ِ‌اتو مانده و شام ِ شب هم نداشتيم و رفته ام خانه مردم كار كرده ام. خلاصه از همين بهانه هاي دري وري كه تابلوست كه داري خالي ميبندي) آخر ِوقت هم آقاي رئيس دو تا جدول سودوكو زد زير بغلم كه حل كن و تايم بگير كه چقدر طول كشيده تا توانستي حل كني. ميداني چند وقت است كه درست و حسابي از مخم كار نكشيده ام؟ آنش به جهنم، تمركز ندارم اصلا. همه اش حواسم اينطرف و آنطرف است و توي ِ اين اوضاع قاراشميش ِ بي تمركزي آهنگ هم گذاشته ام و خلاصه كه حل شد، ولي با بي حوصلگي تمام.

 

3- تنها چيزي كه توي ِ محل كارم باعث دلخوشيم است، منظره دور و بر است. كه گاهي برگردم و ازپنجره بيرون را نگاه كنم و لذت ببرم. البته اگر خانم همكار بگذارد نوري از پنجره ها به درون اتاق بتابد، مدام لورها را كيپ تا كيپ ميبندد. گاهي ميروم و سركي به بيرون ميكشم. امروز به شدت سرد بود.

 

4- انگار دارم دفتر خاطرات مينويسم. از همانها كه قبلا توي سررسيدها مينوشتم. اوممممم... انگيزه و هدف نوشتنم انگار عوض شده و بيشتر مينويسم كه نوشته باشم. نه اينكه همه اش اين باشد، اما مثل سابق 100% براي ِ دل خودم نمينويسم و همين است كه باعث ميشود راضي نباشم و نتوانم راحت بنويسم و تخليه شوم و ارضا شوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

نوشتن از آن چيزهايي است كه به طرز وحشتناكي به عادت مربوط ميشود.(در مورد من البته!) مدتي كه نمينويسم ديگر دست و دلم به نوشتن نميرود. لبته اين حرف كمي تا قسمتي بهانه است، زياد حرفي براي ِ زدن ندارم. در ادامه همان سكوتها، انگار اين مساله به نوشتنم هم كشيده شده است و حوصله نشستن و تايپ كردن ندارم. بيشتر انگار چيز با ارزشي براي ِ نوشتن ندارم، انگار كه همه نوشته هايم جزء تاپ ترين مطلب هاي ِ نوشته شده بوده اند و اينيكي ها به درد نخورند. چه ميدانم....

به سلامتي و ميمنت و مباركي عيد هم تمام شد و از فردا تنبلي و بيكاري و بيعاري تمام ميشود و سركار رفتن ها شروع ميشود. عيدم را به تمام معنا به بطالت گذراندم. روزهاي ِ اوليه كه به مهماني بازيهاي ِ متدوال ِ عيد گذشت و اين چند روز ِ آخر كه برايم مفيدترين روزهاي ِ عيد بود به مسافرت و گشت وگذار.

با اينحال اين مسافرت ِ چند روزه انرژي ِ مضاعفي را برايم داشته و از آن حالت كسلي و خمودگي بيرون آمدم. گرچه كه بايد اعتراف كنم كه اين موجود تنبل در طول مدت عيد بايد دو كتاب ِ قطور + دو عدد CD كه آقاي رئيس داده بودند را ميخواند و ياد ميگرفت اما محض ِ دلخوشي حتي نيم نگاهي به فهرست ِ مطالب ِ كتابها هم نكردم چه برسد به يادگيري، بنابراين فردا آقاي ِ رئيس ميفهمد كه چه كارمند ِ تنبل ِ ماتحت گشادي دارد و خوب....اين اصلا خوب نيست.

از سفر اگر حوصله اي بود خواهم نوشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1-      سردردهايم باز برگشته اند. ظهر كه ميشود ذره ذره و اندك اندك دردم شديدتر ميشود و آخر شب ديگر نهايت و اوجش است. نميدانم چرا دوباره اين سردردهاي لعنتي شروع شده اند. اين روزها نه استرسي دارم، نه اعصاب خوردي ِ خاصي و نه هيچ چيزي، حتي همان شادي. عجيب آرام شده ام و ساكت. فقط نگاه ميكنم و سعي ميكنم كه گوش بدهم، با اينكه خيلي هم موفق نيستم. از آن نمايشنامه نويسي و خيالپردازي هم خبر چنداني نيست، گاهي فقط.

