تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

ميگويي كودك درون است و كاريش هم نميشود كرد. خوب... قبول! كودك است ديگر، اما بد كودك لجباز و يكدنده و زبان نفهمي است.  

از همان دختر بچه هايي كه چشم هاي درشت و مشكي ِ براق دارند، با موهاي ِ دم ِ خرگوشي بسته شده كه با هر تكان ِ سر به اينطرف و آنطرف ميرود، با يك تاپ ِ لختي و دامن ِ كوتاه ِ رنگوارنگ، بعد ايستاده جلوي ِ روي ِ من، مدام پايش را روي ِ زمين ميكويد و با تكان دستها يك كلمه را تكرار ميكند:     " ميخواهم!"

حتي گاهي مي آيد جلو، ميدود سمتم و با مشتهاي گره كرده به پايم، دستم، سينه ام، هرجا كه بتواند و دستش برسد با حرص و ولعي بي پايان مشت ميكوبد و باز تكرار ميكند.

بغلش ميكنم، ناز و نوازش، قهر، دعوا، اخم....شايد مدتي فايده داشته باشد، اما اشاره اي، حركتي، جنبش مور و ملخي كافيست تا باز لجبازيهايش را، لب ورچيدنهايش را و قهر و اخمش را از سر بگيرد.

 

به درك! بگذار هي لجبازي كند، بگذار هي از هر راهي كه ميتواند وارد شود، منكه تسليم نميشوم. بچه است كه باشد، سرش نميشود.  اوف كه چقدر از اين حرف بدم مي آيد.

خوب تقصير خودم هم هست، مگر مرض داري كه هر تكه پاره و دست نوشته اي را نگه ميداري دختر؟ دوشنبه كه براي خانه تكاني ِ اتاقم همه وسايل را از همه سوراخ و سنبه ها بيرون ريخته بودم، نميداني چقدر كاغذ و دست نوشته از هرجا كه فكرش را بكني درآوردم. هي خواندم، لبخند ِ تلخ، سري تكان دادم و كنار گذاشتم. اما وقتي  آن آخرين نوشته توي ِ آن تقويم ِ قديمي كه مثل يك دفترچه يادداشت يا چرك نويس همه چيزي تويش پيدا ميشود را خواندم برق ِ سه فاز ازم پريد.

ميداني....واقعا دلم ميخواهد باز مثل همانشب با نگين سرهايمان را از سقف ِ ماشين بياوريم بيرون، و بايستيم، فشار باد موهايمان را پريشان كند و به هم بريزد(آن شب كه همه سنجاقهايم را باد برد، با آن موهاي ِ كوتاه ِ كوتاه) جيغ بزنيم، بخنديم. ديگران فكر كنند كه حتما مستيم، يا چيزي كشيده ايم كه ساعت 2 بعد از نيمه شب توي ِ آن جاده تاريك از خودمان جنغولك بازي در مي آوريم و قهقهه بزنيم و در جوابش فقط يك تبسم ِ آرام و مهربان ببينيم.

 

خل شده ام؟! مهم نيست. گاهي حتي حوصله خودم را هم از تكرار ِ اين خاطرات سر ميبرم. اما نميخواهم بگذارم آتش زير ِ خاكستر بماند ، فوتش ميكنم تا گر بگيرد و بسوزد و بسوزد و بسوزد. بالاخره كه خاموش ميشود. ميدانم كه ميشود. دير و زود دارد، سوخت و سوز نه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

حس و حال نوشتن ندارم. فقط خواستم بگويم كه امروز اولين روز ِ كاريم بود، گرچه نصفه و نيمه. و اصلا جالب نبود و اصلا خوشم نيامد و خيلي خيلي زياد حوصله ام سر رفت.

تنها چيزي كه امروز خيلي بهم چسبيد باران ِ نم نم و ريز ريزي بود كه تا پايم را از خانه بيرون گذاشتم شروع به باريدن كرد و وقتي جلوي ِ  محل كارم پياده شدم، همچنان ريز ريز ولي با شدت ميباريد. تا به ساختمان برسم صورتم خيس شده بود و كلي حال داد.

فردا هم كه از اول ِ وقت بايد بروم ولابد باز هم مثل امروز مجسمه وار آنجا بنشينم و در و ديوار و خانم ِ همكار و آدمهاي مختلف و غريبه اي كه مي آيند و ميروند را نگاه كنم تا شايد خداي ِ نكرده كاري پيش بيايد و انجام بدهم.

آقاي ِ رئيس تشريف ندارند و تشريف برده اند خارج از كشور و تا حدودي خوشحالم كه روزهاي ِ اوليه كارم حضور ندارد. موقعي كه براي مصاحبه رفته بودم بيشتر از يك ساعت مخم را خورد و كلي از خودش و مجموعه اش و زير مجموعه هايش تعريف كرد، مخصوصا همين خانم ِ همكار. خلاصه كه انقدر باد توي ِ كله اش بود و انقدر گنده گوزي كرد كه سردرد گرفتم. تازه شانس آوردم كه در يك سري موارد تفاهم ِ نظر داشتيم و ايشان به قول ِ خودشان از منبر پايين آمدند وگرنه كه احتمالا چند ساعت ِ ديگر بايد همانجا مينشستم و زل ميزدم به صورتش و با لبخند سر تكان ميدادم و به نمايشنامه نويسي يا همان خيالبافي هايم ميرسيدم.

