تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

1- بعضي چيزهاي ساده و پيش ِ پا افتاده، گاهي چقدر براي ِ آدم مهم ميشوند. حالا نه مهم ِ آنچناني، از آنها كه انگار حسرت ميشوند و بر روي دلت سنگيني ميكنند.

من از بچگي هميشه دوست داشتم كه فكر كنم اطرافيانم با يك عشق افلاطوني ازدواج كرده اند، يا دست ِ كم قبل از ازدواجشان كسي را دوست داشته اند، خصوصا در مورد پدر و مادرم. بعد پدر بزرگ و مادر بزرگ(از دو طرف) ، خاله، عمو، دايي، عمه و هركس ِ ديگر كه تو فكرش را بكني و بي فايده بود.

يا مثلا از آن رازهاي خفن و سربه مهري كه در بعضي خانواده ها وجود دارد و كسي جرات بازگو كردنش را ندارد. زيرزميني كه پر از وهم و خيال و كلي صندوقچه و خاطرات قديمي باشد و چيزهايي از اين قبيل، كه هيجوقت پيدا نكردم و هيچوقت نبود.

انگار برايم عقده شده باشد، اين زندگيهاي سرد و بيروح ِ اطرافيانم را ديدن، به اجبار و فقط از سر ِ عادت كنار ِ هم زندگي كردن، چيزهايي كه اين روزها زياد در زندگيهاي خانوادگي ميتواني ببيني و اينكه كسي را هنوز پيدا نكرده ام كه عاشقانه ازدواج كرده باشند و عاشقانه زندگي كرده باشند، تا همين حالا. نه اينكه دنبالش گشته باشم و وقت گذاشته باشم، اما به چنين آدمهايي هم برنخورده ام.

ميداني! وقتي ميبينم آدمها از سر عادت و اجبار با هم زندگي ميكنند پر از حسهاي بد ميشوم. وقتي تو ميگويي: عادت به حضور كسي با دوست داشتنش فرق ميكند، وقتي آن يكي به خاطر بچه هايش مدارا ميكند، ديگري به خاطر ماديات، و هر كس ِ ديگر به خاطر هرچيزي غير از طرف مقابل، حالم بد ميشود، سرگيجه ميگيرم. نميفهمم پس واقعا اين كنار ِ هم زندگي كردنها يعني چه؟ اين به اجبار تحمل كردنها، به خاطر مصلحتهايي كنار هم ماندنها؟ پس نفس ِ واقعي ِ شريك و رفيق و يار ِ هم بودن چه؟

خوشخيالم نه؟ بيرون گود نشسته ام و از سر سيري يك چيزهايي ميبافم....شايد. شايد هم نه!

 

2- بالاخره امشب استاد را يافتم. ميگويد تمام اين چند روزي كه من مدام به محل ِ كارش تلفن ميكرده ام و به من ميگفته اند كه :تشريف ندارند! آنجا بوده است. قرار شد دوشنبه پروژه را تحويل بدهم و فردا شب هم حركت به سمت ِ جابلقا. اينجا دست و دلم به كار نميرود، مثل احمقها هنوز Document پروژه ام حاضر نيست و تمام كارهاي دفاعيه ام را هم يادم رفته است. دلفي هم روي اين سيستم شاسكولم نصب نميشود كه كمي كار كنم. خلاصه اينكه فردا شب ميروم تا يكشنبه را آنجا باشم و كمي با پروژه وربروم و دوشنبه هم اگر خدا بخواهد تحويل بدهم و خلاص!

 

3- باز كه حرف ِ رفتن و موقع ِ رفتن شده همان حس دلشوره هميشگي باز به سراغم آمده است. يك هفته است كه به خودم قول داده ام كه كاري را انجام ندهم و نداده ام و ميدانم كه پايم كه به جابلقا برسد تمام قول و قرارها نقش ِ برآب ميشود و كشك ميشود و پشم ميشود و دود ميشود و به هوا ميرود.

 

4- اكانتم قاطي كرده است و نميتوانم وارد صفحه مديريت پيامهاي وبلاگم شوم، يعني آن صفحه فيلتر شده است. حالا فكر نكن كه چطوري دارم آپ ميكنم، معلوم است كه با يك اكانت ِ ديگر است. اما خدايي خنده ندارد كه همه وبلاگهاي بلاگفا را باز ميكند و صفحه اصلي بلاگفا را هم باز ميكند و تا User و Password ميدهي مينويسد: مشترك گرامي دسترسي به اين سايت مجاز نمي باشد.؟!؟!؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- از اول ِ زمستان ِ امسال دو بار سرما خوردم، هر دو بار هم درست مواقعي كه پايم را تهران گذاشتم. هردوبار هم بي دليل گلو درد و بعدش هم چپ كردم. الان هم گيج ميزنم، بيني ام كيپ است و نفس كشيدن دشوار.

بيماري ِ شايعي است، كسي نيست كه تجربه اش نكرده باشد ، همه هم ميدانيم كه بد مرضي است و ميتواند به طرز وحشتناكي از پا بيندازدت، با اينحال وقتي يكي ميگويد: سرما خورده ام! شانه اي بالا مي اندازيم و ميگوييم: بابا سرماخوردگي كه چيزي نيست.

با اينحال حالم خيلي بد نيست، فقط شبها قاط ميزنم. گرچه اين قاط زدن شبها خيلي هم انگار به سرماخوردگيم ربط ندارد، گو اينكه آنرا تشديد كرده است. از روزي كه آمده ام، يك شب خواب ِ راحت نداشته ام. مشكل؟! ندارم. ناراحتي؟ چيز خاصي نيست. اما نميدانم چه مرگم شده كه شب تا صبح خواب و بيدارم و وقتهايي هم كه خوابم ، اراجيف ترين خوابهاي عمرم را ميبينم. قاطي و چرت و پرت.

