تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

1- بعد از چند هفته ، اتفاقي ميان ِ سي دي ها، مسنجر پيدا ميكنم، ورژنهاي ِ قديمي. اما عجيب اينكه محض ِ دلخوشي و نمونه حتي يك آفلاين هم براي هيچكدام از آيديهايم نداشتم. عجيبه و مشكوك! 2- دخترك 7-8 ساله به نظر ميرسد، نشسته و با چشمهاي براق از پنجره قطار بيرون را نگاه ميكند. وسايلم را جابجا ميكنم و مينشينم. بعد از چند دقيقه اي مادرش وارد كوپه ميشود و روبرويم مينشيند. موبايلش زنگ ميزند و در حين اينكه خيلي آرام و پچ پچ وار حرف ميزند، نگاهش از در كوپه به پنجره و بيرون از آن كشيده شده است. كاملا آرام است اما نميدانم چرا فكر ميكنم دارد با كسي حرف ميزند كه دوستش دارد، كسي غير از شوهرش! كمي بعد بيشتر مطمئن ميشوم ، وقتي كه ميگويد: دفعه بعدي وجود ندارد، به چه بهانه اي بيايم؟ بعد ناآرام تر ميشود، هي به بيرون سرك ميكشد، چشمهايش حالت خاصي ميگيرند. و مطئن تر ميشوم وقتي دخترك گوشي را ميگيرد و چشم چشم كنان و تشكر كنان با شخص پشت خط صحبت ميكند. قطار كه حركت ميكند انگار قلب خانوم ِ از جا كنده ميشود. با آنچنان سرعتي به كنار پنجره ميرود و تا انجا كه ميتواند و ميبيند سرك ميكشد و براي مردي كه حالا ميبينمش و كنار قطار ايستاده دست تكان ميدهد و بعد هم خيره بيرون را نگاه ميكند. سنگين و آهسته برميگردد سرجايش، انگار كه بغض كرده باشد و بعد باز هي پچ پچ كنان با موبايل حرف ميزند. بعد كه كمي آرام ميشود و صحبت ها گل مي اندازد ميگويد كه سه ماه است كه از شوهرش جدا شده است و امروزهم آمده بوده تهران براي آزمون وكالت . شاكي و ناراضي است از محيط سنتي جابلسا و مراقبت هاي خانواده اش و حرف و حديث هاي مردم به خاطر مطلقه بودنش و مدام تاكيد ميكند كه منكه دنبال ِ خلافي نيستم. دلم ميسوزد. بابت اينهمه نگاه شكاك ِ مردم و حتي خانواده به اين زنها. و دلم ميسوزد براي همه زنهايمان، براي خودم و بقيه. همه يكجورايي اسير اين نگاههاييم. من ِ دختر اسير خانواده و پدر و مراقبت هايشان كه خداي نكرده گرگي!!!! ندردم. بعد اگر ازدواج كني ميشوي اسير و برده همان شوهر و درگير مسائلي آنچناني و اگر مطلقه شوي يا بيوه باز اسيري از نوع بدترش. ميگويد به خانواده ام گفته ام اگر بخواهيد باز هم اينطور با من رفتار كنيد، بار و بنديلم را جمع ميكنم و بدون اينكه بفهميد ميروم. و من سر تكان ميدهم... ميداني هميشه ياغي گري به مذاقم بيشتر خوش آمده است تا ساكت و نجيب و سربه زير بودن. هميشه هم مشكل داشته ام بابت اين ياغي گري ها، بابت اين مثل بقيه نبودن ها و به قول مادر جان حرف گوش نكردن ها. 3- يله بر نازكاي چمن رها شده باشي پا در خنكاي ِ شوخ ِ چشمه اي، و زنجره زنجير بلورين صدايش را ببافد. در تجرد شب واپسين وحشت جان ات ناآگاهي از سرنوشت ِ ستاره باشد غم ِ سنگين ات تلخي ِ ساقه علفي كه به دندان مي فشري همچون حبابي ناپايدار تصوير ِ كامل گنبد ِ آسمان باشي و رويينه، به جادويي كه اسفنديار. مسير سوزان ِ شهابي خط رحيل به چشم ات زند، و در ايمن تر كنج ِ گمان ات به خيال ِ سست ِ يكي تلنگر آبگينه عمرت خاموش در هم شكند. * شاملو
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

1- چند سال پيش كه فيلم سام و نرگس تازه اكران شده بود، با يكي از دوستانم رفتيم كه فيلم را ببينيم. تنها چيزي كه در اين فيلم به درد بخور بود، همان ترانه اي بود كه حامي خوانده بود و تا همين امروز هم جزو محبوب ترين ترانه هاي من است. رديف پشت سري ما چند تا دختر بودند. كمي بزرگتر يا كوچكتر. در تمام ِ لحظه هاي كتك خوردن محمدرضا گلزار يا اعدام شدنش، خلاصه در هر صحنه اي كه كوچكترين آسيبي به اين شخص ميرسيد اينها دسته جمعي شروع ميكردند به گريه كردن. بار اول من فكر كردم اشتباه ميشنوم و قائدتا كسي گريه نميكند و اين صداي فين فين ناشي از سرماخوردگي يا هر چيز ديگري غير از گريه است، اما وقتي صداي هق هق آنچناني يكيشان بلند شد جفتمان پقي زديم زير خنده. نميداني به چه صداي بلندي هق هق ميكرد و گريه ميكرد. ناله و فغانش حسابي به عرش بلند بود و تازه سعي هم ميكرد جلوي خودش را بگيرد و آرام تر گريه كند. فكر ميكنم كم مانده بود بلند شود و برود يقه بازيگر مقابل گلزار را همانجا روي پرده بگيرد و كتكش بزند. ما هم كه حسابي سوژه پيدا كرده بوديم و از فيلم هم حوصله مان سررفته بود كلي خنديديم و اين فيلم شد يكي از خاطره انگيز ترين سينما رفتنهاي ما. هميشه هم با تعجب تعريف ميكردم كه چطور اين دخترهاي پشت سريمان بابت يك فيلم آبدوغ خياري اينهمه اشك و آه و افسوس نثار كرده اند. دوشنبه شب توي كوپه مان غير از من 3 تا دختر دانشجوي ديگر هم بودند، كه يكيشان دانشجوي جابلسا بود و با دوتاي ديگر هم دانشگاهي بودم. صحبت همين فيلم سام و نرگس شد و يكيشان شروع به تعريف كرد كه اولين بارتوي سينما همراه چند تا از دوستانش انقدر گريه كرده است كه بعد از فيلم چشمهايش باز نميشده است. دو تاي ديگر هم هي سرتكان ميدادند و تاييد ميكردند كه فيلم خيلي گريه دار و ناراحت كننده اي است، خصوصا لحظه اعدام گلزارش و فقط من اين وسط نشسته بودم و نيشم تا بناگوش باز بود و چشمهايم برق ميزد. انگار تعجب آنچناني من زيادي الكي بوده است. 2- آدم به خنگي منهم بسي نوبره. من كارت شناسايي ندارم. تنها چيزي كه دارم شناسنامه ام است كه فقط كم مانده كه اين يكي را هم ترتيب گم شدنش را بدهم. براي سوار شدن به قطار هم بايد كارت شناسايي عكس دار داشته باشي وگرنه راهت نميدهند. وسايلم را كه جمع ميكردم شناسنامه ام بغل وسايل بود ، برش داشتم و براي اينكه خداي نكرده گمش نكنم انداختمش ته ساك و بعد هم يك تلنبار چيز ميز رويش. توي ايستگاه راه آهن با خيال راحت نشسته بودم و سوت ميزدم كه صداي وزوزي ِ كسي كه داشت حركت قطارها را اعلام ميكرد به گوشم نشست.: مسافران عزيز ! ارائه كارت شناسايي عكس دار هنگام ارائه بليط الزاميست. برق سه فاز ازم پريد. كوبيدم تو سرم. فكرش را هم نميتوانستي بكني كه براي درآوردن شناسنامه بايد چقدر وسيله و خورده ريز و ظرف غذا و لباس زير و هرجور آت و آشغال ديگر را بايد بيرون بريزم، آنهم وسط سالن راه آهن. با قيافه شبيه پت و مت همانجا گيج و منگ نشسته بودم و هنگ بودم و نميدانستم كه بايد چه غلطي بكنم. يكي از بچه هاي دانشگاه آمد و از جلويم رد شد، نيم نگاهي كرد و نشست. من اصلا نميشناسمش، فقط ميدانستم از بچه هاي دانشگاهمان و است و چند باري ديده بودمش، همين. به هرحال بايد انتخاب ميكردم، بلند شدم و رفتم سراغش و گفتم چه خنگول باز اي درآورده ام. بعد هم گفتم اگر اشكال ندارد همراه ِ هم از گيت كنترل رد شويم كه من بدون ِ كارت رد شوم. قبول كرد. كلي هم خواست مرام بگذارد و با اينكه خودش وسيله داشت بار و بنديلهاي من را هم كمك كند، منتها چون اينجانب از همه حمالها ، حمالترم نگذاشتم. خلاصه كه با موفقيت بدون ِ كارت شناسايي سوار ِ قطار شدم.
+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

