تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

....وباز هم شب ِ يلدا !

...و باز هم من تنهايم. امسال را تصميم قطعي گرفته بودم كه تنها نمانم، كه حتي خانه هم نباشم، اما انگار نميشود. طلسمش شكسته نميشود.

نه اينكه فكر كني هنوز هم مثل آن سالهاي اول تحمل ِ اين شب برايم مثل زهر است ها، نه! اما وقتي تنها هستي، وقتي نشسته اي پشت ِ كامپيوترت، يا دراز كشيده اي به هرحال خاطرات هجوم مي آورند. حالا ديگر مثل آن سالها از انديشيدن به تمام ِ آنچه گذشته بغض نميكنم (يا سعي ميكنم كه نكنم) و گريه هم نميكنم و آه هم نميكشم. اما دروغ است اگر بگويم كه در پس ِ ذهنم دلم نميخواهد باز هم شيرينيش را بچشم و مزه مزه كنم.

ميدانم... بازگشت به گذشته غير ممكن است، حتي حالا دلم هم نميخواهد كه كنارش باشم، كه ببينمش، كه صدايش را بشنوم؛ فقط برايم يك خاطره است، يك خاطره دور ِ دور. يك خاطره تلخ و دردآور؛ از همانها كه دردش لذت دارد و تلخيش مثل همان Dark Chocolate هايي است كه خيلي دوست دارم.

لحظه لحظه اش در ذهنم رژه ميرود، مثل فيلمي كه گرفته اي و بعد از سالها و سالها نگاه ميكني و ميداني كه دور است، تمام شده، تكرار نميشود؛ اما مزه اش و حس و حال ِ تمام لحظات را با دوباره ديدنش حس ميكني. كه فكر ميكني جوان شده اي باز، شادابي، روح داري، سرزنده اي و...عاشقي.

 

 

 

 

هزار سال ِ تمام است كه خوابي مديد

لبان مرا به تعبير تفالي مشكوك فرو بسته است

رهايم كن اي شد آمد ترديد!

من از تهور اين تاريكي، پنجه بر تحمل ديدگان دريا فشرده ام.

گمان مكن همه ما مزاري ميان ِ گلستان داريم!

اينجا كسي از من سراغ ِ عزلت آسمان را نميگيرد.

.

.

.

رهايم كن اي شد آمد ترديد!

به كسي چه مربوط كه من از ميان ِ همه جامها

هلاهل لاعلاج ِ خويش را برگزيده ام.

هزار سال ِ تمام است كه روياي مه آلوده اي در شب ِ انهدام

هواي مرهم ِ مقرر ِ زخمي از متانت مرا دارد.

 

مقال من و تو ، مشتي ترانه مفت است

رها كن اين شد آمد ترديد را...!

نه مژده عنقريب شفايي در كف

نه اميد پنهاني از بلاهت واهي....

 

هزار سال ِ تمام است

كه مرده اي اي ماه! كلمه! اي كبوتر چاهي!

 

* سيد علي صالحي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

* ا.ن: براي كنفرانس ِ درس ِ تنظيم به يك مطلب و موضوع احتياج ِ فوري و فوتي دارم. ميدانم .....بله! همه كارهاي من دقيقه نودي است، همه شان، و اگر بگويم سعي ميكنم كه اينطور نباشد، دروغ گفته ام. با اينحال باز هم در اين دقيقه نود به يك موضوع و مطلب ِ خوب نياز دارم،و كمك و راهنمايي هركس كه ميتواند كاري بكند.

 

 

 

 

خيلي قبل تر از اينكه ببينمش اسمش را شنيده بودم. درست همان روزهايي كه من تهران مهمان بودم، و شايد يكسال بعد بود كه براي اولين بار ديدمش. يك روز جمعه بود، جمعه پاييزي و ابري و گرفته. سه تايي نشسته بوديم عقب ِ ماشين، چفت ِ هم، با سرگيجه اي كه هر سه داشتيم هرهر و كركر ميكرديم. از پشت ماشينش كه پياده شد، توي آن تاريكي و سرما، با آن پيراهن مشكي تنگ و آستين كوتاهي كه پوشيده بود و بازوهايي كه بيرون انداخته بود، مخصوصا با آن سر ِ بالا گرفته و نگاه بي تفاوت و مغرورش، در نگاهِ اول به نظرم و به نظرمان خيلي خاص آمد (گرچه كه اينطور نبود.)

