تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

 

هميشه از آدمهاي ضعيف و ترسو بدم مي آمده و احتمالا به همين خاطر هم هست كه هيچوقت نخواستم اينگونه باشم.  

از آدمهايي كه تغييري كوچك در زندگي زمينگيرشان ميكند، سختي هاي كوچك و هميشگي زندگي از پا مي اندازدشان، يك اتفاق ناگوار تمام سيستم فكري و ذهني و حتي سلامت جسمانيشان را بهم ميريزد.

از آدمهايي كه از همه چيز ميترسند، حتي از حركت سايه خودشان در پشت سر.

نه اينكه من اصلا اينگونه نباشم ها.... منهم ميترسم، منهم گاهي مواقع آنقدر ضعيف و زبون ميشوم كه دلم ميخواهد دستي محافظتم كند از همه آسيب ها. منهم وقتي ناگهاني زندگي آن روي سخت و بيرحمش را نشانم ميدهد ، وقتي از اوج به زير مي افتم، ميترسم، گريه ميكنم ، فرو ميروم در پيله تنهايي خودم. حتي ميبينم همه درها بسته است، همه راهها بن بست.

اما هيچوقت طول نميكشد. چند روزي، چند هفته اي شايد.

متواريم از ضعف، از وانهادن خودم به دست سرنوشت.

منهم ترسو هستم اما اين ترس، ترس از ضعيف بودن و لگد مال شدن است، ترس از زير يوغ قرار گرفتن است، ترس از  له شدن است.

و همين ترس است كه به جلو هلم ميدهد، همين تنفر است كه باعث ميشود شجاع باشم يا به قول اطرافيان: كله خر!  

وقتي پست قبلم را خواندم و اينهمه داد و فغان بابت يك سوختگي كوچك، حالم از ضعفم، از ترس بيهوده ام به هم خورد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

حرفي براي نوشتن ندارم. شايد هم انگيزه اي! اين روزها بيشترين توجهم معطوف دست سوخته و از ريخت افتاده ام است. حفره بزرگ ايجاد شده روي ساعدم و سوزش بي امان و دردش بي طاقتم كرده است. مدام نگاهم روي زخم ميگردد و با هر تماس كوچكي آه از نهادم بلند ميشود.

بعد از ظهري از شدت سوزش و درد دور خودم ميچرخيدم و اگر تنها بودم حتما مينشستم و يك دل سير گريه ميكردم.

كودك شده ام باز! ميداني! شايد بيشتر اين بهانه گيريها و نق زدنها به خاطر اين است كه ميدانم آثار اين سوختگي روي دستم باقي خواهد ماند، آنهم جايي اينهمه آشكار. احسان بعد از اينكه دقيقا ميفهمد كجاي دستم سوخته است با تمسخر ميگويد: ديگر نميتواني آستينت را تا بزني!

تمسخر نهفته در حرفش را نشنيده ميگيرم و ميگويم: قرار شده اين قسمت را خالكوبي كنم تا جاي زخم معلوم نباشد.  

اه...نق نقوي زودرنج ِ نازك نارنجي.....!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

اندكي بدي در نهاد ِ تو

اندكي بدي در نهادِ من

اندكي بدي در نهاد ِ ما....

 

و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي آيد.*

 

....

 

 

دلم گرفته، بغض كردم. دليل؟ نميخواهد. هيچ دليل احساسي و عاطفي ندارد. عادي است. از همين امشب تا چندين روز وضع به همين منوال خواهد بود: بغض كردنهاي بي دليل، افسردگي، گريه هاي گاه و بيگاه، تنفر از همه چيز و همه كس، بي حوصلگي هاي مدام و بعد.... ناگهان دوباره همه چيز درست ميشود. آرام ميگيرم و به روال خودم برميگردم.

خوب است كه اين به هم ريختگيها، اين برهم خوردن تعادل، اين آشفتگي و بي قراري،اين دردهاي بي امان،  اين فرو ريختن جداره رحم براي من سه ماه يكبار پيش مي آيد و گرنه كه....

 

 

 

*: احمد شاملو – آيدا: درخت و خنجر و خاطره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

امروز روز متفاوتي در زندگيم بود، چون جزو معدود و انگشت شمار دفعاتي بود كه من دير به سر قرار رسيدم، آنهم 25 دقيقه كه بي سابقه بوده است! در نتيجه عين مشنگها مدتي دور خودم چرخيدم و بعد دوباره سوار ماشين شدم و به منزل مراجعت كردم.  