 

2-      پدربزرگم (پدربزرگ ِ مادري) را كه ميبينم دلم ميلرزد، هربار. در اين چند سال ِ بعد از فوت ِ مادربزرگم ميتوانم به جرات بگويم كه هيچ چيز ازش باقي نمانده است، نه شوري، نه شوقي، نه حيات و سرزندگي اي....و نه حتي خاطره اي. آن شب وقتي وارد خانه شديم، بعد از مدتها، پدربزرگم را كه ديدم فروريختم. ميداني...مادربزرگم كه رفت، خيلي چيزها را با خودش برد. بعد از رفتنش هيچوقت دوست نداشتم پايم را خانه اش بگذارم. نبودش آزارم ميداد. خودش نبود، صدايش، حضورش، آغوشش.... و جاي ِ خاليش كنار ِ سماور، جاي ِ خاليش در گوشه گوشه خانه ، و مدام رفتنم كم و كمتر شد. آن شب، وقتي پدربزرگم را با آن حال ِ نزار ديدم، همان وقتي كه نزديك بود زمين بخورد، همان موقعي كه بعدش داد ميزد "نجاتم بديد" ، ناله ميكرد، فرياد ميزد، گوشه اتاق مچاله شدم، و نتوانستم جلوي ِ ريزش اشكهايم را بگيرم. زندگي به كجا ميكشاند آدم را.... پدربزرگ ِ من، با آنهمه ابهت و عظمت، با آنهمه سرزندگي و شور و حيات، حالا مدام يا توي رختخوابش دراز كشيده يا كز كرده يك گوشه و در دنياي خودش سير ميكند. گلويم از شدت بغض درد گرفت.

 

3-      انگار از خودم جدا شده ام، از خودم دور افتاده ام. انگار دو نفريم. من راوي، و مني كه راوي نگاهش ميكند. حتما ديده اي در هزاران از اين فيلمها كه روح از بدن بيرون مي آيد و جسمش را ميبيند، و همه چيز را ميبيند، از جاي ِ ديگر، بالا، پايين، درست همانطور شده ام. نگاهم به خودم دروني نيست، كاملا از بيرون است.  نميدانم چطور بيانش كنم، سختم است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

غروب جمعه است، همين الان فهميدم. هي ميروم، هي مي آيم. تلويزيون هي روشن ميشود، همه كانالها چك ميشود و باز خاموش ميشود. امیر خان اينجاست و صدايش را انداخته سرش و بلند بلند حرف ميزند و اظهار فضله!!! ميكند.

من  و جوجو هم نشستيم و چت ميكنيم. من چرت و پرت و غلط غلوط تايپ ميكنم و او هم به همين منوال جواب ميدهد و با اينحال هر دو ميفهميم آن يكي چه ميخواهد بگويد.

حرفي ندارم. خوشم مي آيد بنويسم.

دلم دود ميخواهد...قلياني، سيگاري، يا آتشي با صداي سوختن چوب. مشروب هم بد نيست، با اينكه اين يك قلم را هم دوست ندارم. اما خوب، دوست دارم يكبار تا خرخره بخورم و مست شوم: به قول ِ يكي: "مست و پاتيل" و ببينم اين دنياي ِ مستي و راستي كه اينهمه تعريفش را ميكنند چجور دنيايي است. از آن سرگيجه و داغ شدنش كه اصلا خوشم نمي آيد. سرگيجه را كه هميشه خودم دارم(تقريبا هميشه) و از گرما هم كه فراريم. پس حال ِ چنداني برايم ندارد و آخرش هم نفهميدم كه چطور ميگويند مشروب ميخورند كه داغ شوند و شنگول شوند. منكه هر بار ساكت و آرام شدم و نه رقصيدم و نه حتي شلوغ كاريهاي معمول ِ خودم را انجام دادم. فقط گوشه اي نشستم و خيره شدم به ديگران و در و ديوار يا جاده و تاريكي. با اينحال اولين باري كه با بچه ها شراب انگور گرفتيم و 7-8 نفري خورديم و حتي همين سرگيجه و داغ شدنش را هم حس نكرديم، با آن بار كه توي ِ جاده با بهنام بوديم و اولش زوركي بهمان داد و بعد ديگر بيخيال نميشديم و هي ميخورديم حس ِ خوبي داشتم. ولي شنگول نشدم ، باور كن.