اسمش بهنام بود (و هست.) نميگويم اراذل ترين و خلاف ترين پسر ِ جابلسا، اما قطعا تابلوترينشان بود (و هست.) كمتر كسي را ميتواني توي اين شهر پيدا كني كه اسم ِ بهنام به گوشش نخورده باشد و ميانشان اندكي را ميبيني كه پشت ِ سرش بد نميگويند. 

حق هم دارند ها... كمتر خلافي است كه بهنام نكرده باشد، از سيگاري و اكس و پارتي هاي آنچناني و اين اواخر كشيدن شيشه و حتي افتادن دنبال ِ زن ِ شوهر دار و كردن ِ دوست دخترش وسط يكي از پارتي ها و ...... قلدر بازي و خط و نشان كشيدن براي اين و آن را هم كه نگو. خلاصه سابقه فوق العاده درخشاني دارد.  اما آن شب كه اولين بار ديدمش و بيروني رفتيم و قلياني كشيديم و بعد هم با آن سمند ِ اسپورتش كه بين تمام ِ ماشينهاي جابلسا تابلو بود  ما را رساند جابلقا، من چيز زيادي ازش نميدانستم. نگين با يكي از دوستانش دوست بود و او هم آمده بود تا دسته جمعي بيرون برويم.

كار ِ بهنام به جايي رسيد كه تاسوعا – عاشوراي گذشته بنزين ريختند روي ِ ماشين ِ خوشگلش و بعد هم كبريت و ماشين را آتش زدند . هيچ چيز از ماشين باقي نماند و بهنام هم بساطش را جمع كرد و رفت تهران ؛ كه جاي ِ ماندن نبود.

دوباره بعد از يكسال ديدمش. اينبار هم دسته جمعي رفته بوديم بيرون و اينبار هم بهنام بود، بدون ماشين. عكس ِ سوخته ماشينش را كه نشان داد ، دلم سوخت. هر آدمي هرچقدر هم بد، اينكارها بچه گانه ترين كارهاييست كه ميشود كرد. مثل لج كردن دو كودك و خط خطي و پاره پوره كردن ِ كتابهاي همديگر يا خراب كردن اسباب بازي ِ آن يكي....مسخره است.

بعد از يكسال اين بهنان آن بهنام نبود. لاغرتر شده بود و اما كلي رنگ و روي ِ بهتري پيدا كرده بود. ميگفت كشيدن شيشه تا مرز ِ‍ جنون كشانده بودتش. چند ماهي ميشد كه ترك كرده بود و پيش ِ دكتر روانشناس ميرفت و برگشته بود جابلسا و برگشته بود پيش ِ پدر و مادر ِ پيرش و حتي سيگار هم نميكشيد.

نميدانم چرا اينها را نوشتم. برايم جالب بود آدمي كه به قول ِ خودش خلافي نيست كه نكرده باشد، چطور ميشود كه ناگهاني دور ِ همه چيز را خط ميكشد و برميگردد كنار ِ پدر و مادرش و سعي ميكند آدم وارانه تر زندگي كند.

يعين كلا هميشه تغييرات ِ ناگهاني آدمها و از اين رو به آن رو شدنشان برايم جالب بوده است. ميدانم هيچ تيغيري ناگهاني ِ ناگهاني نيست. ذره ذره و كم كم پيش مي آيد و نميفهمي و شايد نقطه اوجي هم داشته باشد. درست همانجا كه ديگران تازه ميفهمند تو آدم ِ ديگري شده اي. آدم ِ ديگر كه نه... عوض شده اي، تغيير كرده اي.  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

دراز كشيده ايم روي همان تخت ِ هميشگي، ميان اتاق ِ پر از وسايل ِ تلنبار شده بر روي هم، اينطرف و آنطرف اتاق. تخت همان است، اما اتاق ماساژمان از پايين به بالا منتقل شده و من اينجا آن حس ِ آرامش و امنيت مطلق ِ آن يكي اتاق را ندارم. فرقي هم نميكند ها، همه جاي اين خانه به هم ريخته و خاك گرفته است. بوي ِ رنگ را هم كه ديگر نگو. اما انگار آن اتاق كوچك و نقلي ِ تك و تنها مانده در يك گوشه، پرت و دور افتاده از ساير اتاقهايي كه كنار ِ هم و چسبيده به هم هستند چيز ديگري است، پر است از حسهاي خوب.