امروز هم موقعي كه از خانم ِ همكار پرسيدم كه از كارش راضي است يا نه، كم و بيش طوطي وارانه همان حرفهاي ِ آقاي ِ رئيس را تحويلم داد كه عقم گرفت و لجم هم درآمد. اه....

باابنحال بعد ازا ينهمه نق نق، خانم ِ همكار دختر بدي به نظر نميرسد، همينطور هم آقاي رئيس. با اينكه آنروز حالم را به هم زد از بسكه از خودش و اطرافيانش تعريف كرد، با اينحال در حضورش انرژي ِ منفي نداشتم و احساس نكردم با يك آدم احمق ِ پوك مغز طرفم.

خوب... اينهم احتمالا دوره جديدي در زندگي ِ من خواهد بود. گرچه قبلا تجربه كار كردن را داشته ام، اما آنجا يك شركت ِ كوچك بود، با كلي آدمهاي ِ آشنا و زمين تا آسمان با محيط كاري ِ فعليم متفاوت. با اين حساب بايد بگويم اينجا اولين تجربه جدي ِ كار كردن در زندگي ِ من است.

به! خوب است كه اولش گفتم حس و حال ِ نوشتن ندارم وگرنه كه چقدر فك ميزدم.  

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

1-      از نظر ذهني تبديل شده ام به يك نمايشنامه نويس ِ قهار. اگر بداني چه داستانها و ماجراهايي را ميسازم و ميپردازم، انگشت حيرت به دهان خواهي گزيد.

 

2-      ديشب تويِ خواب يك بيت شعر گفتم كه خيلي باحال بود. فكر ميكنم چيزي در وصف زمستان و حال ِ آدمها و از اين چيز ميزها. شعر كه از دهانم بيرون آمد يك "ايول" اساسي به خودم گفتم و خواستم تكرارش كنم كه ديدم مصرع دومش يادم رفته. بعد فكر كردم كه خوب همين يك مصرع را حفظ ميكنم و مي آيم توي وبلاگ مينويسم (اي عقده اي ِ شعر نگفته) صبح كه بيدار شدم هرچي فكر كردم ياد نيامد كه آن يك مصرع شعر چي بوده. ولي ديشب اساسي توي ِ خواب حالم هم گرفته شد. آنهم اينكه يادم افتاد چند روزي از تولدم گذشته و هيچكس (و مخصوصا يك شخص ِ خاص) براي اين روز با من تماسي نگرفته اند. نميداني چقدر دلم گرفت و افسرده شدم. كلي آه و افسوس و اين حرفها و بعدش يادم افتاد كه هنوز فصل ِ زمستان است و تا تابستان و تولد ِ من كلي وقت مانده است. بعد از آن بود كه شنگول شدم و شعر گفتم و مابقي ِ قضايا. خلاصه كه من توي ِ خواب هم بايد حواس پرت بودن ِ خودم را ثابت كنم.

 

3-      هميشه اواخر ِ زمستان و چند روز مانده به بهار ماتم ميگيرم. مخصوصا براي ِ عيد. دوستش ندارم، خسته ام ميكند، حوصله ام را سر ميبرد.

 

4-      هر حقيقتي را بايد گفت؟ واقعا نيازي به بيان ِ همه حقايق هست يا نيست؟

 

5-      بيشتر از آنچه كه دلم بخواهد بنويسم و حرف بزنم، دلم ميخواهد سكوت كنم و فكر كنم و بعد يكي از همان نمايشنامه هايي كه در ذهنم ساخته ميشوند را بسازم و همانجا توي ِ ذهنم نگاهش كنم. همه بازيگرها و اشخاص ِ داستان حقيقي هستند و تمام ِ مكانها هم، اما همه شان چند سال ِ بعد اتفاق مي افتند. و عجيب غرق ميشوم و فرو ميروم و اينجور مواقع تقريبا از دور و برم چيزي را نميفهمم. چند صد سال ِ پيش ، در دوره نوجواني هم اين خصلت مدتها گريبانگيرم شده بود. منتها آن موقع فقط توي تختم اينطور داستان پردازي ميكردم و نتيجه اين شده بود كه ساعتهاي ِ مديد ، بيدار باشم و الكي توي ِ تخت بمانم. اما حالا بعد از اينهمه سال پيشرفت كرده ام و فرق چنداني نميكند كه كجا باشم و در حال ِ انجام ِ چه كاري، به راحتي فرو ميروم و به راحتي همه چيز ميسازم و تصور ميكنم و حس ميگيرم و بسته به نوع ِ داستان حالم هم عوض ميشود. گاهي شاد، گاهي غمگين.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

وسوسه ميشوم. چند روزي است كه اين وسوسه شدنها به حد خيلي زيادي رسيده اند. وسوسه ميشوم و مقاومت ميكنم. مدام خودم را به كوچه علي چپ ميزنم، بعد هزار جور دليل و مدرك و برهان ِ منطقي براي ِ خودم مي آورم و خودم را قانع ميكنم. آن لحظه قانع ميشوم، دلايل خودم را مي پذيرم اما باز هم بعد از مدتي ديو ِ درون سركشي ميكند و وسوسه ها از نو شروع ميشوند. كلافه شده ام. كلافه و عصبي و مستاصل.

