تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

سر درد دارم....باز سردرد دارم. دو روزی میشود که باز سردردهایم شروع شده است و به هیچ وجه  هم ساکت نمیشود و من هم به هیچ وجه از رو نمیروم، ایضا.

اینجا مدام حوصله ام سر میرود، با اینکه امروز روز سومی است که اینجایم و هر سه شبش را هم بیرون بودم، با اینحال احساس میکنم قرنی است که اینجا مانده ام. 

یک حس گنگ دارم...از آن حسها که انگار معلقی میان زمین و آسمان، انگار در خلا هستی و خودم هم نمیفهمم چه ام است.

واقعا مصیبتی است این کافی نت، با سر و صدای این پسرک که مدام دارد با این دختر و آن دختر چت میکند و ماوقع را هم با هیجان بلند بلند برای همه تعریف میکند، و صدای بلند آهنگهایش ، آنوقت بعضیها می آیند به آدم تهمت حواس پرت بودن میزنند. زور دارد دیگر....

خیلی دلم میخواهد الان بروم و قدم بزنم... فرق نمیکند کجا، فقط دلم میخواهد راه بروم....سرم را بیندازم پایین و بروم...هی بروم.

گرچه که ترجیح میدهم خیابان نباشد، یک جای ساکت و آرام باشد، جایی مانند یک جاده خلوت و ساکت و بی انتها... مهتاب هم که هست و اینجا هم که آسمانش پر از ستاره است و هوا هم که سرد است، جان میدهد برای گردش و ولچرخی های شبانه. همراهی بود که بود...نبود همُ خوب نیست. نفس میکشی، عمیق. عمیق ِ عمیق. ریه هایت را با ولع از هوای پاک و سرد پر و خالی میکنی و لذت میبری.

کاش میشد...کاش میتوانستم و بروم همینجا توی خیابان قدم بزنم، راه بروم. به همینش هم راضیم و نمیشود. نمیشود....

کی جراتش را دارد که تنها، در این خراب شده لعنتی ، این وقت شب، راه بیافتد و در شهر بچرخد، احتمالا عمرا سالم به دو قدم پایین تر هم نمیرسد. درست مثل دیشب ِ خودم که فاصله کوتاه ُ اینجا تا خانه ام را اولش با خیال راحت و سر به هوا رفتم و نزدیک خانه موتوری را دیدم که پیچید توی پیاده رو و باسرعت آمد طرفم. خودم هم نفهمیدم با چه سرعت عملی در خانه را باز کردم و پریدم تو و موتوری ُ عوضی از پشت سرم رد شد. اینجا موتوریهایش دهن سرویس میکنند. دختر بلند میکنند، مزاحمت های آنچنانی و هیچکس هم حریفشان نیست. خودشان هم از دست این اراذل بازیها عاصیند و باز هم همیشه وضع همینطور است. و وقتی همه جا خلوت تر است اوضاع وحشتناک میشود.

پاشم برم... اینجا را دوست ندارم. دلم میخواست خانه بودم و یک لیوان چایی داغ کنار دستم و با خیال راحت و فکر آسوده مینشستم و هرچقدر دلم میخواست اراجیف میبافتم و خالی میکردم خودم را. خوب ...میروم خانه، با لیوان چایی و شاملو خلوت میکنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

توی کافی نت، با آهنگهای درخواستی! فقط خودم - فقط خودت. همین الان از بیرون داشتم میرفتم خونه دیدم اینجا بازه و منم بیکارم، آمدم یک سری زدم و حرف داشتم برای زدن ولی انقدر اینجا دامبیل و دومبول زیاده که اصلا تمرکز ندارم.

ولی دلم گرفته... با اینکه تا الان در حال ولگردی بودم ولی بی حوصله ام.  یک جورایی ام.... از آن حس مسخره ها. 

اینجا دور و بر من همه بچه های دانشگاهن، هی از اینور و آنور سرک میشن روی مانیتور آدم ببینن داری چه غلطی میکنی. همه فقط نشستن چت و یاهو مسنجر و بعد حالا کافی فقط یکی بفهمه این دخترک نصفه شبی نشسته اینجا و داره توی وبلاگش خصوصی ترین چیزای زندگیش را مینویسه. بعد آدرسش پخش بشه بین همه و اینجا هم که همه آدم را میشناسن حتی اگر تو نشناسیشون. وااااااااای ! چی میشه...چی میشه

 

پسره که اینجا مسول کافی نت هست اسپیکرش روشنه و داره چت هم میکنه....هی فرت و فرت ماچ میکنه و یا براش ماچ میفرستن و همه دارن اینجا غش و ریسه میرن. بحث انتقالی هم داغه... 

وااااااای... دارم خل میشم اینجا...همه دارن هی با من حرف میزنن. نمیزارن بنویسم. آخه این پسره که اینجا توی کافی نت هست یک شب ساعت ۴ صبح (جمله را برم) زنگ خونه ما را زد و در رفت. حالا یک پسره دیگه اینجا یقه منو گرفته که شما یک بار زنگ ما را نزدید در برید؟ من بیچاره.

ظاهرا اینجا بازار زنگ زدن و در رفتن داغه. بگذریم....خیلی اراجیف نوشتم و تمام مدتی که اینجا بودم به جای انجام دادن کارهام فک زدم.

 

و حماقت هم از این بیشتر نمیشه که آمدم اینجا بلاگ آپدیت کردم... هیستوریشم پاک نمیشه و با این مطلبی که من پابلیش کردم فردا پس فردا در بلاگ باید تخته بشه.