ميداني كجا جان ميدهد كه بايستي و سيگاري بگيراني؟ (باور كن اين سيگار گيراندن را عجيب دوست دارم. جمله اش را ميگويم، قبلا هم كه گفته بودم) نياسر! نميدانم رفته اي يا نه، از دهات هاي اطراف ِ كاشان است. تلاري و چشمه اي و آبشاري و يك غار كه من نفهميدم كه قبلا عبادتگاه بوده است يا كوتوله ها در آن زندگي ميكرده اند يا هر چيز ِ ديگر. به هرحال عجيب جاي زيبايي است و از مجبوب ترين مكانها برايم.

مخصوصا وقتي لب ِ ايوان ِ تالار مي ايستي و روستا را زير پايت ميبيني و كوه را روبرويت و حس ميكني در اوج ايستاده اي. درست همانجا دوست دارم بايستم، زمستان هم باشد، اين را فراموش نكن و سيگاري بگيرانم.

آخرين بار دو سال ِ پيش بود كه رفتم، و پاييز بود و نميداني چه مه زيبايي همه جا را گرفته بود. لب ِ ايوان كه مي ايستادي روبرويت سفيدي بود و سفيدي و هيچ چيز ديگري نبود. جان ميداد كه بپري ميان ِ آنهمه مه و شنا كني.(ميدانم نميشود.)

اوف كه چقدر دلم خواست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1385ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

جنون گرفته ام. نميدانم چرا خوشم مي آيد نقش آدمهاي عاشق را بازي كنم، از همان عاشق هاي دلخسته و احمق. از همانها كه چسبيده اند به 4 تا خاطره و بيخيالش نميشوند.

باور نميكني هم نكن، اما ديگر مطلقا هيچ احساسي نسبت به احسان در خودم حس نميكنم، دچار همان سكون ها شده ام، با اينحال خوشم مي آيد كه :

-          آهنگ گوش كنم و يادم بيايد فلان روز، صبح ِ زود در آغوش ِ هم بيدار شديم، سربابايي را شيره ماليديم كه نفهمد ما تا صبح با هم بوده ايم، بعد راه افتاده ايم سمت ِ ده بالا و توي ِ تمام ِ راه همين آهنگ را گوش داده ايم، با هم خوانده ايم، رقصيده ايم، بعد توي آن خانه ويلايي، توي ِ سرما و برف، چمباتمه زده ايم جلوي شومينه با صداي ِ ترق ترق سوختن چوب و قليان كشيده ايم، فيلم ديده ايم، بازي كرده ايم، يواشكي همديگر را بوسيده ايم، چندتايي از دوستانمان را اذيت كرده ايم و سركار گذاشته ايم و بعد شب برگشته ايم با دنيايي از خاطره و انرژي.

-          بلاگم را زير و رو كنم، خاطره هاي ِ نوشته شده و حتي نانوشته را بخوانم، لبخند بزنم، پوزخند بزنم، خوشم بيايد، حرص بخورم، مرور كنم، مرور كنم، مرور كنم.

-          عكسها را نگاه كنم، و فيلمها را. همان آرشيوي كه يواشكي از احسان درست كرده ام. كه اينهم جنوني بود در نوع ِ خودش. و بعد تغييرات ِ ظاهري را ببينم، تغييرات ِ كلامي، تغييرات ِ احساسي. ببينم و يادم بيايد آن روز كه اين فيلم گرفته شد، بعدش و قبلش فلان كار را كرديم، يا قبلش دعوا كرده بوديم، بعدش خواهر ِ احسان ما را ديد، همان روز فلان موضوع پيش آمد و...

-          تلويزيون را روشن كنم و ببينم كه اسب نشان ميدهد و سواركاري و باز بنشينم به مرورِ تمام سواركاريها و باشگاه رفتنها. يا حتي همان نمايشگاه كه احسان خودش نبود و اسبش بود و من باز هم سرشار از انرژي بودم.

دردسرت ندهم. ميدانم بالا آورده اي! خودم هم... با اينحال اين به يادآوردنها تمامي ندارد. نه اينكه تمامي نداشته باشد، خودم نميگذارم تمام شود. از دست ِ خودم هم عصبي ميشوم ها، با اينحال انگار كه از زجر و حرص دادن ِ خودم خوشم مي آيد، يا لج و لجبازي دارم.