من دلم ميخواهد تسليم ِ اين وسوسه هاي مدام شوم، دلم ميخواهد خودم را بسپارم به دستشان و بعد خودم را بزنم به بيخيالي و جلو بروم، شايد آنجا كه عرب ني انداخت. دلم ميخواهد خودم را بيرون بكشم از ميان ِ اين جدال مداوم و پاورچين پاورچين و دزدكي جلو بروم، يواشكي، بي آنكه به كسي بگويم. انگار كه بخواهم خودم را توجيه كنم، خودم را گول بزنم و ديگران را هم.

تسليم نميشوم اما، تا به حال نشده ام. بعد از اين....؟ نميدانم...واقعا نميدانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

اينك آرامشي است خاكستري كه به من بازميگردد؛ آرامشي كه در خطوط ِ متروك ِ صحراها – كه روزگاري به خاكستر ِ گندم هاي ِ سوخته ميپيوست – نيز نيتوان جست؛

آرامشي كه از يك پايان – نه پايان ِ پايان ها – سخن ميگويد؛ شايد پايان يك فصل نه سرانجام ِ همه سالها؛ آرامشي است غريب كه نه رسيدن را ميگويد نه اختتام ِ دردناك ِ يك مجلس ِ سوگواري را؛

نه ميگويد، نه توان ِ گفتن در اوست؛ نه ارزش ِ ابتدايي ِ يك داروي مسكن را دارد و نه از تسليم شدگي ِ نهايي در برابر حسي ترين دردها حكايت ميكند. آرامشي كه جنجال خيابانها، نورها، و زوايا در آن فرو مينشيند و رسوب ميكند.

 

O نادر ابراهيمي – بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم.

 

 

نميدانم چرا، اما از بين تمام كتابهاي نادر ابراهيمي اين كتاب محبوب ترينم است. حسش ميكنم، لمسش ميكنم. تمام ِ لحظات را از كودكي تا ساحل ِ چمخاله و بعد، همه را ميفهمم. انگار كه من هم آنجا بوده باشم، انگار كه تصويري از من و گذشته من است.

 

دلم مه ميخواهد...مه غليط ِ غليظ. از آنها كه دو قدمي پايت را هم نتواني ببيني. گم شوي، محو شوي، ناپيداي ِ ناپيدا. فرو بروي ميانش، انگار كه بين ِ ابرهايي. زيادي رمانتيك شد انگار، اما دوست دارم. عجيب دلم ميخواهد كه باز كنار همان رودخانه ، روبروي كوههاي فرو رفته در مه، در سرماي ِ زمستان، در هواي سرد و خاكستري رنگ بنشينم، خيره شوم، فرو بروم، غرق شوم.

 

زمستان رو به اتمام است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- نگين: چرا به من زنگ نميزني تو؟ من مريضم ها مثلا...

آرمي: مگه چي شدي؟

نگين: با سر رفتم توي كاسه توالت

آرمي: يعني چي؟

نگين: هيچي، امروز رفته بودم چكاپ ِ كامل براي محل ِ كارم، صبح ِ ناشتا رفتم و زن ِ كلي خون ازم گرفت، بعد هم ظرف داد دستم كه برم توش ادرار كنم. روز ِ اول پريودم هم بود. همين كه شلوارم را كشيدم پايين، ديگه نفهميدم چي شد، تالاپي افتادم زمين، در حين زمين خوردن هم خورده بودم به شير و دوش باز شده بود روي ِ سرم و خيس ِ آب شده بودم. آمدند و از توي ِ دستشويي با حال ِ نزار و سر و وضع ِ افتضاح كشيدنم بيرون، مردم از خجالت. چونه ام و گونه ام كبود ِ كبود شده، همه ناخونهامم شكسته. خلاصه كه آبروم رفت.

آرمي: اه اه...توالتي برو ديگه با من حرف نزن، شانس آوردي چپكي نيافتادي با صورت بري توي كاسه توالت، آخ ولي چه حالي ميدادا، اونموقع قيافه ات ديدني تر ميشد.

 

2- يك موضوعي هست كه چند شب ِ ميخوام در موردش بنويسم. موقع ِ پست نوشتن يادم ميره، بعد كه مطلب را پابليش كردم يادم مي افته و حرص ميخورم. الان يادم هست كه يك موضوعي بود كه ميخواستم در موردش بنويسم، فقط يادم نيست ، موضوع ِ مورد نظر چي بود؟

 

3- آدمهاي بزدل و ترسو، گاهي سنگدل ترين، بدترين و بيرحمترين آدمهاي ِ روي زمين ميشن. آدمي كه نميتونه عاشق بشه، هم بزدل ِ ، هم ترسو.

 

O از ديالوگهاي ِ سريال ِ آبدوغ خياري ِ " ... و خداوند عشق را آفريد."

 

با اينحال خيلي هم بيراه نگفته، بيشتر جمله اولش مد نظرمه!

