تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

تاريكي ِ مطلق. سكوت ِ محض. نشسته ام روي پله هاي سرد و كثيف، همان بالا، خيره شده ام به دور و برم، به اين خانه خالي و خاك آلود، به لحظات سپري شده در آن. بازوهاي برهنه ام يخ كرده اند، در خودم مچاله ميشوم.

هرچقدر دور و برم ساكت است، سرم پر است از هزاران هزار صدا و تصوير مختلف. همه تاريك، همه سرد. سرسام گرفته ام. مثل كابوس ميماند. از همان كابوسهاي ترسناك ، كه وسط جايي كه نميداني كجاست گيركرده اي. وسط يك جاي ِ تاريك، وسط سرماي سينه سوز، تنها، تنها!

بعد دري باز ميشود، اول فقط گوشهايت صدايش را ميشنود، بعد نور ِ كمرنگي ميان آنهمه سياهي و تاريكي ميبيني. فقط يك باريكه نور، يك روشنايي لرزان و كمرنگ و اميدي نه به كمرنگي شعاع نور در همه وجودت.

از آن در ممكن است هرچيزي بيرون بيايد، ممكن است بتواني از آن به هرجايي بروي - خوب يا بد - با اينحال فقط اميدوار ميشوي.

چشم باز ميكنم، روبرويم ايستاده؛ اول و در يك لحظه داغ ميشوم، بعد كه نگاهم به چشمهايش و به صورت سردش مي افتد سقوط ميكنم.

سردم است، خيلي زياد، از ميان دو جفت چشم انگار زمهرير و طوفان بيرون مي آيد. نه بازوهايم، كه تمام وجودم، همه تار و پودم يخ كرده اند. در خودم فرو ميروم؛ مچاله ميشوم و بي فايده!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1

- گاهي كه به عقب نگاه ميكني، تازه ميفهمي عمرت چقدر زود و مثل برق و باد گذشته و غافل بودي. تازه ميفهمي خيلي ازاتفاقهايي كه فكر ميكردي همين چند وقت پيش، يك مدت كوتاهي قبل تر از حالا پيش آمدند ، مدتها و مدتهاست كه بوي كهنه گي گرفتن.

امروز اتفاقي، براي فرار از درس نخوندن، رفتم سراغ يكسري از دوستان ِ قديمي ِ وبلاگي كه بعدها تبديل شدند به دوستهايي خارج از وبلاگ و بعد هم شايد غريبه هاي ِ آشنانما. بعد ديدم چقدر زود همه چيز ميگذره. تمام آن رفاقتها و صميمتها و با هم بودنها تبديل ميشه به بيخبري و سكوت و سكون. به غريبه گي، ناآشنايي، خاطره اي دور و مبهم.

آنجايي كه من هنوز دارم توي تنهايي و خلا هميشگيم دست و پا ميزنم، اكثر دوستان ِ قديمي كسي را يافتند و زندگي اي تشكيل دادند و كسي را دارند براي تنهايي هاشون.

فكر نكني به ازدواج فكر ميكنم. اين مقوله چيزي است كه گرچه تازگيها ، گاهگاهي، خيلي كوتاه و زودگذر ذهنم را اشغال ميكنه، اما هنوز بحث جدي و مشكلي در زندگي من نبوده. اما فكر ميكنم داشتن يك دوست و همزبان، يك همدل چيزي نيست كه كسي ازش فراري باشه. همان چيزي كه هميشه آرزوي داشتنش خيلي از تلخيها و سقوطها و زخم ها را به دنبال داشته.

2- اين روزها كه تقريبا آخرين روزهاي ِ مجردي زندگي كردن و حضورم توي اين شهر هست، يك حس خاصي دارم. براي ِ من برگشتن به محيط پرهياهو و شلوغ ِ تهران كار سختي شده است. اعتراف به اينكه اينجا آرامش دارم، راحتم، سبك ترم و انگار زندگيم بيشتر روي ِ روال است، كار سختي نيست اما انگار پذيرش اين موضوع از جانب ِ ديگران چيز غريب و عجيب و غيرمعمولي است.

ميدانم بايد برگردم، يك روز ِ خيلي خيلي نزديك، اما باور كن كه دلم ميخواهد روزها هي كش بيايند و طولاني تر شوند. دلم نمي خواهد تمام شود گرچه به دلخواه من نيست.

