هميشه موقع ِ رفتن كه ميشود، يك حس ِ دلشوره، يك سرگيجه خفيف دارم. از آن حسها كه اسمي برايش نميتوانم بگذارم. اما هميشه هست، هميشه موقع رفتن سراغم مي آيد.
وسايلم را ميبندم، حاضر و آماده تلنبار ميشود گوشه اتاق؛ همه كارها انجام ميشود و بعد زمان هي آهسته و آهسته تر ميگذرد. آنقدر آرام كه حس ميكني جانت دارد بالا مي آيد. مينشيني و زل ميزني به حركت لاك پشت وار ِ عقربه هاي ساعت و لحظه شماري ميكني براي رفتن. نه اينكه دلم بخواهد بروم ها، ولي هميشه اين چند ساعت آخر يكجورايي بلاتكليفم. نه كار دارم و نه ندارم. شايد بهتراست بگويم كه دل و دماغش را ندارم.
امرو هم از صبح نشسته ام سر CD ها و زير و رويشان كرده و يك خروارشان را جمع كرده ام كه با خودم ببرم، تا اوقات بيكاريم را پر كنم. چندتايي از CD هايي كه ميخواستم و ميتوانست اندكي وقتم را پركند و چيزكي هم ياد بگيرم را هم ايليا با خودش برده است.
خيلي خسته كننده است، تنها، آنهم با اتوبوس و تمام شب بيدار بماني و هي سرجايت وول بزني و ببيني همه يا خوابند و يا مشغول معاشقه. البته دلم معاشقه نميخواهد، بيشتر دلم ميخواهد تعدادمان زياد باشد و اتوبوس را روي سرمان بگذاريم. كه نيست و منهم امشب مثل يك خانم متشخص و مودب و مرتب، مثل بچه آدم مينشينم سرجايم و از شيشه به بيرون خيره ميشوم و سعي ميكنم در آن ظلمات و تاريكي شب چيزي ببينم، تا نگاهم هي به اطراف نچرخد و ايجاد مزاحمت نكند.
1- هر كسي از ظن ِ خود شد يار من.....پس خانومم! بيخيال!
2- امروز تجريش بودم. دم غروب. اين نگين ِ نق نقوي تنبل همراهم بود، نگذاشت حتي يكذره لذت ببرم. الانم عقده اي شدم. فردا شب هم كه خبر مرگم دوباره بايد برم جابلقا و ديگه از قدم زدن خبري نيست.
3- كمرم هنوز از بابت ِ هفته پيش درد ميكنه. از اسب افتادم. اين مربي و احسان ِ چشم شور، انقدر هي وسوسه ام كردند و هي تحريكم كردند كه تندتر يورتمه برم و ركورد بزنم توي تعداد دورهايي كه ميتونم خودم را روي اسب نگه دارم و در عين حال بي وقفه يورتمه برم كه يهويي عين تاپاله پخش زمين شدم. البته زمين خوردنم كلي هم خنده دار بود. همين كه حس كردم دارم تعادلم را از دست ميدم دهني را كشيدم ، ولي دهني شل بود و اسب ِ دير ايستاد و منهم كه نصفه كج شده بودم. سعي هم كردم كه دستم را بگيرم به ديوار ِ كنار مانژ، نوك ِ انگشتام هم بهش رسيد ولي فايده نداشت، همونطور كه اين سه تا را نگاه ميكردم ، تلپي از بالاي اسب با پهلو خوردم زمين و دستم هم ماند زيرم.درست مثل اين كارتونها كه با يك لبخند معصومانه و بعضا احمقانه از بالاي يك بلندي سقوط ميكنند. احسان كه انگار من از بالاي برج افتادم پايين، هي ميگفت مطمئني چيزيت نشده؟ منم كه اونموقع داغ بودم گفتم نه، فقط يكم كمرم پيچيد. دوباره وادارم كرد كه سوار بشم. گفت سوار شو و قدم برو تا بدنت كمي ريلكس بشه و منم كه پرروووووو، سوار نشده دوباره رفتم يورتمه. اسب ِ هم كه انگار تازه گرم شده بود، بدجور حال ميداد. خلاصه فرداش وقتي چشم باز كردم هم دستم درد ميكرد، هم زير بغلم و كمرم را هم كه حرفش را نزن. يكور يكور راه ميرفتم. تازه درد باسن هم كه هي تلق تلق خورده بود روي زين هم كه جاي خود داشت.