حس و حال نوشتن ندارم. انگار فقط وقتي سيستم به هم ريخته است و روي مد نق نق هستم ميتوانم بنويسم. انگار فقط بايد چس ناله بنويسم و عر و گوز كنم. فعلا كه ميشود گفت خوبم و خودم هم ديروز خودم را چشم كردم كه سردردهاي تخميم مدتيست كه پيدايشان نيست و صبح با سردرد بيدار شدم و هنوز هم بعد از خوردن شونصد عدد قرص هيچ تغييري در وضعيتم حاصل نشده است. ديدي؟ باز هم چس ناله نويسي شد. بگذريم... سه شنبه گذشته به خاطر ِ چيزي در مايه هاي رو كم كني به دعوت احسان جان براي باشگاه رفتن جواب ِ رد داديم و همراه نگين و دو تا ديگه از بچه ها رفتيم همين باشگاه سواركاري ِ جديدي كه جابلقا باز شده است. مردك هم يك اسب زد زير بغل ما و ما را فرستاد گشت، ما هم خداي اعتماد به نفس و فكر كرديم كه چون چند جلسه سواركاري كرده ايم حتما ديگر الان خداي سواركاري هستيم. آقاي اسب هم نامردي نكردند و وقتي چشمشان به فضاي باز و سواركار ِ ناشي افتاد همچين جفتك و چهاركشي راه انداخت كه مثل توپ از بالاي اسب خوردم زمين. آنچنان به پهلو زمين خوردم و آنچنان صدايي داد كه فكر كردم خورد شده ام. بدون ِ كلاه هم كه بودم و اسب را هم كه نميتوانستم ول كنم. اينكه با چه حسي در جا بلند شدم و دهني ِ اسب را گرفتم، خودم هم نميدانم. اسب ِ وحشي هم هي ميخواست گاز بگيرد تا دهني را ول كنم و برود. آخرش هم مجبور شدم همين كار را بكنم و اسب ِ افسارگسيخته جفتك زنان و بالا و پايين پران شروع به دويدن و رفتن كرد. چشمم از اسب و سواركاري به شدت ترسيده، تا جايي كه پنج شنبه وقتي همراه ِ نگين رفتيم باشگاه هرچقدر سعي كردم خودم را راضي كنم و سوار شوم نتوانستم. بخصوص كه دردها امانم را بريده اند. آخرش اگر بابت اين سواركاري يك بلاي ِ جدي سر ِ خودم نياورم شاهكار كرده ام. 2- توي كيفم دنبال ِ سنجاق سرم ميگشتم كه وقتي بيرون شل شده بود درآورده بودم و انداخته بودم تويش. توي اين كيف منهم كه شتر با بارش ميتواند گم شود چه برسد به اين سنجاق سر ِ فسقلي. كم كم نصف وسايل كيفم را ريختم بيرون تا سنجاق را پيدا كردم و بعد هم چون دير شده بود هول هولكي لباس پوشيدم و د ِ برو سمت دانشگاه. وسط راه هم 3 تا از بچه هاي دانشگاه سوار شدند و من هم تك. وارد پاركينگ كه شديم در ِ كيف را باز كردم تا كيف ِ پولم را بردارم. قابل حدس زدن هست كه هيچ عدد كيف پولي مشاهده نشد. آنچنان آخي گفتم كه همه برگشتند و نگاهم كردند. حاضر بودم دوباره با همان ماشين برگردم خانه و كيف را بردارم تا بگويم كه كيفم را جاگذاشته ام. خلاصه كمي كيف را زير و رو كردم و به همان دليل وجود هزار و يك مدل آت و آشغال، آن وسطها اندكي هم پول به اندازه اي كه كرايه تاكسي را بدهم پيدا شد و به خير گذشت. 3- امشب حركت به سمت ِ تهران. بعد از اين حدود دو هفته به اينجا ماندن عادت كرده ام و باز اين تهران آمدن و برگشتن به هم ميريزدم. ولي خوب، چاره اي نيست. بايد بيايم و بروم اين اسكني را كه آندفعه دكتر برايم نوشته انجام بدهم ، شايد معلوم شود اين سردردهاي كوفتي ريشه شان چيست. لباسهاي زمستانيم را هم كه نياورده ام و اينجا هم به شدت سرد شده است. مخصوصا شبهايش آنچنان سوز سرد و خشكي دارد كه تمام رگهاي بدنت يخ ميزند. كلي كار دارم كه بايد بلند شوم و انجام بدهم و حس ندارم. ديشب را نخوابيده ام و الان انگار جاني در بدن ندارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

انرژي در حد ِ صفر. خسته و خواب آلودم. سردم است. با همان مانتو و سوييشرت و مقنعه، كتاني به پا مينشينم و خودم را جمع ميكنم. آنقدر سرد است كه لرز كرده ام. سيگاري را كه چند لحظه پيش گرفته ام از توي كيف ميكشم بيرون و روشن ميكنم. هنوز كامهاي اولم، كه مي آيد توي اتاق. ميپرسد: بوي چي مي آيد؟ سرم را بلند ميكنم و نگاهش ميكنم و تازه چشمش به سيگار ميان ِ انگشتانم مي افتد. جا ميخورد. تكيه ميدهد به تلويزيوني كه بلاتكليف آن وسط ولو شده است و خيره ميشود به من و مات و متحير نگاهم ميكند. پوزخند ميزنم و تازه بعد از مدتي سكوت ميپرسد: اين ديگه چيه؟ اين كارا چيه ميكني؟ ميگويم: كار ديگري نداري جز ايستادن و زل زدن به سيگار كشيدن ِ من؟ ميگويد: نه! الان توي شوكم. باز كمي دور خودش ميچرخد، باز همان سوالات و باز نگاه ِ خيره. دوست ندارم زير فشار نگاهش سيگار بكشم. ميگويم: اگر انقدر ناراحتت كرده برو بيرون و وقتي تمام شد برگرد. چيزي نميگويد. مينشيند كنارم و كفشهايش را در ميآورد و ميرود آنطرف تخت ، زير لحاف دراز ميكشد و نميكشد. منهم همانطور ولو ميشوم و ميكشم تا تمام شود. كفشها را در مي آورم و با همان لباسهاي بيرون ميخزم زير لحاف. دستهايش زير سرش است و اينبار خيره شده به ديوار ِ روبرو. از آن همه انرژي و شر و شور ِ قبل از آمدنمان هيچ خبري نيست. سكوت ِ محض، آرام ِ آرام. نيم ساعتي به همين منوال ميگذرد. مقنعه كلافه ام كرده، درش مي آورم و موهاي ِ اجق وجق و نامرتبم ميريزد بيرون. با كله ميروم زير لحاف. ميگويد: بلند شو مانتويت را دربيار كه ماساژت بدهم. شانه مي اندازم بالا و خودش دست به كار ميشود. احساس ميكنم تمام استخوانهايم زير فشار دستهايش خورد ميشوند، لذت ميبرم. سست تر و بيحال تر ميشوم. چند بوسه خيلي آرام روي پشتم ميگذارد و باز كنارم دراز ميكشد. چشمهايم را ميبندم، پر از خواب است. بازشان كه ميكنم ميبينم كه كنارم خوابيده است و هوا هم روشن شده است. از جا ميپرم و او هم از شدت تكان من بيدار ميشود. هي وول ميزند، چرت ميزند و باز بلند ميشود. ماساژش ميدهم و چند لحظه اي نگذشته كه صداي خاموش شدن موتوري زير پنجره مي آيد. جا ميخورد، بلند ميشود و نيم نگاهي مي اندازد و در همين لحظات است كه صداي باز شدن در خانه مي آيد و بعد هم صداي راه رفتن چند نفري در خانه. صبح جمعه نقاشها آمده اند، صبح ِ اول صبح. رنگش پريده است و نگران ِ اينكه چطور من را از خانه بفرستد بيرون و نگران تر كه اگر همين الان نتوانيم برويم، يك ساعت ديگر پدرش مي آيد و ديگر هيچ راه ِ فراري نيست. با كلي نقشه و برنامه من از در خانه مي آيم بيرون و در خنكاي صبح، در آن كوچه هاي خلوت و آرام كه حالا در اولين ساعات ِ صبح جمعه خلوت تر هم هست قدم ميزنم تا بيايد. هواي پاك و سرد. آهسته آهسته راه ميروم و هي دلم ميخواهد كه ديرتر بيايد. مي آيد، با رنگ و روي پريده و اخمهاي در هم و منهم كه با اين پياده روي صبحگاهي پر از انرژيم و از ماجراي پيش امده شنگول هي ميخندم، نگاهش ميكنم و ميخندم تا اخمهايش بالاخره باز ميشود و نفسي به راحتي ميكشد.
+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

يك وقفه، يك فاصله معمولا براي اينكه من باز خودم شوم، براي خلاصي از همه سو ء تفاهمهايي كه خودم گرفتارشان ميشوم، براي رهايي از همه افكار پوج و مسخره و منفي كافيست. اين چند روزه وقفه ايجاد شد، هم خودم خواستم و هم چيزهاي ديگري بودند كه كمك كردند. باز آدم بودن چه حس ِ خوبي دارد. آنقدر زود رنج و احساساتي نبودن، بدبين نبودن، اينكه بتواني از هركس به اندازه اي كه هست توقع داشته باشي، مهمتر از همه پيدا كردن خودت... لذت غريبي است، درست مثل رهايي و آزاد شدن از يك زندان، يك قفس تنگ. پيله اي كه خودت دور خودت ميتني و دست و پايت را ميبندد، خودت را آزار ميدهي و ديگران را هم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