 

 

 

از توضيح دادن در مورد بعضي چيزهايي كه مينويسم ، متنفرم و شايد اينبار، اولين و آخرين بارم باشد كه اينكار را ميكنم.( گفته باشم: شايد!... در مورد من هيچ چيز قطعيت ندارد.)

 

1-      من از نظر جنسي انسان معمولي اي هستم كه مطلقا و هيچگونه تمايلات جنسي همجنسگرايانه نداشته ام و ندارم. و اگر داشتم مطمئنا صريحا اينجا آنرا فرياد ميزدم.

 

2-      دوست عزيز! نميدانم از كجاي پست قبل من جذابيت بالا يا خوشحالي استنباط ميشد تا آنجا كه من ميدانم، متفاوت بودن چيزي ربطي به خوب يا بد بودن آن چيز ندارد و نميتوان به صرف متفاوت بودن يك اتفاق خوبي و خوشحالي يا بدي و ناراحني را از آن استنباط كرد.

 

3-      ملاقات يك لزبين نشانگر علاقه مندي من است به همجنس بازي و سكس؟ يعني اگر من به ملاقات يك پسر هم ميروم به خاطر جذابيت هاي جنسي طرف مقابلم است و نه هيچ چيز ديگر؟ يعني در وجود آدمها چه آنها كه به تعبير عام نرمال هستند و چه هوموسكشوال ها هيچ چيز جز جنسيت و روابط مربوط به آن مطرح نيست؟ اين نشانگر ديد جنسي شخص شما نيست؟ اين نشاندهنده افكار مسموم شما نيست؟ بدبيني چطور؟

 

4-      من اينجا خودم هستم، عريان، بي پروا، بي نقاب.  من بيشتر از 3 سال است كه بلاگي دارم كه در آن از هر مدل كوفت و زهرماري كه بخواهي مينويسم. ويزيتورهاي بالا( خاك بر سرت با اين پزدادن احمقانه و مسخره ات!) ، دوستاني كه از همان بلاگ نويسي شناختمشان و ميشناسنم و... با اينحال من ِ آنجا ، گوشه اي از وجود من ، گوشه اي از افكار من است كه ديگران ميتوانند ببينند و بفهمند. اما اينجا من ، خودم هستم. خود ِ پنهان ِ من! خودي كه نميتوانم آن را در معرض ديد همان به اصطلاح دوستان و آشنايان بگذارم. خودي كه بايد هميشه پشت يك پرده، پشت يك نقاب احمقانه باقي بماند، به هزار و يك دليل كه دلم نميخواهد حتي نصفش را بيان كنم.  بنابراين اگر اين آدم عريان ناراحتت ميكند، اگر عصبي ات ميكند ، اگر حرصت ميدهد، لطف كن و برو به جاهايي كه برايت اينگونه نباشند.

 

5-      وقتي يك پست نظرخواهي دارد، معنايش اين است كه من بايد جنبه و ظرفيت شنيدن هر حرفي را داشته باشم. از به به و چه چه شنيدن هاي پوچ و تهوع آور حالم به هم ميخورد. ترجيح ميدهم چهار كلمه حرف حساب بشنوم اگر چه ضد من باشد، اگر چه به مذاقم خوش نيايد. بنابراين هيچ نظري در اينجا ناراحتم نميكند،  و از هيچ چيزي دلگير نميشوم و هيچ نظري را پاك نميكنم مگر در صورتي كه به شخصي غير از من در آن اهانت شود.

 

6-      بسه! زيادي ور زدم ولي فكر ميكنم لازم بود. راستي فكر ميكنم اين دير رسيدن امروز منهم بي دليل نبوده است. هااان؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

نميدانم آره يا نه! ولي فكر ميكنم كه فردا روز متفاوتي در زندگيم باشد. فردا قرار است به ملاقات دختري بروم كه اندكي متفاوت است با دوستان ديگرم. توي همين دنياي مجازي آشنا شده ايم و حالا بعد از صحبتها و حرفها و درددلها من ميدانم كه او يك لزبين است و ميخواهم ببينمش!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1384ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

خانوادگي و زنانه رفته ايم بيرون . كوچكترين ِجمع منم كه حالا بين اينهمه آدم با عقايدي متضاد با من سكوت پيشه كرده ام و خانم و سربه زير نشسته ام و چرت ميزنم.

تخت آنطرفي را 3 دختر و 2 پسر جوان اشغال كرده اند و يكي از پسرها مدام برميگردد سمت ما و خيره براندازم ميكند. نميدانم از اثر نگاههاي خيره پسر ِ يا هر چيز ديگر، دو تا از دخترها هم برميگردند سمت من و آنقدر موشكافانه و خيره نگاهم ميكنند كه همه جمع متوجه ميشوند.