پاشم برم خونه که الان احسان جا ن میزنگن و کافیه بگم کاففی نت بودم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

1-      نمره هاي ترم تابستان ِ دو سال پيش ِ من هنوز به دانشگاه نرسيده. هي پشت ِ گوش ميندازم، هي از رفتن طفره ميرم، شايد فرجي بشه ....كه نميشه. پنج شنبه با كلي حال ِ خراب ، بعد از كلنجار رفتنهاي ِ بسيار با خودم، پا ميشم ميرم امام حسين، مجتمع وليعصر ِ تهران مركز، دنبال ِ نمره ها. نميدونم چرا واهمه دارم از ديدن ني ني، از اينكه آنجا، توي آن دانشگاه چشم توي چشم بشيم هراس دارم. ميدانم كه اگر ببينمش دوباره سيستمم به خواهد ريخت، گرچه كه كلي به خودم تلقين كردم كه نميبينمش و اگر هم ببينمش مساله مهمي پيش نمي آيد. بعد از كلي بالا و پاين رفتن، و از اين بلوك به آن بلوك پاس شدن، خانوم ِ خنگي كه پشت سيستم ِ خدمات ماشيني تمرگيده بود، لطف كردند و فرمودند كه اصلا گروه فني مهندسي از اين دانشگاه تشريف بردند و شما بايد بريد شهرك غرب. با دهن كجي فراوان به خودم و همه كاركنان خنگول ِ اين دانشگاه برميگردم خانه.

 

2-      محمد جابلقا كه بودم ، درست يك شب كه خيلي دلم گرفته بود و از فرط تنهايي و بي حوصلگي در حال دقمرگ شدن بودم ، بهم زنگ زد. قرار شد يك روز تهران برنامه بگذاريم و همديگر را ببينيم. ديشب زنگ زدم بهش و گفتم كه مجبورم براي ِ كار نمره هام بيام سمت ِ شما ، اگر حوصله داري همراهم بيا. قبول كرد و صبح ديدم تلق تلق، پياده و بدون ماشين مي آيد. آقا چند روز پيش تصادف كردند و ماشين درب و داغان.

 

3-      واحد فني مهندسي دانشگاه ِ آزاد تهران مركز، واقع در شهرك غرب ميفرمايند كه شما بايد تشريف بريد حافظ. دايره امتحانات آنجاست و كار شما را فقط آنجا راه ميندازند. حوصله ندارم كه آنهمه راه را از شهرك بكويم و بروم حافظ. ميخواهم برگردم خانه و محمد نميگذارد. همراهم مي آيد تا كارم را انجام بدهم. نميخواهم بيايد.... ميگويم: اينهمه راه را بيكاري گز كني؟ ميگويد: ما با هم راههاي دور تر و بيشتر از اين راه را رفته ايم. ميخندم: آن موقع فرق ميكرد، بچه! با اينحال مي آيد.

 

4-      واحد حافظ بعد از درخواست نوشتن و معطل خانوم ِ بداخلاق ِ خدمات ماشيني شدن، ميفرمايند بايد تشريف ببريد اسكندري. دلم ميخواهد مرتيكه پشت ميز را با دندونهام تيكه و پاره كنم. دست از پا درازتر ميريم اسكندري و بالاخره باز بعد از بالا و پايين شدنها، ميفرمايند كه نمره هاتون به دانشگاه فرستاده شده و اگر نرسيده به ما مربوط نيست. هرچقدر هم چك و چونه ميكنيم كه حالا شما يك بار ديگر بفرستيد ميگن نه! بايد درخواست كتبي از دانشگاه مبدا بياريد.  محمد با تمسخر بهم ميگه: يك چيزي هست به اسم تلفن، كه باهاش ميتونستي خيلي راحت از اول بفهمي كه بايد بيايي اينجا و انقدر دور تهران نچرخي. ولي انگار كاربردش واسه شماها فقط فك زدنهاي ِ الكي ِ. ... كتك ميخورد.

 

5-      ترم پيش، بابايي با كلي منت و ناز كردن، شماره استاد معادلاتم را از يكي از دوستاش گرفت، كه ميگفت خيلي با جناب استاد رفيقن و توي ِ اسباب كشي ِ خونه اش كمكش كردن و....، و گفته بود كه اگر نمره خواستي بگو كه من از طريق اون برات حتما نمره ميگيرم، كه مرتيكه احمق نمره ها را از اول نهايي رد كرد و دست اينجانب توي پوست گردو ماند. امروز محمد داشت توي جابلسا آدرس يك رستوران ايتاليايي را ميداد و تعريف ِ فراوان از غذاهاش كه در حين آدرس دادن گفت: همون سمتي كه خونه استاد فلاني (همان استاد ِ معادلات) هست. منهم با حرص گفتم: اه اه... آدم قحط بود اسم اين مرتيكه را آوردي؟

*: مگه انداختت ترم پيش؟

-: آره ديگه.... بعد از آنهمه لج و لجبازي كه درآورد و هر هفته من را كشاند سر ‍‍ِ كلاس، آخر هم افتادم.

*: خره...چرا زنگ نزدي بهم؟ واست نمره بگيرم؟

-: حالا مثلا توي خيلي باهاش رفيقي؟

*: آره، توي اسباب كشي ِ خونه اش كلي كمكش كردم، از آن موقع خيلي با هم اخت شديم.