 

4- مجبور نيستم حتما چيزي بنويسم ها، ولي مينويسم. خوب دلم ميخواد كه بنويسم. خوب دلم هم نخواد مينويسم. خوب يعني چون كس خلم مينويسم. نه! مينويسم كه عادت كنم، شايدم چون عادت كردم مينويسم. اوممم...شايدم هر دو. شايدم يكجور جنون ِ، جنون ِ نوشتن، جنون ِ تخليه، جنون ِ حرف زدن و فك زدن، جنون ِ نمايش دادن. نميدونم. همه اينها ميتونه باشه، هيچكدومش هم ميتونه نباشه. ميتونه يك چيزايي باشه كه دلم نخواد بگم "دليل نوشتنم رو ميگم" . حالا شايدم دلم خواست و گفتم. يا دلم خواست و بااينحال نگفتم، برعكسشم ميتونه باشه، دلم نخواد و بگم. خوب كه چي مثلا؟!؟!؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1-      موهاي ِ خيس ِ خيس و چكه چكه هاي ِ آب. قطره هاي ِ آب از نوك ِ موهام سرازير ميشن روي

       بدنم، ليز ميخورن ، از سرِ شونه و پشت و سينه و ميرن پايين. نميدوني لغزيدن و سريدنشون روي ِ بدن ِ برهنه ام چه لذتي داره.

 

2-      آدم ِ بزدل! غافلي كه من تو را چقدر خوب ميشناسم؟ غافلي كه من تمام ِ اين راهها را با تو رفته ام و برگشته ام و هر حركت ِ كوچكت، هر نگاه ِ ساده ات، هر عكس العمل ِ به ظاهر بي منظورت براي ِ من دنياي ِ حرف و معني است؟

كاش انقدر بزدل نبودي.....

 

3-      اول ضربان ِ قلبم بالا ميرود، جوش مي آورم، حرص ميخورم. بعد ميبينم مگر قصدش از اين كار همين ها نبوده؟  ضربان ِ قلبم عادي ميشود، بعد لبخند روي ِ لبانم مي نشيند، آرام ميشوم و آخر سر به خنده مي افتم. كودكي هنوز عزيزكم! و دوست دارم اين بچه بازي هايت را كه فكر ميكني نهايت ِ بزرگي و حساب شدگي است.

 

4-      ميدوني ... دو شب پيش بود فكر كنم، داشتيم با هم حرف ميزديم، و تو موضوع مسخ بودن و مسخ شدن را پيش كشيدي. يادته گفتم: "انقدر گيجم كه يادم نمياد مسخ يعني چي؟"  گيج نبودم، دلتنگ بودم....! نخند عزيزم! اما تو را مسخ شده تصور كردم، تو را تصور كردم با تمام چيزهايي كه گفتي و بعد ديدم ديگر تو را، اين دوستي را، اين حرفها و شوخي ها و بحث ها و مشورت ها را نخواهم داشت...تو را اينگونه نخواهم داشت و دلم گرفت، و دلم تنگ شد، و دلم نخواست كه حرف را ادامه بدهم. سرم گيج رفت و طفره رفتم و خداحافظي كردم. (اين قسمت را نديد بگير!)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

-          : سلام! دوستات الان توي صفاييه هستند، فقط جاي ِ تو خالي ِ.

 

....و دلم هري پايين ميريزد. دلم هوايي ميشود. دلم پرميكشد و ميرود آنجا، توي ِ آن خيابان، ميان ِ تمام ِ آدمها و هياهوي ِ ماشينها و رفت و آمدها و به قول نرگس "مقاله هايي كه خوانده ميشود."

... و يادم مي آيد كه هفته پيش درست همين موقع ها، من و احسان در آغوش ِ هم بوديم، كنار ِ هم بوديم.

... و باز بغض كرده ام، باز چشمهايم پر از اشك ميشود و نميگذارم سرازير شود. خالي ميشود، پرميشود.

يكهفته است. اما احساس ميكنم سالها از تمام ِ اين ماجراها گذشته است. چند روزي ميشود كه به تهران برگشته ام، اما احساس ميكنم قرني گذشته است.

تمام اتفاقاتي كه افتاده اند، تمام حرفها و حديث ها، تمام ِ خنده ها، تمام اشك ها و گريه ها، تمام بوسه ها، تمام شيطنت ها و آتش سوزاندن ها، تمام بيرون رفتنها و كنار ِ هم بودنها...همه شان انگار متعلق به سالها پيش اند.  انگار لميده باشم جلوي يك پنجره كه باز ميشود به يك محوطه سفيد شده از برف، با فنجاني چاي ميان ِ دستهاي يخ كرده ام، و به گذشته هاي ِ دورم مي انديشم و نگاه ميكنم. به خاطرات ِ جواني .

 

 

 

...تحمل ِ تنهايي از گدايي ِ دوست داشتن آسان تر است.

تحمل ِ اندوه از گدايي همه شادي ها آسانتر است.

سهل است كه انسان بميرد تا آنكه بخواهد به تكدي حيات برخيزد. چه چيز مگر هراسي كودكانه در قلب ِ تاريكي، آتش طلب ميكند؟

...

 

O نادر ابراهيمي – بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم.

 

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- صحنه اول:

پا روي ِ پا انداخته و نشسته جلوي ِ تلويزيون و خيره و غرق نگاه ميكند. دوربين روي ِ رانهاي ِ زن زوم شده و سعي دارد از خط بين ِ پاهايش چيزي را به تصوير بكشد.  زن بلند ميشود، داخل ِ اتاق خواب، پشت به دوربين لباسش را عوض ميكند و پيراهن خواب به تن ميكند، باز ميگردد سر ِ جايش و باز پا روي ِ پا و خيره ميشود به تلويزيون. مدتي نگذشته ، مرد با سرعتي وحشيانه هجوم ميبرد به سمت ِ پاهاي ِ زن، ميبوسد و بالا ميرود، سينه و گردن. اما به لبها نميرسد.