بعد از تمام اين رفت و آمدها، بغل كردنها، بوسيدنها و شب تا صبح كنار هم خوابيدن ها اينبار اجازه ميدهم لمسم كند. مثل كودكي ميماند كه چيز غريب و جديدي كشف كرده است. لمس كردنش نه يك لمس كردن شهواني، كه حركت دستي است كه دارد گوشه گوشه و تكه تكه چيزي را ميكاود و بررسي ميكند و تجربه كسب ميكند.

خنده ام ميگيرد. ميداني... عجيب است كه با اين سن و سال تقريبا هيچ چيز در اين مورد نميداند. هرچيزي هم كه ميداند، كم و بيش، جسته و گريخته چيزهايي است كه از كلاس تنظيم شنيده و ياد گرفته و ....همين!

هنوز همان كودك است كه در حال ياد گرفتن است، فرو ميرود ميان بازوهايم و به سختي ميپرسد و گاه تعجب ميكند و گاه لبخند ميزند و باز هم سوال پشت سوال.

با موهايش بازي ميكنم و بعد به خودم ميفشارمش. دوستش دارم، اما نه از آن دوست داشتنهاي عاشقانه.نه از آنها كه دلت بخواهد مدام و هميشه كنار يك نفر باشي، كور باشي، كر باشي...هيچ چيز نداشته باشي و فقط همان يك نفر را داشته باشي. نبودنش چيزي را از من نميگيرد اما حضورش آرامم ميكند. در كنارش يك حس ِ آرامش، يك حس ِ امنيت دارم. نه استرسي به من ميدهد، نه اضطرابي.

ميداني... ميان ِ اينهمه آدمي كه در اين مدت ديده ام و آمده اند و رفته اند و شايد دوستشان هم داشته ام و شايد از همان دوست داشتنهاي عاشقانه هم، اين دومين نفري است كه در كنارش اينچنين آرامش را حس ميكنم. دومين نفري است كه دلم ميخواهد بغلم كند، فشارم بدهد، ببوسدم -بوسه هاي ريز و كوچك و متوالي -  و لمسم كند.  

توصيفش سخت است... حسي است،نميتوانم با واژه ها بيانش كنم و حقير نشود. نميتوانم بنويسمش و پست به نظر نيايد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