 

2- پروژه پاياني ام طلسم شده، استاد ِ راهنما معلوم نيست كجا گم و گور شده كه نميتوانم پيدايش كنم و چند روز ِ ديگر هم بيشتر وقت ندارم و اگر نتوانم پيدايش كنم، رسما بايد كاسه گدايي دستم بگيرم. با اين اوضاع و احوال ِ درب و داغان ِ اين ترم ِ من كه براي 6 واحد نظري بايد شهريه اي معادل 21 واحد ِ ترم ِ پيشم بدهم(آنهم كه 5 واحدش پروژه و كارورزي بود و بيشتر شهريه بابت اين دو درس)، حساب كن كه اگر اين 3 واحد ِ درس لعنتي ِ پروژه با آن هزينه سنگينش هم اضافه بشود، من قائدتا چاره اي جز گدايي يا راه حلهاي غيرانساني تر نخواهم داشت.

 

3- راستش را بگويم: دلخوشي اي ندارم. انگيزه و اميد و آرزو و هر تعداد كلمه ديگر در همين مايه هم كه دلت خواست رديف كن، ندارم! هيچ چيز! سكون ِ مطلق. آهان، به همه آن كلمه ها طبق معمول حوصله را هم اضافه كن كه اين يكي را اغلب مواقع ندارم. يك خلا واقعي و مطلق.

نه ناراحتم، نه افسرده ام، نه بغض بيخ گلويم را گرفته، نه خوشحالم، نه از ته دل ميخندم، نه از كسي متنفرم، نه كسي را دوست دارم، هيچ چيز... احساسات فتيله اش خاموش ِ خاموش. و اين بي حسي و بي تفاوتي و بي علاقه گي نسبت به همه چيز است كه دارد آزارم ميدهد.

 

4- نرگس كه زنگ ميزند، انگار درون صدايش شور ِ زندگي جريان دارد. بد كس خلي است اين دختر. وقتهايي كه مينشينيم دور ِ هم و شروع ميكند به حرف زدن و تعريف كردن ِ ماجراها، همه مان ريسه ميرويم از خنده. يكجورهايي خاص است. مهربان است، شوخ است، خنده روست...خوب همه اينها، به اضافه يكسري چيزهاي خوب ِ ديگر يكطرف، بد دهن لق است. وقتي ميگويم دهن لق، آدمي را تصور كن كه خصوصي ترين ماجراهاي زندگيت را براي غريبه ترين افرادي كه ميشناسد هم تعريف ميكند. انگار جنون ِ اينكار را دارد. هركاريش بكني، بالا و پايينش بكني، قسم، آيه، تهديد، تشويق، تنبيه...هيچكدام فايده ندارد. تند و تند ميگويد :"باشه، باشه، مگه مرض دارم بگم؟" و باز هم ميبيني كه دارد يواشكي داستان را براي بقيه تعريف ميكند. حالا اين مساله ميتواند يك چيز ِ پيش ِ پا افتاده و بي اهميت باشد، يا هرچيز ِ بزرگ ِ ديگر. با اينحال آنقدر زمانهايي كه كنارم است سرحال ميشوم ، آنقدر روحيه ميگيرم، آنقدر ميخندم كه خوب... دهن لقيش را ناديده ميگيرم. نه اينكه ناديده، و نه اينكه بي تفاوت بگذرم، سكوت ميكنم و فقط شنونده ميشوم.

  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

بزرگ نيست، خودم بزرگش كرده ام، خودم پر و بالش داده ام، شاخ و برگش را زياد كرده ام. ديشب در حين ِ صحبت هايم انگار كه ناگهان از خواب پريده باشم، يا مستي و گيجي از سرم پريده باشد، چشمهايم باز شد. باور نميكردم اين منم كه اينطور بچه گانه و احمقانه دارم نق نق ميكنم. سر ِ موضوعي به اين مسخرگي؟

چقدر آدمها قابليت جابجا شدن از شخصيتي به شخصيت ديگر را دارند. من ، از آن دختر ِ بي تفاوت ِ سركش تبديل شده ام به يك زنيكه غرغروي ِ احمق. مثل اين پيرزنهاي شصتاد ساله گير داده ام به يكسري جزئيات و براي ِ خودم بزرگش كرده ام و ميبرم و ميدوزم. هي خودم ر ا حرص ميدهم، دق ميدهم و باز تا كمي آرام ميشوم از نو. احمقم ديگر، شاخ و دم نميخواهد كه!

 

عزيزم! بزن بر طبل ِ بيعاري....اگر ميتوني البته! خودت باش! خواهش ميكنم خودت باش، نه اين موجود ِ وابسته غيرقابل ِ تحمل. نه اين دختر ِ بي انگيزه و پوچ و احمق. باور كن كه كم كم داري حالم را به هم ميزني. باور كن كه اين بي ارادگيت ، اين با هر نسيمي از پا درآمدنت، اين كج و راست شدنهايت و اينطور كمر خم شدنهايت در شان ِ تو نيست...اين تو نيستي...باور كن كه اين تو نيستي و نبايد هم باشي.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

دارم خودم را توي چاه مي اندازم. شايد هم نه، اما حسم اين را ميگويد.

ارزشش را ندارد، اما باز انگار كسي يك سيخ داغ گذاشته است پشتم و هلم ميدهد به سمت ِ جلو. هي كمي ميروم، كمي درد و سوزش را به جان ميخرم و باز كمي ديگر. آخرش سقوط ميكنم، ببين كي اين را گفتم.

 

 

صورتم هيچوقت جوش نزده و نميزند. منظورم از همين جوشهاي چركين و قرمز دوران بلوغ است كه براي بعضيها تا بعدش هم ادامه پيدا ميكند. با اين حال از ديشب يك جوش گنده و زشت و بدتركيب و دردآلود، درست كمي پايين تر از گوشه سمت ِ چپ ِ لبم زده و دارد دقم ميدهد. مثل كرموها هي انگشتم رويش ميچرخد و گاهي فشاري از سر ناچاري و آخي و بي فايده. چيزي ازش در نمي آيد و مثل يك زالوي زشت چسبيده همانجا.

خودم هميشه كلي با نگين يا چندتايي از بچه ها كه وقتي جوش ميزدند، مدام بهش ورميرفتند دعوا ميكردم و حالا شده ام عالم ِ بي عمل. چه ميدانم، زنبور ِ بي عسل.