4- آدم پررو منم! آقاي ددي شماره احسان را ميگذاره جلوم و ميپرسه: شماره كيه؟ ميخندم: فلاني. ميگه: اگر كسي توي زندگيت هست، بگو! ما كه مخالفتي نداريم. توي دلم ميگم: آنقدر آدمها آمدند و رفتند و شما بويي نبرديد. اين يكي هم حماقت ِ خودم است كه گندش درآمده. بعد بلند ميگم: ميخواي همين الان زنگ بزني خيالت راحت بشه؟ چيزي نميگه، چيزي نميگم. همين مكالمه كوتاه ِ چند دقيقه اي كه اينطور خونسردانه و بي هيچ اتفاق ِ خاصي انجام شد و گذشت، از ديشب تا همان لحظه نفسم را گرفته بود. اگر آن حس ِ ناشناخته و گنگ ِ ديروز ظهرم نبود، باز هم همينطور ميشد؟
به حد ِ مرگ عصبانيم. نه... حد ِ مرگ ديگه زيادي ِ . عصبانيم...زياد هم عصبانيم. آنقدر كه اگر الان احسان دم ِ دستم بود، حسابي حالش را جا مياوردم. ولي خوشبختانه نه احسان اينجا در دسترس من است و نه امكانش را دارم كه زنگ بزنم و پاي ِ تلفن دق ِ دلي خالي كنم. باشد تا آرام شوم و اين عصبانيت ِ جنون آسا فروكش كند و بعد تصميم بگيرم كه چكار كنم.
من از دروغ متنفرم.... همه متنفرند. اما من از دروغهايي كه بي دليل و الكي گفته ميشوند اصلا نميتوانم بگذرم. چون ادعا ندارم كه خودم آدم راستگويي هستم و ميدانم هم كه همه بالاخره در شرايطي قرار ميگيرند كه دروغ بگويند، بنابراين ميتوانم دروغهايي را كه دست ِ كم دليل ِ خوبي دارند ناديده بگيرم و بگذرم. اما واي به دروغهايي كه آنقدر مسخره اند، آنقدر پيش ِ پا افتاده و حقيرند كه اصلا ارزشش را ندارند كه به خاطرش كسي را فريب بدهي....ديوانه ميشوم وقتي ميفهمم. مثل همين حالا. از همان اول ِ رابطه با احسان من پذيرفتم كه به خاطر محيط ِ كوچك ِ آنجا ، و اينكه خانواده اش خير سرش سرشناسند و احسان خوشش نمي آيد كه تابلو باشد و يا خانواده اش چيزي بفهمند، در مورد بعضي چيزها دروغ بشنوم، يا اصلا چيزي نشنوم و چيزي ندانم. (چيزي نداني براي هردويمان بهتر است؛ انگار كه قتلي مرتكب شده باشد.)
اما اين موضوع ، آنقدر مسخره و بي اهميت است كه باورم نميشود در موردش از احسان دروغ شنيده باشم. دروغ كه هيچ، آنطور برايم رل بازي كرده باشد و با آن ماسك بي تفاوتي اش، با آن لحن حق به جانب حرف زدنش به من چنين چيزي را قبولانده باشد. كه وقتي همين چند لحظه پيش كه نگين با خنده ماجرا را بدون اينكه چيزي بداند از زبان ِ مربي برايم تعريف كرد، مثل فشفشه به هوا بروم.
بعد هي براي ِ من قيافه بگيرد و سينه سپر كند كه : من اصلا از اول ِ آشناييمان دروغي به تو گفته ام؟ آخر دروغ در مورد ِ اين مساله؟ ....آخ! هرچيز ديگر را ترجيح ميدادم كه در موردش بشنوم جز اين مساله انقدر كوچك. حداقل آدم براي مساله اي دروغ بگويد كه ارزشش را داشته باشد و از نظر من آدمي كه براي اين مساله انقدر بي اهميت و جزئي ، آنطور نقش بازي كرده، پس حتما آن لحن ِ حق به جانب ِ آن شبش، بابت ِ ناراحتي ِ من از گزارش ِ لحظه به لحظه كارهايمان براي ِ بابايي هم الكي و دروغ بوده است. پس حتما ميتواند در مورد هر چيز ِ ديگر چه با اهميت و چه بي اهميت دروغ بگويد.