اما باور كن خيلي دلم ميخواست چند سالي همينجا ميماندم و كار ميكردم و براي ِ خودم زندگي ميكردم. دور از تمام ِ هياهو ها و شلوغي ها. گرچه كه اين را هم ميدانم كه سكون و يكنواختي اينجا خيلي زود خاطرم را آزرده خواهد كرد اما نميداني حالا و اين روزها چقدر به اين سكون، به اين يكنواختي، به اين روزمرگيهاي ساده خو گرفته ام و نياز دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

1- به آدمي كه ميدونه انجام ِ  يك كار اعصابش را به هم ميريزه، ناراحتش ميكنه، حرصش ميده و باز هم آن كار را انجام ميده چي ميگن؟

2- حوصله ام سررفته، حس ِ درس خواندن هم ندارم. نه كه حس ِ درس خواندن، حس ِ انجام هيچ كار ِ ديگري را هم ندارم. نميدانم چرا باز چند وقتي است كه اشكم دم ِ مشكم شده و تا كيش به كشمش ميشود، بغض ميكنم و اگر هم به خودم رو بدهم اشكهايم سرازي ميشود. پريود هم نيستم، نزديكش هم نيست. فقط قاطم. بي حوصله ام. بي حالم. مجنونم.
احساس ِ آدمي را دارم كه ميداند تا چند وقت ديگر ميميرد. كسي كه درست وسط ِ امواج ِ دريا، ميان ِ يك قايق ِ درب و داغان و شكسته نشسته و ميداند كه غرق ميشود، به زودي غرق ميشود.
همان حس ِ آويزان شدن به هر تخته پاره شكسته اي، حس چنگ زدن به هر خار و خاشاكي ، همانجا كه حتي ناي ِ فرياد زدن هم نداري.

3- ...
    گرچه انساني را در خود كشته ام
گرچه انساني را در خود زاده ام
گرچه در سكوت ِ دردبار ِ خود مرگ و زندگي را شناخته ام،
اما ميان ِ اين هر دو - شاخه جدا مانده من!-
ميان ِ اين هر دو
                    من
لنگر ِ پر رفت و آمد ِ درد ِ تلاش ِ بي توقف ِ خويش ام.
                      
*
...

   من از آن روز كه نگاه ام دويد و پرده هاي آبي و زنگاري را شكافت و من به چشم ِ خويش انسان ِ خود را ديدم كه بر صليب ِ روح ِ نيمه اش به چارميخ آويخته است در افق ِ شكسته خونين اش،
دانستم كه در افق ِ ناپيداي رودرروي انسان ِ من - ميان ِ مهتاب و ستاره ها - چشم هاي درشت و دردناك ِ روحي كه به دنبال ِ نيمه ديگر خود ميگردد شعله ميزند.

و اكنون آن زمان در رسيده است كه من به صورت ِ دردي جان گزاي درآيم؛
درد مقطع ِ روحي كه شقاوت هاي ناداني ، آن را از هم دريده است.

و من اكنون
يك پارچه دردم...

*
...
   در آفتاب ِ گرم ِ بعد از ظهر ِ يك تابستان، مرا در گهواره پردرد ِ ياس ام جنباندند.  و رطوبت ِ چشم انداز ِ دعاهاي هرگز مستجاب نشده ام را چون حلقه اشكي كه به هزاران هزار چشمان ِ بي نگاه ِ آرزوهاي ام بستند.

*
راه ِ ميان ِ دو افق
طولاني و بزرگ
سنگلاخ و وحشت انگيز است.

...
   و اين من ام كه خواهشي كور و تاريك در جايي دور و دست نيافتني از روح ام ضجه ميزند.
و چه چيز آيا، چه چيز بر صليب ِ اين خاك ِ خشك ِ عبوسي كه سنگيني ِ مرا متحمل نميشود ميخ كوب ام ميكند؟
آيا اين همان جهنم ِ  خداوند است كه در آن جز چشيدن ِ دردِ آتش هاي ِ گل انداخته كيفرهاي بي دليل راهي نيست؟

و كجاست؟ به من بگوييد كه كجست خداوندگار ِ درياي ِ گودِ خواهش هاي ِ پرتپش ِ هر رگ ِ من، كه نام اش را جاودانه با خنجرهاي هر نفس ِ درد بر هر گوشه جگر ِ چليده خود نقش كرده ام؟

و سكوتي به پاسخ ِ من، سكوتي به پاسخ ِ من!
سكوتي به سنگيني ِ لاشه مردي كه اميدي با خود ندارد!

*
...
   اما نيم شبي من خواهم رفت؛ از دنيايي كه مال ِ من نيست، از زميني كه به بيهوده مرا بدان بسته اند.
...