نه اينكه نخواهم بنويسم، وقتش را ندارم. البته شايد اينهم بهانه است، بيشتر حسش را ندارم. اين مدت سرم بيش از حد شلوغ بوده و زيادي هم خوش گذرانده ام، بنابراين بهتر است بگويم كه چس ناله اي براي نوشتن نداشته ام. چيزهاي قشنگ زيادي بوده اند كه دلم ميخواسته و ميخواهد كه در موردشان بنويسم اما نميدانم چرا فقط دستم به چس ناله نويسي و نق نق ميرود و وقتي قرار است در مورد چيزهاي خوب و قشنگ دور و برم بنويسم تنبل ميشوم. مزه مزه كردنشان را در ذهنم بيشتر دوست دارم، به ياد ماندني تر ميشوند. اما ناراحتي ها و نق نق هايم را كه مينويسم تخليه ميشوند و ميروند و سبك ميشوم. الان هم اگر بداني چقدر سوژه و موضوع در ذهنم ميچرخد و از زور خواب آلودگي نه ميتوانم يكيشان را براي نوشتن انتخاب كنم و نه حتي حوصله نوشتنشان را دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- با نگين ايستاده ايم جلوي ِ مغازه و داريم گوشواره و پابند و از اين بدليجات نگاه ميكنيم كه بخريم. غرق ِ خودمان هستيم و مشغول هرهر كركر كه يكدفعه حس ميكنم دستي از پشت ميره لاي ِ پاهام. سريع برميگردم و مردك را كه هنوز نيم سانت هم ازم فاصله نگرفته با شدت هل ميدم و با صداي بلند و تقريبا فرياد گونه بهش اعتراض ميكنم. همه نگاهها به سمت ِ ما برميگردد، به من ِ قرمز شده از عصبانيت و بعد به مردك و دست معلق مانده اش ميان ِ زمين و هوا. مردك بي تفاوت، بي اهميت راهش را ميگيرد و ميرود. نگاهها دريده با يك پوزخند ِ ماسيده بر لبها روي من ثابت ميماند. 2- وسط اتوبوس ايستاده ام، تكيه داده به ميله اي كه جدا كننده قسمت خانمها و آقايان است. آقاي راننده با شدت ِ هرچه تمامتر ترمز ميكنند و همه روي هم ميريزند و بعد روي ِ من كه تنها نقطه اتكايم همان ميله است . پرت ميشوم سمت آقايان و بين زمين و هوا دستي از پشت ميگيرتم و دست ديگر از زير بازويم ميايد جلو و صاف قرار ميگيرد روي ِ سينه ام و ميفشردش. به روي ِ خودم نمي آورم. ميگذارم به حساب ِ كمك و نه عمد و سوء نيت. تازه گيرم هم كه عمدي در كار بوده باشد، حوصله نداشتم ميان ِ آنهمه نگاه ِ خيره جر و بحث ِ بي فايده اي را شروع كنم. چه فايده...؟ آخرش هم ميشنوي كه ميگويند: دختره خودش كرم داره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

ميدوني گوزپيچ شدن يعني چي؟ گوزپيچ شدن توي ِ يك بحث... تا حالا شده به گه خوردن بيافتي از اينكه با يك نفر بحثي را شروع كرده اي؟ هي تو حرفي را بزني و طرف مقابلت بيربط ترين جواب ممكن را با لحني حق به جانب به خوردت بدهد و تو باز جلز و ولز كني و حرفت را تكرار كني، توضيح بدهي، موضوع را باز كني و باز هم طرفت با بيربط  و پرت و پلا گويي در هم بكوبدت.

حتي وقتي رسما گه خوردنت را اعلام ميكني و ميگي غلط كردم بابا، هرچي تو ميگويي درست است تازه مسلسل وارانه تر حرفهايش را برسرت بباراند.

شده....براي من زياد پيش آمده است. يك نمونه اش همين چند دقيقه پيش بود و باز هم من مجلس مخاصمه را ترك كردم و آمدم اينجا ، توي اتاقم ، هدفون را گذاشتم روي گوشم و صدايش را ته زياد كردم تا هيچ صداي ديگري را نشنوم و از زير فشار بيرون بيايم.

خيلي دلم ميخواهد تويي كه نشسته اي پشت كامپيوترت، پايت را انداخته اي روي پايت و لم داده اي و نشسته اي اراجيف من را ميخواني و بعد همانجا ميان صندلي گرم و نرمت، همانجا درست بيرون از گود ؛ و به من ميگويي ننر، " بيش از حد استاندارد ننر"  بيايي و يك هفته جاي من زندگي كني. جاي ِ همين حالاي ِ من و نه چند سال پيش ِ من و بعد ببينم هنوز هم اينطور از سر سيري و پشت گرمي حرف ميزني؟

خسته ام... خسته، بريده، از نفس افتاده. باز نيايي بگويي به خودت تلقين منفي نكن و نگو انرژي نداري براي ادامه راه. از اينهمه  انرژي مثبت و اميدهاي واهي دادن به خودم هم خسته ام. خسته شدم از بس با خودم تكرار كردم: " اندكي صبر؛ سحر نزديك است"  و سحر نيامد. خسته شدم از بس به خودم اميد چند سال بعد، سالهاي بهتر را دادم و هيچ چيز بهتر نشد. اوضاع همان است كه بود. همان حرفهاي تكراري ِ هميشگي، همان بحثها، همان نق نق ها و غرغرها، همان اختلاف هاي فاحش سليقه و نظر و عقيده كه بابتش هميشه كوبيده ميشوم، توهين ميشنوم، تحقير ميشوم.