باز ريخته ام به هم. نافرم سيم هايم قاطي شده است. مامان هم كه از آنطرف ميخ برداشته و مدام توي اين سر بينواي من ميكوبد. هي نصيحت و حرفهاي صد من يك غاز ِ تكراري كه همه شان را حفظم و به محض اينكه اولين كلمه را ميشنوم ميخواهم بالا بياورم.
من باز الان يك ديوانه زنچيري، يك سگ هارم كه آمادگي هرنوع پاچه گيري و خرخره جويدن و ...را دارم، بدجور هم دارم. خيلي حرصيم و بعد از اينهمه نوشتن حتي يك اپسيلون هم از اين حرصم خالي نشده است . تازه بدتر هم شده ام و هي وسوسه ميشوم كه بروم و به احسان زنگ بزنم و هي جلوي خودم را ميگيرم و دست و پاي خودم را ميبندم. الان نبايد زنگ بزنم، چون عصبانيم و بدتر همه چيز را به همه ميريزم. ميدانم كه وقتي كه آرام شوم راه بي تفاوتي را پيش ميگيرم و كاري كه بدجور بچزانمش.
نه....! اشتباه نكن! من آدم كينه اي نيستم....هيچوقت هم تا به حال دنبال تلافي كردن و انتقام گيري نبوده ام، حتي بعد از بدترين بلاها و آسيب ها. اينكه چيزي نيست و آسيبي هم به من وارد نكرده، ولي من الان كوه ِ آتشفشانيم كه فوران كرده و بدجور هم فوران كرده و اولين نفر گريبانگير كسي خواهد شد كه براي فوران كردن انگولكش كرده است.
احمقانه است اين اعتماد كردن.... حالا باز بيا و در مورد ِ اين احسان ِ نيم وجبي احساسات ِ خوب خرج كن. بيا و سعي كن كاري نكني كه غرورش لگد مال شود، يا خداي نكرده به جاييش بربخورد. بيا و سعي كن در برابرش آدم باشي و آدم وارانه برخورد كني.
فايده ندارد.... آرام نميشوم. دارم هي جلز و ولز ميكنم و هي چيزهاي ِ ديگر يادم مي آيد و بيشتر به جلز ولز مي افتم.
...من الان شدم شبیه یک بچه گربه بی پناه که مامانش ولش کرده و رفته و هی داره با اون صدای ریزش میو میو میکنه. از آن میو میو ها که دل آدم کباب میشه. خدا اینیکی را به خیر بگذرانه ولی من اصلا قول نمیدم که اگر به خیر گذشت آدم بشم. آدم از نظر نانی و ددی منظورمه.
امروز غروب، غروب كه نه، بعد از افطار، حول و حوش همان ساعتي كه هر روز احسان وقتي جابلقايم زنگ ميزند، دلم برايش تنگ شد. البته ميدانستم كه زنگ نميزند و خودم هم شرط كرده ام كه اين چند روز كه تهرانم را بدون تماس تلفني بگذرانم.
حسم نسبت به احسان هم مثل خيلي چيزهاي ديگر زندگيم متضاد و در تلاطم است. گاهي آنقدر دوستش دارم و آنقدر حس مثبت برايش دارم و گاهي حتي حوصله حرف زدن دو دقيقه اي را هم ندارم.
پنج شنبه شب، با استرس و اضطراب كشنده اي، كه نميدانم از كدام گوري سرچشمه ميگرفت سوار ماشين شدم. دستانم از مچ تا نوك انگشتان را انگار در قالب يخ گذاشته بودند، از شدت سرما در حال قطع شدن بود. حال ِ بدي داشتم. اينجور مواقع احسان بلد نيست كه چكار كند. نميداند وقتي يك نفر دلش گرفته ، ناراحت است، غمگين است چطور بايد رفتار كند تا آرام اش كند. رفتارش دقيقا برعكس ميشود و بدتر پا روي دمت ميگذارد و منهم كه اينجور مواقع شكننده شكننده ميشوم.
با اينحال آنشب آرام بود و فقط كمي سكوت كرد و كمي هم حرفهاي خيلي معمولي كه كجا برويم و چه كار بكنيم تا من بتوانم خودم را پيدا كنم. دستم را گذاشتم روي بازويش تا از گرماي بدنش كمي اين حس سرمازدگي از بين برود و كم كم هم گرم شدم و هم آرام.