اين نگاهها از جانب دخترها چند باري تكرار ميشود و آزرده شده ام از اين نگاهها. خوب است كه آنقدر ساده و ساكت و سر به زير بوده ام كه توجهي را جلب نكنم.

حوصله ام سر ميرود و ميروم كه قدمي بزنم. دخترك چشم سياه كرده، با هزار جور عشوه و چسان فسان باز برميگردد و قد بالايم را برانداز ميكند. تا نگاهم به رويش مي افتد با لحن كشدار و زننده اي ميگويد: چيه؟ خوشگلم كه نگاهم ميكني؟

خنده ام ميگيرد... جوابش را ميدهم، آنجور كه لالموني بگيرد و دفعه ديگر بيخود و بيجهت سربه سر كسي نگذارد. احتمالا نميدانسته اين دخترك خانم و آرام چه وحشي ِ بي پروايي است.

نميفهمم چرا بعضي از ما دخترها اينگونه ايم؟ آخر مگر من مقصر نگاههاي گاه و بيگاه دوست پسر تو هستم كه اينگونه ميكني؟ يا واقعا فكر كرده اي با اين نگاههاي تمسخر آميز يا گفتن متلكي مرا تحقير خواهي كرد؟

 

 

 

 

كمدم را كه بيرون ميريزم، كلي چيزهاي جديد كشف ميكنم! لباسهايي كه فراموش شده بودند، تكه كاغذي، لوازم آرايشي، كيفي و...

با اينحال بيشتر از همه لباسهايي هستند كه خريده ام و حتي يك بار هم نپوشيدمشان! خسته ام كرده است اينهمه شلوغي كمدم! ميخواهم همه را بريزم بيرون.  نميدانم چه مرضي داشته ام كه لباسي را ميديده ام و ميخريده ام و آويزان در كمد، تا روزي در يك مهماني اي چيزي كه هيچوقت خدا نميروم بپوشم.

و خنده دار تر اينكه 5-6 سال پيش چقدر به لباسهاي گل و گشاد علاقه مند بوده ام. بعد از اينهمه وقت، و با اين چاقي وحشتناكي كه دچارش شده ام (هركس نداند فكر ميكند الان شبيه بوم غلتان شده ام! نخير جانم، از اين خبرها نيست..) هنوز همه لباسها اندازه ام بود، جز يكي – دو تا دامن ِ كوتاه و بلند كه مال خيلي قبل تر است.

حالا همه لباسها گوشه اتاقم تلنبار شده اند، كمدم تقريبا خالي شده است و لباسهايي هم كه مانده اند، آنهايي هستند كه دوستشان دارم و البته بايد زدتر بپوشمشان. زودتر از آنكه به مرور زمان نظرم عوض شود  و از چشمم بيافتند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1384ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

یک موضوع بدجور ذهنم را مشغول کرده...هی اون تو میچرخه و وول میزنه که نوشته بشه و هی حوصله نمیکنم.  نمیدانم چرا ٬ بااینکه تمام کلمات و جملات آماده و حاضر در ذهنم ردیف هستند٬ نمیتوانم بنویسمشان و بیحوصله و بیخیال میگذرم...فعلا البته!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

امشب تلويزيون داشت از جشنواره تابستاني كيش نشان ميداد و هيجان عحيبي آمده بود سراغم. سفر كيش تجربه جالب و جديدي براي من بود و يكي از به ياد ماندني ترين مسافرتهام. مدام تمام لحظات گذشته به يادم مي آمد و ذره ذره شيرينيش را مزه مزه ميكردم. اصولا من عاشق زندگي هاي شبانه ام. شب بيرون رفتن، شب تفريح كردن، شب قدم زدن، شب نخوابيدن و...  و آنجا بهترين فرصت بود براي شبانه زندگي كردن.

شبي كه به شانديز رفته بوديم دو تا خانم هم با هم آمده بودند و كمي شلوغ بازي درمي آوردند(اصولا آنشب هيچكس به اندازه من و نگين قر نداد و شلوغ نكرد، نصفي به جاي اينكه روي سن را نگاه كنند ما را نگاه ميكردند، متاسفانه!)  و فرداش كنار ساحل ديديمشان و دوست شديم. همكار بودند و هر دو مجرد و آمده بودند گردش. نگين بعد از اينكه ازشان جدا شديم گفت: چند سال بعد ممكنه ما دوتا اينطري دستمان توي جيب خودمان باشد و سفر مجردي ِ دوتايي برويم؟ و من لبخند زدم و حالا بدجور دلم ميخواهد كه آن زمان زياد دور نباشد. مسافرت جزو محبوب ترين و لذت بخش ترين كارهايي ِ كه توي زندگي ميشه انجام داد. اگر ممكن بود حتما ماركوپولو ميشدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1384ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

