تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

هميشه و هنوز اين سوال براي من مطرح بوده و هست (و شايد خواهد بود) كه اين آقايان به چه چيز اين دسته بيلشان انقدر مينازند؟ چرا بين تمام عضوهاي بدنشان ، فقط چسبيده اند به اين يكي و اينطور قربان قد و بالايش ميروند؟ چرا بزرگي و كوچكيش، درازي و كوتاهيش شده مايه فخر و مباهاتشان؟ اين فقط از زور بيكاريست كه اكثريتشان اندازه و سايز آلت تناسليشان را دارند و براي تعريف و تمجيد، يا هر چيز ديگر آن را با آنچنان آب و تابي، با آنچنان آب از لب و لوچه آويزان شدني ذكر ميكنند كه بيا و ببين يا دليل ديگري دارد؟

 

حالم را به هم ميزنند...

حالم را به هم ميزنند..........

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

داشتن شعور هيچ ربطي به سطح تحصيلات و شغل ِ آدم نداره. اصلا نميشه انتظار داشت كه يك دكتر فوق تخصص، با هزار و يكجور دك و پز ِ مدرك و هر كوفت ديگه اي كه فكرش را بكني ، يك آدم باشعور باشه.   فكر ميكنند چون دكتر هستند و مردم هم به خاطر مريضيهاشون محتاج به آنها، حق دارند كه هر غلطي دلشان ميخواد بكنند و هر جور كه ميخواهند حرف بزنن و هر توهيني كه دلشان ميخواد بكنند.

ميدوني، خيلي زور داره كه بعد از يك هفته بستري بودن توي بيمارستان و دادن يك پول قلنبه و كلان بابت يك عمل، حتي دكتر زحمت اين را به خودش نده كه براي چند لحظه به حرفت گوش بده، يا كمي و فقط كمي شرايط و مشكلاتت را درك كنه. وقتي يك همچين آدمي با كمال گستاخي و پررويي ، با آن لحن تحقير آميز  و با آن صداي بلند سرت داد بزنه كه: به من چه كه حال مريض شما وخيمه، به من چه كه شما مشكل داريد ، من دكترم ، نه حلال مشكلات مردم، بايد چي جواب داد؟ ( و آن مشكل چقدر هم كه مشكل بزرگيه... مريض حالش بده، نميتونه يك روز ديگه بياد فقط براي اينكه شما يك آزمايش بديد، امروز اينكارو انجام بديد.)

سردردم امروز تازه كمي آرام شده بود، حالا دوباره درد افتاده به جونم و حرصي هم هستم از اينكه فقط به خاطر مامان هيچ جوابي به اراجيف گوييهاي جناب ِ دكتر ندادم و فقط با حرص و نفرت نگاش كردم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

انگار بلاگفا را دو – سه روزي دزديده بودند، يا اينكه فقط مشكل ِ من بود؟

 

 

 

جلوي آيينه مي ايستم و برس را برميدارم و تا هم مويي شانه كنم و هم خون توي سرم جريان بيافته و كمي سردردم كم بشه. برعكس اين 7 – 8 روزه  به جاي نشستن همانطور جلوي آيينه مي ايستم و زل ميرنم به صورتم. جا ميخورم...! چه قيافه اي به هم زدم. پاي چشمهام به طرز غريبي گود رفته و كبود شده، چشمهام بي حالت و بيروح، رنگ پريده!  دقيقا شبيه معتادها شدم.

 

 

 

 

بعضي آدمها انگار آفريده شدند كه روي مخت چهارنعل برن، فرقي هم نميكنه چه نسبتي باهاشون داري، دور يا نزديك، انگار تنها وظيفه شون، تنها كار ِ زندگيشون همينه!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