O احمد شاملو - غزل ِ بزرگ ، مجموعه هواي تازه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

۱- خانه های اینجا هیچ کدام کانال کشی کولر ندارند. حالا هیچکدام کمی اغراق آمیز است، ولی اکثر خانه هایی که دیده ام اینطور بوده است، من جمله خانه خودم. کولر اینجا پشت نورگیر است، یعنی یک طرف شیشه نورگیری که تقریبا وسط هال است برداشته اند و کولر را درسته چپانده اند همانجا. منتها به عقلشان نرسیده که شیشه را به همان اندازه ای بردارند که دهانه کولر است. این مساله تا همین چند روز گذشته خیلی چیز حاد و مهمی نبود، یعنی تقریبا چیزی نبود که من ببینمش. اما حالا اصلا نیازی به دیدن نیست چون حس یخزدگی و سرما کاملا نشاندهنده این مساله است که شیشه نداشتن این یکذره جا چقدر میتواند بد باشد. بخاری مدام تخته گاز کار میکند و من گرمایی هم لباس گرم و شلوار میپوشم و باز هم سرد است. به آقای صاحبخانه هم که میگویم انگار نه انگار. این چند روز هم که هوا به طرز وحشتناکی سرد شده و سرمای اینجا هم به خاطر کویری بودنش خشک و نافرم است و اذیت میکند شدید. شبها هم که واویلا...

۲- دیده ای بعضی چیزهای کوچک را که ارزش مادی آنچنانی هم ندارند، خاطره ای را هم برایت تداعی نمیکنند ، هیچ چیز خاص و عجیب غریبی هم نیستند ولی دوستشان داری، زیاد هم دوستشان داری؟ چند وقت پیش جاکلیدیم از دستم افتاد و از پله ها پرت شد و شکست. تهران که آمده بودم بین وسایل و خرت و پرت هایم یک جاکلیدی داشتم که شکل قلیان بود. مدتها بود که هرسری میخواستم ازش استفاده کنم پشیمان میشدم و باز موکول میشد به زمان دیگر. اینبار برش داشتم و شد جاکلیدی کلیدهای خانه ام. دیشب بابایی دیدش و بدون هیچ حرفی و چیزی کلید ها را ازش درآورد و گفت: این مال من! شوخی و جدی گفتم نه و دوستش دارم. پرسید: یادگاریه؟ گفتم:نه! و برش داشت. کلی حالم گرفته شد. شاید اگر از خودم میخواست که بهش بدهم خیلی راحت تر بود تا اینکه  اینطوری....

۳- اینجا هرچیزی که نداشته باشد، تا دلت بخواهد آسمان قشنگ دارد. چه روزهایش که آسمان صاف و آبی ِ یکدست و خدایی دارد، چه شبهای پرستاره اش.  خیلی وقتها توی دانشگاه که راه میروم، فقط خیره آسمان را نگاه میکنم....آبی ِ آبی. خوشرنگ ...صاف و بی لک. گاهی هم یک تکه ابر ِ کوچک و پفکی آن بالاها، میان آنهمه رنگ آبی خودنمایی میکند.

دیشب در راه بازگشت، سرم را گذاشتم روی ِ پای ِ احسان و تازه چشمم به آسمان افتاد. یک دنیا ستاره، کوچک و بزرگ، کم نور و پرنور درست بالای سرمان بودند. همه جا تاریک ِ تاریک و بعد اینهمه ستاره آن بالا چشمک میزدند. دنیایی است، وصف ناشدنی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

۱- نمیدانم چرا اینجا که هستم( خانه خودم.) دست و دلم به نوشتن نمیرود. حتی حس و حال آنچنانی برای آنلاین شدن و گشت زدن میان سایتها و وبلاگهایی که دوستشان دارم را هم ندارم. نه! اصلا فکر نکن که اینجا سرم شلوغ تر است و سرگرمیها و جاذبه های زیادتری دارد و خلاصه آنقدر مشغولیت هست که به نوشتن نمیرسد. اصلا اینطور نیست. تقریبا تمام روز من به بیکاری و علافی میگذرد، اگر حوصله ای باشد که شاید کمی آشپزی و اگر نه هم که همان سنت قدیمی سماق مکیدن و یا کتابی میخوانم و خلاصه میگذرد. سوژه و اتفاق هم که تا دلت بخواهد، اما باز هم دست و دلم نوشتن نمیرود. برعکسش مواقعی که تهران هستم انقدر حرف برای نوشتن دارم وتا دلت هم بخواهد حس، که گاهی میشود در روز دلم میخواهد دو - سه بار آپ کنم. اینهم جنونی است دیگر.