بابيچي صميمي ترين دوست ِ دختر تمام زندگيم بود. دوستش داشتم، زياد، خيلي زياد.  دختر آرام و سر به زيري بود(درست برعكس من!)  اما از وقتي پاي يك پسر توي زندگيش باز شد، زير و رو شد. پسر ِ از همكلاسهاي من بود و بابيچي را توي رفت و آمدهاي بيش از حدش به كلاسهاي من ديده بود. از همان روز اول بهش گفتم اين پسر آدمي نيست كه به درد ِ توي آرام و مظلوم بخورد و گوش نكرد و ذره ذره و كم كم بينمان شكاف ايجاد شد، شكافي كه پسره به وجودش آورد و روز به روز عميق تر و بيشتر شد. كار به جايي رسيد كه پسره با وقاحت تمام جلوي بابيچي رودر روي من ايستاد و هرچه خواست گفت و بابيچي هم سكوت كرد و هيچ چيزي نگفت. از همان روز همه چيز براي من تمام شد. گذاشتمش كنار!

تقريبا شش – هفت ماه پيش بعد از حدود 3 سال ازش يك ميل گرفتم. پسره بعد از بازي دادنها و آزار و اذيت هاي بسيار رهايش كرده بود و رفته بود سراغ زندگيش و ازدواج كرده بود و روز آخر بهش گفته بود كه: تو گفته بودي كه تو و آرميتا جدانشدني هستيد، باهات دوست شدم و بهت ثابت كردم و توانستم جدايتان كنم.

چند روز پيش زنگ زد و گفت تهران است و قرار گذاشتيم كه همديگر را ببينيم. ديدمش..هنوز هم دوستش دارم اما دنيا فاصله است بينمان. من در اين مدت وحشي تر و افسار گيخته تر شده ام و او در ميان عشق اين پسره لش و خانواده به شدت سختگير و سنتي اش آرام تر، ساكت تر و... شده است. گشت زديم، گفتيم، خنديديم ، اما تمام صحبتهايمان چيزهايي بود كه مربوط به گذشته بودند. انگار در زمان حال حرفي براي زدن به يكديگر نداشتيم. نه هيچ توافق فكري، نه شباهت سليقه اي، هيچ چيز، هيچ چيز....

نميدانم چرا اينگونه است، ميان معدود دوستان دختري كه دارم هيچكدامشان اندكي هم شبيه من نيستند.  آرزو به دلم مانده است كه دوست ِ دختري داشته باشم كه افكارش، خواسته هايش، سلايقش و... كمي شبيهم باشد، هميشه دو شخصيت متضاديم، دو آدم با اپسيلون شباهت.

بيشتر دوستانم پسرها هستند، دوستان ِ معمولي اي كه با هم حرف ميزنيم، بيرون ميرويم، مشورت ميكنيم، درددل ميكنيم و باز هم دوستان ِ معمولي هستيم و نه دوست دختر و پسر!

دلم يك دوست ِ دختر ميخواهد، شبيه خودم... بايد چكار كنم؟ آگهي بدهم در روزنامه؟ يا در اين اينترنت بالاي اينهمه سايت و وبلاگ و ... آگهي بدهم؟

 

آهاي ايهاالناس! من دوست ِ دختر ميخواهم، يك دوست ِ خوب! يكي كه افكارم برايش عجيب و غريب نباشد، يكي كه خواسته هايم را بفهمد، يكي كه نگويد اين حرفها ، اين كارها براي يك دختر زشت است، يكي كه دركم كند، مرا بفهمد. كجا را بگردم؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 6:19 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

بوی نوزاد میدهم!

بویی آغشته به آغوش مادر٬ شیر  و هزاران بوی دیگر. نمیدانم چرا....مدام در حال بو کشیدن خودم هستم و خوشم می آید.

 

(همینه دیگه! کسی تحویل نمیگیرتمون خودمون مجبوریم این وظیفه خطیر را به عهده بگیریم)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 6:58 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

نيرويي از آن ِ توست، باورنكردني

و توانايي، به كارهايي كه تصورشان هم مشكل است.

تنها مانع، ديوار بلند ذهن توست،

پس به ناتوان بودن مينديش

باور كن كه ميتواني.

 

"چشششششششششششششم!"