1- امروز سر كلاس تنظيم مبحث درس در مورد بارداري و چگونگيش و از اين حرفها بود. اولين جلسه هم بود، بعد ازاينهمه مدت كه من سر كلاس ميرفتم. نشسته بودم ته كلاس درست آنجايي كه يك رديف از بقيه رديف ها بالاتره و جوري بود كه كاملا توي چشم استاد بودم. اولاش كلي به نظرم جالب آمد تا رسيد به جايي كه جنين تشكيل ميشه و بعد ماههاي بعدي بارداري و زايمان و اين حرفها. تمام مدت عضلاتم منقبض شده بود و هر از گاهي همه موهاي تنم سيخ ميشد و مور مورم ميشد. هي به خودم فشار مي آوردم كه از كلاس نزنم بيرون و خيلي عادي مثل بقيه كه اينهمه براشون جالب و شيرين ِ بنشينم و گوش بدم. تا آخر كلاس نشستم ولي انقدر هي صورتم را در هم كشيدم و وول زدم و تكون خوردم كه استاد ِ پرسيد مشكلي دارم يانه. بعد از كلاس همه جام از شدت فشاري كه به خودم اورده بودم درد گرفته بود. من از بارداري متنفرم. زن ِ باردار كه شكمش آمده جلو را كه توي خيابان ميبينم دردم ميگيره، حالم بد ميشه. اصلا نميتونم تحمل كنم، حالا فكرش را بكن كه نزديك يك ساعت بشيني سر كلاسي كه همه حرفها حول و حوش ِ همين مطلب دور ميزنه و تو هم هي تجسم كني، تصور كني. 2- ديشب از بيرون كه آمدم پريدم توي تخت. شب ِ قبلش كه نخوابيده بودم و بعد هم بيرون و جاده و اين حرفها و انرژي در حد ِ صفر. از آن وقتهايي بود كه بيهوش ميشم . پتو را كشيدم تا خرخره ام و رفتم توي كما. واقعا همون خواب ِ هفتم كه ميگن بودم و چقدر اينجور مواقع بيهوشي را دوست دارم. خواب ِ با لذتي ميشه. آنچنان با زنگ تلفن از جا پريدم كه قابل توصيف نيست. انگار حس كني روحت با شدت و سرعت زياد يكهو از يك جاي ِ خيلي دور برگرده تو قالبت. ضربان قلبم را هم كه ديگه نگو... صفحه تلفن را كه نگاه كردم كم مونده بود جيغ بزنم. ني ني بود. مگه ول ميكرد، اين تلفن لعنتي هم كه زنگش كم و زياد و قطع نميشه. گفتم الان ميبينه كسي جواب نميده بيخيال ميشه، ولي بيخيال شدني در كار نبود. تلفن را هم تنظيم كرده بودم كه صبح زنگ بزنه كه خير سرم برم كلاس و ميترسيدم بكشمش خواب بمونم. ديدم ول كن معامله نيست، تلفن را كشيدم كه بخوابم. مگر ديگه خوابم ميبرد. معده ام كه به سوزش افتاده بود، سرم هم كه درد گرفته بود، هيچ نوع خوابي هم نه در چشمهام نه هيچ جاي بدنم موجود نبود. تا حول و حوش ِ 4 توي تختم وول زدم و به خودم فشار آوردم كه بخوابم. ميدانم كه اين بشر ول كن ماجرا نيست و حالا حالاها همين بساط و برنامه را خواهم داشت و احتمالا تا دهن بنده را سرويس نكنه، بيخيال نميشه.
+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

از روز جمعه در خانه ماندن بيزارم. مخصوصا كه پاييز باشد يا زمستان و هوا گرم نباشد. صبح بزنم به كوه يا دشت، دل طبيعت و آنجا بچه شوم. بدوم...جيغ و داد. از آن زندگي هاي بي قيد و بند. شب هم وقتي تمام انرژي هايم تخليه شد با كلي روحيه ، خسته و كوفته برگردم خانه و استراحت كنم. حتي توي گرما هم رفتن به جاهاي خنك را دوست دارم، اما هميشه فصلهاي سرد برايم رنگ و بوي ديگري داشته اند. آتش و چايي بوي دود گرفته، قارچ كباب كردن، لرز كردن و كنار آتش ماوا گرفتن و همه لباسها را دودي كردن. اما حالا پاييز است، يك روز جمعه و من از صبح علي اطلوع بيدارم و هي توي تختم وول ميزنم. با اينكه ديشب بعد از اذان صبح بود كه تازه خوابيدم، صبح هم از صداي بلند و داد و هوار نمازخوانان عيد فطر بيدار شدم و كلي فحش حواله خودم و عالم و آدم كردم. من نميدانم اين چه مدلش است ديگر. مسجد هاي اينجا موقع گفتن اذان صبح و بعد هم نماز و دعا و مناجات پشت سرش با هم كورس ميگذارند. در چي؟ در هوار كشيدن پشت بلندگوها. يعني خواب هفتم هم باشي آنقدر با صداهاي نكره و ناجور پشت بلندگوها هوارميكشند كه با ايست قلبي از خواب ميپري. تمام مدت ماه رمضان هم كه از ساعت 3 صبح شروع ميكردند و گذاشتن دعا و غيره پشت بلندگوها و اين كارادامه پيدا ميكرد تا نماز و بعد دعا و بعد هم هزار تا كوفت و زهرمار. يعني رسما به مدت دو ساعت يا بيشتر با چكش و بيل و كلنگ روي اعصاب بيچاره مردم ميكوبيدند. اين ديگر چه نوع مسلماني است الله و اعلم. احتمالا از نوع مردم آزاريش و فحش خريدنش. حوصله ام سر رفته، بد هم سر رفته و هرچقدر هم كه رو به غروب ميرويم باز بيشتر قاط ميزنم. ميخواستم بروم استخر كه كمي انرژي بسوازنم و از اين بيكاري مفرط و مزمن هم به در آيم كه هرچقدر زنگ ميزنم كسي جواب نميدهد. قائدتا به خاطر عيد بودن امروز تعطيل است. و اين وسط تكليف من بيچاره فلك زده و تنها كه حوصله ام هم سر رفته و هرچقدر هم كه هم ميزنمش و زيرش را كم ميكنم باز هم سر ميرود چيست، نميدانم. اين تلفن مشنگ هم كه از صبح تا حالا زنگ نخورده...اهان! چرا...نگين زنگ زد و گفت كه فردا شب حركت ميكند به احتمال زياد. و.... مزاحم تلفني هميشگيم. از ايلام زنگ ميزند. روزي دو – سه بار را كم ِ كم زنگ ميزند و منهم كه جواب نميدهم. نميدانم واقعا چه كرمي دارد، چه نوع مرضي دارد كه از ايلام و دهلران گوشي را برميدارد و زنگ ميزند اينجا به من. نه اينكه بداند من كيم ها.... الكي زنگ ميزند. البته آن اوائل كه كمي باهاش چك و چونه كردم گفت كه نميداند. راست و دروغش را نميدانم. ولي شايد هم بداند...چون معمولا وقتهايي كه من اينجا هستم زنگ ميزند و وقتي ميروم تهران و برميگردم ميبينم چند روزيست كه خبري ازش نيست. انگار كه كسي از اينجا برايش خبرچيني كند. يكي بيايد به من ِ نق نقوي حوصله سر رفته و تك و تنها بگويد چه گلي به سرم بگيرم. مسنجر هم ندارم كه بروم و چندتايي از دوستانم را ببينم و كمي سر به سر هم بگذاريم و وقت گذارني كنم. خدايي زندگيم همه اش شده وقت گذراني كردن الكي و پوچ و بيهوده. يك آدم عاطل و باطل. يك زباله ساز. دور و برم پر از ليوانهاي چايي است كه هربار همينجا كنار كامپيوتر خورده ام و رديف چيده ام. بشقاب پر از پوست تخمه، جا سيگاري كه در كمال بي تاسفي دارم ميبينم روز به روز بر تعداد ته سيگارهاي له شده داخلش افزوده ميشود. CD و كتاب هاي پراكنده شده، اينطرف و آنطرف. خلاصه كه طويله قشنگي براي خودم ساخته ام. نميدانم چرا اين شهر بايد انقدر گه باشد كه هيچ جا را نداشته باشد كه بتواني بروي و چند ساعتي خوش بگذراني. جاهايي كه دارد و مثلا طبيعتي و كوهي هر كدام كلي با جابلسا فاصله دارند، چه برسد اينجا كه من هستم. بنابراين بنده بايد كماكان بنشينم داخل منزل، آهنگ گوش كنم، كتاب بخوانم، تخمه بشكنم، سيگار بكشم، چايي بخورم و از غذا هم كه خبري نيست و به جايش سماق ميمكم شايد وقت بگذرد.
+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

توي اين خراب شده اگر بتواني اين چند روز يك دانشجوي غير بومي پيدا كني شاهكار كرده اي، يعني يك كار ناممكن را انجام داده اي، البته اگر از من يكي فاكتور گرفته شود. حالا اينكه مني كه در مواقع معمولي از كلاسهايم ميزنم و به تهران گريز ميزنم چرا اينجايم را خودم هم نميدانم. باري... احسان زنگ ميزندو قرار سينما ميگذارد. سينما را ميرويم، فيلم مزخرف آكواريوم. از همان نوع فيلم فارسي هاي قديمي با رنگ و لعابي امروزي. بي سر و ته و مسخره با يكسري حرفهاي كليشه اي. توي سينما هم كه ياد عهد دقيانوس مي افتادي انقدر كه ملت سوت از بلبلي گرفته تا هر نوع ديگرش كه بخواهي و كف و دست و جيغ و داد و هوار ميكردند. پشت سرمان هم خانواده اي نشسته بودند كه پسرشان تمام مدت با هيجان قسمتهاي مثلا حساس فيلم را بيخ گوش من فرياد ميزد. مخصوصا جايي كه امين حيايي را بعد ازاعتياد در خيابان رها كرده بودند و سيگار به دست مثل كرمي همه جا وول ميخورد اين پسرك با هيجان و تاسف عجيبي مدام پشت هم تكرار ميكرد: واااااي! سيگاري شد. واااي داره سيگار ميكشه. خلاصه كه كمدي اي بود براي خودش. بعدش هم كه طبق معمول بساط قليان كشي به راه بود و رودست خوردن اينجانب در مورد مساله اي كه آنهمه در موردش جلز و ولز كرده بودم. دلم بيخودي گرفته است . نميدانم چه مرگم شده كه اينهمه حساس شده ام. زود رنج و احساساتي. مثل اين دختر بچه هاي نوجوان كه تا تقي به توقي ميخورد يا به فكر خودكشي ميافتند و يا زانوي غم بغل ميگيرند و بساط آبغوره گيري به راه مي اندازند. آنقدر بيخود و بي دليل زود رنج و حساس شده ام كه تحمل هيچ حرفي و هيچ رفتاري را ندارم. فرقي هم نميكند چه كسي باشد، باز يقه من را نگيري كه اين نشانه عاشقي و علاقه شديدت به احسان است ها. به هرحال هنوز توي شهر بوديم و پيچ و خم خوردن الكي تا برسيم به بلواري كه بعد وصل ميشود به جاده جابلسا – جابلقا. از يك حرف ساده احسان سر همان جرياني كه رودست خوردم، بغضم ميتركد. پيشانيم را ميگذارم روي پاي احسان تا مثلا نفهمد گريه ميكنم. متنفرم از جلوي كسي زر زر كردن اما مثل شير آب اشكهايم پايين مي آمد. فهميد..... احتمالا هر خر ديگري هم بود از آن فين فين كردن و بعد هم خيس شدن پايش ميفهميد كه چه خبر است. هي با دستمال اشكهايم را پاك كرد و آهنگ شاد گذاشت كه مثلا روحيه ام عوض شود، شوخي و جدي تهديد كرد كه گريه نكنم. سعي ميكردم گريه نكنم اما باز هم مثل احمقها نشسته بودم آنجا و زر زر اشك ميريختم. دقيقا چند متري مانده به سر بلوار احسان با شدت ترمز كرد و گفت : درست بشين. نگاهم كشيده شد به روبرو كه چند تا ماشين ايستاده بودند و راه را بسته بودند. هنوز با آن چشمهاي پر از اشك نتوانسته بودم تشخيص بدهم كه چه خبر شده و چي به چي است كه خودش با دلخوري گفت: عروسيه! ديوونه ها....سكته كردم. و بعد پيچيد داخل يك كوچه و ايستاد. ميداني...خودم را كه تصور ميكنم كه نشسته بودم و مثل ابر بهار اشك ميريختم و تمام سياهي هاي چشمم هم با اشكها پايين مي آمد، منزجر ميشوم از اين زر زرو بودنم. بي هوا و ناگهاني آنچنان سفت و سخت بغلم كرد و بوسيد كه نفسم بند آمد و در كنارش اشك ريختنم. مدتي نگهم داشت تا آرامتر شدم و بعد راه افتاديم. خنده دار است... اين وسط دقيقا نقش اين دختر احساساتي هاي عاشق پيشه را داشتم كه معشوقشان با بوسيدن خرشان ميكند و الخ. همان جريان با يك بوسه خر شدن بهتر است يا ....آن قسمتش چه بود؟ يادم رفت......
+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