من آدمم! من هم آدمم....سنگ نيستم، آهن نيستم. احساس دارم...شيشه نيستم اما آن ديوار پولادين هم نيستم. چقدر بايستم و تاب بياورم؟ چقدر ِ ديگر؟ چقدر خودم را ميان ِ طوفان سرپا نگه دارم و سر خم نكنم؟ چقدر نقش بازي كنم؟ تا كي بايد اين نقاب ِ مسخره روي صورتم باشد...براي ِ هر طرف نوعي از اين نقاب...ميداني همين جاي ِ خودت نبودن، خودت نبودن چه رنج بزرگي است؟ كشيده اي؟

 

دندانهايم درد گرفته اند از بس به هم فشردمشان. بيهوده است. ميدانم بيهوده ترين كار ِ ممكن را ميكنم: بحث ميكنم، محكوم ميشوم، عصبي ميشوم و خودم را تحت فشار ميگذارم و بي فايده. ولي باور كن گاهي ديگر طاقت نمي آورم. هي سعي ميكنم كه دهانم را قفل بزنم و گوشهايم هم يكي بشود در و ديگري دروازه اما بعضي چيزها ميشود ديناميتي كه زيرم منفجر ميشود و به هوا ميروم. يادم ميرود كه تا همين چند لحظه پيش هي با خودم تكرار ميكردم: " دهنت را ببند!" و دهانم باز ميشود و جواب ميدهم وسرخ ميشوم و سفيد ميشوم و گلويم ورم ميكند و سردردم شدت ميگيرد و همه روح و روانم به هم ميريزد .

....و باز احساس ِ بي پناهي مطلق ميكنم... احساس ِ در خلا بودن...احساس ِ كسي كه با زنجيرهاي ِ سياه ميان زمين و آسمان معلقش نگه داشته اند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

منتظرم. نمي خواهم اعتراف كنم، بيان كردنش سخت است وگرنه به خودم كه نميتوانم دروغ بگويم. دروغ هم كه بگويم خودم ميفهمم كه دروغ است، ميدانم حقيقت چيست.

نميخواهم منتظر باشم، اما ناخودآگاه است. گوشم منتظر زنگ تلفن است و ميدانم هم كه زنگ نخواهد خورد و ولي باز هم منتظرم، باز هم آماده ام.

 

 

عادت كرده ام به اينكه صداي موسيقي مدام در خانه جريان داشته باشد. آنجا صبح بيدار كه ميشوم، در راه دستشويي اولين كاري كه ميكنم روشن كردن كامپيوتر است. از بيرون كه مي آيم در راه اتاق اول كامپيوتر را روشن ميكنم و شب هم آخرين كار خاموش كردن كامپيوتر و قطع شدن صداي موسيقي است.

اينجا كسي با موسيقي حال نميكند، از هيچ نوعش. نهايت مدتي كه صداي موسيقي در خانه ميتواند بپيچد نيم ساعت هم نميشود و بعدش صداي بابا يا مامان – فرقي نميكند – در مي آيد. حتي اگر اعتراض مستقيم نكنند با " اه اه " كردن و " اين يارو چي ميخواند؟ "  و  "اين ديگر چه صدايي است؟"  اعتراضها بيان ميشود.

بنابراين موسيقي گوش كردن من محدود ميشود به زمانهايي كه نشسته ام پشت ميز و هدفون روي گوشم است و بد سخت ميگذرد.