جمعه شب هم همينطور... چه آن زمان كه باشگاه بوديم و چه زماني را كه بعد از پياده كردن نگين، همراه بابايي در همان پاتوق ِ هميشگي ِ قليان كشيدنمان نشسته بوديم، يك حس گرما و انرژي مثبتي را از بدن و نگاهش حس ميكردم. و اينجور مواقع به طرز غريبي آرام ميشوم، ساكت.... و اثري از آنهمه شور و شر در وجودم پيدا نيست.
فكر ميكنم درست مواقعي كه خودم يك حس مثبت و خوب نسبت به احسان دارم، او هم همينطور است يا من اينطور ميبينم و برداشت ميكنم و درست برعكس، مواقعي كه حوصله اش را ندارم و سردم و بي تفاوت، رفتار او هم چيزي در همين مايه ها ميشود.
كانال تلويزيون را عوض ميكنم و اين يارو، بازيگر ِ سيد جواد هاشمي دارد يك مطلبي را تعريف ميكند. داستان ِ شعري كه عمروعاص گفته بود و حسن بن مجتبي به قيمت تمام زندگي ِ ماديش آن شعر را خريده بود تا اسم عمروعاص زيرش نباشد و چون موضوع بحث علي بود، حدس ميزنم كه حتما شعر هم در مورد حضرت علي بوده است. بعد هم كه عمروعاص ميپرسد چرا اينكار را كردي، حسن بن مجتبي ميگويد: ترسيدم كه به واسطه اين شعر تو به بهشت بروي و خواستم كه نامت زير اين شعر نباشد.
تعريف كردنش كه تمام ميشود ميگويم: چه بدجنس. آقاي پدر كه درست كنارم نشسته با تغير ميپرسد: كي بدجنس است؟ ميفهمم كه گند زده ام. ميگويم: حسن بن مجتبي. با عصبانيت ميپرسد: ميداني حسن بن مجتبي كيه؟ به پت پت مي افتم. ميدانم كه يكي از امامان است ولي آن لحظه يادم نمي آيد كه كدامشان و من من كنان دارم دنبالش ميگردم كه صداي فريادش به آسمان بلند ميشود. داد و بيداد سر ِ اينكه دهنت چاك و بست ندارد و مينشيني ديگر به مقدسات توهين ميكني و آن از نماز خواندن كه كنار گذاشته اي و ال و بل و جينبل و همينطور هم چرت و پرت بارم ميكند. ميگويم: چه ربطي دارد؟ منظورم اين بود كه چرا اينكار را كرد ، مثلا اگر اين عمرو عاص به بهشت ميرفت از اون چيزي كم ميشد؟ بيشتر گند ميزنم....
ميدانم كه ماندن جايز نيست، همين حالاست كه هزار جور مورد و مساله بيربط به موضوع وسط كشيده بشود و بعد هم كم كم پاي ِ مامان جان به بحث باز ميشود و باز من ميمانم اين وسط كه هرچقدر جلز و ولز كنم و خوب جواب بدهم و سعي كنم همه چيز را ماست مالي كنم، باز هم چيزهاي بدتري از بين حرفهايم در مي آيد (در مي آورند) و اوضاع خرابتر ميشود.
به اتاقم پناه مي آورم و سعي ميكنم اين حس نفرت از اين تعصبات ِ كور را در خودم خفه كنم. بعد خنده ام ميگيرد. خوب بلدم برينم به همه چيزها.... الان هم فكر نكني نارحت يا عصباني هستم ها.... همه اش عين مشنگها دارم ميخندم و تايپ ميكنم. منتظرم كه سر و كله مامان جان با لحن خيرخواهانه بالاي سرم پيدا شود و باز يك مشت نصيحت و حرف تكراري را در گوش ِ من ِ بينوا فرو كند.
من خوشم.... الكي....بي دليل!