اصلا دقت كرده اي؟ خيلي از ماها عالم ِ بي عمليم. حرف و نصيحت و شعار در حدِ نهايت، عمل؟! زير ِ صفر. هميشه وقتي گردونه ميچرخد و قرعه به اسم خودمان مي افتد عكس العملمان چيزي غير از آن است كه هميشه ديگران را تشويق كرده ايم و گاهي هل داده ايم و گاهي با ضرب و زور وادارشان كرده ايم. بد جانورهايي هستيم ما.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

اميرخان سالها با پدرم دوست بود (و هست!). يك پدر سالار ِ واقعي. حاكم ِ مطلق. سالهاي ِ بچگيم دوستش داشتم چون براي ِ من فقط دوست پدرم بود و مهربان و دوست داشتني.

همسرش يك زن ِ فوق العاده زيبا و جذاب و مهربان، منتها از همان زنهاي ِ حرف گوش كن و تابع مطلق. عاشق ِ شوهرش و زندگيش و بچه هايي كه مدام و به تناوب توسط پدر از خانه رانده ميشدند يا بازميگشتند و يا بازنميگشتند. هيچوقت اعتراضي نميكرد، سكوت و سكوت ! و گاهي هنگامي كه خودمان بوديم – زنها – بغض ميكرد و گريه و از دلتنگي ِ بچه هايش ميگفت و با اينحال باز هم در مقابل ِ اميرخان مطيع بود و تسليم ِ محض. او راهم دوست داشتم و دوست دارم هنوز، با يك دلسوزي ِ بي پايان.

17-18 سالم بود كه يك روز سهيلا (دختر كوچك ِ همين اميرخان، كه 3 سالي هم از من بزرگتر بود) بي مقدمه به من زنگ زد و خواست كه به خانه شان بروم، تنها ! اين كار چيز متداول و معمولي بين ِ ما نبود و با اينكه روابط خانوادگي ِ زيادي داشتيم اما دوستي و صميميت ِ آنچناني بين ِ ما نبود.

رفتم. دخترك عاشق شده بود و بعد هم مخالفت شديد ِ آقاي پدرسالار و وساطت هيچكس هم افاقه اي نكرده بود و حالا دست به دامن ِ من شده بود كه با پدرم صحبت كنم (تنها كسي كه اميرخان ازش حرف شنوي داشت، پدر ِ من بود.) تا پدرش را راضي كند و از اين وضعيت خلاص شود.

موضوع كش پيدا كرد، اميرخان به هيچ وجه راضي نميشد و مدام سر ِ اين موضوع كشمكش و جنگ و دعوا و بحث بود. (دخترك غلط كرده بود عاشق شده بود، عشق چه معني ميدهد؟)  تا حدودا دو سال ِ پيش كه از مامان شنيدم كه سهيلا با پسر دلخواهش ازدواج كرده، بدون هيچ چيزي! نه جشن ، نه حضور خانواده و فقط اجازه محضري پدر.

كمتر از يكسال ِ پيش يكي از روزهايي كه تهران بودم، قرار بود كه اميرخان براي ِ نهار بيايد اينجا. در كه زدند ديدم بين مامان و بابا پچ پچ ِ عجيب غريبي برقرار شده و مامان مدام سرخ و سفيد ميشود و ميگويد: من حاضر نيستم اين زنك را اينجا راه بدهم. من از همه جا بيخبر! معلوم شد مدتي ميشود كه جناب ِ اميرخان چشمش دخترك 18-19 ساله اي را گرفته و بعد هم عقد كرده اند و آنروز هم در كمال ِ پررويي خانم ِ دومش را برداشته و آمده است خانه ما، جلوي ِ مامان ِ من كه آنهمه با زن ِ اولش دوست بود.

بايد دخترك را ميديدي. نميدانم در وجود اين دختر ِ جوان چه چيزي ديده بود كه دروجود ِ زن ِ خودش نميتوانست پيدا كند. دخترك در حد ِ افتضاح! حتي نميتوانست دو كلمه درست و حسابي حرف بزند.

اما بايد بودي و رفتار ِ اميرخان را ميديدي. مدام ميوه پوست بكند و دست ِ خانم بدهد، بشقاب ِ غذايش را پركند، نازش را بكشد، كارهايي كه هيچوقت در مورد ِ زن ِ اولش نديده بوديم بكند.

وضعيت ِ من؟ در حد ِ مرگ! داشتم بالا مي آوردم. آنچنان از چشمهايم شراره تنفر بيرون ميزد كه همه اش سعي ميكردم كه جلوي چشم نباشم، يا توي اتاق، يا آشپزخانه، هرجايي كه چشمم بهشان نيافتد و مني كه هميشه كلي شوخي و خنده با اميرخان داشتم حتي جواب ِ حرفهاي ِ معموليش را هم به زور دادم و فقط سعي ميكردم كه حرف ِ نامربوطي نزنم. لابد عاشقي حالا براي ِ اين شخص ِ شخيص عيب نبود و بعدا هم فهميدم كه آشتي كردنش با سهيلا به خاطر اين زنك بوده و كمي سرپوش گذاشتن بر روي ِ كارش.

امشب با نوزاد تازه متولد شده اش، و همسرش اينجا بودند. بيرون نرفتم. من نميتوانم تحمل كنم، و نميتوانم بپذيرم كه زن ِ اولش چطور تاب مي آورد. چطور تاب مي آورد اينهمه رفتار عاشقانه و رمانتيك شوهرش را با اين زن ِ جديد كه همه جا همراهش است و او كه مظلومانه در خانه نشسته است، دلخوش به بچه هايش، بدون هيچ سهمي از شوهر. و نميفهمم چرا مانده است، كه چرا نرفت و تن داده به اين ذلت. ميگويد: آخر عمري كجا بروم و سربار ِ اين و آن بشوم؟

يعني به اينهمه خواري و ذلت مي ارزد؟

 

پ.ن: ازت متنفرم، متنفرم، متنفرم، متنفرم، متنفرم، متنفرم. آنقدر متنفرم كه انگار اين تنفر گير كرده است توي گلويم، راه ِ تنفسم را بسته است. بغض نيست، باور كن نفرت عجيب و غريبي است. از آن جنونهاي آني كه حتي ميتواند وادارت كند آدم بكشي و بعد مثله اش كني، ذره ذره و تكه تكه. زجرش بدهي، تحقيرش كني، خوار و ذليلش كني.