 

صحنه دوم:

درست وسط ِ هال رختخواب انداخته اند، زن نشسته ميان ِ رختخواب و تلويزيون نگاه ميكند. مرد دوربين را ثابت ميگذارد و وسط ِ رختخواب ولو ميشود. پاهايش را باز كرده و نگاهش به سمت ِ تويزيون است. زن شلوار ِ مرد را درمي آورد (نگاه به تلويزيون) ، شورتش را در مي آورد(نگاه به تلويزيون) زيرپوشش را در مي آورد(نگاه به تلويزيون) و مرد مثل ِ مجسمه بيحركت خوابيده همان وسط و باز هم تلويزيون نگاه ميكند. زن كمي آلت مرد را ميمالد ، با همان نگاه ِ خيره به تلويزيون بعد خم ميشود و كاندوم را برميدارد و با نيم نگاهي به تلويزيون باز ميكند و باز هم كمي نگاه به تلويزيون و كمي به كارش، كاندوم را روي ِ آلت مرد ميكشد. بعد باز هردو تلويزيون نگاه ميكنند و بعد زن روي ِ مرد مينشيند.

 كمي فعاليت، بعد بالش را برميدارند و كمي ميچرخند تا رو به دوربين باشند. بعد مرد مي آيد رو، باز كمي فعاليت و باز چرخش ِ بالش، باز فعاليت، باز چرخش ِ بالش. مرد اصرار دارد از پشت رابطه داشته باشند و زن طفره ميرود. خلاصه در همين گير و دار مرد ارضا ميشود. زن….؟! فكر نكنم.

 

صحنه سوم:

زن لباسهايش را برميدارد و وارد حمام ميشود. بعد از اينكه دوش را باز ميكند و كمي ميگذرد، تازه ميپرسد: آبگرمكن روشن ِ ؟ شورتش را درمي آورد و در كمال ِ خونسردي صابون مالي ميكند.

مرد وارد ميشود. با شامپو كمي همديگر را كفي ميكنند، رودرو مي ايستند، هردو تقريبا همقد هستند و مرد سعي ميكند كه آلتش را وارد كند. نميشود!

يكدست ليف ميزنند و زن تشت (لگن؟!) آب را برميدارد و روي ِ سر خودش و مرد با شدت ِ هرچه تمام تر خالي ميكند. (ما 4 تا كف ِ زمين از خنده ريسه رفته ايم.)

دوباره كف مالي، دوباره همان سعي و تلاش ِ بيهوده، مرد ميخواهد كه بروند بيرون و زن ميگويد كه خانه كثيف ميشود. از مرد اصرار، از زن انكار. زن ميگويد همانجا كف ِ حمام و مرد ميگويد كه توي ِ فيلم نمي افتند و زن ميگويد: خوب نيافتيم. بحث بالا ميگيرد. بعد از كلي چك و چانه زن شورت ِ صابون مالي شده اش را برميدارد و مي اندازد كف حمام و ميخوابد رويش. ( ما كه نفهميديم نقش ِ شورت آن وسط چه بود و مگر چقدر از حجم بدن ِ زن را ميپوشاند.)

مرد باز ارضا ميشود. زن….؟! نميدانم.

 

صحنه چهارم:

ندارد.

 

2- از حرص ميخواهم خودم را بزنم. واقعا نفهميدم قصد ِ اين زوج از فيلمبرداري از سكس ِ مسخره و تهوع آورشان چه چيزي بوده است. حالم از هرچه سكس است به هم خورد. زن فقط نقش ِ ارضا كننده مرد را داشت. مردك ِ احمق حتي نميدانست ايستاده چطور بايد زنش را بكند، دوربين گذاشته و فيلمبرداري هم ميكند. بعد از اينهمه سال زندگي هنوز چهار تا كار ِ درست و حسابي بلد نبودند. انگار فقط يك چيزهايي در مورد ِ سكس شنيده بودند و بعد هم تصميم گرفته بودند فيلم سوپر بازي كنند.

تعجبي هم نداشت كه زن خيلي رغبت و علاقه اي به سكس نداشت. آن تلويزيون نگاه كردن ِ جفتشان من را كشت. انگار وظيفه داشتند وسط ِ سريال ِ مورد علاقه جفتشان بخوابند وسط ِ خانه و لنگها را به آن طرز ِ احمقانه هوا كنند. نصف ِ حواس به فيلم، كمي به سكس، بقيه به چك و چانه و خودخواهي.

فيلم را كه ببيني فقط ميخندي. از 100 تا فيلم ِ كمدي، كمدي تر است. اما عجيب دهانم تلخ و گس شده بود بعد از اتمام ِ فيلم و حتي همين حالا هم گس است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- بگير – نگير دارم. البته نگيرم بيشتر از بگيرم است. غيرعادي هم نيست. هرجاي اين خانه و شهر پر از خاطرات فراوان و زيادي براي ِ من است. جابلسا كه ديگر هيچ، از هر قسمت خاطره اي. خيلي هم عجيب نيست كه مدام همه خاطرات از اولين روز هي جلوي چشمانم بيايد و برود.

زير ِ تخت پرينت ِ تلفني را پيدا كردم كه براي ِ اولين باري بود كه با احسان دوست شدم و اولين تماسها و دعواهاي مدام. همان پنج شنبه شب قبل از اين جريانات ِ كذايي بود كه صحبت ميكرديم و بحث سر ِ اينكه تاريخ ِ دوست شدنمان كي بوده است و حساب و كتاب ِ خيلي چيزهاي ِ ديگر.