هيچوقت فكر نميكردم ميگرن انقدر درد وحشتناكي باشه ، انقدر تخماتيك، انقدر بد كه كاملا از پا بندازه آدم را. مخصوصا كه با تهوع و افت شديد فشار هم همراه بشه! از ديشب تا همين حالا كه با كمال پررويي نشستم پاي اين كامپيوتر صاحب مرده، مدام دارم با اين سردرد لعنتي كلنجار ميرم. احساس ميكنم سرم مثل يك طالبي له شده است كه هر جاش را دست بزني فرو ميره. سرم را هم كه حركت ميدم احساس ميكنم همه مخلفات داخل كاسه سر ، چلپ و چلوپ اينطرف و آنطرف ميافتند.  خلاصه كه بساطيه، نه ميتونم بشينم، نه راه برم، نه بخوابم. فكر كنم تنها راهش اينه كه برم بميرم! به سلامتي و ميمنت و مباركي.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

خسته ام! خسته که نه، بیشتر کوفته ام (البته نه ازنوع قلقلی یا تبریزیش ) و خوابم می آید. خوابم می آید و چشمانم بعد از این ۴امین شب بیخوابی، آنهم از نوع با اضطراب و استرسش اندازه یک نخودچی شده است. فعلا آمده ام خانه که چند ساعتی اگر بشود بخوابم و باز برگردم سر شغل شریف!

روحیه؟ نه چندان خوب! ولی به افتضاحی دو - سه روز گذشته نیستم. این خاصیت ماهاست، کنار میاییم، جور میشیم با هر شرایطی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

 

وقتي چيزي را نميداني، خوب نميداني ديگر!

ولي خوب... منظورم اين است كه بعضي چيزها كه برايت علامت سوال ميشوند و ميتواني ربطش بدهي به صدجور مساله متفاوت و شايد هم بي ربط، وقتي برايت روشن ميشود چقدر خوب است. نه اينكه حتما آن فهميدن به حس و حالت كمك ميكند و حال خوشي بهت ميدهد، نه! فقط نفس آن قهميدن لذت دارد، وگرنه بعضي از اين فهميدنها و روشن شدن قضاياي تاريك و جواب گرفتن چراها همچين حالت را ميگيرد و به زمين ميكوبدت كه بيا و ببين.

 

شك دارم آقا پسري كه ديروز توي سينما كنار من نشسته بود، چيزي از فيلم فهميده باشد. شايد چند صحنه اي از فيلم را ديده باشد، آنهم حتما مواقعي بوده كه پاي من پايين روي زمين قرار داشته. 

تمام مدت فيلم چشمانش خيره به پاي من بود، بي آنكه پلك بزند، حواس من را هم پرت كرده بود. هربار هم كه پايم جابجا ميشد او هم تكاني ميخورد و عقب - جلويي ميشد تا باز خيره شود و هربار هم كه پايم از ديدرسش خارج ميشد يك آه و بعد آرام مينشست، مبهوت و به ظاهر متفكر نگاهش اندكي به پرده دوخته ميشد.

اگر تا همين چند وقت پيش بود، امكانش زياد بود كه خرش( به كسر خ)  را بگيرم و بگويم چرا اينطور زل زده است به پاي من و چرا به جاي اينكه توجهش به دوستانش باشد متمايل به سمت ما نشسته و با آن نگاه از حدقه درآمده، خيره نگاه ميكند. اما با اينكه معذب شده بودم، با اينكه خيلي زياد حواسم را از فيلم پرت كرده بود، چيزي نگفتم.  اينهمه يك نوع علاقه است ديگر، منتها از نظر من شايد... از نوع قحطش!

 

گرچه اين پسرك نگذاشت با شش دنگ حواسم فيلم را ببينم، با اينحال از فيلم خوشم آمد. خيلي دور، خيلي نزديك هم فكر ميكنم از جمله آن فيلمهايي است كه همه پسند نيست و اگر علاقه مند نباشي ميتواند خسته ات كند، كما اينكه دوست همراه من بعد از فيلم كلي غرغر كرد . برعكس من كه با حال خوش از سينما بيرون آمدم و لذت برده بودم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

احسان هم خوب است، خوب از آن جهت كه انرژي مثبت ميدهد. خوب از آن جهت كه تمام مدتي كه صحبت ميكنيم، صداي جيغ جيغ و خنده من بلند است.