باور كن كه ميتوانم همين الان آنقدر بزنمت كه بميري، آنقدر بزنم كه زير دست و پايم به التماس كردن بيافتي، زير مشت و لگدهايم از هوش بروي و ميداني هم زورت به من نميرسد، آنهم در اين خشم ِ طوفنده و جنون ِ رعدآسا.

حيف كه اينجا را نميخواني تا بفهمي چقدر از همه چيزت بيزارم، از حرف زدنت، چهره ات، قيافه گرفتنهايت، تكيه كلامهايت، خنده هايت. از همه چيزت، همه وجودت، تمام سلولهايت.

برو با خيال ِ باطلت خوش باش! احمق ِ بزدل ِ ترسو.

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- باران ميگيرد ، درست همان موقعي كه با بار و بنديل پايم را از در خانه ميگذارم بيرون. باران ميگيرد، نم نم، آهسته آهسته، از همانها كه بوي خاك را بلند ميكند، بوي خاك ِ باران خورده. همانها كه بويش آدم را مست ميكند، مخصوصا در آن كوير برهوت كه بيش از هرچيزي خاك هست و وااااااي! نميداني چه بوي ِ سحرانگيز و مست كننده اي دارد.

چشمهايم مدام نمناك ميشود و بغضم بزرگ ميشود و قورتش ميدهم و اشكهايي كه نميگذارم سرازير شوند. نميداني چقدر همه جا تاريك ِ تاريك بود. دل كندن و بريدن ِ سختي بود. گذاشتن آنهمه خاطره پشت ِ سر و رفتن! رفتني كه برگشتني به آن معنا ندارد. باز هم ميروم، اما ميشوم يك مسافر ِ چند روز ِ ! يك رهگذر ...

 

2- قرار بود سه شنبه شب بيايم و نيامدم. گفتم كه نتوانستم بليط بگيرم، اين درست! سعي هم كردم كه بتوانم بين آنهمه راننده آشنا كسي را پيدا كنم كه يك صندلي براي ِ آمدن به من بدهد، اين هم درست! اما تمام ِ سعيم را نكردم. ميدانستم كه آن شب نبايد بيايم. با آن حال ِ دلتنگي شديد، با آنهمه ناراحتي، با آنهمه بغض ِ سنگين.

ماندم، مانديم! باهم، كنار ِ هم! تمام ِ بعد از ظهر، تمام ِ شب، تمام ِ صبح و ظهر و نيمي از شب ِ فردايش را، تا نزديكيهاي ِ آمدنم با هم مانديم. دروغ هم نميگويم كه موقع ِ جدا شدن سر ِ حال بودم و كيفم كوك بود. گيج و منگ بودم.  نميداني درونم چه غوغايي بود، همان حسهاي متضاد، همان تناقضهاي هميشگيم با نمودي آشكارتر، با جنگ و ستيزي بيرحمانه تر.

من ميدانم كه احسان به درد ِ من نميخورد. من مطمئنم كه احسان همين چند روز ِ ديگر كمرنگ و كمرنگ تر ميشود، نه اينكه من اين را بخواهم. خودش باعث ميشود و اينهمه دوري ِ راه و هزار و يك چيز ِ ديگر. ميدانم، باور كن همه را ميدانم. اما نميتوانم موقعي كه همه چيز را جمع و جور كرده ايم و ميخواهيم از آن خانه خاطرات بيرون بياييم، وقتي در لحظه آخر دستش را ميگذارد روي شانه ام و من را برميگرداند سمت ِ خودش، با شدت به آغوشش پناه نبرم و محكم و سف بغلش نكنم و از محكم و سفت بغل كردنش و هرم  ِ نفسهايش زير ِ گردنم و آنهمه گرمي ،بغض نكنم. سعي هم ميكنم كه بغض نكنم، كه عين دخترهاي زرزروي احساساتي لحظه وداع ِ عاشقانه و اشكباري درست نكنم، اما جلوي بغضم را نميتوانم بگيرم، گرچه اشكهايم را مهار ميكنم و سفت تر بغلش ميكنم و بوسه هايش را با شدت بيشتري جواب ميدهم.

 

3- من امروز خوبم! دلتنگ نيستم، دلگيرم. حس ِ بدي دارم. از همان حسهاي ِ مسخره كه فكر ميكني اجازه داده اي كسي از تو سوء استفاده كند. اجازه داده اي كسي سوارت شود، سواري بگيرد و بعد هم يك تيپا توي ِ پهلويت و تمام!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

انگار نه انگار كه وسط زمستان است. هواي گرم را دوست ندارم، براي بار nام. گرم كه ميشود حتي با قدم زدن هم حال نميكنم؛ تنها چيزي كه در اوج ِ ناراحتي هم حالم را سر ِ جايش مي آورد. يعني بدان كه اگر ناراحت و افسرده باشم و حتي نتوانم و حسش را نداشته باشم كه بروم توي خيابان و سرم را بيندازم پايين و عين خر راه بروم اوضاعم خيلي خيلي خراب و نااميد كننده است.(الان خوبم ها، پوزخند نزن كه باز دارد چس ناله مينويسد.)

اين روزها اين شهر، اموات تر از هميشه است. همه جا پرچم ِ سياه، مدام صداي ِ روضه و گريه و عزاداري، و توي شهر هم كه راه ميروي يك نفر را نميبيني كه لباس سياه تنش نباشد. اين شده يكي از سرگرميهاي من ، كه راه بروم و مدام سرم بچرخد اينطرف و آنطرف و بخواهم كه يك نفر و محض نمونه يك نفر را پيدا كنم كه مشكي نپوشيده باشد و هنوز مو فق نشده ام. همه يكدست و يكپارچه سياهپوش، از كودك تا بزرگ و پير. البته از دسته هاي عزاداري كه توي تهران ميبيني و شبها راه مي افتند توي خيابان و آن صداي زنجير و طبل و سنج و دهل زدن هم خبري نيست. همه جمع ميشوند توي اين مسجد و آن مسجد و اين امامزاده و آن حسينيه و روضه خواني و گريه و زاري به راه است و بعد هم شام و بعد هم شب بخير! منهم وسط اين شهر سياهپوش ِ عزا گرفته وصله ناجوري هستم، زيادي ناجور.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

من سر يك دوراهي مانده ام. يك دوراهي كه عجيب هردوراهش را دوست دارم.