احسان توي حرف زدنهايش از كلمه (يا بايد بگم حرف ربط ِ ) كه زياد استفاده ميكنه، آنهم انتهاي جمله. سري پيش كه آمده بودم، كمي كه به نوشته هاي خودم دقت كردم، ديدم منهم از اين كلمه زياد در نوشته هايم استفاده كرده ام، البته نه آخر جمله. ولي در حرف زدنهايم اصلا و ابدا چنين چيزي مشهود نيست. نميدانم چرا مدل نوشتنم كاملا چيزي متفاوت با مدل حرف زدنم است. البته احتياج نيست بگويي عجب خنگي هستي! خودم ميدانم كه قائدتا بايد اين دو لحن با هم متفاوت باشند، ولي خوب ديگر، نميتوانم تصميم بگيرم كه مدل نوشتاريم چگونه باشد بهتر است. يكهو ميبيني وسط يك متن روان و مدل عاميانه نوشتن، ميروم داخل كتابي حرف زدن و املاي صحيح و تلفظ درست كلمات. و اين مساله توي يك جمله هم به خوبي معلوم ميباشد. (نقطه ، سر خط.)
من هميشه از آدمهايي كه سعي ميكنند خودشان را خيلي خوب و بهترين جلوه بدهند بدم مي آمده. كلا من با آدمهاي خوب كمي تا قسمتي مشكل دارم. آدمهايي كه در زندگيشان اصلا اشتباه نكرده اند و هميشه آنقدر خوب ميفهميده اند كه راه درست را بروند و كار خطا نكنند و الخ. ازشان بدم مي آيد و اصلا نميتوانم ارتباط خوبي باهاشون داشته باشم.
از آدمهايي هم كه سعي ميكنند خودشان را در يك مورد خاص آنطوري جلوه بدهند كه نيستند هم بدم مي آيد. البته بدم نه، لجم را در مي آورند. فقط حرفش را ميزنند و در عمل صفر. يكذره هم دقت نميكنند به اين مساله كه : بابا بقيه كه كور نيستند.
شده حكايت اين احسان(امروز باز گير دادم به احسان): فكر ميكنم يادش رفته كه با چه مصيبت و مشقتي با من دوست شده. نه اينكه من خيلي تحفه نطنز باشم ها، ولي خوب احتمالا يادش رفته كه چند شب و چند وقت مداوم دنبالم بود و بار آخر هم كه من شماره را گرفتم، تا اولين باري كه رفتيم بيرون، نميدانستم كه اين احسان ِ راننده 206 ، همان راننده هيوندا سفيد رنگيست كه پدرم را در آورده بود. آن روزها هم من و نگين فقط به طرز احمقانه اي كسي را ميخواستيم كه ماشين داشته باشد و ما را بيرون ببرد.( خودمانيم ها، اعتراف به بعضي چيزها چقدر سخت است. حتي همين مساله ، كه من اصلا برايم مهم نبود كه اين شماره اي كه دارم ميگيرم مال چه كسي است. فقط الكي مرض شماره گرفتن داشتم. )
بگذريم....
هفته پيش يك شب در راه برگشت با كمي دلخوري گفتم: احسان پسر خودخواه و از خود راضي اي است.
اول در سكوت كمي نگاهم كرد و بعد از كلي كلنجار رفتن و چك و چانه زدن، توضيح دادند كه دوست دختر قبليشان آرزويش بوده كه رفتاري كه حالا احسان با من دارد را يكبار با او داشته باشد.
من نميدانم روابط قبلي احسان چگونه بوده و با چه دخترهايي، چه نوع رابطه هايي داشته است و هرچيزي را هم كه ميدانم ، چيزهاييست كه خودش گفته و راست و دروغش پاي خودش. با اينحال بنا بر صحبتهاي ايشان، رفتارشان با دوست دخترهاي قبلي تقريبا در تمام مدت چيزي شبيه دو – سه بار اوليست كه با ما بيرون آمد. تمام مدت مثل مترسك مينشست و نه حرف ميزد و نه هيچ چيز ديگر، فقط اين وسط بابايي بود كه مدام فك ميزد و مخ ما را ميجويد. تلفن هم چند روز يكبار و در حد سلام – چطوري! باز در عوض بابايي روزي چند بار زنگ ميزد و هربار 3 ساعت مخ بنده را توي هاون ميكوبيد.
منهم كه حوصله نداشتم قيافه گرفتنهاي احسان را تحمل كنم، يك شب كه زنگ زد گفتم: شما را به خير، ما را به سلامت. بعد از آن بساطي داشتيم. خودش پا پيش نميگذاشت و مدام بابايي و آن يكي دوستش زنگ ميزدند و دلجويي و بساط آشتي كنان به راه انداختن. بماند كه خودم هم نفهميدم اين وسط چي به چي شد و احسان هم كه اخلاقش تغيير كرد و من ازش خوشم آمد و رابطه ادامه دار شد و كش پيدا كرد تا همينجا.
