1- آنقدر گرم و آتشين بغلم ميكند كه نه تنها يخهايم آب ميشود، كه باز گرم ميشوم، داغ ميشوم، رام و آرام.
ميان ِ بازوهايش آرام ميگيرم، كنارش باز همان حس ِ آرامش را دارم، هر دو خوبيم، هر دو مهربان. دوباره مثل سابق سرم را روي سينه اش ميگذارم و به حرفهايش گوش ميدهم، ضربان قلبش را ميشنوم، همه گرماي ِ وجودش را با ولع عجيبي حس ميكنم.
رابطه مان برگشته به اوج، به بهترين وجه ممكن. تمام طول ِ راه ِ برگشت، دستهايمان در هم قفل شده و هربار كه نگاهمان گره ميخورد انرژي بي نهايتي را حس ميكنم كه به سمتم سرازير ميشود. انگار تمام دلخوريها ، تمام ناراحتيها و سوءتفاهم ها دود شده اند و رفته اند.
2- تو بايد جاي ِ من باشي تا بفهمي كه چطور مثل كوه ِ آتشفشان ناگهان فوران كردم:
" ديگه به من زنگ نزن، حالم ازت به هم ميخوره!"
فوران كردم، به تمام ِ معنا. نفهميدم چطور شد كه طاقتم آنچنان طاق شد كه اينطور شدم. انگار ناگهاني از ته دلم جوشيد، بالا آمد و سرريز شد. انگار كه يك دمل چركين تركيده باشد و تمام چرك و خون و تعفن داخلش بيرون بريزد و تمام آن خون و تعفن و چرك در همان جمله آخر خلاصه شد و احسان شوكه شد و نه تنها احسان كه نرگس و شقايق هم كه دو طرفم توي ِ ماشين نشسته بودند هم شوكه شدند. فقط ديدم كه دو جفت چشم از حدقه بيرون زده به سمتم برگشتند، با بهت و حيرت خيره نگاهم كردند، نفس هاي صدادار و بعد هيچكدام چيزي نگفتند. حرفي براي گفتن نبود. من نخ، رشته، طناب ، پل يا پيوند ِِ بينمان (هركدام را كه دوست داري فكر كن) را پاره كردم، قطع كردم. بدون ِ ذره اي ترحم. و در كمتر از 24 ساعت رابطه دوباره به اوج برگشته به جايي ميرسد كه ديگر وجود ندارد، محو، نابود.
3- وقتي شقايق بعد از لحظاتي كه از بهت درمي آيد، آهسته ميگويد: اينطوري چرا؟ حداقل خوب تمام ميكردي." ضربه اساسي را وارد ميكند: دچار عذاب وجدان ميشوم. كاملا ميتوانم حالتش را بعد از شنيدن ِ اين حرف تصور كنم. آدمي كه عمده شخصيتش را غرور ِ كاذب و احمقانه شكل داده، حالا اينطور تحقير شود و غرورش لگد مال شود.
پشيمان ميشوم، نه به خاطر ِ گسستن ِ رابطه، نه به خاطر ِ تمام شدن ِ تمام ِ خاطراتي كه بود، تمام حسهاي قشنگي كه داشتم، تمام ِ آرامشي كه كنارش حس ميكردم! به خاطر ِ اينكه آدمي را تحقير كرده بودم، آدمي كه آشنا بود، دوست بود، رفيق بود. دست ِ كم من فكر ميكردم كه هست.
4- ميگويد: "تو اشتباه كردي و آدمي را ناراحت كرده اي و بايد تاوانش را بدهي. " خودم قبول دارم كه اشتباه كرده ام و قبول دارم كه اشتباه ِ او را با اشتباه جواب داده ام. من با اين كارم روي ِ يك سري از اعتقاداتم پا گذاشتم و اين موضوع برايم عذاب ِ بزرگي بود.
( تو شيرم كردي كه بروم. نه اينكه خودم نخواهم، اما تو مرا به باور ِ كامل رساندي كه كارم درست است. تو بار ِ روي ِ شانه هايم را سنگين تر كردي و من رفتم كه خودم را از زير ِ اين فشار خلاص كنم، با اينكه ميدانستم بي فايده است، اما رفتم.)
5- تصور كن كه براي ِ ديوار بنشيني و آسمان و ريسمان به هم ببافي. براي ِ ابر و پرنده و آسمان هزار جور حرف منطقي بياوري، دليل، مدرك، همانقدر فايده دارد كه براي ِ آدمي؟!؟! حرف بزني كه تمام ِ دنيايش را خودش تشكيل ميدهد، براي كسي كه منطقش منطق ِ غرور است، منطق ِ كوچك كردن ِ ديگران براي ِ بزرگ كردن ِ خودش.