برق سه فاز ازم ميپره... بعد نميدونم از حرص، از شوك يا هر چيز ديگه ميزنم زير خنده. فكرش هم مسخره است كه بابايي با منت از محمد براي من شماره تلفن استاد ميگرفت و ميخواست اسم و فاميل ِ من را بده به اون، با عنوان پرطمطراق دختر عمه اش كه براي من نمره بگيره. عجب دنيايي داريم.

 

 

پ.ن: امشب باز دارم ميرم جابلقا.... تنها! يك هفته اي هستم و باز برميگردم. خيلي بد ِ كه كامپيوترم را هنوز نبردم و حتي از وبلاگ نويسي و وبلاگ خوندن هم محروم ميشم. كافي نت هم كه هيچ موقع خدا جاي امن و آرامي برايم نبوده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

همه جايم درد ميكند. البته اين همه جا بيشتر شامل قسمتهاي تحتاني بدن ميشه، مخصوصا نشيمنگاه. خيلي بد ميتونم بشينم، مخصوصا اگر جايي كه ميشينم نرم نباشه، كه ديگه هيچي. با اينكه امروز كمتر از نيم ساعت سواري كردم، ولي بدجور به همه جايم فشار آمده.

تازه اسبش هم انقدر كند و خنگ بود كه هرچقدر ساق ميدادم عين خر سرجاش ايستاده بود و به ضرب و زور مربي يك تكاني به خودش ميداد. همه رون و ساق پام از بس كه باهاشون به شكم ِ اسب ِ فشار آوردم دچار احساس تركيدگي شد، ولي اين اسب ِ نفهم بيشتر از چند دقيقه يورتمه نرفت و فس فس كنان چهار قدمي برداشت.

ولي خوب بود... كلي خنديديم و خوش گذرانديم. قرار بود بمانيم باشگاه و ركورد زني پرش 6 مانع را هم ببينيم كه از زور خستگي هيچكدام حوصله نكرديم و لنگ لنگان به منزل، آنهم سرساعت مراجعه فرموديم.

 

 

وسط راه، نرسيده به باشگاه، بابايي زنگ ميزنه و با مربي كار داره. ظاهرا خبر ندارند كه من و نگين همراه ِ مربي رفتيم باشگاه.من كه به احسان چيزي نگفتم و مربي هم كه همينطور، با بابايي گرم صحبت ميشود و بحث هاي جدي كه وسط حرفشان در حاليكه گوشي روي آيفن ِ ، من پارازيت ميدم. بابايي به محض اينكه صداي من را ميشنوه، ميگه: اه..اه! من باز بهت زنگ ميزنم . و درست وسط حرفشان بدون خداحافظي قطع ميكند.  ريسه ميرويم از خنده و نگين ميگويد: رفت كه به احسان خبر بدهد. شانه بالا مي اندازم.

 

 

با نگين داريم به اسبها ور ميريم، دل و كمرم به طرز وحشتناكي درد ميكنه و داره جونم را بالا مياره. نگين ميگه: دلم به حالت ميسوزه كه پريودي.

-: آره، اونهم روزاي اول.

*: واااا؟...عجيبه! پس چطور انقدر خوش اخلاقي؟

-: نميدونم...

*: دارم شاخ درميارم كه چطور از صبح تا حالا مربي ِ بدبخت را قيمه قيمه نكردي، مخصوصا اونموقع كه تنها بودين.

هر دو:

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1384ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

 

هميشه همينطور ِ . سعي هم ميكنم كه اينجور نشه، ولي انگار دست خودم نيست. درست از چند روز قبل ترش افسرده ميشم. عصبي و پاچه گير ميشم. همه چيز پوچ و بي معني ميشه، آدمها نفرت انگيز و بدبو ميشن. دنيا ميشه يك قفس ِ تنگ ِ تنگ كه داره خفه ام ميكنه. يك بغض ِ دائمي و سمج ميشينه توي گلوم و لامصب نه ميشكنه و نه گورش را گم ميكنه.

درست همين روزهاست كه يادم مياد چقدر تنهام. يادم مياد خيلي دلم ميخواد كه يكي را داشتم كه باهاش بي ترس و واهمه حرف ميزدم. يكي را داشتم كه بدون حرف زدن ، حالم را بفهمه. يكي را داشتم كه بدون اينكه احساس ضعف بكنم، روي سينه اش، توي دستاش، ميون بازوهاش هق هق كنم، اشك بريزم و بعد مثل سگ پشيمان نشم.

هميشه هم ميدونم اينهمه افسردگي و نااميدي و نق نق و بهانه گيري منشا و سرچشمه اش كجاست، با اينحال انگار اگر داد و فغان و هوار راه نيندازم اموراتم نميگذره.

درست مثل همين حالا كه الكي بغض كردم، نشستم پاي كامپيوتر و مينويسم تا گريه نكنم. مينويسم تا كم كم فشار بغض از روي تارهاي صوتيم برداشته بشه، تا اين گرفتگي صدام باز بشه، تا لرزش صدام از بين بره و بعد باز برگردم به حال عادي.... به روال سابق.

 

توي اين چند روز ِ كه تهران بودم، عجيب دلم ميخواست باز پياده از ميدان تجريش راه بيافتم و قدم زنان بيايم تا پارك وي و باز اگر حوصله داشتم تا ميدان ونك پايين بروم. اما تنها نه.... حوصله نداشتم كه تنها راه بروم و غرق شوم در افكارم ، آنقدر غرق كه هيچ چيز از مسيري كه طي كرده ام را نفهمم.