1- ميبيني...حرفها سوء تفاهم درست ميكنند. من چيزي را ميگويم، به نظرم هم مي آيد كه دارم كاملا واضح و شفاف حرف ميزنم و طرف مقابل كاملا چيز ديگري برداشت ميكند. بد است. خيلي بد است. 2- بدبختانه يا خوشبختانه هيچوقت در زندگيم آدمي نبودم كه همه چيزم را براي يك نفر خرج كنم. تا زماني كه يك رابطه دو طرفه است، ارزش دارد شايد همه كاري هم بكنم، اما اگر كوچكترين بويي ببرم كه رابطه دارد به گند كشيده ميشود تمامش ميكنم. نميگذارم بوي تعفن از يك رابطه بلند شود، گندش خفه ام كند، به لجنم بكشاند و بعد به اجبار تمامش كنم. ترجيح ميدم رابطه در اوج تمام شود تا ته يك مرداب عفن. در مورد احسان هم نميدانم چرا همه اش اين برداشت ميشود كه من دارم خودم ر ا برايش به زمين و زمان ميكوبم و نقش يك سريش، يك آويزان را بازي ميكنم. صادقانه اگر بخواهم نگاه كنم تنها چيزي كه من در اين رابطه براي احسان گذاشته ام وقتهاي آزاد و بيكاريم است كه پر كرده است. قبول دارم كه ازش خوشم مي آمد، دوست داشتم با هم صحبت كنيم اما اين دوست داشتن اصلا معني عشق و عاشقي ندارد. احسان آدمي است كه ميشود باهاش حرف زد، ميتواند چهار كلمه حرف حساب بزند، ميتواني چهار تا چيز ياد بگيري. تغيري هم كه در اين مدت براي من كرده بود اين بود كه از جايگاه يك وسيله صرف براي تفريح و گردش ، بيرون آمده بود و ديدم نسبت بهش كمي با احترام و ارزش همراه شده بود. حالا كه خودش نميخواهد و خودش ، خودش را به گه ميكشد براي من هم فرقي نميكند. 3- بارها پيش آمده بود، مخصوصا همان اوائلش كه دلم خواسته بود يكبار با ني ني رودرو شوم ، يا فرصتش پيش بيايد كه خيلي از حرفهاي تلنبار شده و ناگفته را بگويم. بارها فكر كرده بودم كه اگر زماني باز به هم بربخوريم ممكن است چه عكس العملي نشان بدهم، چه كار بكنم، چه حرفهايي بزنم. ديشب كه زنگ زد و صدايش را كه شنيدم، تنها چيزي كه دلم ميخواست پاك شدن تمام خاطرات مشترك بود، پاك شدن آن برهه از زندگيم كه او در آن حضور داشت. هيچ حرفي نزدم، هيچكدام از چيزهايي كه هميشه فكر ميكردم گفتنشان برايم يك نياز است را نه گفتم و نه دلم خواست كه بگويم. اصلا برايم فرقي نميكرد. انگار نه انگار كه اين همان آدمي است كه فكر ميكردم اگر روزي رو در رويم قرار بگيرد نتوانم خشم و جنونم را مهار كنم. زمان حلال خوبي است. 4- تمام ديشب را خواب و بيدار بودم. هم از درد هم از ناخوشي سرماخرودگي. حالا بهترم. هم دردم كمتر شده هم فعلا سرماخوردگي بهتر است. شبانه روز بگيرو نگير دارد. هي شديد ميشود هي كم ميشود...فكر كنم مريضيهايم هم مثل خودم مجنونند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

يعني درست ،چنين شبي، چند لحظه بعد از نوشتن پست قبل، بعد از اينهمه وقت بايد زنگ بزند؟ فيش تلفن را وصل كرده بودم به كامپيوتر كه وصل شوم به اينترنت كه ديدم كسي پشت خط است. حرف نزد، اما آن صداي زمينه ، آن صداي هلي كوپتر مانند برايم به شدت آشنا بود. قلبم به تپش افتاد، باور نكردم. قطع كردم و باز زنگ زد. شماره كه افتاد مات و متحير خيره روي صفحه را نگاه ميكردم. خنده دار نيست كه آدم هر گهي دلش ميخواهد بخورد و بعد، بعد از اينهمه وقت، وقتي سرش به سنگ خورد زنگ بزند و طلب بخشش كند؟ عجيب احساس سبكي ميكنم. انگار بار سنگيني از روي قلبم برداشته شده است. انگار تمام آن بغض و كينه و نفرت ، وقتي فهميدم همان بلايي كه سر من آورده، سرش آمده است فروكش كرد. انگار تمام آن حس تحقير شدگي، حس زخم خوردگي با همين چند لحظه اي كه او حرف زد و من كه با آن لحن بي تفاوت و سرد جواب دادم و ندادم از بين رفت. -------------------------------------------------------------------------------------------------- درب و داغانم. پر از دردم. درد جسمي فقط. ديروز قبل از اينكه تمام آن اتفاقات بيافتد، باشگاه بوديم و رفته بوديم كه من سوار شوم. اسب احسان از آن اسبهاي چموش و جفتك انداز است و بلند بالا و من مبتدي را سوارش كردند. قبل از اينكه سوار شوم احسان گفت اين يا امروز زيادي آرام است يا دارد كلكي سوار ميكند و دومي درست بود. اولش خيلي آرام و سربه زير قدم ميرفت و كلي هم حرف گوش كن بود. بعد ناگهاني انگار كه شلاق خورده باشد، با آنچنان سرعتي دور مانژ شروع به دويدن و تاخت رفتن كرد ،كه حس كردم در حال پرواز كردنم. با تمام زورم دهني را كشيدم، ولي چموش مگر مي ايستاد. هي كش آمدم و كش آمدم و اون هم جفتك اندازون و با سرعت همينطور دويد تا از همان بالا پرت شدم پايين و درست با پشت، روي ستون فقراتم آمدم پايين زير دست و پايش و سمت چپ بدنم هم محكم به نرده هاي دور مانژ خورد. تنها كاري كه توانستم بكنم از زير نرده ها غلت خوردم به بيرون مانژ تا بيشتر زير دست و پايش له نشوم. نفسم كاملا بند آمده بود و اصلا نميتوانستم نفس بكشم. همانجا وسط خاك ها ولو شدم. احسان دويد طرفم و شروع كرد به ماساژ دادن پشتم تا كمي نفسم بالا آمد. خلاصه كه بد ضربه فني شده ام. همه جايم كبود و سياه شده، دستم هم زخم و زيلي و خراشيده و در مورد ناحيه پشت هم كه اصلا حرفش را نزن. هنوز هم اگر بخواهم عميق نفس بكشم درد نفسم را ميگيرد. تنها وقتي كمرم درد ندارد كه مثل سيخ ثابت و بيحركت نشسته ام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- تازه رسيديم تهران، پامونو كه از ترمينال ميگذاريم بيرون، موبايلش زنگ ميخوره. من واسه خودم تو اوجم، اوج نه، ولي پرم از كلي حس خوب. يك صحبت ساده و معمولي رد و بدل ميشه و هيچ حرف خاصي نميشنوم، اما از همان مثلا اوج ميافتم پايين. هيچ دليلي نيست، فقط شاخكام تكون ميخوره، بد هم تكون ميخوره. تمام آن انرژي مثبت، تمام آن حس هاي خوب دود ميشه و ميره هوا. احساس ضعف بهم دست ميده، سنگين ميشم. انگار كه كلي وزنه بهم آويزان كرده باشند. نفسم ميگيره، حالم هم گرفته ميشه. دلم نميخواد قبول كنم، دلم نميخواد باور كنم. حسم را سركوب ميكنم، نديد ميگيرمش. آخه بي دليل كه نميشه هرچيزي را باور كرد. اينم كه فقط يك حسه، همونكه انگار بهش ميگن حس ششم. كمتر از يك هفته بعد، همان آواري كه حس كرده بودم رو سرم فرود مياد. 2- تو ماشين كه ميشينم از هر حسي خاليم. بي تفاوت. چند روزي ميشه كه باز شاخكهام دارن بي دليل تكان ميخورن. باز زنگ موبايل و يك صحبت معمولي و باز من پر ميشم از تمام حسهاي تلخ و بد. حرف كه ميزنه، جواب نميدم. خيره ام به خيابان روبرو و بعد هم جاده روبرو. جاده را نگاه ميكنم، ولي تمام آن لحظات دارن جلوي چشمم رژه ميرن. زل زده ام به روبرو، ولي ذره ذره آن لحظات چندش آور و دردناك و سخت دارن توي مخم ميچرخن، هي ميان، هي نميرن . مطمئنم كه به خاطر باشگاه رفتن نيست كه دارد انقدر زود مرا برميگرداند خانه. بااينحال باز هم نميشود به يك حس ساده اعتماد كرد. يكساعت بعد زنگ ميزنم، فقط به اين دليل كه مطمئن شوم. آرام، مهربان حرف ميزنم و ميبينم كه باشگاه نيست و...........همين!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