راه ِ اول راهي است كه احساس ميكنم(و شايد واقعا اينطور نباشد) غرورم را جريحه دار خواهد كرد، اما رابطه مان را به شكل قبل برميگرداند.

راه ِ دوم راهي است كه درس ِ وحشتناكي به احسان خواهد داد، من را از اين حالت ِ كلافه گي بيرون خواهد كشيد(گرچه ممكن است به كلافه گي از نوع ديگري بيافتم) اما غرورم را به شدت حفظ خواهد كرد.

نميتوانم تصميم بگيرم چون بين ارزش گذاري بين ايندو درمانده ام. از هر طرف كه نگاه ميكنم و بررسي ميكنم ميبينم دلم هردو كار را ميخواهد.

يعني دلم ميخواهد بدون اينكه احساس كنم خودم را پايين آورده ام رابطه را به حالت عادي برگردانم. نميدانم.... تويي كه اين نوشته را ميخواني و نميداني جريان از چه قرار است چه كمكي ميتواني به من بكني ، ولي واقعا درمانده شده ام.

سعي كردم با يكي – دو نفري كه قبولشان دارم صحبت كنم و مفصل جريان را توضيح بدهم و راهنمايي بخواهم و ببينم كداميك ارزشش بيشتر است، اما نشد.(حتي توي چاقالو را هم نتوانستم پيدا كنم.)

كلافه ام...تمام ديشب را در خواب  با احسان سر اين موضوع بحث ميكردم. موضوع كوچك و خنده داري كه حالا تبديل به يك معضل بزرگ شده و هر دو هم آدمهاي كله شق و مغروري كه نميخواهيم كوتاه بياييم. من حق را به خودم ميدهم و او حق را به خودش. پاي ِ صحبت هركداممان هم بنشيني باور ميكني حق با همان نفر است، اما من ، تو و يا هركس ِ ديگري هم كه موضوع را بشنود پوزخند ميزند كه چظور يك موضوع ِ به اين كوچكي، حالا به مشكلي اينچنين بزرگ تبديل شده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1-      چهره ام حالت معصومانه اي پيدا كرده است. معصوم و مهربان، آرام و دوست داشتني. هيچوقت چهره ام تا اين حد به نظرم معصوم و خواستني نيامده است. انگار تمام رنج ِ اين مدت، و آنهمه گريه هاي مدام اثر جادويي بر رويم گذاشته باشد، تطهيرم كرده باشد، پاك ِ پاك.

عاشق ِ خودم شده ام، خودم را دوست دارم، چهره ام را، روحم را، تمام وجود خودم را. آنقدر آرام شده ام كه براي ِ خودم هم عجيب است. تمام شد. حالا ديگر نه بغضي در گلو دارم و نه اندوهي. مشكلاتم حل نشده اند ها، اما حالا ميدانم كه من ميتوانم از پسشان بربيايم. كه من قدرتش را دارم، كه من باز هم همان قدرت و انرژي سابق را در درون ِ خودم حس ميكنم. بحرانم فروكش كرده است. طوفان درونم فرو نشسته ، همه چيز آرام، همه چيز خوب.

 

 

2-      ديشب هنوز حالم خراب بود. در تاريكي و ظلمات ِ شب توي كوچه ها و پس كوچه هاي ده بالا ميچرخيديم. من گاهي نگاهم به آسمان بود كه ستاره چنداني نداشت و گاهي به اطراف كه فقط سايه هاي مبهم  و موهومي معلوم بودند.

با آن حال ِ نزار و خراب، درست جايي نگه داشت كه من پياده شوم و هوا بخورم كه براي ِ من مملو از خاطراتي بود كه حالا آزاردهنده و تلخ شده بودند. ايستادم روبروي ِ آن ساختمان دوست داشتني، خيره، مات و مبهوت. تاريك ِ تاريك بود. خالي درست مثل درون ِ من!

هواي ِ سرد و پاك ِ آنجا انگار اثر معجزه آسايي رويم گذاشت. راه رفتن، همان ساختمان ِ خالي و تاريك را ديدن و يادآوري ِ تمام حرفهايي كه آنروز شنيدم و خودم هم ميدانستم و فقط انگار لازم بود از زبان ِ ديگري بشنوم، زير و رويم كرد.

درست از لحظه اي كه دوباره توي ِ ماشين نشستم، خودم شده بودم. آرام و خوب.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- ضعيف شده ام. ضعيف و حساس! اعصابم به شدت تحليل رفته و تحمل هيچ چيز را ندارم. با كوچكترين صداي بلندي بيشتر به هم ميريزم، با كوچكترين حرفي ، بغض بزرگي راه گلويم را ميبنند و اشكهايم سرازير ميشود، هرجا كه باشد: كوچه، خيابان، مغازه يا حتي جلوي ِ استاد. به شدت احساس بي پناهي و تنهايي ميكنم. توي ِ اين شهر خراب شده عزا گرفته و ماتم زده هم هيچكس از دوستانم نيست، خودم هستم و تنهايي ها. اضطراب هاي كشنده، انتظار ، علامت سوال، چرا.

روبروي آيينه كه مي ايستم چشمهاي گود رفته و كبودي را ميبينم كه از آنهمه برق شيطنت و شادي در انها نه تنها خبري نيست، بلكه سرد و غم گرفته است. انگار كه لايه اي از غبار رويشان را گرفته باشد. انگار كه خاك ِ مرده رويشان پاشيده باشند.