اه.... باور كن دلم ميخواهد يكي پيدا شود، بخواباند زير ِ گوشم، سرم فرياد بكشد تا دست بردارم از اين جنون.

حلم را به هم ميزني... با اينحال اصلا خيال نكن كه با نوشتن تمامي اين حرفها، من بيخيال شدم ها، يا ميشوم. من ديوانه ام...عصبي ام، سگ ِ هارم. خودت كه خوب ميداني. چيزهايي هست كه فقط خودم ميدانم، قلنبه شده اند ، گره خورده اند درست همينجا ميان گلويم و بغض نيست ، حرف است، ناگفته هاست، فريادهاست، حتي نفرت هاي خفه شده و مدام قلقلكم ميدهند كه بيرون بريزمشان و انگار هم تا بيرون ريخته نشوند اين ماجرا ادامه دارد و شك دارم هم كه بيرون ريخته شود و ميدانم كه حسم اينبار اشتباه ميكند و به بيراهه ميرود.

از خودم بدم مي آيد وقتي در مورد اين موضوع پست مينويسم اما مينويسم. به كسي چه مربوط؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

در دوره هاي مختلف زندگي، چيزهاي متفاوتي براي ِ آدم پررنگ تر ميشوند، باارزش تر به نظر مي آيند، رغبت و حوصله بيشتري برايشان داري.

اين روزها، منهم عجيب علاقه و كشش خاصي براي ِ يك كارِ خاص دارم: خوابيدن!  نه اينهم كه فكر كني خوابهاي ِ شيرين و لذت بخشي ميبينم ها، مدام توي ِ خواب كلافه و سردرگم هستم. هي بيدار ميشوم و هي ميخوابم.  با اينحال تنها كاري است كه عجيب حوصله اش را دارم و خوب، مامان جان هم احتمالا خيلي خوشحال است كه دخترش شبها انقدر زود ميخوابد و نور ِ چراغ ِ اتاقش تا نيمه شب و بعد از آن اذيتش نميكند.

هي! سال ِ جديد هم شروع شد و اولين روزش هم گذشت و تا چشم به هم بگذاري ميبيني تمام روزهاي ِ ديگرش هم گذشته اند و تو باز همينجا نشسته اي و همان اراجيف را به هم ميبافي.

بچه كه بودم از اين عيد تا آن عيد واقعا يكسال طول ميكشيد، شايد هم بيشتر. برايم آنقدر طولاني و كشدار بود كه فكر ميكردم يكسال چقدر مدت طولاني و دور و درازي است. اين روزها اما، سال شروع نشده پايانش را ميبيني. به عقب كه برميگردي انبوه ِ اتفاقاتي را ميبيني كه به سالگردشان رسيده اي.

حوصله ندارم از اين حرفهاي كليشه اي بزنم. خيلي هم عادتش را ندارم. برايم امروز كه اولين روز ِ سال 85 است ، تفاوتي با ديروز كه آخرين روز ِ سال 84 بود ندارد. چه فرقي دارد واقعا؟ اينهمه سر و صدا و هياهو و تلاش و كشمكش  و دعوا و ... براي چه چيزي؟ چه چيز متفاوت تري؟ چه چيز جالب تري؟

خوب...حالت بد شد؟ توي ذوقت خورد؟ انتظار داشتي برايت از گل و بلبل و سبزه و آمدن بهار ِ زيبا بنويسم و جيك جيك كنم و از عطر ِ گلهاي بهاري سرمست باشم؟

انتظار بيجايي داري. آرمي عيد را دوست ندارد، آمدن بهار را دوست ندارد (در حالت عادي!) و حالا تو تصور كن كه نزديك پريودش هم هست و ديگر سگ ِ پاچه گير و نق نقويي است، كه آن سرش ناپيدا.

آخ نميدانم واقعا نميشد اين پريود شدن اينهمه درد و عذاب روحي و جسمي نداشت؟ ديروز با اينهمه درد سينه كه يك 7-8 روزي است گريبانگيرم شده، و راه كه ميرم يا هوا از رويش رد ميشود هم درد ميگيرد، بغل دستيم آنچنان آرنجش را كوبيد وسط سينه ام كه نفسم گرفت و دلم از حال رفت. حالا چه چيز قشنگي توي ِ اين پريود شدن هست كه من هربار در موردش مينويسم و شرح و تفصيل هم برايش اضافه ميكنم چيري است كه تو نميداني.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط خودم  |