دو شب پيش بعد از برگشتن از بيرون و كمي چرخيدن لرز كردم. با دو لباس رفتم زير پتو و باز هم تا صبح لرزيدم. تمام مدت ميان خواب و بيداري بودم و احساس ميكردم مدام سوز سردي مي آيد و تمام وجودم در حال يخ زدن است. صبح با حال نزاري از تختم بيرون آمدم و با حال نزارتري به دانشگاه رفتم. پاهايم اصلا حس نداشت و حس ميكردم هر لحظه زمين ميخورم. عذاب بزرگتر هم اين بود كه بايد سركلاس متون مينشستم و آن استاد خنگول و منگول را كه تمام مدت انگار با چوب توي سرم ميزند را تحمل ميكردم. از كلاس چيزي نفهميدم ، آنقدر گيج و منگ بودم و آنقدر حالم خراب بود كه فقط تنها چيزي كه ميفهميدم چرخش كلاس دورسرم بود. خلاصه كه سرما خورده ام....فين فين و آبريزش چشم به راه است و دماغم هم باز عين اين دلقكها شده از بس كشيدمش.
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

با صداي گرفته وحشتناك زنگ ميزنم خانه. دلم تنگ شده. مامان گوشي را برميداره، با همان صداي لرزان و گرفته شروع به حرف زدن ميكنم. اول نميشناسدم، بعد ميپرسد چرا صدايت گرفته؟ ميگويم چيزي نيست، نميدانم. و پشت سرش فين فين ميكنم. ميپرسد: سرما خورده اي؟ جواب منفي؛ حساسيت است؟ جواب منفي. ميدانم كه ميداند گريه كرده ام و به روي خودش نمي آورد. آماده ام كه جمله گريه كرده اي؟ از دهانش در بيايد و نتوانم خودم را كنترل كنم و زر زر كنم. چيزي نميگويد. ميفهمد از آن وقتهايي است كه فقط دلم ميخواهد حرف بزنيم. حرف ميزند و من فقط گوش ميدهم و كم كم صدايم باز ميشود و ميتوانم دو كلمه اي هم صحبت كنم. ميگويم: شايد فرداشب بيايم. ميگويد: چرا؟ چيزي شده؟ تو كه رفته بودي دو هفته اي بماني. جوابي نميدهم. كمي ديگر حرف ميزنيم و گوشي را كه ميگذارم باز ناگهاني بغض و گريه هجوم مي آورد. ميروم زير دوش آب داغ. جزو چيزهايي است كه در اينجور مواقع كه همه جوره به هم ريخته ام تاثير شگرفي روي اعصابم ميگذارد. پوستم ميسوزد و با اينحال مي ايستم زير آب داغ. آنقدر كه كم كم حس ميكنم آن فشار سنگين از رويم كمي برداشته شده است. مي آيم بيرون و همانطور خيس خيس شروع ميكنم به آرايش كردن. چشمهاي پف كرده و تابلوي گريه كرده را ميخواهم با آرايش كردن به حالت عادي دربياورم. رژ گونه فراوان، رژ لب جيغ ... بعد هم لباس ميپوشم و ميروم بيرون. چند نخ سيگار ميگيرم....از سيگار بدم مي آيد، حالم بد ميشود، طعم دهانم را به گند ميكشد ، با اينحال انگار جنون دارم. از سوپري هميشگيم چيپس سركه نمكي محبوبم را ميگيرم و برميگردم خانه. بي فايده است...بايد كمي راه بروم و هواي تازه بخورم تا كاملا حالم سرجايش بيايد. دوباره برميگردم بيرون و توي خلوتي خيابان راه ميافتم به سمت مركز شهر. ميروم و الكي نان و تخمه و كرانچي از دو فرسخ آنطرفتر ميخرم و باز قدم زنان تمام راه را برميگردم خانه. فكر نميكنم... در و ديوار و كوچه و خيابان را نگاه ميكنم. مردم را، موتوريهايي كه متلك گويان رد ميشوند، ماشينهايي كه بوق ميزنند و مي ايستند. راه ميروم و با هر قدمي كه برميدارم احساس ميكنم تمام محتويات داخل سرم تكان ميخورد. احساس ميكنم تمام چيزهايي كه داخل كاسه سرم است چلپ و چلوپ با هر قدم من به اينطرف و آنطرف ميريزد. بعد از يكساعت و شايد هم بيشتر پياده روي نزديك خانه كه ميرسم لبخند روي لبانم ظاهر ميشود و با حال خوب وارد خانه ميشوم. شام ميخورم، شونصد بار آهنگ باورم نميشه شادمهر را گوش ميدهم، آنهم با صداي بلند و خودم هم با صداي بلندتري همراهيش ميكنم. سيگار كذايي لاي انگشتانم است. سردردم را تشديد ميكند ولي ميكشم.به جاي چس دود كردن هم هر كامش را كاملا فرو ميدهم. بحرانم فروكش كرده است...
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

احساس بي پناهي ميكنم. دلم گرفته... مدتها بود اينطوري ضجه نزده بودم و با صداي بلند اينطور به هق هق نيافتاده بودم. من ميخوام برم خونه... من نميخوام اينجا باشم... من نميخوام اينجا تنها باشم. خسته شدم از همه اين آدمهاي دور و برم. از همه شون... از همه! از همه حالم به هم ميخوره...از خودم هم! از اينكه همه اش نقش يك گوش شنوا، يك همراه، يك همدم، يك قلب مهربان را بازي كنم حالم به هم ميخوره. از اينكه همه اش اجازه ميدم ديگران ازم استفاده كنن ، از اينكه هي همه را ميبخشم، از اينكه نميتونم كينه كسي را به دل بگيرم....از خودم ازاين اخلاقاي اينطوريم متنفرم. بدم مياد. خسته ام.... من نميخوام ادامه بدم... من ديگه نميخوام ادامه بدم. منم دلم ميخواد گاهي، فقط گاهي يك بشه شونه گريستن من، يكي بشه گوش شنواي من. گاهي فقط يكي باشه بهش تكيه كنم... من حالم خوش نيست....
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

1- مثل يك خرس غذا خورده ام، يعني دقيقا تا خرخره و حالا با اين شكم پر نشسته ام چه چيزي بنويسم، خدا ميداند. تازه بدترش اين است كه خوابم هم مي آيد اما حوصله ندارم بخوابم. 2- برعكس هميشه از دوست دختر – پسر در اتوبوس خبري نبود. همه مجردي بودند و دور و بر من هم پر بود از دخترهايي كه هيچكدام را نه ميشناختم و نه حتي از بچه هاي دانشگاهمان بودند. كنار شيشه هم نبودم و تمام راه را مثل سيخ نشسته بودم و زل زده بودم به جاده. صبح هم كه رسيدم متوجه شدم كه جناب شاگرد راننده لطف كردند و كوله بنده را خوابيده توي صندوق گذاشته اند و همه چيزهايي كه آورده بودم ريخته بود و رسما ريده بود به خود كوله و هرچيز ديگري كه داخلش بود. از همه بدترش لباسهايي بود كه مجبور شدم دوباره در كمال حس كزت بودن بشورمشان. 3- اتفاقات كوچك و جزئي معمولا نقش بيشتري را در زندگي من بازي ميكنند تا اتفاقات بزرگ. شايد اتفاقات بزرگ به خاطر ِِبزرگ بودنشان و ناگهاني بودنشان اثري آنچنان كه بايد و شايد نميگذارند، اما اين جزئيات ذره ذره رسوخ ميكنند، ذره ذره تغيير ميدهند و ذره ذره اثر ميگذارند. به هرحال فعلا بابت يكسري از همين اتفاقات ريز و كوچولو تصميم گرفتم روال يكسري از رفتارها و عكس العملهامو تغيير بدم. 4- از اولش كه گفتم هم خوابم مي آيد و هم از شدت خوردن در حال انفجارم، بنابراين مخم تعطيل ميباشد؛ِ نه مخم تعطيل تر ميباشد. نوشتنم هم نمي آيد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

هميشه موقع ِ رفتن كه ميشود، يك حس ِ دلشوره، يك سرگيجه خفيف دارم. از آن حسها كه اسمي برايش نميتوانم بگذارم. اما هميشه هست، هميشه موقع رفتن سراغم مي آيد.

 

وسايلم را ميبندم، حاضر و آماده تلنبار ميشود گوشه اتاق؛ همه كارها انجام ميشود و بعد زمان هي آهسته و آهسته تر ميگذرد. آنقدر آرام كه حس ميكني جانت دارد بالا مي آيد. مينشيني و زل ميزني به حركت لاك پشت وار ِ عقربه هاي ساعت و لحظه شماري ميكني براي رفتن. نه اينكه دلم بخواهد بروم ها، ولي هميشه اين چند ساعت آخر يكجورايي بلاتكليفم. نه كار دارم و نه ندارم. شايد بهتراست بگويم كه دل و دماغش را ندارم.