 

2- داخل ِ مغازه استاده ايم، با نگين و زنگ ميزنم به مامان كه سوالي بپرسم. پدر گوشي را برميدارد، خونسرد و آرام. هنوز سلام نكرده و جواب نشنيده صداي شيون ميشنوم، فرياد، گريه و زاري. تمام درونم خالي ميشود. هرچقدر ميپرسم كه چه اتفاقي افتاده جوابي نميدهد و ميگويد مامان الان نميتواند صحبت كند. تعادلم را از دست ميدهم، به هق هق مي افتم آنچنان كه حتي نميتوانم كلمه ديگري حرف بزنم و همانجا وسط مغازه روي زمين مينشينم. نگين گوشي را ميگيرد و همان سوالهاي من را ميپرسد و پدر ، مادر را صدا ميكند. گوشي دستم است ، همان صداهاي گريه و زاري، شلوغي و مامان هم با كمال ِ خونسردي ميگويد كه چيزي نيست. تحمل ندارم. هميشه كارشان همين است: پنهانكاري تا زماني كه كنارشان باشي. آنقدر همانجا گريه ميكنم و اصرار تا ميگويد كه پدربزرگم فوت كرده است. پدربزرگ ِ پدري.

انگار سطل بزرگي از آب ِ سرد رويم ميريزند. آرام ميشوم. از آنهمه هق هق و بغض لحظاتي پيش خبري نيست. پدر ميگويد: نميخواهد بيايي. بمان و كارهايت را بكن.

و من مانده ام همينجا. دلم هم نميخواهد آنجا باشم، ميان ِ تمامِ آدمهايي كه نه دوستشان دارم و نه دوستم دارند.

نه اينكه فكر كني از مردنش ناراحت نيستم، اما حسم ، حس يك غريبه است به غريبه اي ديگر. دوستش نداشتم... گاهي مهربانيهايي ازش ديده بودم، اما اذيتها و حرفها و ناراحتيهايي كه كشيده بودم خيلي بيشتر است.

نميخواهم بار ِ گناهش را سنگين كنم. بخشيدمش. همانجا، در لحظه اول. آدمها گاهي نميفهمند كارهايشان چه تاثير عذاب آوري روي ديگران ميگذارد، چه خاطرات و لحظات تلخي را برايشان رقم ميزند.

 

3- اين يكي دو هفته تمام ِ لحظاتم سياه بوده است ، حسم نسبت به همه چيز، نگاهم و متقابلا تمام چيزهايي كه ديده ام.

تمام مدت ، نه اينكه منتظر باشم، يك حس ِ دروني آزارم ميداد، آماده ام ميكرد براي ِ شنيدن خبري تلخ. درست همان حسي كه موقع مرگ مادربزرگم داشتم. اما او را دوست داشتم. با تمام وجود خودش را، مهربانيهايش را، دستهاي گرم و آغوش هميشه بازش راميپرستيدم.

با اينحال ديشب بعد از اين جريان آرام شدم. آرامتر شدم. انگار كه تمام شده باشد تمام ِ فشارهايي كه رويم بود و نميفهميدم از كجا سرچشمه ميگيرد. يا ربطش ميدادم به هزار و يك ماجراي پيش آمده.

با اينحال هنوز هم درب و داغانم. بهتر شده ام، اما خوب نيستم. انرژي ام تحليل رفته و احساس ميكنم افسرده شده ام، منزوي و گوشه گير.

نميخواهم اينطور باشم، هميشه از ادمهاي ضعيف بدم مي آمده و حالا خودم هم به جمعشان پيوسته ام، اما حتي بوته خاري براي چنگ زدن در اطرافم نميبينم. هيچكس، هچ چيز....

اينجا يك كوير خشك و بي آب و علف است و من گمشده سرگرداني ميانش. گمشده مريض و نااميد و بي همه چيزي كه دور و برش جز همين كوير خشك و ترك خورده چيز ديگري نميبيند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- وقتي يك "چرا؟!" وسعت ذهنت را اشغال ميكند، يك دوره سردرگمي را براي خودت درست كرده اي. مرور دوباره و سه باره همه چيز، بعد پشيمان ميشوي، به گه خوردن هم ميافتي ، بعد باز فكر ميكني كه نه، شايد الان داري اشتباه ميكني. خودت را دلداري ميدهي كه كاري را كرده اي كه در لحظه فكر ميكرده اي درست است. با اينحال باز هم جواب ِ قانع كننده و راضي كننده اي براي اين "چرا" نمي يابي. ميشوي كلاف گره خورده و پيچ در پيچي كه باز شدنش غيرممكن به نظر ميرسد.

2- امشب تمام ِ طول راه ِ بين جابلسا تا جابلقا را سكوت كرده بودم و مرور ميكردم. مرور نه، تصور ميكردم. عجيب دلم ميخواست كه احسان كنارم بود، دلم آن گرماي وجودش، آرامش عميق كنارش را ميخواست. با تمام اين جريانات ِ عجق وجق و پيچيده اي كه اين چند روز پيش آمده و اعتراف ميكنم كه خيلي ، خيلي بيش از ظرفيتم بوده است، حضورش را نياز داشتم. از آنطرف نافرم به سرزنش ِ خودم رو آورده ام. خودم را محكوم كرده ام به دوري، به نبودنش، به نديدنش.

3- گاهي حس ميكنم جنده ام. يك هرزه خياباني ِ بي ارزش. يكي كه تا مغز استخوان فاسد است، تمام رگ و ريشه اش را تعفن گرفته، بوي گندش بلند شده و كرمها تمام لايه هاي وجودش، تمام تار و پودش را تسخير كرده اند. بالا ميروند، پايين مي آيند. حركت نكبت بارشان را زير پوستم حس ميكنم، وول وول كردنشان را، در هم لوليدنشان را...

مثل امشب...مثل همين امشب ، همان موقع كه فرو رفته بودم ميان صندلي ماشين و آهنگ گوش ميدادم و مسير آشناي جاده را نگاه ميكردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

1- توي جاده كه مي آييم برف ميگيرد. برفهاي درشت و قلنبه، با چه شدتي هم. نميداني اين سفيدي هايي كه از آسمان ميريزند، توي تاريكي و ظلمات شب چه زيبايي و جلوه اي دارند. خيلي دلم مي خواست كه از ماشين پياده ميشدم، مي ايستادم زير آنهمه برف، توي سرماي كويري اينجا و صورتم را ميگرفتم رو به آسمان. لرز ميكردم، خيس خيس ميشدم و باز هم همانجا مي ايستادم. مي ايستادم تا روي صورتم و موهايم، مژه هايم و دستهايي كه باز كرده ام سفيدي برف بنشيند.