وسايلم را كه جمع ميكردم، هربار كه سراغ ِ بسته روزنامه ميرفتم تا تكه اي بردارم و چيزي لاي ِ آن بپيچم، چشمانم پر از اشك ميشد. اينها روزنامه هايي بودند كه سري ِ قبل از همان خانه خاطرات يا به قول ِ احسان قرارگاه براي ِ بسته بندي ِ وسايل آورده بودم.

از نظر منطقي مطمئنم كه كار درستي كرده ام، نه پشيمانم، نه ناراحتم. هرجور و از هرطرف كه به قضيه نگاه ميكنم ميبينم اين بهترين كار بود . اما از نظر احساسي كم و بيش با قضيه مشكل دارم. گاه و گداري دلم هوايش را ميكند، وسوسه ميشوم كه صدايش را بشنوم و حرف بزنيم، وسوسه ميشوم كه شايد ...... !اينطور كات شدن يك رابطه هيچوقت برايم قابل ِ تحمل نبوده است، مثل مرگ ِ يك نفر ميماند. كه ديگر واقعا نيست، هيچ حضور فيزيكي در زندگيت ندارد، رفته، برنميگردد، امكان ِ برگشتني هم نيست.

ديشب هم موقعي كه با نرگس و شقايق منتظر اتوبوس ايستاده بوديم تا از جابلسا برسد، بعد از محكم و سفت بغل كردنها و گريه كردنها، عجيب دلم ميخواست كه بهش زنگ بزنم و بگويم كه دارم ميروم و خداحافظي اي و تمام. اما باز هم وقتي فكر كردم ديدم اين فقط احساسم است كه گهگاهي اينطور لگد مي اندازد و بهانه ميگيرد و نق نق ميكند و اشك ميريزد وگرنه راه ِ درست هميني است كه انتخاب كرده ام و قدم برداشته ام.

 

2- پايم كه به خانه ميرسد، با آنهمه بار و بنديل و وسايل ، آنهم خسته و جنازه از بيخوابي و خرحمالي ِ آنهمه اسباب موج ِ آرامشي همه وجودم را فرا ميگيرد. وسايل را بالا مي آوريم و كمي گپ و سرشار ميشوم از انرژي هاي مثبت و بعد از اينهمه مدت خواب ِ عميق و راحتي ميكنم.

 

3- اين مدت هربار كه دودل شدم، هربار كه به بن بست خوردم، هربار كه احساس ِ بي پناهي و سرگشتي كردم، دلم گرفت، مشكل داشتم، نق نق داشتم و هرچيز ِ ديگر به تو پناه آوردم. با حوصله گوش دادي، با حوصله حرف زدي، دلداري ِ الكي ندادي، گاهي دعوايم كردي، گاهي تشويقم كردي، اشتباهاتم را گوشزد كردي، اعتماد به نفس دادي و....

ممنونم از تمام ِ وقت و انرژي اي كه برايم گذاشتي، از پشت گرميت، از وقت هاي بي پاياني كه برايم گذاشتي و مهمتر از همه از حضورت. ممنون از اينكه هستي.

 

4- ديشب صندلي ِ كناري ِ من را دخترِ چاقي اشغال كرده بود. جلو نشسته بوديم، رديف اول. له شدم. به تمام معنا پرس شدم. به اندازه يك سوم از صندلي را من نشسته بودم و بقيه را خانوم اشغال كرده بود، مدام هم خودش را روي ِ من مي انداخت و آرنجش را توي پهلويم فرو ميكرد و پايش را به پايم ميكوبيد. خلاصه تا ميتوانست دهن من را سرويس كرد. دو – سه ساعتي تحمل كردم و بعد واقعا ديگر همه جايم درد گرفته بود. جلو، جاي ِ شاگر خالي بود. بلند شدم و از راننده اجازه گرفتم ونشستم پايين، وردست ِ راننده. خيلي جالب بود. البته يكبار ِ ديگر هم چنين تجربه اي داشتم ولي خيلي كوتاه. آن پايين كه مينشيني انگار وسط جاده اي. وقتي با سرعت ِ بالا به ماشينهاي ديگر نزديك ميشوي مدام فكر ميكني كه الان با ماشين جلويي تصادف ميكني.. كنترل ِ ضبط را هم آقاي ِ راننده داد دستم و حسابي نقش ِ شاگرد راننده را ايفا كردم. كلي چايي خورديم و شكلات و تخمه و خلاصه بد نبود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1-  آنقدر گرم و آتشين بغلم ميكند كه نه تنها يخهايم آب ميشود، كه باز گرم ميشوم، داغ ميشوم، رام و آرام.

ميان ِ بازوهايش آرام ميگيرم، كنارش باز همان حس ِ آرامش را دارم، هر دو خوبيم، هر دو مهربان. دوباره مثل سابق سرم را روي سينه اش ميگذارم و به حرفهايش گوش ميدهم، ضربان قلبش را ميشنوم، همه گرماي ِ وجودش را با ولع عجيبي حس ميكنم.

رابطه مان برگشته به اوج، به بهترين وجه ممكن. تمام طول ِ راه ِ برگشت، دستهايمان در هم قفل شده و هربار كه نگاهمان گره ميخورد انرژي بي نهايتي را حس ميكنم كه به سمتم سرازير ميشود. انگار تمام دلخوريها ، تمام ناراحتيها و سوءتفاهم ها دود شده اند و رفته اند.