 

امرو هم از صبح نشسته ام سر CD ها و زير و رويشان كرده و يك خروارشان را جمع كرده ام كه با خودم ببرم، تا اوقات بيكاريم را پر كنم. چندتايي از CD هايي كه ميخواستم و ميتوانست اندكي وقتم را پركند و چيزكي هم ياد بگيرم را هم ايليا با خودش برده است.

 

خيلي خسته كننده است، تنها، آنهم با اتوبوس و تمام شب بيدار بماني و هي سرجايت وول بزني و ببيني همه يا خوابند و يا مشغول معاشقه. البته دلم معاشقه نميخواهد، بيشتر دلم ميخواهد تعدادمان زياد باشد و اتوبوس را روي سرمان بگذاريم. كه نيست و منهم امشب مثل يك خانم متشخص و مودب و مرتب، مثل بچه آدم مينشينم سرجايم و از شيشه به بيرون خيره ميشوم و سعي ميكنم در آن ظلمات و تاريكي شب چيزي ببينم، تا نگاهم هي به اطراف نچرخد و ايجاد مزاحمت نكند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1384ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

1-       هر كسي از ظن ِ خود شد يار من.....پس خانومم! بيخيال!

 

2-       امروز تجريش بودم. دم غروب. اين نگين ِ نق نقوي تنبل همراهم بود، نگذاشت حتي يكذره لذت ببرم. الانم عقده اي شدم. فردا شب هم كه خبر مرگم دوباره بايد برم جابلقا و ديگه از قدم زدن خبري نيست.

 

3-       كمرم هنوز از بابت ِ هفته پيش درد ميكنه. از اسب افتادم. اين مربي و احسان ِ چشم شور، انقدر هي وسوسه ام كردند و هي تحريكم كردند كه تندتر يورتمه برم و ركورد بزنم توي تعداد دورهايي كه ميتونم خودم را روي اسب نگه دارم و در عين حال بي وقفه يورتمه برم كه يهويي عين تاپاله پخش زمين شدم.  البته زمين خوردنم كلي هم خنده دار بود. همين كه حس كردم دارم تعادلم را از دست ميدم دهني را كشيدم ، ولي دهني شل بود و اسب ِ دير ايستاد و منهم كه نصفه كج شده بودم. سعي هم كردم كه دستم را بگيرم به ديوار ِ كنار مانژ، نوك ِ انگشتام هم بهش رسيد ولي فايده نداشت، همونطور كه اين سه تا را نگاه ميكردم ، تلپي از بالاي اسب با پهلو خوردم زمين و دستم هم ماند زيرم.درست مثل اين كارتونها كه با يك لبخند معصومانه و بعضا احمقانه از بالاي يك بلندي سقوط ميكنند. احسان كه انگار من از بالاي برج افتادم پايين، هي ميگفت مطمئني چيزيت نشده؟ منم كه اونموقع داغ بودم گفتم نه، فقط يكم كمرم پيچيد. دوباره وادارم كرد كه سوار بشم. گفت سوار شو و قدم برو تا بدنت كمي ريلكس بشه و منم كه پرروووووو، سوار نشده دوباره رفتم يورتمه. اسب ِ هم كه انگار تازه گرم شده بود، بدجور حال ميداد. خلاصه فرداش وقتي چشم باز كردم هم دستم درد ميكرد، هم زير بغلم و كمرم را هم كه حرفش را نزن. يكور يكور راه ميرفتم. تازه درد باسن هم كه هي تلق تلق خورده بود روي زين هم كه جاي خود داشت.

 

4-       آدم پررو منم! آقاي ددي شماره احسان را ميگذاره جلوم و ميپرسه: شماره كيه؟ ميخندم: فلاني. ميگه: اگر كسي توي زندگيت هست، بگو! ما كه مخالفتي نداريم. توي دلم ميگم: آنقدر آدمها آمدند و رفتند و شما بويي نبرديد. اين يكي هم حماقت ِ خودم است كه گندش درآمده. بعد بلند ميگم: ميخواي همين الان زنگ بزني خيالت راحت بشه؟ چيزي نميگه، چيزي نميگم. همين مكالمه كوتاه ِ چند دقيقه اي كه اينطور خونسردانه و بي هيچ اتفاق ِ خاصي انجام شد و گذشت، از ديشب تا همان لحظه نفسم را گرفته بود. اگر آن حس ِ ناشناخته و گنگ ِ ديروز ظهرم نبود، باز هم همينطور ميشد؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

به حد ِ مرگ عصبانيم. نه... حد ِ مرگ ديگه زيادي ِ . عصبانيم...زياد هم عصبانيم. آنقدر كه اگر الان احسان دم ِ دستم بود، حسابي حالش را جا مياوردم. ولي خوشبختانه نه احسان اينجا در دسترس من است و نه امكانش را دارم كه زنگ بزنم و پاي ِ تلفن دق ِ دلي خالي كنم. باشد تا آرام شوم و اين عصبانيت ِ جنون آسا فروكش كند و بعد تصميم بگيرم كه چكار كنم.

من از دروغ متنفرم.... همه متنفرند. اما من از دروغهايي كه بي دليل و الكي گفته ميشوند اصلا نميتوانم بگذرم. چون ادعا ندارم كه خودم آدم راستگويي هستم و ميدانم هم كه همه بالاخره در شرايطي قرار ميگيرند كه دروغ بگويند، بنابراين ميتوانم دروغهايي را كه دست ِ كم دليل ِ خوبي دارند ناديده بگيرم و بگذرم. اما واي به دروغهايي كه آنقدر مسخره اند، آنقدر پيش ِ پا افتاده و حقيرند كه اصلا ارزشش را ندارند كه به خاطرش كسي را فريب بدهي....ديوانه ميشوم وقتي ميفهمم. مثل همين حالا. از همان اول ِ رابطه با احسان من پذيرفتم كه به خاطر محيط ِ كوچك ِ آنجا ، و اينكه خانواده اش خير سرش سرشناسند و احسان خوشش نمي آيد كه تابلو باشد و يا خانواده اش چيزي بفهمند، در مورد بعضي چيزها دروغ بشنوم، يا اصلا چيزي نشنوم و چيزي ندانم. (چيزي نداني براي هردويمان بهتر است؛ انگار كه قتلي مرتكب شده باشد.)

اما اين موضوع ، آنقدر مسخره و بي اهميت است كه باورم نميشود در موردش از احسان دروغ شنيده باشم. دروغ كه هيچ، آنطور برايم رل بازي كرده باشد و با آن ماسك بي تفاوتي اش، با آن لحن حق به جانب حرف زدنش به من چنين چيزي را قبولانده باشد. كه وقتي همين چند لحظه پيش كه نگين با خنده ماجرا را بدون اينكه چيزي بداند از زبان ِ مربي برايم تعريف كرد، مثل فشفشه به هوا بروم.

بعد هي براي ِ من قيافه بگيرد و سينه سپر كند كه : من اصلا از اول ِ آشناييمان دروغي به تو گفته ام؟  آخر دروغ در مورد ِ اين مساله؟ ....آخ! هرچيز ديگر را ترجيح ميدادم كه در موردش بشنوم جز اين مساله انقدر كوچك. حداقل آدم براي مساله اي دروغ بگويد كه ارزشش را داشته باشد و از نظر من آدمي كه براي اين مساله انقدر بي اهميت و جزئي ، آنطور نقش بازي كرده، پس حتما آن لحن ِ حق به جانب ِ آن شبش، بابت ِ ناراحتي ِ من از گزارش ِ لحظه به لحظه كارهايمان براي ِ بابايي هم الكي و دروغ بوده است. پس حتما ميتواند در مورد هر چيز ِ ديگر چه با اهميت و چه بي اهميت دروغ بگويد.

باز ريخته ام به هم. نافرم سيم هايم قاطي شده است. مامان هم كه از آنطرف ميخ برداشته و مدام توي اين سر بينواي من ميكوبد. هي نصيحت و حرفهاي صد من يك غاز ِ تكراري كه همه شان را حفظم و به محض اينكه اولين كلمه را ميشنوم ميخواهم بالا بياورم.

من باز الان يك ديوانه زنچيري، يك سگ هارم كه آمادگي هرنوع پاچه گيري و خرخره جويدن و ...را دارم، بدجور هم دارم. خيلي حرصيم و بعد از اينهمه نوشتن حتي يك اپسيلون هم از اين حرصم خالي نشده است . تازه بدتر هم شده ام و هي وسوسه ميشوم كه بروم و به احسان زنگ بزنم و هي جلوي خودم را ميگيرم و دست و پاي خودم را ميبندم. الان نبايد زنگ بزنم، چون عصبانيم و بدتر همه چيز را به همه ميريزم. ميدانم كه وقتي كه آرام شوم راه بي تفاوتي را پيش ميگيرم و كاري كه بدجور بچزانمش.

نه....! اشتباه نكن! من آدم كينه اي نيستم....هيچوقت هم تا به حال دنبال تلافي كردن و انتقام گيري نبوده ام، حتي بعد از بدترين بلاها و آسيب ها. اينكه چيزي نيست و آسيبي هم به من وارد نكرده، ولي من الان كوه ِ آتشفشانيم كه فوران كرده و بدجور هم فوران كرده و اولين نفر گريبانگير كسي خواهد شد كه براي فوران كردن انگولكش كرده است.

احمقانه است اين اعتماد كردن.... حالا باز بيا و در مورد ِ اين احسان ِ نيم وجبي احساسات ِ خوب خرج كن. بيا و سعي كن كاري نكني كه غرورش لگد مال شود، يا خداي نكرده به جاييش بربخورد. بيا و سعي كن در برابرش آدم باشي و آدم وارانه برخورد كني.

فايده ندارد.... آرام نميشوم. دارم هي جلز و ولز ميكنم و هي چيزهاي ِ ديگر يادم مي آيد و بيشتر به جلز ولز مي افتم.  