بعد هم مثل موش آب كشيده مينشستم توي ماشين، ميلرزيدم. تق تق دندانهايم به هم ميخورد و پاهايم بي حس ِ بي حس ميشد و آن موقع گرما را با همه وجودم پذيرا ميشدم.

2- تصميم گرفتن هميشه آسان است اما تصميمي كه به عمل كردن منتهي شود، سخت! خيلي از مواقع پيش مي آيد كه ميدانم بايد كاري را انجام دهم يا انجام ندهم و اراده اش را ندارم. ميدانم كارم اشتباه است و نميتوانم جلوي ِ خودم را بگيرم . يعني اگر كاري را دوست داشته باشم سخت ميتوانم در موردش خودم را نگه دارم. اما خيلي وقتها هم پيش مي آيد كه آن اراده و شجاعت لازم را پيدا ميكنم. ميدانم هم كه عمل كردن به چنين تصميمي عذابم خواهد داد، برايم سخت خواهد بود اما عمل ميكنم و پاي ِ همه چيزش هم مي ايستم.

امشب هم تصميم گرفته ام و فكر ميكنم هم از آن تصميم هايي است كه بايد به آن عمل كنم و عمل هم خواهم كرد. ولي اينكه 100% به مرحله اجرا در بيايد يا نه را خدا ميداند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

۱- دوره هايي توي زندگي هست كه همه چيز رنگ سياهي ميگيره. احساس ميكني دنيا به آخر رسيده، همه راههاي پيش روت بن بست ِ . حتي راه ِ برگشتي هم نداري. همه چيز تمام! همه چيز خلاص!

من الان همينطوريم.

۲-  اين چند روز حالم خراب ِ خراب ِ. همه چيز پشت سر هم رديف شده و تحليل رفتم. دلم ميخواد چشمهامو ببندم و وقتي باز ميكنم همه اين ماجراها تمام شده باشه. نااميد نيستم، كمي افسرده ام. بي طاقت شدم، بي صبر، بي تحمل، خسته، خسته، خسته. نميتوني بفهمي زير بار چه فشار سنگينيم ، شانه هام زير فشار دارم خورد ميشن، كمرم خم شده. سردرهاي بي امان دوباره برگشتن سراغم و دارن جونم را بالا ميارن. ميدونم باز افتادم روي مد چس ناله، ولي حالم واقعا خراب ِ و وضعيتم از آن هم خرابتر.

۳- آمار افتادم.

۴- امتحانها تمام شد، بايد شروع كنم به جمع كردن وسايل، بستن كارتنها و هزار و يكجور كار ديگر. ولي نه دستم و نه دلم به كار نميره. نه حالش رو دارم، نه روحيه اش را. ميشينم، زل ميزنم به روبرو، فكرم هزار جا ميره، بعد هي توي ذهنم اين تكرار ميشه كه بايد بلند شم، بايد خودم را جمع و جور كنم، بايد خودمرا بكشم بيرون و باز همانجا، همان گوشه نشسته ام. مثل يك پرنده كه كنج قفسش كز ميكنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- برگه را كه ميگذارن جلوم، لبخند ميزنم و با خوشحالي خودكار را برميدارم كه جوابها را بنويسم. اما موقع نوشتن هيچ چيزي به ذهنم نميرسه. سوال كاملا آشناست، فرمول جلومه، اما نميتونم حل كنم. "ولش كن! برو سر بعدي!" و سوال بعد ، و سوالهاي بعد و برگه جوابم خاليه خاليه. درسي كه كاملا بلد بودم وكلي براي بقيه رفع اشكال كرده بودم را در حد 10 هم نميتونم توي برگه بنويسم. تا آخر جلسه، تا آخرين لحظات ميشينم و فكر ميكنم و هي به مغزم فشار ميارم، همه چيز يادمه و با اينحال هيچ چيز يادم نيست. ترم ِ آخري گند ميزنم.

2- دارم خلاصه نويسي ها مو نگاه ميكنم كه دست ِ كم امتحان دوم همانروز را خراب نكنم كه غزال مياد، با اعصاب خراب از بابت ِ امتحان. از راه نرسيده تلفن را برميداره و زنگ ميزنه به استادش. استاد جان مهربانانه برخورد ميكنن و كلي هم دلجويي و نازكشي و بعد هم قرار ميگذارند براي بعد از ظهر ، بعد از امتحان ِ من كه بريم جابلسا و با استاد صحبت كنيم و اگر شد ازش چندتايي سوال بپرسه و نمره را بده.

3- قراره ما ساعت 5:30 جابلسا باشيم و رسيديم به استاد زنگ بزنيم، جايي هم كه قرار هست بريم و با استاد صحبت كنيم يك پارك وسط شهر ِ . اما ما ساعت 6:30 ميرسيم. داريم هرهرو كركر ميكنيم كه برسيم به پارك و به استاد زنگ بزنيم كه ميبينيم كنار خيابان توي ماشين با دوستش نشسته اند، منتظر ما. سه تايي جا ميخوريم. قبلش حدس ميزديم كه استاد نقشه هايي داره ولي فكر نميكرديم انقدر بي طاقت باشه كه اينهمه وقت منتظر ما گوشه خيابان توي ماشين نشسته باشند. سوار ميشيم و استاد حركت ميكنند. سن ِ استاد چيزي در مايه هاي سن بابابزرگها! موبايلش زنگ ميزنه و يكي از دانشجوهاشه كه نمره ميخواد، اون داره حرف ميزنه و رانندگي ميكنه توي كوچه و پس كوچه ها و دوستش ميگه:" رسيديم دم ِ خونه، به هم تعارف نكنيد . سريع بريد بالا كه كسي نبينه."

رنگ سه تاييمون ميپره. ميگيم كه همچين برنامه اي نبوده و فقط قرار بوده ما با استاد صحبت كنيم. كلي وقت دم در خونه با ما كلنجار ميرن. استاد كه به وضوح به تته پته افتاده و دوستش هم تقريبا عصباني شده و ما هم مجبوريم در كمال ادب بدون هيچ توهيني بپيچونيمشان. دوستش با ناراحتي پياده ميشه و ميره و غزال ميره جلو كنار استاد و استاد هم دوباره راه ميافته. توي ماشين الكي چند تا سوال آبكي و مسخره از درس ميپرسه و بعد هم شروع ميكنه به تعريف و تمجيد و كس شعر تابوندن. ميگم استاد ما زياد مزاحمتون نميشيم، اگر كارتون و سوالاتون تمام شده ما را همينجاها بندازيد پايين. ميگه: نه! چرا شما را بندازم پايين، شمار ا ميگيرم توي بغلم.