ميبيني....اينها جزئيات كوچكي هستند، خيلي كوچك . اما هميشه همين قطره قطره هاست كه جمع ميشود و جمع ميشود و بعد سيل ميشود. ميشود عصيان، سركشي، ياغيگري. ميشود من ِ بي تحمل. ميشود من ِ بي طاقت كه نميتوانم كوچكترين انتقاد و حرف ِ ساده اي را بشنوم و به هم نريزم. ميشود من ِ پرخاشگر ِ من، من ِ ساكت و گوشه گير و منزوي، من ِ پنهان شده در اتاق و سرگرم ِ همين كامپيوتر و كتاب و انديشيدن و گاهي خيالبافي هاي كودكانه.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- خوشم نمي آيد از انگشت گذاشتن و سوء استفاده كردن از نقطه ضعفهاي آدمها. با اينحال گاهي انگار لازم است كه انگشتت را بگذاري روي همان نقطه و فشار دهي، انگار كه بخواهي يك دمل چركين را فشار دهي تا خون و چرك بيرون بيايد. كار جالبي نيست، درد دارد. نه براي مني كه آن نقطه را نشانه رفته ام، براي آنكس كه زير فشار قرار ميگيرد.

اينكار لازم بود. ميدانستم مثل فشفشه به هوا ميرود، ميدانستم رنگش ميپرد، صدايش بالا ميرود، سيستم فكري و روحيش به هم ميريزد ، اما ميبايست اينكار را ميكردم. و ميداني....لذت بردم از درد و رنجي كه كشيد، از عصباني شدنش، از دستپاچگي و خود گم كردنش......لذت شيريني بردم.

 

 2- ديشب تا تهران با محمد بودم. حرف زديم و ياد ِ خاطرات و كلي چيزهاي ديگر. همان يكباري كه در زمان دوستيمان را تاتهران با هم آمده بوديم، گرفتنمان. وسط راه گرفتنمان و نگهمان داشتند و ولمان هم نميكردند. 3 ساعتي علاف بوديم، نه ما كه كل ِ اتوبوس. ولي ما و دختر و پسرهاي ديگري كه در اتوبوس با هم بودند وضعيتمان فرق ميكرد. مردك گير داده بود كه امشب همه تان تشريف ميبريد منكرات و چه ميدانم بازداشت و از اين شر و ورها. كار را به جايي رساند كه من ميخواستم زنگ بزنم خانه و به بابا بگويم كه آشنا تراشي كند تا ولمان كنند. خلاصه با تعهد گرفتن و آدرس و شماره تلفن منزل گرفتن و وساطت يك آقايي كه خودش از همين بسيجي ها و  منكراتي ها بود و بد مرامي براي ِ همه مان گذاشت ولمان كردند. ديشب نزديك همانجا كه رسيديم كلي خنديديم و من قلبم باز تا حلقم بالا آمد كه دوباره اين اتفاق نيافتد.

ديشب محمد دقيقا حرفي را به من زد كه مدتي پيش من در موردش همينجا نوشته بودم. يك احساس ِ كاملا دو طرفه نسبت به هم. يادت هست گفته بودم محمد برايم انرژي مثبت دارد؟ او هم دقيقا همين حس را دارد. ديشب ميگفت من هميشه تو را كه ميبينم حتي توي اوج ناراحتي هم كه باشم ناخودآگاه لبخند ميزنم. دوستش دارم ها، هنوز هم به شدت ازش خوشم مي آيد. از سگ بازيهايش، غرغر كردنهاي الكيش، قيافه گرفتنهايش ، حتي از آن محكم بغل كردن و فشاردادنش يا بهتر بگويم چلاندنش! اما فقط در حد يك دوست ِ معمولي. يك دوست ِ كاملا عادي. وقتي قرار باشد رابطه فراتر رود و به يك رابطه دائمي تبديل شود همه اين كارهايي كه ميگيوم خوشم مي آيد ميشود زنجير به دور گردن. طناب ِ دار. اذيتم ميكند....قفس ميشود.

 

3- تا همين امروز فكر ميكردم كه Enter ها و فاصله ها را توي متنهايم كه پابليش ميشوند ، خودم نميبينم و مشكل از كامپيوترم است. اما امروز كه از خانه وصل شدم ديدم نه! هيچكدام از Enter هايي را كه توي مطلب تايپ شده ميزنم واقعا توي صفحه بلاگفا وجود ندارند. نميدانم مشكل از ويندوزم است؟ از Word يا چه چيز ديگري. به راهنمايي نيازمندم....شديد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