 

 

پ.ن: عجب اوضاع درامی شده....اون از موضوع احسان، اینم از یک گند جدید که شک دارم ازش قسر(نمیدونم املاش درسته یا نه)  در برم. باز دلشوره دارم...یکی بیاد منو آرم کنه...یکی بیاد دلداریم بده...من الان شدم شبیه یک بچه گربه بی پناه که مامانش ولش کرده و رفته و هی داره با اون صدای ریزش میو میو میکنه.  از آن میو میو ها که دل آدم کباب میشه. خدا اینیکی را به خیر بگذرانه ولی من اصلا قول نمیدم که اگر به خیر گذشت آدم بشم. آدم از نظر نانی و ددی منظورمه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

امروز غروب، غروب كه نه، بعد از افطار،  حول و حوش همان ساعتي كه هر روز احسان وقتي جابلقايم زنگ ميزند،  دلم برايش تنگ شد. البته ميدانستم كه زنگ نميزند و خودم هم شرط كرده ام كه اين چند روز كه تهرانم را بدون تماس تلفني بگذرانم.

حسم نسبت به احسان هم مثل خيلي چيزهاي ديگر زندگيم متضاد و در تلاطم است. گاهي آنقدر دوستش دارم و آنقدر حس مثبت برايش دارم و گاهي حتي حوصله حرف زدن دو دقيقه اي را هم ندارم.

پنج شنبه شب، با استرس و اضطراب كشنده اي، كه نميدانم از كدام گوري سرچشمه ميگرفت سوار ماشين شدم. دستانم از مچ تا نوك انگشتان را انگار در قالب يخ گذاشته بودند، از شدت سرما در حال قطع شدن بود. حال ِ بدي داشتم. اينجور مواقع احسان بلد نيست كه چكار كند. نميداند وقتي يك نفر دلش گرفته ، ناراحت است، غمگين است چطور بايد رفتار كند تا آرام اش كند. رفتارش دقيقا برعكس ميشود و بدتر پا روي دمت ميگذارد و منهم كه اينجور مواقع شكننده شكننده ميشوم.

با اينحال آنشب آرام بود و فقط كمي سكوت كرد و كمي هم حرفهاي خيلي معمولي كه كجا برويم و چه كار بكنيم تا من بتوانم خودم را پيدا كنم. دستم را گذاشتم روي بازويش تا از گرماي بدنش كمي اين حس سرمازدگي از بين برود و كم كم هم گرم شدم و هم آرام.

جمعه شب هم همينطور... چه آن زمان كه باشگاه بوديم و چه زماني را كه بعد از پياده كردن نگين، همراه بابايي در همان پاتوق ِ هميشگي ِ قليان كشيدنمان نشسته بوديم، يك حس گرما و انرژي مثبتي را از بدن و نگاهش حس ميكردم. و اينجور مواقع به طرز غريبي آرام ميشوم، ساكت.... و اثري از آنهمه شور و شر در وجودم پيدا نيست.

فكر ميكنم درست مواقعي كه خودم يك حس مثبت و خوب نسبت به احسان دارم، او هم همينطور است يا من اينطور ميبينم و برداشت ميكنم و درست برعكس، مواقعي كه حوصله اش را ندارم و سردم و بي تفاوت، رفتار او هم چيزي در همين مايه ها ميشود.

 

 

 

 

كانال تلويزيون را عوض ميكنم و اين يارو، بازيگر ِ سيد جواد هاشمي دارد يك مطلبي را تعريف ميكند. داستان ِ شعري كه عمروعاص گفته بود و حسن بن مجتبي به قيمت تمام زندگي ِ ماديش آن شعر را خريده بود تا اسم عمروعاص زيرش نباشد و چون موضوع بحث علي بود، حدس ميزنم كه حتما شعر هم در مورد حضرت علي بوده است. بعد هم كه عمروعاص ميپرسد چرا اينكار را كردي، حسن بن مجتبي ميگويد: ترسيدم كه به واسطه اين شعر تو به بهشت بروي و خواستم كه نامت زير اين شعر نباشد.

تعريف كردنش كه تمام ميشود ميگويم: چه بدجنس.  آقاي پدر كه درست كنارم نشسته با تغير ميپرسد: كي بدجنس است؟  ميفهمم كه گند زده ام. ميگويم: حسن بن مجتبي. با عصبانيت ميپرسد: ميداني حسن بن مجتبي كيه؟ به پت پت مي افتم. ميدانم كه يكي از امامان است ولي آن لحظه يادم نمي آيد كه كدامشان و من من كنان دارم دنبالش ميگردم كه صداي فريادش به آسمان بلند ميشود. داد و بيداد سر ِ اينكه دهنت چاك و بست ندارد و مينشيني ديگر به مقدسات توهين ميكني و آن از نماز خواندن كه كنار گذاشته اي و ال و بل و جينبل و همينطور هم چرت و پرت بارم ميكند. ميگويم: چه ربطي دارد؟ منظورم اين بود كه چرا اينكار را كرد ، مثلا اگر اين عمرو عاص به بهشت ميرفت از اون چيزي كم ميشد؟  بيشتر گند ميزنم....

ميدانم كه ماندن جايز نيست، همين حالاست كه هزار جور مورد و مساله بيربط به موضوع وسط كشيده بشود و بعد هم كم كم پاي ِ مامان جان به بحث باز ميشود و باز من ميمانم اين وسط كه هرچقدر جلز و ولز كنم و خوب جواب بدهم و سعي كنم همه چيز را ماست مالي كنم، باز هم چيزهاي بدتري از بين حرفهايم در مي آيد (در مي آورند) و اوضاع خرابتر ميشود.

به اتاقم پناه مي آورم و سعي ميكنم اين حس نفرت از اين تعصبات ِ كور را در خودم خفه كنم. بعد خنده ام ميگيرد. خوب بلدم برينم به همه چيزها.... الان هم فكر نكني نارحت يا عصباني هستم ها.... همه اش عين مشنگها دارم ميخندم و تايپ ميكنم. منتظرم كه سر و كله مامان جان با لحن خيرخواهانه بالاي سرم پيدا شود و باز يك مشت نصيحت و حرف تكراري را در گوش ِ من ِ بينوا فرو كند.

من خوشم.... الكي....بي دليل!

 

 

پ.ن: بعد از پابلیش کردن وقتی صفحه اصلی بلاگ را باز کردم که ببینم مطلب پابلیش شده یا نه، دیدم که جای عنوان همه پستها یک کلمه آرمیتا گذاشته شده. این دیگه یعنی چی؟ چه مدل مسخره بازی ای هست دیگه؟ بابا آخه خنده داره....اول هر پست یک آرمیتا نوشته. حالا درسته که من از اسمم خیلی خوشم میاد ولی اینکه نشد یک اسم بیربط را بالای همه مطلب ها بنویسن. اسم آن زیر هست که همونم زیادیه. از دست این بلاگفا.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

احسان توي حرف زدنهايش از كلمه (يا بايد بگم حرف ربط ِ ) كه زياد استفاده ميكنه، آنهم انتهاي جمله. سري پيش كه آمده بودم، كمي كه به نوشته هاي خودم دقت كردم، ديدم منهم از اين كلمه زياد در نوشته هايم استفاده كرده ام، البته نه آخر جمله. ولي در حرف زدنهايم اصلا و ابدا چنين چيزي مشهود نيست. نميدانم چرا مدل نوشتنم كاملا چيزي متفاوت با مدل حرف زدنم است. البته احتياج نيست بگويي عجب خنگي هستي! خودم ميدانم كه قائدتا بايد اين دو لحن با هم متفاوت باشند، ولي خوب ديگر، نميتوانم تصميم بگيرم كه مدل نوشتاريم چگونه باشد بهتر است. يكهو ميبيني وسط يك متن روان و مدل عاميانه نوشتن، ميروم داخل كتابي حرف زدن و املاي صحيح و تلفظ درست كلمات. و اين مساله توي يك جمله هم به خوبي معلوم ميباشد. (نقطه ، سر خط.)

 

 

من هميشه از آدمهايي كه سعي ميكنند خودشان را خيلي خوب و بهترين جلوه بدهند بدم مي آمده. كلا من با آدمهاي خوب كمي تا قسمتي مشكل دارم. آدمهايي كه در زندگيشان اصلا اشتباه نكرده اند و هميشه آنقدر خوب ميفهميده اند كه راه درست را بروند و كار خطا نكنند و الخ. ازشان بدم مي آيد و اصلا نميتوانم ارتباط خوبي باهاشون داشته باشم.

از آدمهايي هم كه سعي ميكنند خودشان را در يك مورد خاص آنطوري جلوه بدهند كه نيستند هم بدم مي آيد. البته بدم نه، لجم را در مي آورند. فقط حرفش را ميزنند و در عمل صفر. يكذره هم دقت نميكنند به اين مساله كه : بابا بقيه كه كور نيستند.

شده حكايت اين احسان(امروز باز گير دادم به احسان): فكر ميكنم يادش رفته كه با چه مصيبت و مشقتي با من دوست شده. نه اينكه من خيلي تحفه نطنز باشم ها، ولي خوب احتمالا يادش رفته كه چند شب و چند وقت مداوم دنبالم بود و بار آخر هم كه من شماره را گرفتم، تا اولين باري كه رفتيم بيرون، نميدانستم كه اين احسان ِ راننده 206 ، همان راننده هيوندا سفيد رنگيست كه پدرم را در آورده بود. آن روزها هم من و نگين فقط به طرز احمقانه اي كسي را ميخواستيم كه ماشين داشته باشد و ما را بيرون ببرد.( خودمانيم ها، اعتراف به بعضي چيزها چقدر سخت است. حتي همين مساله ، كه من اصلا برايم مهم نبود كه اين شماره اي كه دارم ميگيرم مال چه كسي است. فقط الكي مرض شماره گرفتن داشتم. )

بگذريم....

هفته پيش يك شب در راه برگشت با كمي دلخوري گفتم: احسان پسر خودخواه و از خود راضي اي است.

اول در سكوت كمي نگاهم كرد و بعد از كلي كلنجار رفتن و چك و چانه زدن، توضيح دادند كه دوست دختر قبليشان آرزويش بوده كه رفتاري كه حالا احسان با من دارد را يكبار با او داشته باشد.