بعد هم پياده ميشه و ميره برامون آب ميوه ميخره و مياره. برمگيرده عقب و دستش را دراز ميكنه سمتم كه آب ميوه را بده، ميام كه بگيرم دستش را ميماله روي رانم و آب ميوه را ميزاره آنجا و بعد سمت دوستم و دستش را ميگيره و آب ميوه را ميده دستش. مثل فشفشه شدم. اعصابم كه از امتحان صبح خراب هست، اين مردك هم كه بيشتر داره خرابش ميكنه. نميتونم هم حرفي بزنم چون كار ِ دوستم خراب ميشه و نميخوام كه من باعثش شده باشم. موقع پياده شدن به من ميگه برات سعي ميكنم شماره آن استادت را پيدا كنم، زنگ بزن و ازم بگير. فقط اگر پيش خانومم بودم ميگم كه اشتباه گرفتين. آخه اين خانومم به من شك داره و همش نگران ِ ، منم كه ولي كاري نميكنم ، بدي اي بهش نميكنم ولي خوب حساسه. بعد هم به دوستم ميگه نمره ات را 10 ميدم. نيامدي خونه كه ازت درست و حسابي! امتحان!!! بگيرم و بعد هم ميره.

4- نيم ساعت بعد موبايل آيدا كه شماره اش را استاد داره زنگ ميخوره و بعد هم گوشي را ميده به من كه استاد براي نمره آمار كارت داره. گوشي را ميگيرم و ميگه كه يكي از دوستانش با استاد ِ من خيلي صميمي هستند و ميتونه برام نمره بگيره و بعد گوشي را ميده به دوستش كه من باهاش حرف بزنم. دوستش ميگه كه با استاد آنقدر رفيق هست كه برگه من را ازش ميگيره و من فردا برم دانشگاه جابلسا و آنجا توي برگه ام را پركنم. وقتي اسم دانشگاه مياد، قبول ميكنم. بعد ميگه نه! دانشگاه جاي تابلويي هست و يك جا كتابخونه اي جايي. باز ميگم باشه. ميگه نه البته جابلسا همچين جايي را نداره و حالا شما فردا بيا، دوستتم بيار كه برگه اش را بنويسه و نمره بيشتري بگيره. و بعد هم تاكيد ميكنه كه كسي از اين ماجرا خبردار نشه. ميگم كه نه! من ترم آخرم و دارم ميرم. ميگه شماميريد و دوستاتون كه اينجا هستند، و بنابراين بدونيد كه ما همينقدر كه نفوذ داريم براي نمره گرفتن، همانقدر هم ميتونيم درس پاس شده شون را كاري كنيم كه بيافتن. و بعد قرار ميشه كه من صبح باهاشون تماس بگيرم و هماهنگ كنم.

5- همه چيز با هم نور علي نور شده. قاطي كردم اساسي. قابل ذكر ِ كه دوست استاد هم خودش استاد دانشگاه ِ و واقعا با استاد آمار ِ من صميمي هستند و به قول ِ بچه ها دستشان توي يك كاسه است. يعني اگر قرار بود كه من اين درس را خودم هم نمره بيارم با اين جريان، اگر نرم حتما ميافتم. البته اگر نرومي در كار نيست، حتما نميرم. از ديروز توي يك شوك بديم. كم و بيش شنيده بودم از استادايي كه با دخترها رابطه دارند ولي فكر نميكردم اينطوري طرف را تحت فشار قرار بدن. هميشه فكر ميكردم كسي كه خودش اينكاره است و ميخواد، آنها هم دستش را رد نميكنند، نه اينكه با رند بازي و سوء استفاده اينطوري بخوان آدم را بكشونند خونه. آدم هاي رذل! لجن، پست. دلم پره. بد دلم ميخواد دق ِ دلي سرشان خالي كنم. بددلم ميخواد كل هيكلشون را گل (Gel ) بگيرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- از يك شوخي ساده شروع شد، يك شوخي ِ ساده، مسخره و شايد هم تكراري. شايد نه، قطعا تكراري. از يك شوخي ساده شروع شد تا ساده هم تمام بشه، اما نشد. كش پيدا كرده، يك كش طولاني و بد و ناجور.

2- تجربه با خانواده زندگي كردن ، آنهم توي ِ خانه مجرديت نه كه تجربه بدي باشه، تجربه سختي بود. مخصوصا روزهاي اول كه انقدر طولاني و كشدار بود كه جانم بالا مي آمد. بعد كم كم عادي شد و عادت كردم به داشتن مادر، به حضورش، مهربانيهايش، حرفهايش، كارهايش. موقع رفتن آنقدر دلم گرفته و ابري بود كه قابل توصيف نيست و مني كه بيشتر از يكسال ِ توي اين خانه زندگي ميكنم و مدتهاي زيادي هم تنها، آن شب بعد از رفتن مامان ترسيدم. از تنها ماندن توي اين خانه، از تنها خوابيدن، توي تاريكي راه رفتن! كودك شده بودم.

3- پريود آنهم روزهاي اول درد دارد. درد بدي هم دارد. اعصاب و روح و روان هم كه هيچ؛ درب و داغان. سردرد هم كه اضافه بشود به همه اينها آش شعله قلمكاري ميشود ديدني، شايد هم خوردني. منكه ميشوم يك سگ ِ هار ِ افسار گسيخته، آماده براي حمله به هركس و هرچيز. دست ِ خودم هم نيست، عصبي ِ عصبي ميشوم، به هم ريخته و افسرده. تحمل هيچكس را ندارم، نه حرف، نه صدا، نه حضور كسي را حتي.

دستش كه حلقه ميشود به دور شانه ام و بعد به زور كشيده ميشوم سمتش ، سرم كه روي سينه اش قرار ميگيرد و دستش آرام ميان ِ موهايم ميچرخد، ميشوم يك گربه خانگي. رام و آرام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط خودم  |