پاي ِ تلفن حرفم را قبول ميكند. ميگويم نميخواهم حتما دوباره با هم رابطه را شروع كنيم، فقط دلم ميخواهد اگر قرار به جدايي است به خوبي از هم جدا شويم و دلم نميخواهد كسي را از خودم رنجانده باشم كه عنوان ِ دوست رويش گذاشته ام. و قرار ميشود كه بيايد و همديگر را ببينيم. خوب حرف ميزند، انگار كه قانع شده باشد و فهميده باشد كه از اثر رفتار خودش من اينطور فوران كرده ام.
6- 206 قرمز كه داخل ِ كوچه ميپيچد حسهاي منفي كمي قلقلكم ميدهند. با بابايي آمده كه ميداند من در حالت ِ عادي هم حساسيت ِ فوق العادي بدي رويش دارم. سوار ميشوم، بابايي سرسنگين و به زور جواب ميدهد و احسان هم هيچ.
هنوز درست روي صندلي ننشسته ام كه با صداي ِ سرد و لحن ِ توهين آميز ميگويد: خوب ! بگو! گوش ميدم.
شوكه ميشوم. حس ميكنم بازي ام داده، اين لحن ِ غريبه و توهين آميز اصلا و يك اپسيلون شباهتي به لحن ِ چند دقيقه قبل، پاي ِ تلفن كه ميخواستيم محل قرار را معلوم كنيم نداشت. انگار كه فقط من را كشيده باشد آنجا، توي آن ماشين، جلوي ِ بابايي با آنهمه مشكل ِ بينمان كه تحقيرم كند. كه خودش را توجيه كند و جواب ِ توهين ِ مرا با تحقير كردنم بدهد. كه به خيال ِ خودش سرش را بالا بگيرد و شانه هايش را عقب بدهد و بگويد: من كاري كردم كه به گه خوردن بيافتد.
ميگويم: قرار بود تنها باشيم و لزومي به حضور ِ بابايي نيست.
با همان لحن ميگويد: چنين قراري نداشتيم و هميني كه هست.
خونم به جوش مي آيد. هي تو بگو وظيفه اخلاقي داري، هي من به خودم بگويم كه تو اشتباه كردي و بايد جرات ِ روبرو شدن با اشتباهت را داشته باشي، براي ِ چه كسي؟! آدمي با اينهمه ضعف و بزدلي و زبوني؟ آدمي كه نميفهمد؟ هيچ چيز را نميفهمد و نميخواهد و سعي هم نميكند كه بفهمد؟ كه خودش را بالا دست ِ همه ميبيند و بقيه را به چشم ِ زير دست؟
به بابايي ميگويم نگه دارد.به احسان ميگويم: من همه حرفهايم را پاي ِ تلفن به تو گفتم و هيچ دليلي براي ِ اين رفتارت نداري. من فقط خواستم وجدان ِ خودم را راحت كنم و اگر تو نميفهمي يا ميخواهي كه خودت را به نفهمي بزني و از راه ِ تحقير كردن ِ من جلوي ِ ديگران خودت را سبك كني برايت متاسفم و براي ِ خودم بيشتر از تو.
پياده ميشوم، مدت ِ حضورم توي ِ ماشين به 3 دقيقه هم نميرسد. پياده كه ميشوم انگار سبك شده باشم. برايم مهم نيست كه چكار كرده، من ناراحتي اي ندارم. دست ِ كم به اعتقاداتم خيانت نكرده ام، عالم ِ بي عمل نبوده ام.
7- حالم خوب است. با اينحال فقط ناراحتم كه چرا به بن بست خوردم.كه چرا آدمها آنقدر وسعت نگاهشان محدود و بسته است كه جز خودشان چيزي را نميبينند يا منيت شان نميگذارد كه چيز ِ ديگري را ببينند. ناراحتم كه چرا نميتوانم آدمهاي ِ اطرافم را درست ارزش گذاري كنم. موضوع ِ غرور ِ كاذب ِ احسان و خودبيني ِ شديدش چيز عجيبي براي ِ من نبود، چيزي نبود كه تازه بفهمم، اما نميدانم چرا مدام با اينكه تمام ِ اين چيزها را ديدم و لمس كردم باز هم جلو رفتم. احساسات كورم نكرده بودند، هميشه كورسو اميدي داشتم كه به اين شدتي هم كه من فكر ميكنم احسان خودبين نيست، مغرور نيست، خودپسند نيست. فكر ميكردم كه من توقعم بالاست، من زيادي موضوعات را بزرگ ميكنم و پروبال ميدهم.
8- تمام شد. يك تجربه ديگر و تمام شد.