اینجا مدام حوصله ام سر میرود، با اینکه امروز روز سومی است که اینجایم و هر سه شبش را هم بیرون بودم، با اینحال احساس میکنم قرنی است که اینجا مانده ام.
یک حس گنگ دارم...از آن حسها که انگار معلقی میان زمین و آسمان، انگار در خلا هستی و خودم هم نمیفهمم چه ام است.
واقعا مصیبتی است این کافی نت، با سر و صدای این پسرک که مدام دارد با این دختر و آن دختر چت میکند و ماوقع را هم با هیجان بلند بلند برای همه تعریف میکند، و صدای بلند آهنگهایش ، آنوقت بعضیها می آیند به آدم تهمت حواس پرت بودن میزنند. زور دارد دیگر....
خیلی دلم میخواهد الان بروم و قدم بزنم... فرق نمیکند کجا، فقط دلم میخواهد راه بروم....سرم را بیندازم پایین و بروم...هی بروم.
گرچه که ترجیح میدهم خیابان نباشد، یک جای ساکت و آرام باشد، جایی مانند یک جاده خلوت و ساکت و بی انتها... مهتاب هم که هست و اینجا هم که آسمانش پر از ستاره است و هوا هم که سرد است، جان میدهد برای گردش و ولچرخی های شبانه. همراهی بود که بود...نبود همُ خوب نیست. نفس میکشی، عمیق. عمیق ِ عمیق. ریه هایت را با ولع از هوای پاک و سرد پر و خالی میکنی و لذت میبری.
کاش میشد...کاش میتوانستم و بروم همینجا توی خیابان قدم بزنم، راه بروم. به همینش هم راضیم و نمیشود. نمیشود....
کی جراتش را دارد که تنها، در این خراب شده لعنتی ، این وقت شب، راه بیافتد و در شهر بچرخد، احتمالا عمرا سالم به دو قدم پایین تر هم نمیرسد. درست مثل دیشب ِ خودم که فاصله کوتاه ُ اینجا تا خانه ام را اولش با خیال راحت و سر به هوا رفتم و نزدیک خانه موتوری را دیدم که پیچید توی پیاده رو و باسرعت آمد طرفم. خودم هم نفهمیدم با چه سرعت عملی در خانه را باز کردم و پریدم تو و موتوری ُ عوضی از پشت سرم رد شد. اینجا موتوریهایش دهن سرویس میکنند. دختر بلند میکنند، مزاحمت های آنچنانی و هیچکس هم حریفشان نیست. خودشان هم از دست این اراذل بازیها عاصیند و باز هم همیشه وضع همینطور است. و وقتی همه جا خلوت تر است اوضاع وحشتناک میشود.
پاشم برم... اینجا را دوست ندارم. دلم میخواست خانه بودم و یک لیوان چایی داغ کنار دستم و با خیال راحت و فکر آسوده مینشستم و هرچقدر دلم میخواست اراجیف میبافتم و خالی میکردم خودم را. خوب ...میروم خانه، با لیوان چایی و شاملو خلوت میکنم.