خوب از آن جهت كه با اينكه دارد آرام آرام جلو مي آيد، دارد كم كم محبتش را نشان ميدهد و ابراز ميكند اما زننده اينكار را نميكند.

خوب از آن جهت كه فشار رواني بهم وارد نميكند، برعكس ...! هميشه بعد از صحبت هاي تلفنيمان ناخودآگاه لبخند تمام صورتم را ميپوشاند، حس شيريني است. خوب است.

 

ميداني...! احسان را دوست دارم، اما نه از آن نوع دوست داشتنهاي عاشقانه. نميدانم چرا....ولي بيشتر حسم نسبت به احسان، حس مادر است به فرزندش! خنده دار است؟ نميدانم....شايد برميگردد به ظاهر ظريفش (كه فكر نميكنم اينطور باشد!) شايد ....نميدانم. هرچيزي ميتواند باشد. با اينحال احساسم همان است كه گفتم.

برعكس آن چيزي كه نشان ميدهد و سعي ميكند كه نشان دهد، شكننده است. بيشتراز آن چيزي كه ادعايش را ميكند احساسي و مهربان است، و حساس! با اينحال غرور دارد.... يك غرور كه متمايزش كرده است از ديگران.

آن شب در سونيچ، تمام مدت منتظر بودم كاري بكند كه صدايم را دربياورد، كه شاكيم كند، اما نكرد.

حتي آن لحظه اي كه تكيه داده بودم به زانوانش و در حين صحبت كردنش صورتم را برگرداندم به سمتش و درست به فاصله اي كمتر از چند سانتيمتر ،صورتهايمان و لبهايمان نزديك هم قرار گرفت، فقط نگاهم كرد و نگاهم كرد و نگاهم كرد.

ميداني...احمقانه است. اينكه آدمي آنقدر آدم است كه براي حريم شخصي ات ارزش قائل است و سعي نميكند به زور يا هزارجور حيله و ترفند واردش شود و تو فكر ميكني چقدر آدم خوبي است. خوب كه نه... چقدر آدم درست حسابي اي است. از بس كه ديده ام كه ديگران از هر راهي....از هر راهي كه روزنه كوچكي ببينند سعي ميكنند وارد شوند، حتي به زور، و حالا اين در نظرم جالب است، خوب است، قابل تامل و ديدن است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

خواب آلود توي دانشگاه ميچرخم. رسما گه گيجه گرفتم و هي الكي تلوتلو خوران اينطرف و آنطرف ميرم. پامو كه توي راهرو ميگذارم محمد را ميبينم كه ايستاده جلوي برد و داره برنامه هاشو يادداشت ميكنه. با اينكه مسيرم كامله متضاد با جايي هست كه محمد ايستاده، ميرم سمتش. دو قدم مونده بهش برميگرده و باز ناكام ميمونم. با اينكه من سه شب بيخوابي دارم اما انگار اون از من گيج تر ِ ، وسط اون سالن شلوغ دستش را به سمتم دراز ميكنه. از پشتش دور ميزنم و در عين حال ميگم خل شدي پسر؟ وسط دانشگاهيم. و سمت ديگرش مي ايستم. حسابي تپل شده و موهاشم كه كوتاه تر كرده و طبق معمول با ديدن من نيشش باز شده. همون لبخندهايي كه باعث شد روز اول جوابش را بدم و باهاش صحبت كنم.

يكي از مهمترين چيزهايي كه هميشه توي ديگران توجهم را جلب ميكنه، نحوه خنديدن يا لبخند زدنهاشون ِ . بعضيها خنده هاي شيرين و آرامش بخشي دارند، انگار وقتي لبهاشون به خنده باز ميشه يك انرژي فوق العاده و خاصي از صورتشون تراوش ميكنه، يك زيبايي خاصي داره. حتي اگر قيافه شون چندان زيبا كه چه عرض كنم، اصلا زيبا نباشه، مثل محمد. 

با اينحال اون لبخندها يك حس خوبي را بهم ميده، يك شيريني خاص...انگار باعث برتريشون ميشه به هركس ديگه!

