1- به آدمي كه ميدونه انجام ِ يك كار اعصابش را به هم ميريزه، ناراحتش ميكنه، حرصش ميده و باز هم آن كار را انجام ميده چي ميگن؟
2- حوصله ام سررفته، حس ِ درس خواندن هم ندارم. نه كه حس ِ درس خواندن، حس ِ انجام هيچ كار ِ ديگري را هم ندارم. نميدانم چرا باز چند وقتي است كه اشكم دم ِ مشكم شده و تا كيش به كشمش ميشود، بغض ميكنم و اگر هم به خودم رو بدهم اشكهايم سرازي ميشود. پريود هم نيستم، نزديكش هم نيست. فقط قاطم. بي حوصله ام. بي حالم. مجنونم.
احساس ِ آدمي را دارم كه ميداند تا چند وقت ديگر ميميرد. كسي كه درست وسط ِ امواج ِ دريا، ميان ِ يك قايق ِ درب و داغان و شكسته نشسته و ميداند كه غرق ميشود، به زودي غرق ميشود.
همان حس ِ آويزان شدن به هر تخته پاره شكسته اي، حس چنگ زدن به هر خار و خاشاكي ، همانجا كه حتي ناي ِ فرياد زدن هم نداري.
3- ...
گرچه انساني را در خود كشته ام
گرچه انساني را در خود زاده ام
گرچه در سكوت ِ دردبار ِ خود مرگ و زندگي را شناخته ام،
اما ميان ِ اين هر دو - شاخه جدا مانده من!-
ميان ِ اين هر دو
من
لنگر ِ پر رفت و آمد ِ درد ِ تلاش ِ بي توقف ِ خويش ام.
*
...
من از آن روز كه نگاه ام دويد و پرده هاي آبي و زنگاري را شكافت و من به چشم ِ خويش انسان ِ خود را ديدم كه بر صليب ِ روح ِ نيمه اش به چارميخ آويخته است در افق ِ شكسته خونين اش،
دانستم كه در افق ِ ناپيداي رودرروي انسان ِ من - ميان ِ مهتاب و ستاره ها - چشم هاي درشت و دردناك ِ روحي كه به دنبال ِ نيمه ديگر خود ميگردد شعله ميزند.
و اكنون آن زمان در رسيده است كه من به صورت ِ دردي جان گزاي درآيم؛
درد مقطع ِ روحي كه شقاوت هاي ناداني ، آن را از هم دريده است.
و من اكنون
يك پارچه دردم...
*
...
در آفتاب ِ گرم ِ بعد از ظهر ِ يك تابستان، مرا در گهواره پردرد ِ ياس ام جنباندند. و رطوبت ِ چشم انداز ِ دعاهاي هرگز مستجاب نشده ام را چون حلقه اشكي كه به هزاران هزار چشمان ِ بي نگاه ِ آرزوهاي ام بستند.
*
راه ِ ميان ِ دو افق
طولاني و بزرگ
سنگلاخ و وحشت انگيز است.
...
و اين من ام كه خواهشي كور و تاريك در جايي دور و دست نيافتني از روح ام ضجه ميزند.
و چه چيز آيا، چه چيز بر صليب ِ اين خاك ِ خشك ِ عبوسي كه سنگيني ِ مرا متحمل نميشود ميخ كوب ام ميكند؟
آيا اين همان جهنم ِ خداوند است كه در آن جز چشيدن ِ دردِ آتش هاي ِ گل انداخته كيفرهاي بي دليل راهي نيست؟
و كجاست؟ به من بگوييد كه كجست خداوندگار ِ درياي ِ گودِ خواهش هاي ِ پرتپش ِ هر رگ ِ من، كه نام اش را جاودانه با خنجرهاي هر نفس ِ درد بر هر گوشه جگر ِ چليده خود نقش كرده ام؟
و سكوتي به پاسخ ِ من، سكوتي به پاسخ ِ من!
سكوتي به سنگيني ِ لاشه مردي كه اميدي با خود ندارد!
*
...
اما نيم شبي من خواهم رفت؛ از دنيايي كه مال ِ من نيست، از زميني كه به بيهوده مرا بدان بسته اند.
...
O احمد شاملو - غزل ِ بزرگ ، مجموعه هواي تازه