دلم زغال اخته هم ميخواهد، شايد بد نبود از دربند يك كاسه زغال اخته ميگرفتم دستم و از همانجا تا تجريش پياده مي آمدم پايين و بعد بقيه مسير.....

ولي نه.... دربند و زغال اخته يادآور خاطرات بسيار از كسان بسياري است كه حالا ديگر هيچكدام براي من وجود خارجي ندارند.  ياد آور قهقهه ها و شادي ها و لذتهايي است كه از فكر كردن بهشان تنها تهوع و چندش نصيبم ميشود. اينجا را هم تنها نميخواهم بروم....

فعلا حوصله تنهايي ندارم. به حد كافي وقت براي تنها بودن توي خانه ام را دارم. تمام اين شبهاي طولاني و كشدار پاييزي را وقت دارم كه تنها باشم، حتي روزها را... كلي وقت دارم كه بنشينم، فكر كنم، غرق شوم، مرور كنم، بغض كنم، بخندم، جيغ بزنم...هركاري كه دلم ميخواهد را تنهايي انجام دهم....حالا دلم تنهايي نميخواهد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

احسان نفسش از جاي گرم بلند ميشود.  نميدانم واقعا به فكرش نميرسد كه هزار مدل آدم و زندگيهاي متفاوتي وجود دارد و همه مثل هم نيستند. خودش را ميبيند و خانواده اش را و زندگي خودشان را ، و شايد هم چند نفري از دوستان و آشنايانشان كه چندان دست كمي از هم ندارند.  

حرصم ميدهد وقتي آنطور با لحن حق به جانب صحبت ميكند. لجم را در مي آورد وقتي در لفافه سرزنشم ميكند. نميداند و دلم هم نميخواهد بگويم كه چقدر تفاوت ميان من و او، ميان خانواده هايمان و طرز تفكرهايشان،  ميان نوع زندگيهايمان وجود دارد.

درك نميكند كنار آمدن با شرايطي اينچنين آنقدرها هم آسان نيست. براي هرچيزي توضيح دادن، سر مسائل كوچك بحث و جدل كردن، براي گردش و تفريح رفتن چك و چانه كردن. انگار فكر ميكند كه من در اين تهران خراب شده هم، مثل همان خراب شده ديگر، افسارم سرخودم است كه هركار دلم ميخواهد بكنم، بروم...بيايم. بي نگراني، بي دلشوره خانواده، بي استرس.

نميداند تازه چند سالي است كه ميتوانم به تنهايي بيرون بروم. نميداند كه همين چند سال پيش براي اينكه خودم، به تنهايي كلاس لعنتي ِ كنكور را بروم و برگردم چه قشقرقي به پا شد، كه من بريده بودم از همه شان، كه من چقدر سر تمام مسائل كوچك و جزئي زندگي دعوا كرده ام، حرف شنيده ام، داد زده ام و فرياد شنيده ام تا همين چيزهايي كه الان دارم را به دست آورده ام.

 

نميداند من بعد از اين 24 سال زندگي كه خيلي از سالهايش دوران كودكي بوده، به اندازه يك عمر زندگي كرده ام، مبارزه كرده ام، انرژي مصرف كرده ام. و شايد حالا ديگر بريده ام... از نفس افتاده ام. حالا رسيده ام به اينجا، همينجايي كه ديگر نه انگيزه اي دارم و نه حوصله اي. كه باري به هر جهت شده ام. كه ديگر حوصله ندارم باز هم اين ته مانده انرژي را صرف اين مسائل پيش ِ پا افتاده و جزئي بكنم .

نميفهمد گاهي چه حس تنفري در وجودم شعله ميكشد، آنقدر شديد كه خودم را ميسوزاند ، كه فقط ميگذارم همانجا در درون خودم بسوزاند و خاكستر كند كه اگر بخواهم مجال و فرصتي برايش قائل شوم مهارش سخت خواهد بود.  نميفهمد كه گاهي كه آنطور با تفاخر حرف ميزند بدجور دلم ميخواهد خفه اش كنم، كتكش بزنم....هركاري، هركاري كه از يك ديوانه زنجير پاره كرده بر مي آيد، انجام دهم.

 

پوووووووف.... بدجور به آرامش نياز دارم. به يك تجديد قوا. ضعف دارم، سستم، از پا افتاده ام.... اما خودم هم كمكي به خودم نميكنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

1-      ولو شده ام و با چشمان بسته فكر ميكنم: تو هم داخل همان تله افتادي، با آنهمه ادعا و ژست و قيافه هاي آنچناني  گرفتنهايت؛ .... و لبخند ميزنم.

 

2-  دستم زير سرم است و به پهلو دراز كشيده ام و خيره شده ام به دهانش و مثلا حرفهايش را گوش ميدهم. قسمت آخر حرفهايش بدجور قلقلكم ميدهد:

*: آخه بدجور آمار ميداد

-: از كجا فهميدي آمار ميده؟

*: بالاخره از حركات و رفتارهاي يك نفر معلوم ِ ديگه.

-: (پوزخند ميزنم): همانطور كه من آمار دادم ديگه...نه؟

*: (ميخندد ، موهايم را به هم ميريزد ): قبول كه بد متوجه شده  بودم، ولي مهم اينه كه الان اينجايي.

-: پس گول خوردم ديگه...هان؟  مطمئني كه اشتباه نميكني؟

*: ( انگشتش آرام روي گونه ام ميلغزد، با لحني آرام و كشدار، از همانها كه گاهي ميخواهم با شنيدنش بالا بياورم ميگويد): من اشتباه نميكنم، دختر!