تو هم عادت می کنی . به بی تعادلی ام . به سکوت ها و ريزش بی دليل اشک هايم . و " نمی دانم " که پاسخ تمام سوال هايت است . عادت می کنی به ناگهان فرو ريختنم ام و خنده های جادوگرانه ام در خيابان که همه ی نگاه ها را به سويمان می کشد . و تو از خجالت آب می شوی .عادت می کنی به روحيه ام که منحنی سينوسی را می ماند . عادت می کنی به اين که يك لحظه ديوانه ات می شوم و لحظه ای ديگر از تو بيزار . به اينكه در يك آن تصميم می گيرم همه چيز را تمام کنم و آنی نمی گذرد که آرزو می کنم با تو بودن ، هرگز به پايان نرسد . ..... تو هم عادت می کنی به تمام ديوانگی هايم . تو هم عادت می کنی ... (( از وبلاگ گلناز: http://golnaz82.com )) => هركاري كردم نشد لينك كنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- پارسال همين حدودها بود كه با يك ساك و يك كوله ساعت 4 صبح جلوي در همين خانه پياده شدم و منتظر ايستادم تا صاحبخانه بياد و كليد را بهم بده. پا توي خانه اي گذاشتم كه هنوز هيچ چيزيش آماده نبود و شايد اگر تا يكماه بعد هم نمي آمدم ،آماده نميشد. پا به پاي ِ نقاش و كابينت ساز و .... اينجا كار كردم تا حدود يكهفته اي آماده شد و تحويلم داده شد. حالا تا چند وقت ديگه قرار دادم تمام ميشه و اگر هم بمونم، چند ماه بعدش درسم. و بايد اين خانه را با تمام آرامش و امنيتي كه توش حس ميكردم ترك كنم. 2- از اول ترم كه آمدم، سينك ظرفشويي مشكل پيدا كرده بود. آب خيلي كند و بد پايين ميرفت و اگر اين طرف آب باز ميكردي، از سوراخ ِ آنطرف آبهاي اينور ميزد بيرون. خلاصه كه بساطي بود. منتها با همه اين اوضاع و احوال بالاخره دير و زود آبها پايين ميرفتند. هي چند بار قصد كردم از اين مايع هاي لوله باز كن بگيرم و بريزم توش يا به صاحبخانه بگم، كه به علت همون گيجي و حواس پرتي مفرط هي به تعويق افتاده بود تا ديروز كه ديگه اصلا آب پايين نرفت. يك تلنبار هم ظرف را كف مالي كرده بودم و همينطور مانده بود روي دستم. خلاصه زديم توي فاز لوله باز كني و شديم مهندس و قصد كرديم كه خودمان از پس اين يكي كار هم بربياييم. يك سطل آوردم گذاشتم زير لوله اش و كابينت را هم خالي كردم و بعد نشستم و آرام آرام لوله را باز كردم كه چشمت روز بد نبينه، همه آن آبهاي جمع شده توي سينك يكدفعه با آنچنان فشاري ريخت بيرون كه تا روي سر و كله و كل هيكل منهم پاشيد. خلاصه با بدختي رفتيم كه اين قلنبه اي ِ كه نميدونم اسمش چيه و آشغالها آن تو جمع شده را تميز كنيم. پر بود از موهاي نگين خانوم و چوب كبريت و كلي برنج و امثالهم كه همه شون را لجن گرفته بود و بوي گند ترشيده و استفراغ ميداد. منهم كه شامه ام مثل سگ ميمونه و بد هم به بو حساسم و زود بالا ميارم. نمتوني تصور كني اين لجنها و كثافتها را به چه وضعي تميز كردم و نفس هم نميكشيدم كه حالم بد نشه. خلاصه تميز شد و بستمش و بيا ببين چه توپ شده. بنابراين از اين به بعد اگر كارهايي از اين نظير داشتيد مهندس آرميتا در خدمت ِ. 3- ديدي بعضي چيزها چقدر احمقانه و بچه گانه و مسخره تموم ميشه، خيلي چيزها اينطوري شروع ميشه، خيليهاش اينطوري ادامه پيدا ميكنه....اما تموم شدن ِ چيزي كه هيچوقت نه بچه گانه بوده و نه احمقانه به اين وضع مسخره........نميدونم، خنده داره يا گريه دار يا تهوع آور.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط خودم  |