....وباز هم شب ِ يلدا !
...و باز هم من تنهايم. امسال را تصميم قطعي گرفته بودم كه تنها نمانم، كه حتي خانه هم نباشم، اما انگار نميشود. طلسمش شكسته نميشود.
نه اينكه فكر كني هنوز هم مثل آن سالهاي اول تحمل ِ اين شب برايم مثل زهر است ها، نه! اما وقتي تنها هستي، وقتي نشسته اي پشت ِ كامپيوترت، يا دراز كشيده اي به هرحال خاطرات هجوم مي آورند. حالا ديگر مثل آن سالها از انديشيدن به تمام ِ آنچه گذشته بغض نميكنم (يا سعي ميكنم كه نكنم) و گريه هم نميكنم و آه هم نميكشم. اما دروغ است اگر بگويم كه در پس ِ ذهنم دلم نميخواهد باز هم شيرينيش را بچشم و مزه مزه كنم.
ميدانم... بازگشت به گذشته غير ممكن است، حتي حالا دلم هم نميخواهد كه كنارش باشم، كه ببينمش، كه صدايش را بشنوم؛ فقط برايم يك خاطره است، يك خاطره دور ِ دور. يك خاطره تلخ و دردآور؛ از همانها كه دردش لذت دارد و تلخيش مثل همان Dark Chocolate هايي است كه خيلي دوست دارم.
لحظه لحظه اش در ذهنم رژه ميرود، مثل فيلمي كه گرفته اي و بعد از سالها و سالها نگاه ميكني و ميداني كه دور است، تمام شده، تكرار نميشود؛ اما مزه اش و حس و حال ِ تمام لحظات را با دوباره ديدنش حس ميكني. كه فكر ميكني جوان شده اي باز، شادابي، روح داري، سرزنده اي و...عاشقي.
هزار سال ِ تمام است كه خوابي مديد
لبان مرا به تعبير تفالي مشكوك فرو بسته است
رهايم كن اي شد آمد ترديد!
من از تهور اين تاريكي، پنجه بر تحمل ديدگان دريا فشرده ام.
گمان مكن همه ما مزاري ميان ِ گلستان داريم!
اينجا كسي از من سراغ ِ عزلت آسمان را نميگيرد.
.
.
.
رهايم كن اي شد آمد ترديد!
به كسي چه مربوط كه من از ميان ِ همه جامها
هلاهل لاعلاج ِ خويش را برگزيده ام.
هزار سال ِ تمام است كه روياي مه آلوده اي در شب ِ انهدام
هواي مرهم ِ مقرر ِ زخمي از متانت مرا دارد.
مقال من و تو ، مشتي ترانه مفت است
رها كن اين شد آمد ترديد را...!
نه مژده عنقريب شفايي در كف
نه اميد پنهاني از بلاهت واهي....
هزار سال ِ تمام است
كه مرده اي اي ماه! كلمه! اي كبوتر چاهي!
* سيد علي صالحي