 

...و من لبخند ميزنم... تلخ ِ تلخ. آنقدر تلخ كه مزه گس و زهر مانندش تمام دهانم را پرميكند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

 

مثل ارواح سرگردان ميمونم. انگار هيچ جا، جاي من نيست. وقتهايي كه توي آن شهر يك وجبي، توي همان خانه اي كه آنهمه دوستش داشتم هستم هي دنبال يك فرصت و بهانه و وقت ميگردم كه برگردم تهران و اينجا هم كه هستم دلم هواي آنجا را ميكند. سرگردانم.... خودم هم نميدانم كه كجا آرام ميگيرم. مدام از اين شاخ به آن شاخ و ....باز هم بي فايده.

شايد عمده ترين دليلش همين بي انگيزگيم باشد. بي تفاوتي نسبت به همه چيز! هيچ چيزي نيست كه آنقدر برايم مهم و حياتي باشد كه دلم بخواهد برايش خودم را به آب و آتش بزنم، يا سعي و تلاش مضاعفي بكنم. اگر بود و شد كه فبها، اگر هم نه كه به جهنم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

يك سايت ِ ، از همين سايتهايي نظير اركات و ... ، خيلي جمع و جور تر و منحصرا ايراني ِ. گرچه هر جاي ِ ديگه هم پاي ايراني ها باز ميشه، قرقش ميكنن. مثل همين روومهاي آسياي ياهو كه تركيده از حضور ايراني ها. بگذريم...

چند وقت پيش، همان اوائلي كه اين سايت مد شده بود، اونهم به خاطر يك سري تستهاي روانشناسي و غيره اش، رفتم و از بيكاري عضو شدم. بگذريم از انواع و اقسام ميل هايي كه واست مياد، كه تقريبا به جرات ميتونم بگم 90% شون به طور مستقيم يا غيرمستقيم  دعوت به سكس ِ ، حالا چه لزبين ها كه خيلي هاشون پسرها هستند و نميدونم از اين مسخره بازي چي نصيبشون ميشه، چه Salve هايي كه دنبال Mistress ميگردند، چه Footfetish ها و .....

اما بعضي از اين آدمها هستند كه واقعا هرچقدر ميخواهي نديد بگيريشون، ول كن معامله نيستند. يكي از همين آقايان كسي ِ كه از روز اولي كه من توي اين سايت عضو شدم شونصد بار ميل زده و درخواست روابط ِ آزاد كرده، نه اينكه پيرو درخواست قبلي ، نامه جديدي بفرسته ها.... هربار، بلا استثنا ، خودش را معرفي ميكنه، يك رزومه كاري ميده، بعد نظرت را ميپرسه درمورد روابط ِ آزاد و الي آخر....

چند روز پيش واقعا ديگه جوش آوردم، خسته شدم از اينكه هربار يك ميل از اين جناب داشته باشم، با همان مضامين تكراري ِ Copy – Paste شده و توهين آميز. ريپلاي زدم و نوشتم : آقاي محترم! لطف كنيد اسامي آيدي هايي كه براشون ميل ميزنيد را يادداشت كنيد، تا من مجبور نباشم هر روز اراجيف شما را تحمل كنم. بد نيست براي ديگران و حريم شخصيشون كمي ارزش قائل باشيد.

 

جوابم را داده و بلند بالا نشسته براي من كلي چيز ميز رديف كرده... وقتي ميخوندم فقط خنده ام گرفت كه چطور آدمي كه با آن وقاحت و صراحت ، بدون اينكه بشناسدت، بدون هيچ چيزي برات ميل هاي دعوت به سكس و غيره ميفرسته، رنگ عوض كرده و فرو رفته در قالب يك فيلسوف. دلم خواست ميلش را بگذارم اينجا، بعد ديدم حوصله تايپ فارسي كردن آن همه نوشته را ندارم و گذشتم.

 

ولي .... چه لذتي دارد اينهمه وقت تلف كردن و اينهمه آويزان اين و آن شدن، مخ زدن به طرق مختلف فقط براي يك همخوابگي؟ يك سكس ِ محض ِ محض. اينهمه زنهايي هستند كه شغلشان و كارشان همين است و از اين راه زندگي ميگذرانند، اينهمه زحمت و ذلت و هزار جور حرف شنيدن براي چه؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1384ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

دو – سه روزيست ، مواقعي كه مشغول ِ كارم، سرم گرم ِ چيزيست، ميشنوم كه تلفن زنگ ميزند، قد راست ميكنم، سر بلند ميكنم، گاهي حتي چند قدمي هم به سمت تلفن برميدارم و بعد.... ميبينم كه هيچ خبري نيست، نه تلفني زنگ خورده و نه هيچ چيز ِ ديگر. يك حس گنگ و موذي زير پوستم وول ميزند، قرار است خبري بشنوم؟

 

 

" قصد ِ من فريب خودم نيست ، دل پذير!

قصد من

 فريب خودم نيست. " *

 

 

و باز تكرار و تكرار، از نو در ذهنم تكرار ميشود ، از كل ِ شعر تنها همين جملات، فقط همين.

 

قصد ِ من شايد فريب خودم نباشد اما....خودم را فريب ميدهم. گاهي، اغلب... بعضي وقتها و چقدر احمقانه!

