ساعت 12:15 هست كه زنگ ميزنه!
- : چيكار ميكني؟ بيداري يا خواب؟
+: توي چرت، كم كم ميخواستم بخوابم!
-: چي چي را ميخواستم بخوابم؟ كاراتو بكن، من الان از عروس آمدم بيرون، ميرم خانه لباس عوض ميكنم ، تا 1 ميام دنبالت بريم بيرون.
+: بيخيييييييييال! 2 شب ِ كه بيشتر از 2 ساعت نخوابيدم، خيلي خسته ام. بعدشم اگر الان بگيرنمون پدر جفتمون را در ميارن. باشه براي فردا صبح!
-: فردا صبح نميرسم، حاضر شو تا 1 اونجام! خداحافظ.
يكجورايي خل ِ . مثل خودم. تقريبا غيرقابل پيش بيني، از آن مدلهايي كه دوست دارم.يكنواخت نيست، تكراري نيست.
قرار ِ بياد دنبالم و بريم توي جاده يكي – دو ساعتي بچرخيم و بحرفيم. يكي از بچه ها خونمون ِ، پيش نگين و خيالم از بابت ِ تنهاييش و ترسيدنش راحت. ميرم...
فاصله بين جابلقا تا جابلسا را با سرعت ميره، بهش ميگم چته بچه؟ سر ميبري؟ قراره كجا بريم مگه؟ ميگه هيچي، ميريم كمربندي! اونجا امن تره.
سرم گرم ِ حرف زدن ِ كه ميبينم توي جاده اي هستيم كه ميره سمت ييلاق ِ اونجا. ميپرسم، ميگه آره، داريم ميچرخيم ديگه. بعد كه ميپيچه سمت سونيچ ، درست جايي كه ميدونم باغشون اونجاست، تازه دوزاريم ميافته كه داريم كجا ميريم. ميگه : مگه نميخواستي بيايي اينجا، خوب اينم از سونيچ.
بعد كادوهاي تولدم را ميزنه زير بغلم و ميگه: ديشب ميخواستم اينها را بهت بدم ولي جلوي نگين نخواستم. تولدت بازم مبارك.
ميرسيم و از ماشين پياده ميشيم. تاريك ِ تاريك. وسط يك ده، چند تا خونه، يك جاده خاكي، درخت و باغ ،سكوت و سكوت. اگر نگين بود حتما در جا سكته ميكرد.
آسمان را كه نگاه ميكنم كفم ميبره! پر از ستاره... آنقدر زياد، آنقدر زياد كه حتي خود احسان هم تعجب ميكنه. توي تاريكي ميريم توي حياط و بدون اينكه برق روشن كنه بين درختها ميچرخيم. هيچ جا را نميبينم، فقط شاخه درختهاست كه گاهي توي صورتم ميخوره، احسان دستم را ميكشه و ميبره يك گوشه اي از باغ. چند تا وسيله بازي هست، تاب و سرسره! ميشينيم روي تاب، كه از اين دوتايي هاست و شروع ميكنيم تاب خوردن. آسمان را نگاه ميكنيم. خيلي قشنگ ِ، خيلي...
بعد برميگرديم جلوي ساختمان و ميشينيم لب پله و باز هم سكوت و خيره به آسمان! با اينكه چند سالي توي كوير بودم و آسمان پرستاره زياد ديدم، ولي انگار اصلا آسمان يكجور ديگه بود. هيچوقت اينهمه ستاره را با هم يكجا نديده بودم، به اين زيبايي، به اين عظمت.
توي تاريكي حرف ميزنيم، شعر ميخونيم، پشت به پشت هم تكيه ميديم و يك حس ِ خوب را تجربه ميكنم.
هوا انقدر خنك ِ كه مور مورم ميشه، لرز ميكنم بعد از يك مدتي . اونهم من كه وحشتناك گرمايي هستم.
نه صداي ماشيني هست، نه حرف زدن آدميزادي. نه موبايلي آنتن ميده و نه هيچ سر و صداي ديگه اي. انگار يك جاي ديگه از اين دنيا بودم. انگار كه بريده باشي از همه چيز و همه كس. يك آرامش خاص و عميق، يك حس ِخوب ِ دوست داشتني.
يكي – دو ساعت گشت زدن توي جاده همانا و ساعت 11 صبح برميگردم خونه! به اضافه اينكه يك كتك مفصل از بچه ها ميخورم.