1- با نگين قرار دارم و منتظر ايستاده ام تا بيايد، اما از آن در چوبي و قديمي اوست كه داخل ميشود، با همان شكل و شمايل و حالت راه رفتن هميشگي. مهلتي نميدهد و از راه نرسيده بغلم ميكند. ميدانم كه با هم قهريم، ميدانم كه دعوا كرده ايم، كه همديگر را ترك كرده ايم، اما دستهايم را دور گردنش حلقه ميكنم – مثل هميشه – و فرو ميرويم در آغوش هم، محكم و سفت، با همان بوسه هاي طولاني و شيرين. بعد بلندم ميكند و ميرويم داخل يكي از اتاقهاي آن خانه قديمي –كه نميدانم كجاست- و باز يكديگر را ميبوسيم، و باز نفسهايش را زير گوشم حس ميكنم، گرماي ِ بدنش را و آن احساس ِ امنيت باز به سراغم مي آيد.
بعد مينشينيم روبري ِ هم، دستها قفل شده در هم، و اين منم كه گله و شكايت دارم، كه هنوز هم فراموش نكرده ام كه روز ِ آخر چطور از هم جدا شديم و نميدانم چرا با وجود تمام دلخوريها باز هم به آغوشش ميخزم.
در باز ميشود و يك نفر سرزده و بي هوا مي آيد داخل، به دنبال ِ چيزي و خش خش ميكند. چشمهايم باز ميشود، هوا نيمه روشن شده و نگين ايستاده جلوي ِ آيينه و حاضر ميشود كه برود.
2- بعد از رفتنش دوباره ميخوابم، و اينبار بابايي است كه توي ِ خوابم مي آيد. باز هم ميدانم كه يكي از دلايل اصلي دعواي ِ من و احسان اوست، اما با هم مهربانيم. مثل همان بارها كه سه تايي رفتيم ده بالا و خوش گذرانديم. باز هم ميرويم و ميگرديم، من و بابايي و يك نفر ديگر كه ميدانم دوست ِ من است و نميدانم كيست، فقط حس ِ نزديكي فوق العاده اي با او دارم و باز هم نميدانم چرا فكر ميكنم كه چاقالوست، بااينكه توي ِ خوابم اصلا چاقالو نيست. بعدش بابايي زندانيم ميكند، نه از آن زنداني هايي كه توي ِ يك سلول برهنه و كوچك بيندازنت، يا توي ِ زيرزمين ِ خاك گرفته و پر از خرت و پرت يك خانه حبست كنند، توي ِ خانه خودشان هستيم، يا شايد همان خانه ويلايي ده بالا و به من ميگويد حق نداري جايي بروي و حق نداري از احسان سراغي بگيري، حتي به آن شخص ِ سوم هم اجازه نميدهد در مورد احسان سوال كند و من ماندگار ميشوم توي ِ خانة درندشت و بزرگ، و محكوم ميشوم به نپرسيدن و بيخبري.
3- از خواب ميپرم، با اخلاق ِ سگي. كسي خانه نيست. بغض دارم كمي و كلافه ام. اين خواب ديدنهاي مكرر احسان ديوانه ام كرده. يكي – دوهفته اي بود كه تمام شده بود و باز ديشب روز از نو و روزي از نو. من ِ فراموشكار كه خوابها معمولا يادم نميماند، و هيچكس توي ِ خوابم آن شكلي نيست كه بايد باشد، در تمام ِ اين مدت خواب ِ احسان و بابايي را ديدم، هربار هم هردويشان آيينه تمام نماي ِ خود ِ واقعيشان بوده اند. هر بار ميدانستم كه من و احسان با هم قهريم، تمام دلخوريهايم، تمام اتفاقات اين مدت، همه و همه را به وضوح در خواب به ياد داشتم ولي فقط ديشب بود كه توي ِ خواب به آغوش َ احسان رفتم و حس كردم كه بخشيدمش، با اينكه دلخور بودم از تمام ِ رفتارهايش.
4- فكر ميكنم زمان ِ پريود حسهايم به شدت قويتر ميشوند، يا حس ِ دوست داشتنم شديد ميشود، يا حس ِ بد آمدن و دوري گزيدنم. نميدانم.... بين ِ همه دوستانم فقط منم كه اينطور از يك هفته قبل به هم ميريزم و درد دارم و كلافه ميشوم و ني ني ِ كوچك و بي پناهي را ميمانم كه شستش را كرده توي دهانش و با تمام ِ حس تنهايي و بي پناهي و گم شدگي در دنياي تنگ و تاريك ِ آدم بزرگها هق هق ميكند، و گاهي گريه ميكند و گاهي با ترس و وحشت به اين سو و آن سو مينگرد.
