1- بعضي چيزهاي ساده و پيش ِ پا افتاده، گاهي چقدر براي ِ آدم مهم ميشوند. حالا نه مهم ِ آنچناني، از آنها كه انگار حسرت ميشوند و بر روي دلت سنگيني ميكنند.
من از بچگي هميشه دوست داشتم كه فكر كنم اطرافيانم با يك عشق افلاطوني ازدواج كرده اند، يا دست ِ كم قبل از ازدواجشان كسي را دوست داشته اند، خصوصا در مورد پدر و مادرم. بعد پدر بزرگ و مادر بزرگ(از دو طرف) ، خاله، عمو، دايي، عمه و هركس ِ ديگر كه تو فكرش را بكني و بي فايده بود.
يا مثلا از آن رازهاي خفن و سربه مهري كه در بعضي خانواده ها وجود دارد و كسي جرات بازگو كردنش را ندارد. زيرزميني كه پر از وهم و خيال و كلي صندوقچه و خاطرات قديمي باشد و چيزهايي از اين قبيل، كه هيجوقت پيدا نكردم و هيچوقت نبود.
انگار برايم عقده شده باشد، اين زندگيهاي سرد و بيروح ِ اطرافيانم را ديدن، به اجبار و فقط از سر ِ عادت كنار ِ هم زندگي كردن، چيزهايي كه اين روزها زياد در زندگيهاي خانوادگي ميتواني ببيني و اينكه كسي را هنوز پيدا نكرده ام كه عاشقانه ازدواج كرده باشند و عاشقانه زندگي كرده باشند، تا همين حالا. نه اينكه دنبالش گشته باشم و وقت گذاشته باشم، اما به چنين آدمهايي هم برنخورده ام.
ميداني! وقتي ميبينم آدمها از سر عادت و اجبار با هم زندگي ميكنند پر از حسهاي بد ميشوم. وقتي تو ميگويي: عادت به حضور كسي با دوست داشتنش فرق ميكند، وقتي آن يكي به خاطر بچه هايش مدارا ميكند، ديگري به خاطر ماديات، و هر كس ِ ديگر به خاطر هرچيزي غير از طرف مقابل، حالم بد ميشود، سرگيجه ميگيرم. نميفهمم پس واقعا اين كنار ِ هم زندگي كردنها يعني چه؟ اين به اجبار تحمل كردنها، به خاطر مصلحتهايي كنار هم ماندنها؟ پس نفس ِ واقعي ِ شريك و رفيق و يار ِ هم بودن چه؟
خوشخيالم نه؟ بيرون گود نشسته ام و از سر سيري يك چيزهايي ميبافم....شايد. شايد هم نه!
2- بالاخره امشب استاد را يافتم. ميگويد تمام اين چند روزي كه من مدام به محل ِ كارش تلفن ميكرده ام و به من ميگفته اند كه :تشريف ندارند! آنجا بوده است. قرار شد دوشنبه پروژه را تحويل بدهم و فردا شب هم حركت به سمت ِ جابلقا. اينجا دست و دلم به كار نميرود، مثل احمقها هنوز Document پروژه ام حاضر نيست و تمام كارهاي دفاعيه ام را هم يادم رفته است. دلفي هم روي اين سيستم شاسكولم نصب نميشود كه كمي كار كنم. خلاصه اينكه فردا شب ميروم تا يكشنبه را آنجا باشم و كمي با پروژه وربروم و دوشنبه هم اگر خدا بخواهد تحويل بدهم و خلاص!
3- باز كه حرف ِ رفتن و موقع ِ رفتن شده همان حس دلشوره هميشگي باز به سراغم آمده است. يك هفته است كه به خودم قول داده ام كه كاري را انجام ندهم و نداده ام و ميدانم كه پايم كه به جابلقا برسد تمام قول و قرارها نقش ِ برآب ميشود و كشك ميشود و پشم ميشود و دود ميشود و به هوا ميرود.
4- اكانتم قاطي كرده است و نميتوانم وارد صفحه مديريت پيامهاي وبلاگم شوم، يعني آن صفحه فيلتر شده است. حالا فكر نكن كه چطوري دارم آپ ميكنم، معلوم است كه با يك اكانت ِ ديگر است. اما خدايي خنده ندارد كه همه وبلاگهاي بلاگفا را باز ميكند و صفحه اصلي بلاگفا را هم باز ميكند و تا User و Password ميدهي مينويسد: مشترك گرامي دسترسي به اين سايت مجاز نمي باشد.؟!؟!؟!