در مقابل محمد هم همينه، هميشه وقتي ميبينمش، ناخودآگاه نيشم تا بناگوشم ميره. توي آن مدتي كه دوست فاب بوديم و بعدش هم كه دوستاي معمولي شديم، قرار بود كه هيچكس توي دانشگاه از رابطه مون خبر نداشته باشه، چه بسا كه بعدش اين حراستيهاي آشغال كله دانشگاه هزار جور دردسر برامون درست ميكردند. با اينحال ، من با آن قيافه برج زهرماري كه موقع راه رفتن توي دانشگاه داشتم، هميشه و هميشه ، حتي از دورترين مسافت هم كه محمد را ميديدم ، لبخند ميزدم.  و اين يك حسن فوق العاده بود....و هست!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1384ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

ساعت 12:15 هست كه زنگ ميزنه!

- : چيكار ميكني؟ بيداري يا خواب؟

+: توي چرت، كم كم ميخواستم بخوابم!

-: چي چي را ميخواستم بخوابم؟ كاراتو بكن، من الان از عروس آمدم بيرون، ميرم خانه لباس عوض ميكنم ، تا 1 ميام دنبالت بريم بيرون.

+: بيخيييييييييال! 2 شب ِ كه بيشتر از 2 ساعت نخوابيدم، خيلي خسته ام. بعدشم اگر الان بگيرنمون پدر جفتمون را در ميارن. باشه براي فردا صبح!

-: فردا صبح نميرسم، حاضر شو تا 1 اونجام! خداحافظ.

 

يكجورايي خل ِ . مثل خودم. تقريبا غيرقابل پيش بيني، از آن مدلهايي كه دوست دارم.يكنواخت نيست، تكراري نيست.

قرار ِ بياد دنبالم و بريم توي جاده يكي – دو ساعتي بچرخيم و بحرفيم. يكي از بچه ها خونمون ِ، پيش نگين و خيالم از بابت ِ تنهاييش و ترسيدنش راحت. ميرم...

فاصله بين جابلقا تا جابلسا را با سرعت ميره، بهش ميگم چته بچه؟ سر ميبري؟ قراره كجا بريم مگه؟ ميگه هيچي، ميريم كمربندي! اونجا امن تره.

سرم گرم ِ حرف زدن ِ كه ميبينم توي جاده اي هستيم كه ميره سمت ييلاق ِ اونجا. ميپرسم، ميگه آره، داريم ميچرخيم ديگه. بعد كه ميپيچه سمت سونيچ ، درست جايي كه ميدونم باغشون اونجاست، تازه دوزاريم ميافته كه داريم كجا ميريم. ميگه : مگه نميخواستي بيايي اينجا، خوب اينم از سونيچ.

بعد كادوهاي تولدم را ميزنه زير بغلم و ميگه: ديشب ميخواستم اينها را بهت بدم ولي جلوي نگين نخواستم. تولدت بازم مبارك.

 

ميرسيم و از ماشين پياده ميشيم. تاريك ِ تاريك. وسط يك ده، چند تا خونه، يك جاده خاكي، درخت و باغ ،سكوت و سكوت. اگر نگين بود حتما در جا سكته ميكرد.

آسمان را كه نگاه ميكنم كفم ميبره! پر از ستاره... آنقدر زياد، آنقدر زياد كه حتي خود احسان هم تعجب ميكنه. توي تاريكي ميريم توي حياط و بدون اينكه برق روشن كنه بين درختها ميچرخيم. هيچ جا را نميبينم، فقط شاخه درختهاست كه گاهي توي صورتم ميخوره، احسان دستم را ميكشه و ميبره يك گوشه اي از باغ. چند تا وسيله بازي هست، تاب و سرسره! ميشينيم روي تاب، كه از اين دوتايي هاست و شروع ميكنيم  تاب خوردن. آسمان را نگاه ميكنيم. خيلي قشنگ ِ، خيلي...