 

 

*احمد شاملو

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

كنار آيدي ياهوش يك گل يا ستاره ، نميدونم، يك چيزي توي اين مايه ها ميبينم. روش كه كليك ميكنم يك صفحه باز ميشه كه بلاگ توي ياهو هست و يك عكس وسط صفحه لود ميشه. نميدانم چرا، قبل از اينكه توجهم به هرچيز ديگه اي توي آن عكس قديمي و قهوه اي رنگ جلب بشه، Back Ground  عكس توجهم را جلب ميكنه. لبخند ميزنم. محو و كمي نامعلومه، ولي من خوب ميشناسم.

بيشتر از يكسال تمام پنج شنبه هاي من، توي همين خونه قديمي گذشته. از همين راهرو، درست همون جا كه يكي از پسراي توي عكس نشسته، دست راست ، وارد اتاقي ميشدم كه خيلي از آرامش بخش ترين و آرام ترين لحظات و ساعتهاي عمرم را گذروندم.

توي گرماي تابستان، بدون كولر، با يك پنكه توي همين اتاق مينشستيم و آن پرده هاي زرد و نارنجي را ميزديم كنار تا كمي هوا بياد و خنك بشيم. گرم بود... اما گرماش را ترجيح ميدادم و همانجا روي مبل، يا روي زمين، يا پشت كامپيوتر....چه فرقي ميكرد مينشستيم و حرف ميزديم و حرف نميزديم و..... آرام بودم. يكجور حس خاص. انگار وقتي پامو ميگذاشتم توي آن اتاق نقلي كه پرشده بود با انواع و اقسام خرده ريز و گنده ريز، آدم ديگري ميشدم.

 

ميبيني! ما آدمها ميتونيم خاطرات خيلي خوب، يا خاطرات خيلي بدي را براي همديگر يادگار بزاريم. دلم گرفت يهويي، بغض كردم... بغض ِ بدجوري داره فشار مياره...

خيلي وقت ِ كه دلم ميخواد دوباره برم توي همان اتاق ِ قديمي، روي آن تخت با آن روتختي سرمه اي رنگ ، روي همان ماه و ستاره هاش دراز بكشم، چشمهامو ببندم و آرام بگيرم. چشمهامو ببندم و نيم ساعت راحت بخوابم.

بعد كه بيدار ميشم يك ليوان قهوه با شير ِ كم (همان چيزي كه هميشه بابتش بهم ميخنديد) بده دستم و باز بشينيم كنار هم، يا روبروي هم و با هم باشيم.

 

نميشه، خوب ميدونم. حالا ديگه گذشته ها گذشته و.... اون ديگه نيست.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

از آن دفعه كه با بابيچي بيرون بودم، تا همين امروز  دلم لك زده بود براي كاپوچينوهاي كافه فرانسه با كيك شكلاتي.

امروز به محض اينكه پام رسيد سمت انقلاب، دم كافه فرانسه از ماشين پريدم پايين و مثل بچه شكموها ، د ِ برو كه رفتيم. گرچه... كيك شكلاتيهاش به شدت پسرفت كرده و مثل سابق خوشمزه نيست، اما كاپوچينوهاش را هنوز خيلي دوست دارم.

همزمان با من يك دختر خانومي هم آمد و بعد ايستاد كنار من. قبل از اينكه كافه گلاسه اش را بخوره سيگارش را روشن كرد و چقدر من آن موقع دلم خواست كه با آن كاپوچينوي تلخ يك نخ سيگار داشته باشم.  

بايستم آنجا، زير باد خنك ِ كولر، سيگاري بگيرانم و لبي تر كنم.

 

آخ مردم... عقده اي شده بودم اين جمله سيگاري بگيرانم را يك جا به كار ببرم. خيلي جمله قشنگيه، به نظر من! يكجور حس شاعرانه و ادبياتي داره.... پووووووووف! كشتيمون با اين حس شاعرانه ادبياتي. 

ميفرمودم:

خلاصه كه خانوم ِ سيگار كشيد و دودش را هي فوت كرد تو چشم و چار ِ من، ‌و منم هي قلپ قلپ كاپوچينو را سر كشيدم و هي بهش تو دلم بدوبيراه گفتم. آخه  بدبختي سر اينه كه من به شدت با دود سيگار ِ ديگران مشكل دارم و حالم بد ميشه، بعدترشم خوب دلم ميخواست ديگه، هي وسوسه ميشدم كه برم و از دكه بيرون سيگار بگيرم و برگردم، ولي دربرابر اين وسوسه شيطاني مقاومت كردم و با كله رفتم توي فنجان.

 

خلاصه حالا باز دلم لك زده واسه يك كاپوچينوي تلخ و يك نخ سيگار و هواي سرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

زنگ كه ميزند، باز حالم بد ميشود. باز آن آرامشي را كه كم كم بدست آورده ام از دست ميدهم. حالم بدتر هم ميشود وقتي كه ميفهمم ميخواهد بيايد اينجا، و من هيچ راه فراري ندارم. مجبورم كه بمانم. مجبورم بمانم و نگاههاي عصباني و طلبكارانه اش را تحمل كنم. مجبورم بمانم و التماس ِ موجود در چشمهايش را تاب بياورم. مجبورم بمانم و ببينمش و سكوت كنم و خودم را هي به كوچه علي چپ بزنم و هي مواظب باشم كه حرفي نزم، كاري نكنم كه باز تعبير ديگري غير از منظور اصلي بتوان از آن برداشت كرد.