 

2- تو بايد جاي ِ من باشي تا بفهمي كه چطور مثل كوه ِ آتشفشان ناگهان فوران كردم:

" ديگه به من زنگ نزن، حالم ازت به هم ميخوره!"

فوران كردم، به تمام ِ معنا. نفهميدم چطور شد كه طاقتم آنچنان طاق شد كه اينطور شدم. انگار ناگهاني از ته دلم جوشيد، بالا آمد و سرريز شد. انگار كه يك دمل چركين تركيده باشد و تمام چرك و خون و تعفن داخلش بيرون بريزد و تمام آن خون و تعفن و چرك در همان جمله آخر خلاصه شد و احسان شوكه شد و نه تنها احسان كه نرگس و شقايق هم كه دو طرفم توي ِ ماشين نشسته بودند هم شوكه شدند. فقط ديدم كه دو جفت چشم از حدقه بيرون زده به سمتم برگشتند، با بهت و حيرت خيره نگاهم كردند، نفس هاي صدادار و بعد هيچكدام چيزي نگفتند. حرفي براي گفتن نبود. من نخ، رشته، طناب ، پل يا پيوند ِِ بينمان (هركدام را كه دوست داري فكر كن) را پاره كردم، قطع كردم. بدون ِ ذره اي ترحم. و در كمتر از 24 ساعت رابطه دوباره به اوج برگشته به جايي ميرسد كه ديگر وجود ندارد، محو، نابود.

 

3- وقتي شقايق بعد از لحظاتي كه از بهت درمي آيد، آهسته ميگويد: اينطوري چرا؟ حداقل خوب تمام ميكردي."  ضربه اساسي را وارد ميكند: دچار عذاب وجدان ميشوم. كاملا ميتوانم حالتش را بعد از شنيدن ِ اين حرف تصور كنم. آدمي كه عمده شخصيتش را غرور ِ كاذب و احمقانه شكل داده، حالا اينطور تحقير شود و غرورش لگد مال شود.

پشيمان ميشوم، نه به خاطر ِ گسستن ِ رابطه، نه به خاطر ِ تمام شدن ِ تمام ِ خاطراتي كه بود، تمام حسهاي قشنگي كه داشتم، تمام ِ آرامشي كه كنارش حس ميكردم! به خاطر ِ اينكه آدمي را تحقير كرده بودم، آدمي كه آشنا بود، دوست بود، رفيق بود. دست ِ كم من فكر ميكردم كه هست.

 

4- ميگويد: "تو اشتباه كردي و آدمي را ناراحت كرده اي و بايد تاوانش را بدهي. " خودم قبول دارم كه اشتباه كرده ام و قبول دارم كه اشتباه ِ او را با اشتباه جواب داده ام. من با اين كارم روي ِ يك سري از اعتقاداتم پا گذاشتم و اين موضوع برايم عذاب ِ بزرگي بود.

( تو شيرم كردي كه بروم. نه اينكه خودم نخواهم، اما تو مرا به باور ِ كامل رساندي كه كارم درست است. تو بار ِ روي ِ شانه هايم را سنگين تر كردي و من رفتم كه خودم را از زير ِ اين فشار خلاص كنم، با اينكه ميدانستم بي فايده است، اما رفتم.)

 

5-  تصور كن كه براي ِ ديوار بنشيني و آسمان و ريسمان به هم ببافي. براي ِ ابر و پرنده و آسمان هزار جور حرف منطقي بياوري، دليل، مدرك، همانقدر فايده دارد كه براي ِ آدمي؟!؟! حرف بزني كه تمام ِ دنيايش را خودش تشكيل ميدهد، براي كسي كه منطقش منطق ِ غرور است، منطق ِ كوچك كردن ِ ديگران براي ِ بزرگ كردن ِ خودش.

پاي ِ تلفن حرفم را قبول ميكند. ميگويم نميخواهم حتما دوباره با هم رابطه را شروع كنيم، فقط دلم ميخواهد  اگر قرار به جدايي است به خوبي از هم جدا شويم و دلم نميخواهد كسي را از خودم رنجانده باشم كه عنوان ِ دوست رويش گذاشته ام. و قرار ميشود كه بيايد و همديگر را ببينيم. خوب حرف ميزند، انگار كه قانع شده باشد و فهميده باشد كه از اثر رفتار خودش من اينطور فوران كرده ام.

 

6- 206 قرمز كه داخل ِ كوچه ميپيچد حسهاي منفي كمي قلقلكم ميدهند. با بابايي آمده كه ميداند من در حالت ِ عادي هم حساسيت ِ فوق العادي بدي رويش دارم. سوار ميشوم، بابايي سرسنگين و به زور جواب ميدهد و احسان هم هيچ.

هنوز درست روي صندلي ننشسته ام كه با صداي ِ سرد و لحن ِ توهين آميز ميگويد: خوب ! بگو! گوش ميدم.