بعد برميگرديم جلوي ساختمان و ميشينيم لب پله و باز هم سكوت و خيره به آسمان! با اينكه چند سالي توي كوير بودم و آسمان پرستاره زياد ديدم، ولي انگار اصلا آسمان يكجور ديگه بود. هيچوقت اينهمه ستاره را با هم يكجا نديده بودم، به اين زيبايي، به اين عظمت.

توي تاريكي حرف ميزنيم، شعر ميخونيم، پشت به پشت هم تكيه ميديم و يك حس ِ خوب را تجربه ميكنم.

هوا انقدر خنك ِ كه مور مورم ميشه، لرز ميكنم بعد از يك مدتي . اونهم من كه وحشتناك گرمايي هستم.

 

نه صداي ماشيني هست، نه حرف زدن آدميزادي. نه موبايلي آنتن ميده و نه هيچ سر و صداي ديگه اي. انگار يك جاي ديگه از اين دنيا بودم. انگار كه بريده باشي از همه چيز و همه كس. يك آرامش خاص و عميق، يك حس ِخوب ِ دوست داشتني.

 

يكي – دو ساعت گشت زدن توي جاده همانا و ساعت 11 صبح برميگردم خونه! به اضافه اينكه يك كتك مفصل از بچه ها ميخورم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

 پنج شنبه شب ميريم جابلسا تا هم يك گشت دوتايي بزنيم و هم بعدش احسان بياد دنبالمان! هنوز پامون را توي صفاييه نگذاشتيم كه احسان زنگ ميزنه و ميگه: چيه دلتان انگار بدجور واسه صفاييه گردي تنگ شده! معلوم ميشه نرسيده ما را ديده! 20 دقيقه اي قدم ميزنيم و بعد با احسان قرار ميزاريم. توي اين مدت يك پسر ِ افتاده دنبالمان و يكريز حرف ميزنه و دست بردار نيست. گير سه پيچ داده به نگين و رفته توي اعصاب جفتمون. نزديك محل قرار كه ميرسيم و ميبينم كه پسره هنوز بيخيال نشده، شماره را از دستش ميگيرم كه بره ولي باز هم بيخيال نميشه و مصرانه دنبالمون راه مياد و ور ميزنه. شديد استرس دارم كه اگر يك الگانس توي اين وضعيت ببينتمون حتما بهمون گير ميده و اگر هم نده شديد جلب توجه ميكنيم و ديگه نميتونيم سوار ماشين احسان بشيم. شماره توي دستم ريز ريز ميشه و پسره شاكي ميشه: " براي چي شماره مو پاره كردي؟ شماها كه هر شب زير يكي خوابيدين ، اين چس كلاسها چيه كه ميزارين. " رو به من مخصوصا : " تو كه از اون چشمات معلومه چيكاره اي جنده خانوم"

ديگه جوش ميارم، جواب ميدم و درست همين موقع هم هست كه رسيديم دم ماشين و سوار ميشيم. احسان تقريبا همه چيز را ديده و جوش آورده، دنده عقب ميگيره و پسره هم مياد دم شيشه و با من دهن به دهن ميشه. جواب نميدم و به احسان ميگم كه بره ولي نه اين يكي بيخيال ميشه و نه اونيكي. بد جايي وايساديم، هر لحظه ممكنه بگيرنمون. بالاخره جفتشون تصميم ميگيرن برن يك جاي دنج تر و دعوا كنن. اعصاب واسه هيچكداممان نمونده. كلي رو مخ احسان ميرم كه بيخيال شه و بريم. راضي ميشه و گازش را ميگيره كه بريم، ميبينيم مرتيكه باموتور افتاده دنبالمون و با كمال پررويي داره مياد. احسان هم لج ميكنه و ميگه ادبش ميكنم. همانطور كه اونها دارن با موتور دنبالمون ميان،توي يك لحظه كه درست نزديك عقب ماشينن، احسان ميپيچه توي يك كوچه و ميخورن به عقب ماشين و نقش زمين ميشن.  همون پسره با عصبانيت بلند ميشه و دنبال ماشين شروع به دويدن و ميكنه و اون يكي هم بلند ميشه براي جمع و جور كردن موتور. يك نفس راحت ميكشيم كه دست كم چيزيشون نشده.