ساعت كه از 9:30 ميگذرد كمي آرام ميشوم و وقتي از 10 ميگذرد نفسي به راحتي ميكشم. چند دقيقه بعد زنگ ميزند و چقدر خوب، بعد از اينهمه رفت و آمد صداي زنگش را ميشناسم. به هم ميريزم. عصبي ميشوم. كلافه تر ميشوم.

مي آيد و مينشيند همانجاي هميشگي، روي مبل روبروي آشپزخانه، و حرف ميزند ، و منظورش را لابلاي همان حرفهاي به ظاهر ساده بيان ميكند و خوب ميداند كه ميشنوم و ميفهمم.

حوصله ندارم، شنيدن اين حرفهاي تكراري ، بعد از آنهمه جر و بحث، بعد از آنهمه تهمت و افترا شنيدن، مورد تهاجم و پرخاش قرار گرفتن، التماس شنيدن، تهديد شدن، ديدن اشك و آه و ناله، برايم غيرقابل تحمل است. نميتوانم تاب بياورم. دلم ميخواهد سرش را بكوبم به ديوار. چرا نميفهمد كه من متنفرم از حس ترحم.  چه ترحم ديدن، چه ترحم كردن.

مريض است؟ خوب ميدانم... ولي هيچ حس ِ ترحمي برايش ندارم. نه او و نه هيچكس ديگر و مخصوصا او... حتي حس دلسوزي هم ديگر برايش ندارم. آدمي كه ميداند مريض است، ميداند كه آن فرت و فرت سيگار كشيدن براي ريه آسيب ديده اش از زهر هم بدتر است و باز هم انجامش ميدهد و باز هم به حرفهاي هيچكس وقعي نمينهد مگر دلسوزي هم دارد؟ چرا بايد براي كسي دلسوزي كنم كه خودش براي خودش اينكار را نميكند؟ براي آدمي كه اپسيلوني براي خودش ارزش قائل نيست، براي آدمي كه آنطور روز و شبهايم را سياه و تيره كرده بود. كه كاري كرده بود كه حس عذاب وجدان خفه ام كند، داغانم كند.

 

باز به هم ريخته ام، باز پريشان و درب و داغانم، كلافه و عصبي. دلم ميخواهد زار بزنم...جيغ بزنم، هوار بكشم. اه........

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

امان از دست اين مامان. چه كارهايي كه نميكنه!  

امروز را با خيال راحت همراهش رفتم بيمارستان.  خيالم از اين بابت راحت بود كه شيف روزانه آقاي آزمايشگاه تمام شده و امروز هرچقدر هم آنطرفها بچرخم و كار داشته باشيم نخواهم ديدش، ولي خوب از آنجا كه خيلي از وقتها حساب و كتاب هاي من غلط از آب در مي آيد، پايم را كه دم باجه تحويل آزمايش گذاشتم، از گوشه چشم ديدم توي آزمايشگاه در حال راه رفتن است. و وقتي من ِ سر به هوا با گوشه چشم چيزي را ببينم، مامان ِ حواس جمع كه روبرو هم ايستاده ، حتما ميبيند.  

سريع آزمايش را گرفتم و به مامان گفتم برويم، ولي ................

مامان ويرش گرفته بود برود و ببيندش. نميدانم چرا حالا بين اينهمه آدم كه توي اين مدت در بيمارستان آمدند و رفتند گير داده است به همين يكي كه من هم سرش گير دارم.  صدايش كرد و من ناخودآگاه چسبيدم به ديوار. از در كه آمد بيرون نگاهم كرد و نه او چيزي گفت و نه من، و گرم صحبت با مامان شد. فقط ميان صحبتش يكبار برگشت سمت من و پرسيد : شما كه خوبيد و منهم كه از آن مواقعي بود كه دهنم را گل گرفته بودند فقط سر تكان دادم و همين!

اه.... تمام شده بود ها، تمامش كرده بودم. درست از همان پنج شنبه كه قرار بود مامان مرخص شود و نشد، تصميم گرفتم ديگر نبينمش و اين صحنه هاي مسخره خيره نگاه كردنهايمان را تمام كنم. اين انتظار ديدنش را، اين نگاه و لبخند را با نگاه و لبخندي جواب دادن، حرفهاي دو پهلو شنيدن و هي به روي خود نياوردن را... تا شايد زمانش پيش بيايد و موقعيتش فراهم شود، كه هيچوفت نشد و من خواستم كه تمامش كنم، در خودم تمامش كنم. حوصله ندارم الكي از كسي خوشم بيايد و شرايطش فراهم نباشد. راحت طلبم؟ نميدانم...شايد. ولي فكر كردم كه بعد از مرخص شدن مامان از بيمارستان و برگشتنش به خانه كه ديگر فرصت ديدار مجددي نخواهد بود و اين نگاه و لبخند ها هم كه به جايي نخواهد رسيد، پس وقت تلف كردن و ذهن را الكي درگير كردن براي چه؟

ميدانم كه آخرش سر اين ماجرا به جايي وصل ميشود، از همان روز اول و بار اول كه پايش را داخل اتاق مامان گذاشت ، حس كردم.  ولي اينكه كي و كجا اين ماجرا يك سرانجام مشخص پيدا كند....اين را ديگر نه ميدانم و نه............!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

از خواب پريدم، لبته الان نه... يكی دو ساعتي ميشه و بعدش هرچي سعي كردم بخوابم نشد. يعني هرچي سعي كردم خودم را گول بزنم موفق نشدم. آخرش قاط زدم و پا شدم نشستم پاي اين كامپيوتر.