باز قاطي كردم و حرف توي حرف شد و اصلا يادم رفت مبحث اصلي اي كه ميخواستم بگويم چه چيز بود.
لپ كلام...اين را ميخواستم بگويم كه احسان مدام دارد براي من چس كلاس ِ اين را ميگذارد كه تا به حال دنبال كسي نيافتاده و اگر به كسي شماره داده ، جوري بوده كه حس كرده طرف دارد آمار ميدهد و بيشتر هميشه اين دخترها بوده اند كه خودشان را برايش تكه – پاره كرده اند و......
معمولا من عادت ندارم اينجور مواقع توي ذوق طرف مقابل بزنم. لبخند زنان مينشينم روبرويش، يا كنار دستش ، جايش زياد مهم نيست و زل ميزنم و خيره به حرفها گوش ميدهم. آنجوري كه طرف فكر ميكند چه موضوعات ِ هيجان انگيز و جالبي را دارد برايم تعريف ميكند و هي ادامه ميدهد، و هي جلو ميرود و هي بيشتر گند ميزند.
بيشتر هم منظورش اين است كه به من بفهماند دارد بيش از حد و زيادي بهم توجه نشان ميدهد و ناشكري است اگر باز هم توجه بيشتري بطلبم يا اينكه سجده شكر بابت اين رفتار مهربانانه اش به جانياورم.
اه.... چقدر از اين شاخ به آن شاخ ميپرم. مطالبي كه يك سلسله مراتب طولاني دارند تا به اينجا ميرسند را نميتوانم خوب بگويم. نه مثل آدم از اول شروع ميكنم به تعريف كردن و نه فلاش بك زدنهايم آدم واري است. آخر نميشود همه اتفاقات ِ مربوط به يك رابطه را از اول گفت و خلاصه هم كه ميكنم، ميرينم.
بگذريم.... عجيب پست بي سر و تهي از آب درآمده و دقيقا انگار يك آدم از خود راضي ِ لوس كه فكر ميكنه كون آسمان پاره شده و خودش بي عيب و نقص افتاده پايين و بقيه همه سراپا عيبند آن را نوشته. البته من منكر خودخواهي ِ خودم نيستم، اما لوس؟ اصلا! حرفش را هم نزن.
پ.ن: ازخودراضي بودنِ اينجانب از تعداد كلمه هاي ِ من ِ به كار رفته در اين پست كاملا مشهود است. (نقطه، سر خط ندارد!)
يكي از بزرگترين مشكلات ِ من هميشه اين بوده كه گه گيجه دارم. يعني اينكه نميفهمم بايد چه غلطي بكنم....نه! ميفهمم كه بايد چه غلطي بكنم و نميكنم. يا انجام دادنش را هي پشت ِ گوش مي اندازم.
الان هم از آن وقتهايي است كه قاط ِ قاطم. يكي نيست بگويد كه تو كي قاط نيستي. ولي الان بدجوري سيمهايم قاطي كرده است. به هر امامزاده اي هم كه بگويي امشب دخيل بسته ام و هزار جور كار كرده ام و با چند نفري هم حرف زده ام تا خودم را سبك كنم و از زير فشار بيرون بكشم، ولي كماكان نشسته ام پاي اين كامپيوتر و كلافه و عصبي ام.
برادرم امشب ميرود. ميرود و من تنهاتر ميشوم. قبول دارم كه حضورش هم چندان تفاوتي به حالم نميكرد، با اينحال حضورش برايم دلگرم كننده بود. ميتوانستم كمي به كمكهايش و حرفهايش و هواداريهايش دلگرم باشم و حالا ديگر همينها هم نيست. برعكس ِ خيلي از دوستانم كه با برادرهايشان هزار جور دعوا و مشكل و مساله داشته اند و دارند، من با ايليا كمتر پيش آمده كه مشكل و اختلافي از آن دست داشته باشيم. خيلي وقتها با من براي شيطنتهايم و گريز زدنهايم همدستي كرده و كمكم بوده، شنونده درد دلهايم بوده ، آن لحظه هايي كه از شدت عصبانيت و بغض كنج تختم كز كرده ام....و شنونده حرفهايش بوده ام و كمك حالش و محرم خيلي از اسراري كه هيچكدام از دوستانش، در جريان آن نيستند. رفتنش برايم عذاب بزرگي است....