بعدش كلي با احسان دعوا كردم كه اگر يارو سرش ميخورد زمين يا هر چيز ديگه اش ميشد چه غلطي ميخواستي بكني؟ حسابي ريده ميشه به اعصابمون! آخه چرا اين پسرا همه شون انقدر گردن كلفت بازي و تريپ غيرت ميان؟ وسط دعوا كه نون خيرات نميكنن، اونهم آدمي مثل اين مرتيكه كه معلوم بود چه لات ِ بي سر و پايي هست. اينجور آدمها ارزش اونهمه استرس و اعصاب خوردي و جنگ و دعوا را ندارن. نميدونم........

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

از صبح بيرون بودم، اينطرف و آنطرف دنبال صد مدل كار و از آنطرف هم رفتم منزل دايي جان تا كارت عروسي جمعه شب را بگيرم و برگردم. به خانه كه ميرسم ميبينم احسان از صبح 3- 4 باري زنگ زده، و نگين هم يكي – دوبار.

زنگ ميزنم و بعد از كمي حرف ميگويد كه 4شنبه مي آيد تهران. شاخ در مي آورم ، ميگويم كه من تهران نيستم و قرار است كه با نگين چند روزي برويم مسافرت.( نبودنم درست، اما قرار بود برويم جابلقا براي ثبت نام. و نميخواستم به احسان بگويم!) 

ميگويد : يعني چه؟ من كلي برنامه ام را رديف كرده ام كه چند روز بيايم تهران و حالا تو نيستي؟

-: نميشه شنبه بيايي؟

+: نه! من مخصوصا ميخواستم اين پنج شنبه و جمعه را تهران باشم.

 

توي دلم ميخندم و فكر ميكنم چقدر مهربان شده است كه به خاطر تولد روز پنج شنبه من كارهايش را ول كرده و مي آيد تهران!

 

-: خوب ميخواي تو هم بيا آنجا كه ما ميريم...هان؟

+: كجا ميريد؟

-: شمال!

+: شمال؟ مطمئني ميريد شمال؟

 

نميدونم چي ميشه كه ناگهاني توي ذهنم جرقه اي زده ميشه، خنده ام ميگيره، ميگويم: احسان من چند دقيقه ديگه بهت دوباره زنگ ميزنم.

 

+: يعني چي؟ چكار داري؟ حتما ميخواي بري به نگين جونت زنگ بزني...هان؟

-: آره دقيقا! ميخوام ببينم الان خودم سركارم يا تو را سركار گذاشتم!

هر دو غش و ريسه ميرويم.

معلوم ميشود بعد از ظهري ،وقتي موفق به پيدا كردنم نشده، زنگ زده به نگين و نگين از همه جا بيخبر هم خوب اطلاع رساني كرده و گفته كه چهارشنبه شب ميرويم.

يكبار هم كه توي عمرمان خواستيم يكي را كمي اذيت كنيم و سر به سرش بگذاريم اين نگين نگذاشت.

 

 

چهارشنبه شب ميرويم، با قطار و باز خدا ميداند چقدر اعصاب خوردي خواهيم داشت.  قرار گذاشته ايم 1-2 روز بمانيم كه شايد كمي از اين يكنواختي بيرون بياييم. دوباره بايد بار و بنديل جمع كنيم و خر حمالي!

تصميم گرفته ام كه اگر كار پيدا نكردم بروم توي همين راه آهن يا فرودگاه باربر شوم، توي اين چند سال خوب تخصص پيدا كرده ام.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

محمد زنگ زد. همين چند روز پيش بود كه با دختردايي جان فك ميزدم و جريان شماره دادن و كل كل بازيهاي بين خودم و محمد را تعريف ميكردم.