من نميدانم روابط قبلي احسان چگونه بوده و با چه دخترهايي، چه نوع رابطه هايي داشته است و هرچيزي را هم كه ميدانم ، چيزهاييست كه خودش گفته و راست و دروغش پاي خودش. با اينحال بنا بر صحبتهاي ايشان، رفتارشان با دوست دخترهاي قبلي تقريبا در تمام مدت چيزي شبيه دو – سه بار اوليست كه با ما بيرون آمد. تمام مدت مثل مترسك مينشست و نه حرف ميزد و نه هيچ چيز ديگر، فقط اين وسط بابايي بود كه مدام فك ميزد و مخ ما را ميجويد. تلفن هم چند روز يكبار و در حد سلام – چطوري! باز در عوض بابايي روزي چند بار زنگ ميزد و هربار 3 ساعت مخ بنده را توي هاون ميكوبيد.

منهم كه حوصله نداشتم قيافه گرفتنهاي احسان را تحمل كنم، يك شب كه زنگ زد گفتم: شما را به خير، ما را به سلامت. بعد از آن بساطي داشتيم. خودش پا پيش نميگذاشت و مدام بابايي و آن يكي دوستش زنگ ميزدند و دلجويي و بساط آشتي كنان به راه انداختن. بماند كه خودم هم نفهميدم اين وسط چي به چي شد و احسان هم كه اخلاقش تغيير كرد و من ازش خوشم آمد و رابطه ادامه دار شد و كش پيدا كرد تا همينجا.

باز قاطي كردم و حرف توي حرف شد و اصلا يادم رفت مبحث اصلي اي كه ميخواستم بگويم چه چيز بود.

لپ كلام...اين را ميخواستم بگويم كه احسان مدام دارد براي من چس كلاس ِ اين را ميگذارد كه تا به حال دنبال كسي نيافتاده و اگر به كسي شماره داده ، جوري بوده كه حس كرده طرف دارد آمار ميدهد و بيشتر هميشه اين دخترها بوده اند كه خودشان را برايش تكه – پاره كرده اند و......

معمولا من عادت ندارم اينجور مواقع توي ذوق طرف مقابل بزنم. لبخند زنان مينشينم روبرويش، يا كنار دستش ، جايش زياد مهم نيست و زل ميزنم و خيره به حرفها گوش ميدهم. آنجوري كه طرف فكر ميكند چه موضوعات ِ هيجان انگيز و جالبي را دارد برايم تعريف ميكند و هي ادامه ميدهد، و هي جلو ميرود و هي بيشتر گند ميزند.

بيشتر هم منظورش اين است كه به من بفهماند دارد بيش از حد و زيادي بهم توجه نشان ميدهد و ناشكري است اگر باز هم توجه بيشتري بطلبم يا اينكه سجده شكر بابت اين رفتار مهربانانه اش به جانياورم.

اه.... چقدر از اين شاخ به آن شاخ ميپرم. مطالبي كه يك سلسله مراتب طولاني دارند تا به اينجا ميرسند را نميتوانم خوب بگويم. نه مثل آدم از اول شروع ميكنم به تعريف كردن و نه فلاش بك زدنهايم آدم واري است.  آخر نميشود همه اتفاقات ِ مربوط به يك رابطه را از اول گفت و خلاصه هم كه ميكنم، ميرينم.

 

بگذريم.... عجيب پست بي سر و تهي از آب درآمده و دقيقا انگار يك آدم از خود راضي ِ لوس كه فكر ميكنه كون آسمان پاره شده و خودش بي عيب و نقص افتاده پايين و بقيه همه سراپا عيبند آن را نوشته. البته من منكر خودخواهي ِ خودم نيستم، اما لوس؟ اصلا! حرفش را هم نزن.

 

 

پ.ن: ازخودراضي بودنِ اينجانب از تعداد كلمه هاي ِ من ِ به كار رفته در اين پست كاملا مشهود است. (نقطه، سر خط ندارد!)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

يكي از بزرگترين مشكلات ِ من هميشه اين بوده كه گه گيجه دارم. يعني اينكه نميفهمم بايد چه غلطي بكنم....نه! ميفهمم كه بايد چه غلطي بكنم و نميكنم. يا انجام دادنش را هي پشت ِ گوش مي اندازم. 

الان هم از آن وقتهايي است كه قاط ِ قاطم. يكي نيست بگويد كه تو كي قاط نيستي. ولي الان بدجوري سيمهايم قاطي كرده است. به هر امامزاده اي هم كه بگويي امشب دخيل بسته ام و هزار جور كار كرده ام و با چند نفري هم حرف زده ام تا خودم را سبك كنم و از زير فشار بيرون بكشم، ولي كماكان نشسته ام پاي اين كامپيوتر و كلافه و عصبي ام.

 

برادرم امشب ميرود.  ميرود و من تنهاتر ميشوم. قبول دارم كه حضورش هم چندان تفاوتي به حالم نميكرد، با اينحال حضورش برايم دلگرم كننده بود. ميتوانستم كمي به كمكهايش و حرفهايش و هواداريهايش دلگرم باشم و حالا ديگر همينها هم نيست. برعكس ِ خيلي از دوستانم كه با برادرهايشان هزار جور دعوا و مشكل و مساله داشته اند و دارند، من با ايليا كمتر پيش آمده كه مشكل و اختلافي از آن دست داشته باشيم. خيلي وقتها با من براي شيطنتهايم و گريز زدنهايم همدستي كرده و كمكم بوده،  شنونده درد دلهايم بوده ، آن لحظه هايي كه از شدت عصبانيت و بغض كنج تختم كز كرده ام....و شنونده حرفهايش بوده ام و كمك حالش و محرم خيلي از اسراري كه هيچكدام از دوستانش، در جريان آن نيستند. رفتنش برايم عذاب بزرگي است....

چند ساعت پيش كه از شدت درد كم مانده بود به زوزه كشيدن بيافتم ، با حرص و درد و بغض نشسته بودم پاي همين لعنتي و الكي زير و رويش ميكردم، مامان جان دعوايم كردند و تجويز كردند كه بروم روي تختم و در تاريكي دراز بكشم. دراز كشيدن روي تخت و مچاله شدن زير پتو براي فرار از لرز و سرمايي كه از صبح به جانم افتاده همانا و زر زر كردن همانا. حالا كه باز هم چشمهايم خيس است علاوه بر آن درد و مرضهاي قبلي چشم درد هم تشريف فرما شده اند.

 

اي ي ي ي ي ي.... چقدر نق ميزنم. چقدر زر ميزنم. چقدر آه و ناله...اه! حوصله خودم را سر برده ام ديگر. ولي باز هم دلم ميخواهد نق نق كنم. به كسي چه مربوط... چهار ديواري، اختياري. انقدر نق ميزنم، انقدر ناله و آه و فغان ميكنم تا جانم بالا بيايد. خداييش بد هم نميشود ها.... آخر اين زندگي بدون ِ هدف ِ تخمي به چه درد ميخورد.

شده ام يك تكه تخته شكسته ، ميان يك اقيانوس....بي اراده! اسير دست امواج. به هر طرف كه بخواهند ميكشانندم و با اينكه قدرتش را دارم كه نگذارم چنين باشد، اما اراده اش را ندارم. البته ميدانم كه تخته پاره اي وسط امواج يك اقيانوس هيچ قدرتي ندارد....لازم نيست چيزي بگويي.

 

خنده دار نيست كه من با اينكه اينهمه در شرف خل شدنم از كوچ برادر، از اين اتاق بيرون نميروم تا چند دقيقه اي كنارش باشم. تحملش را ندارم. حرفي ندارم. ميدانم كه تا دهانم را باز كنم بغضم ميتركد، مخصوصا حالا كه ديگر به تلنگر هم نيازي ندارد. و من نميخواهم جلويشان گريه كنم. گريه كار بديست...گريه نشانه ضعف است، گريه اخ است... گريه نكن... نميخواهم اينها را بشنوم.

چي بود كه معين ميخواند؟ يا كس ديگر بود....همان شعر ِ پشت سر مسافر / گريه شگون نداره

ولي خوب من گريه ميكنم... حالا هم نكنم، حالا هم جلوي خودم را بگيرم، توي فرودگاه به زر زر خواهم افتاد.

 

ولم كني تا لحظه رفتن مينشينم همينجا و هي مدام جمله هايي مينويسم كه تويشان يكسري كلمات ثابت هستند: درد، بغض ، گريه و ....

ذهنم براي هيچ چيز ديگر ياريم نميدهد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

توي كوپه كه مينشينم، وسايلم را كه جابجا ميكنم و اندكي نفس ميگيرم، تازه يادم مي افتد كه براي چه كاري دارم يكروز از كلاسهايم ميزنم و زودتر برميگردم تهران. انگار تازه بعد از اين مدت مجال پيدا ميكنم كه دور از هياهوي بيرون و آدميان اطرافم، تنها در خوردم به اين مساله نگاه كنم و .... چشمانم ناگهان پراز اشك ميشود. بغض با آنچنان شدتي راه گلويم را ميبندد و آنچنان فشاري مي آورد كه به سرفه مي افتم. سعي ميكنم حواس خودم را پرت كنم، با گوش دادن به حرفهاي احمقانه و لوس بازيهاي دو دختري كه روبرويم نشسته اند، يا سرك كشيدن به مجله كنار دستي، با اينحال راحت نيستم. و اين چرخه تكرار ميشود، تا صبح.... حتي وقتي داخل ماشين نشسته ام كه مرا به خانه برساند باز هم چشمانم خيس است و باز هم نميخواهم كه سرازير شود. وارد خانه ميشوم، همه خوابيده اند. آرام، آهسته و پاورچين مي آيم داخل اتاق و همانجا توي آن تاريكي ساك و وسايل ديگر را ميبينم كه گوشه اتاق من تلنبار شده اند، و طاقتم طاق ميشود و ......

حتي همين حالا هم بغض دارم، و سردرد هم، و گلو درد بي اماني از فشار بغض و باز هم نميخواهم گريه كنم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط خودم  |