چند ساعت پيش كه از شدت درد كم مانده بود به زوزه كشيدن بيافتم ، با حرص و درد و بغض نشسته بودم پاي همين لعنتي و الكي زير و رويش ميكردم، مامان جان دعوايم كردند و تجويز كردند كه بروم روي تختم و در تاريكي دراز بكشم. دراز كشيدن روي تخت و مچاله شدن زير پتو براي فرار از لرز و سرمايي كه از صبح به جانم افتاده همانا و زر زر كردن همانا. حالا كه باز هم چشمهايم خيس است علاوه بر آن درد و مرضهاي قبلي چشم درد هم تشريف فرما شده اند.
اي ي ي ي ي ي.... چقدر نق ميزنم. چقدر زر ميزنم. چقدر آه و ناله...اه! حوصله خودم را سر برده ام ديگر. ولي باز هم دلم ميخواهد نق نق كنم. به كسي چه مربوط... چهار ديواري، اختياري. انقدر نق ميزنم، انقدر ناله و آه و فغان ميكنم تا جانم بالا بيايد. خداييش بد هم نميشود ها.... آخر اين زندگي بدون ِ هدف ِ تخمي به چه درد ميخورد.
شده ام يك تكه تخته شكسته ، ميان يك اقيانوس....بي اراده! اسير دست امواج. به هر طرف كه بخواهند ميكشانندم و با اينكه قدرتش را دارم كه نگذارم چنين باشد، اما اراده اش را ندارم. البته ميدانم كه تخته پاره اي وسط امواج يك اقيانوس هيچ قدرتي ندارد....لازم نيست چيزي بگويي.
خنده دار نيست كه من با اينكه اينهمه در شرف خل شدنم از كوچ برادر، از اين اتاق بيرون نميروم تا چند دقيقه اي كنارش باشم. تحملش را ندارم. حرفي ندارم. ميدانم كه تا دهانم را باز كنم بغضم ميتركد، مخصوصا حالا كه ديگر به تلنگر هم نيازي ندارد. و من نميخواهم جلويشان گريه كنم. گريه كار بديست...گريه نشانه ضعف است، گريه اخ است... گريه نكن... نميخواهم اينها را بشنوم.
چي بود كه معين ميخواند؟ يا كس ديگر بود....همان شعر ِ پشت سر مسافر / گريه شگون نداره
ولي خوب من گريه ميكنم... حالا هم نكنم، حالا هم جلوي خودم را بگيرم، توي فرودگاه به زر زر خواهم افتاد.
ولم كني تا لحظه رفتن مينشينم همينجا و هي مدام جمله هايي مينويسم كه تويشان يكسري كلمات ثابت هستند: درد، بغض ، گريه و ....
ذهنم براي هيچ چيز ديگر ياريم نميدهد.
توي كوپه كه مينشينم، وسايلم را كه جابجا ميكنم و اندكي نفس ميگيرم، تازه يادم مي افتد كه براي چه كاري دارم يكروز از كلاسهايم ميزنم و زودتر برميگردم تهران. انگار تازه بعد از اين مدت مجال پيدا ميكنم كه دور از هياهوي بيرون و آدميان اطرافم، تنها در خوردم به اين مساله نگاه كنم و .... چشمانم ناگهان پراز اشك ميشود. بغض با آنچنان شدتي راه گلويم را ميبندد و آنچنان فشاري مي آورد كه به سرفه مي افتم. سعي ميكنم حواس خودم را پرت كنم، با گوش دادن به حرفهاي احمقانه و لوس بازيهاي دو دختري كه روبرويم نشسته اند، يا سرك كشيدن به مجله كنار دستي، با اينحال راحت نيستم. و اين چرخه تكرار ميشود، تا صبح.... حتي وقتي داخل ماشين نشسته ام كه مرا به خانه برساند باز هم چشمانم خيس است و باز هم نميخواهم كه سرازير شود. وارد خانه ميشوم، همه خوابيده اند. آرام، آهسته و پاورچين مي آيم داخل اتاق و همانجا توي آن تاريكي ساك و وسايل ديگر را ميبينم كه گوشه اتاق من تلنبار شده اند، و طاقتم طاق ميشود و ......
حتي همين حالا هم بغض دارم، و سردرد هم، و گلو درد بي اماني از فشار بغض و باز هم نميخواهم گريه كنم.