۲- همیشه وقتی مدتی، مثلا یک هفته ای میگذرد و رابطه مان به اوج میرسد و در نهایت خوبی و خوشی و از این اراجیف هستیم،َ یک مساله کوچک و مسخره مثل یک عدد بمب این وسطها منفجر میشود و بعد بیا و ببین. دوباره روز از نو و روزی از نو... البته میدانم، قبول دارم که مدتهاست که احسان خیلی سعی میکند که با من کنار بیاید . مهربانیها و توجه کردنهایش هم نسبت به قبل خیلی خیلی بیشتر شده است، یعنی کم کم دارد از آن حالت خشکی و سردی گفتار در می آید، فهمیده که کجاها باید کمی لطافت و نرمی به خرج داد، با اینحال هنوز و هنوز تخصص بسیار زیادی در گند زدن و ریدن به احوالات خوش و حس و حالهای مهربانانانه و عشقولانه من دارد. یعنی دقیقا همان وقتهایی که من کلی انرژی خوب دارم و مهربانم و اخلاق ردیف و سرجایش، احسان یک پایش را میگذارد اینطرف  کله من و یکی دیگر را آنطرف و کل هیکل را به رنگ زیبای قهوه ای مزین میکند. آنهم نه اینکه فکر کنی عمدا و مخصوصا اینکارها را میکند، جزو اخلاقات تخمی اش است و کاریش هم نمیشود کرد. بعدش هم که من سگ شدم و اخمها تا دم خشتک پایین آمد و مثل برج زهرمار شدم، به گه خوردن می افتد و میخواهد قضیه را درست کند. ای بابا........

۳- خانه ساکت ساکت است. در آرامترین حالتی که میتوانی تصور کنی. هیچ صدایی نیست، مطلقا هیچی، به جز صدای تلق تلق کیبورد و البته سرفه های سل مابانه من که چند روزی است بد امانم را بریده و دارد به خفگیم میکشاند. این تهران آمدن این سری من هرچیزی که نداشت خوب مریضی ای را به جانم انداخت. در مورد صدای خوشگلم هم حرفی نمیزنم، چون میترسم حتی از تصور زیبایی اش سکته کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

صبح هاي ِ زودي را كه به تهران ميرسم خيلي دوست دارم. مخصوصا حالا كه هوا هم سرد شده است. نوك دماغم از سرما قرمز ميشود، دستانم يخ ميكند و گاهي همان اولي كه از ماشين پياده ميشو، لرز هم ميكنم، اما دستهايم را فرو ميكنم داخل جيبهايم و كوله به پشت شروع به قدم زدن ميكنم. ميدانم....خطرناك است. صبح ِ زود، خيابانهاي ِ تاريك و خلوت و بعد هم كوچه و پس كوچه ها. اما نميتوانم در برابر وسوسه اين پياده رويهاي صبحگاهي مقاومت كنم. روحم را زنده ميكند.

اينبار هم صبح ، قبل از رسيدن به خانه پياده شدم تا قدمي بزنم. توي حس و حال و هواي خودم بودم و سر به هوا و شلنگ و تخته اندازان راه ميرفتم. يك تاكسي كنار پايم ترمز كرد و بعدصدا كرد و آدرس پرسيد. من معمولا حوصله آدرس دادن را ندارم، يا اكثر مواقع هم بلد نيستم. اما جايي كه مردك ميپرسيد آنقدر نزديك و سرراست بود و منهم كه سركيف، ايستادم و آدرس دادم. مردك 50 سال را شيرين داشت و بعد از اينكه آدرس را دادم دوباره تكرار كرد تا مطمئن شود. اما جوري سرش را حركت داد و بعد هم دستش را كه توجهم جب شد به چيزي كه آن وسطها حركت ميكرد. نگاه كردم و در وحله (وهله؟!) اول چيزي نفهميدم. دقيقتر كه شدم يك چيز سفيد دراز و شل و ول را ميان دستهاي در حال حركتش ديدم. جا خوردم....نيم نگاهي به صورت مردك كه حالت لذت نكبت بار و تهوع آوري داشت انداختم. دهانش نيمه باز بود و چشمهاي كريه و زشتش مستقيم و صاف به من خيره شده بودند. ميدانم منتظر بود من جيغ بزنم، فحش بدهم و ناسزا بگويم و هرچه را كه از دهنم در مي آيد حواله اش كنم اما يك نفس عميق كشيدم و سرم را برگرداندم و به راهم ادامه دادم. گاز داد و از كنارم رد شد و نگاه ِ عصبي و كينه جويانه اي انداخت و رفت. شايد از لذت بي پاياني محرومش كرده بودم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1384ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط خودم  |