چه دوستي اي بود! كمتر از سه هفته حتي، و من چقدر محمد را دوست داشتم. سير دوست شدنمان خيلي طولاني بود و هيچكدام هم به قصد فاب بازي با هم شروع نكرديم ولي آنقدر زود به هم گره خورديم و مچ شديم كه نگين شاخ درآورده بود. همه چيز خوب بود تا چند ساعت مانده به سال تحويل . رفته بوديم بيرون كه همديگر را ببينيم كه ميدانستيم 5-6 روز اول عيد فرصتي نخواهيم داشت. و رفتيم خانه صميمي ترين دوستش تا چند تا سي دي رايت كند و بعد برويم گردش و همانجا بود كه بي هوا بغلم كرد و همانجا بود كه محمد براي من تمام شد.  چند دقيقه اي هم بيشتر طول نكشيد، هيچ چيز نگفتم و نيازي هم نبود. توي اين مدت كوتاه شايد مرا بهتر از هر آدم ديگري شناخته بود و سكوت ممتد و نگاه خيره ام گوياي همه چيز بود. آمديم بيرون و برگشتم خانه و تمام شد. بعد از آن هرچه محمد خودش را به زمين و زمان كوبيد و آسمان و ريسمان را به هم بافت، ديگر نتوانستم احساس سابق را بهش داشته باشم .

امشب كه زنگ زد مثل دو تا دوست معمولي كلي از در و ديوار و زندگي حرف زديم، از دوست دخترش گفت و منهم از روزمرگيهاي يكنواختم ....و همين!

 

 

هاردم در حال انفجار است. امروز ميخواستم يك برنامه نصب كنم كه هر چه خودم را كشتم جا نشد كه نشد. رايتر هم كه خراب و هيچ خاكي نميتونم تو سرم بريزم. هزار سري Backup روي سيستم داريم و هر كدام هم مورد نياز. در حال ولچرخي توي سيستم بودم كه ارگ به چيز اضافه اي برميخورم پاكش كنم و كه برخوردم به يكسري از نوشته هاي قديمي و تقريبا اوليه آن يكي بلاگم. براي خودم خيلي جالب بود. چقدر روان و ساده بودند و حتي در اوج ناراحتيها هم ميشد شور و شر را از لابلاي نوشته ها تشخيص داد. و حالا به چه تبديل شده ام؟

 

 

خيلي وقت بود كه دنبال سايه سياه ميگشتم. نه اينكه همه جا را زير و رو كنم ولي اگر فرصتي دست داده بود و قدم به مغازه لوازم آرايشي گذاشته بودم حتما سراغش را گرفته و بودم و هربار ناكام.  امروز رفته بودم خريد تاپ و تيشرت و از اينجور آت و آشغالها. موقع حساب و كتاب فروشنده به خاطر خريد و ايضا دانشجو بودن( كه جان عمه جان عجب افتخار بزرگي است) به عنوان اشانتيون يك جعبه روي وسايل گذاشت و من هم بيخبر! به خانه كه رسيدم و جعبه را باز كردم ديدم يك سايه هفت رنگ است كه دو قسمت آن سايه مشكي است. يكي مشكي براق و ديگري مات! كلي خوش به حالم شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1384ساعت 6:30 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

نشسته روبرويم و خيلي جدي حرف ميزند. آهنگ كه عوض ميشود و در گوشم كه مينشيند ناخودآگاه لبخند ميزنم. حواسم پرت ميشود . نميبينمش كه روبرويم نشسته و نميشنوم حرفايش را. فقط صداي آهنگ است كه ميشنوم و تاريكي و آسمان پرستاره و جمعي كه توي آن سرماي بالاي كوه، وسط جاده  به هم ريخته ايم و بزن و برقص راه انداخته ايم. مسخره بازيها و توي سر و كله زدنها و بعدش هم كه همه لرز ميكنيم و سوار ماشين ها ميشويم و ادامه حركت ميان تاريكي و سكوت شب!

بعضي آهنگ ها خاطره ميشوند با يك اتفاق و حتي بارها و بارها تكرارشان ، برايت تكراري نميشود. اما كاش همه اين خاطره شدنها شيريني هايي باشد كه به ياد مي آيد و حلاوتي كه زير زبان مزه مزه ميكني نه تلخي !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1384ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط خودم  |