شوكه ميشوم. حس ميكنم بازي ام داده، اين لحن ِ غريبه و توهين آميز اصلا و يك اپسيلون شباهتي به لحن ِ چند دقيقه قبل، پاي ِ تلفن كه ميخواستيم محل قرار را معلوم كنيم نداشت. انگار كه فقط من را كشيده باشد آنجا، توي آن ماشين، جلوي ِ بابايي با آنهمه مشكل ِ بينمان كه تحقيرم كند. كه خودش را توجيه كند و جواب ِ توهين ِ مرا با تحقير كردنم بدهد. كه به خيال ِ خودش سرش را بالا بگيرد و شانه هايش را عقب بدهد و بگويد: من كاري كردم كه به گه خوردن بيافتد.

ميگويم: قرار بود تنها باشيم و لزومي به حضور ِ بابايي نيست.

با همان لحن ميگويد: چنين قراري نداشتيم و هميني كه هست.

خونم به جوش مي آيد. هي تو بگو وظيفه اخلاقي داري، هي من به خودم بگويم كه تو اشتباه كردي و بايد جرات ِ روبرو شدن با اشتباهت را داشته باشي، براي ِ چه كسي؟! آدمي با اينهمه ضعف و بزدلي و زبوني؟ آدمي كه نميفهمد؟ هيچ چيز را نميفهمد و نميخواهد و سعي هم نميكند كه بفهمد؟ كه خودش را بالا دست ِ همه ميبيند و بقيه را به چشم ِ زير دست؟

به بابايي ميگويم نگه دارد.به احسان ميگويم: من همه حرفهايم را پاي ِ تلفن به تو گفتم و هيچ دليلي براي ِ اين رفتارت نداري. من فقط خواستم وجدان ِ خودم را راحت كنم و اگر تو نميفهمي يا ميخواهي كه خودت را به نفهمي بزني و از راه ِ تحقير كردن ِ من جلوي ِ ديگران خودت را سبك كني برايت متاسفم و براي ِ خودم بيشتر از تو. 

پياده ميشوم، مدت ِ حضورم توي ِ ماشين به 3 دقيقه هم نميرسد. پياده كه ميشوم انگار سبك شده باشم. برايم مهم نيست كه چكار كرده، من ناراحتي اي ندارم. دست ِ كم به اعتقاداتم خيانت نكرده ام، عالم ِ بي عمل نبوده ام.

 

7- حالم خوب است. با اينحال فقط ناراحتم كه چرا به بن بست خوردم.كه چرا آدمها آنقدر وسعت نگاهشان محدود و بسته است كه جز خودشان چيزي را نميبينند يا منيت شان نميگذارد كه چيز ِ ديگري را ببينند. ناراحتم كه چرا نميتوانم آدمهاي ِ اطرافم را درست ارزش گذاري كنم. موضوع ِ غرور ِ كاذب ِ احسان و خودبيني ِ شديدش چيز عجيبي براي ِ من نبود، چيزي نبود كه تازه بفهمم، اما نميدانم چرا مدام با اينكه تمام ِ اين چيزها را ديدم و لمس كردم باز هم جلو رفتم. احساسات كورم نكرده بودند، هميشه كورسو اميدي داشتم كه به اين شدتي هم كه من فكر ميكنم احسان خودبين نيست، مغرور نيست، خودپسند نيست. فكر ميكردم كه من توقعم بالاست، من زيادي موضوعات را بزرگ ميكنم و پروبال ميدهم.

 

8- تمام شد. يك تجربه ديگر و تمام شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

يهويي دلم به شور مي افتد، درست وسط شلوغ بازي و خنده و آب بازي و هزار و يكجور شيطنت ديگر. از همانها كه ناگهاني مي آيد و مينشيند وسط قلبت و همه چيزت را به هم ميريزد.

حالا هم تنها توي ِ خانه خودم نشسته ام، دلشوره دارم، دلتنگي دارم،بغض دارم، دلدرد دارم، كمر درد دارم، مرض دارم، كوفت دارم، درد دارم، زهرمار دارم، حناق دارم، اما مرگ ندارم و دلم ميخواهد كه داشتم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

تنهاي چيزي كه به هم ميدهيم انرژي ِ منفي است. جفتمان سرديم، و من سردتر.  سعي هم نميكنم سرماي بينمان را از بين ببرم. يكدنده و لجباز نشسته ام، با كلي احساسات ِ بد و منفي و برعكس ِ هميشه برايم فرقي هم نميكند اگر ناراحت شود، دلخور شود. آماده جنگم. مقابله به مثل ميكند و باز برعكس ِ هميشه ناراحت نميشوم.

انتظار دارد بعد از اين مدت كه هم را نديده ايم شورو شوق ِ خيلي زيادي داشته باشم، گرم باشم، مهربان باشم، تحويلش بگيرم...اينطوري نيستم.

ميبينم كه چطور از بي توجهي و كم محليم ناراحت است، كه چقدر فشار را تحمل ميكند و سعي ميكند بي تفاوت باشد و مثلا بروز ندهد و خوشم مي آيد، لذت ميبرم.

دو –سه ساعتي دوام مي آورد و بعد صدايش در مي آيد. رويه عوض ميشود و اينبار سعي ميكند فاصله را بشكند، ديوار را بردارد و نزديك شود و من باز هم يخم آب نميشود. نه اينكه بخواهم اينطور باشد، دست ِ كم اواخرش نميخواهم اينطوري باشم و باز هم هستم.

انگار فرسنگها فاصله بينمان است، انگار كنار ِ يك غريبه نشسته ام، انگار نه انگار كه همان آدمي است كه موقع ِ رفتن با بغض ميان ِ آغوشش بودم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط خودم  |