... و سرم درد ميكند، و سرم هنوز درد ميكند و اين جمله سرم درد ميكند پاي ِ ثابت حرفهايم شده.. چقدر مسخره... اه!

تابستان هم بار و بنديلش و را بست و رفت. امروز اول مهر است. اول ِ مهري كه به جمعه خورده و هيچ مدرسه اي باز نيست.

ببينم؟ به خاطر  ِ اول ِ  مهر بودن امروز است كه من خواب  ِ  همكلاسيهاي مدرسه ام را ديدم؟ مدرسه نبودها، دانشگاه بود و ميدانستم هم كه دانشگاه است، چون سر  ِ شهريه ها و اينكه اگر پول واحدها را تا حذف و اضافه نريزيم چه بلايي ممكن است سرمان بيايد كلي بحث و حرف و حديث بود، ولي محيط مدرسه مانند بود. دخترانه... و همه جمع شده بوديم وسط  ِ حياط و وسطي بازي ميكرديم. خيلي ها بودند كه اسمشان و چهره شان كاملا با هم مطابقت ميكرد(يعني با آن چيزي كه هنوز من يادم مي آيد) و خيلي ها كه توي خواب ميدانستم كي هستند و حالا اسمشان يادم نمي آيد.

با اينحال خنده دار است كه تعداديشان را كه خوب به خاطر دارم را هم، به ياد نمي آورم كه در كدام مقطع با من همكلاس بوده اند. تمام آن مدتي كه دراز كشيده بودم و سعي داشتم بخوابم را فكر كردم به اينكه اين سميرا، كه واليباليست بود و يك خال نزديك ِ  لبش توي ِ  صورتش داشت و برادرش فلاني بود و خانه اشان فلان جا و هر چيز ديگري كه فكرش را بكني يادم بود، جز اينكه من كي با اين دخترك همكلاس بودم.

اسم هاي مدرسه هايم را مرور كردم، خدا را شكر اين يكي ها را يادم نرفته. جز آن مدرسه اي كه دوماه از كلاس اولم را آنجا بودم و يك خانوم معلم داشتم به اسم خانوم نباتي و سر كلاس ميبايست مقنعه هايمان را برميداشتيم و من توي همان دو ماه دو تا تل خوشگلم را گم كردم. از همان اولش هم شلخته و حواس پرت بودم. از همان اولش هم براي داشته هايم ارزش قائل نبودم... اه...اه. انگار از همان اولش آدم مزخرفي بودم....

 

تق و توق از بيرون از اتاق صدا مي آيد. فكر ميكنم چند لحظه ديگر است كه در باز بشو و سر و كله مامان يا بابا در آستانه در پيدا و بعدش هم دعوا. كه چرا توي اين ساعت به جاي گذاشتن  ِ كپه مرگ ، پا شدي نشسته اي پاي ِ نت. مگر تو سر درد نداري؟

الان از آن وقتهايي است كه قاط زده ام بنويسم. اصا مهم نيست از چي، از كي. يا اصلا مهم نيست چيزي كه مينويسم، چقدر بيربط است، فقط انگار بايد بنويسم.

 

نميدانم چرا...ولي چند ماهي ميشود كه يك چيزي ذهنم را مشغول كرده ، و آن هم اينكه بالاخره يك روزي، دور يا نزديك ، يك تومور گنده و بدبو و زشت ، درست وسط كله ام پيدايش ميشود. حالا وسط ِ وسط هم نه ها، همان تو، در لابلاي هزارتويش...كجا؟ مهم نيست. البته چرا...فكر ميكنم درست چسبيده به مغز، و بعد بزرگ و بزرگ تر ميشود، رشد ميكند و هي عرصه را بر اسباب اثاثيه توي كله ام تنگ و تنگ تر ميكند.

بعد لاعلاج هم هست، درد هم دارد، خيلي زياد. از آنها كه از شدت درد همه عضلاتت منقبض ميشود و چنگ ميزني به زمين و زمان و هيچ قرص و مسكني هم دواي دردت نميشود.

از همه بدترش اين است كه كم كم قواي ذهنيم تحليل ميرود، خاطراتم گنگ و مبهم ميشوند، ديگر يادم نمي آيد كه...... نه هيچ چيز يادم نمي آيد.

 

نه ...بسه! در اين مورد ديگر نميخواهم بنويسم. البته گاهي بدم نمي آيد ضربه اي به سرم، يا هرجاي ديگر كه باعث ميشود فراموشي ِ موقت به آدم دست بدهد، بخورد و براي مدتي همه چيز را فراموش كنم. ولي فقط موقت! چه حسي داره كه وقتي چشمهاتو باز ميكني و دور و برت را نگاه ميكني و بعد.... هيچ چيز، مطلقا هيچ چيز يادت نمي آيد. نه اسمت، نه ....هيچ چيز! صفحه خاطراتت سفيد  ِ سفيد است، شايد هم سياه ِ سياه. چه فرقي دارد؟ حتما يك رنگي هست ديگر.

حس  ِ معلق بودن به آدم دست ميدهد؟ يا ترس و وحشت؟ هيچكدام؟ پس چي؟

 

از همین حالا هم میگم که آن فکر تومور اصلا و ابدا ربطی به سردردهای این دو هفته نداشته و ندارد. از خیلی قبل تر از شروع ِ  این سردرد ها این فکر توی کله کپک زده ام شروع به وول وول خوردن کرد.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1384ساعت 6:15 قبل از ظهر  توسط خودم  |