 

 

داروين پي كينگزلي

+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1384ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

لاك هايم را ميچينم و مي افتم به جانشان. رنگ ها را با هم مخلوط ميكنم و هربار رنگ تازه اي مي آفرينم و وقتي رنگها روي ناخنهايم نقش ميبندند غرق لذت ميشوم از زيباييشان. اين تركيب رنگها را دوست دارم،مثل نقاشي كردن. دلم ميخواهد دوباره نقاشي را شروع كنم. حتي نميدانم همه بومهايي كه داشته ام كجا هستند. با اينحال نياز مبرمي دارم به نقاشي كردن، ريختن رنگها روي شاسي و بعد روي بوم. زدن يك طرح آرامم ميكند، يكجور تخليه رواني.

چطور شد كه آنهمه شور و علاقه فروكش كرد. مني كه هر روز چندين ساعت از وقتم با ذغال و كاغذ و قلم و رنگ و بوم ميگذشت چطور ناگهاني همه را بوسيدم و گذاشتم كنار؟ يادت هست؟

عشق خرابم كرد! زياد شنيده بودم و شنيده ام كه عشق ميسازد، اما مرا خراب كرد. بوم و رنگ به كناري رفتند و قلم و كاغذ هم به كناري ديگر. زندگيم خلاصه شد در شبهايي كه مينشستيم و برايم شعر ميخواند. مي نشستم، با دهان باز، مبهوت، خيره... به زمينم ميزد و باز به آسمانم ميبرد.

چقدر آن درد بي دليل ِ سمت چپ سينه ام، آن تيركشيدنهايش، آن دل فروريختنها برايم لذت بخش بود. لذتي كه ديگر هيچگاه تكرار نشد.

برايم يك عشق اساطيري بود...يك داستان رويايي، يك افسانه!

هي تو...! ميداني هنوز هيچكس دستهايم را  آنگونه نگرفته كه تو گرفتي؟ آنقدر محكم، آنهمه فشار. بار اول يادت هست...تمام انگشتانم درد گرفته بود از فشار بي امان دستهايت. اما لذت داشت....لذتي عميق و ژرف.

حالا هم بعد از اينهمه سال، بعد از اينهمه آدمي كه آمدند و رفتند و دستهايي كه هرزه شدند، هنوز هم گرمي و فشار دستهاي تو چيزيست كه شيرين و فراموش ناشدني است.

خنده دار است كه بگويم دستهايم در جستجوي چيزي شبيه تو هرزه شدند؟

هه! دخترك خرس گنده! هنوز هم گاهي مثل همان 16-17 سالگيت ، ساده ميشوي. خيال پردار... رويايي. هيچ دستي شبيه دست ديگر نيست، هيچ آغوشي هم. بيهودي ميكاوي. نخواهي يافت. اولين بار، اولين بار است و به نوعي آخرين بار...تكرار ناشدني و فراموش ناشدني.

 

برو به درك!

 

5/5/84

 

تاريخ كه ميزنم برق از سرم ميپرد. اين يك تصادف است كه درست روز تولدت ، دوباره از تو نوشتم؟ يادم نبود، نميدانستم امروز 5 مرداد ماه است...5/5/ ... و تو آمدي نشستي ميان افكارم. با همان نگاه ساده... با همان صداي گرم...صداي مردانه!

برق را خاموش كرده بودم كه بخوابم...آمدي! بلند شدم و نوشتم تا فكرم را خالي كنم...تا رها شوم و بعد......

حالا ميبينم كه هنوز هم در تاريخ هاي خاصي كه متعلق به توست، به طرز غريبي به يادم مي آيي. يك اشاره كوچك، يك حرف ساده... چيزهاي بسيار كوچك تو را به يادم مي آورند. سالهاي طولاني است كه نيستي و سالهاي متمادي است كه از تو بيخبرم.

بعد از آن سالها ديگر كسي نبود كه با صداي گرمش آرامم كند، در اوج بغض و هق هق گريه بنشاندم و برايم سيد علي صالحي بخواند. كسي نبود كه با يك حرف ساده به آتش و جنونم بكشاند. به اوج لذت برساندم.

 

 

ميخواستم چشمهاي تو را ببوسم

تو نبودي، باران بود!

...

نفهميدم چه شد كه باز

يكهو بي هوا، هواي تو كردم،

ديدم دارد ترانه اي به يادم مي آيد.

گفتم: شوخي كردم به خدا!

ميخواستم صورتم از لمس لذيذ باران

فقط خيس گريه شود،

ورنه كدام چشم

كدام بوسه

كدام گفت گو...؟

 

 

سيد علي صالحي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

چقدر دلم يك سفر ِ ناب ميخواهد. دوتايي يا چهارتايي! برويم يك جايي ميان جنگل و كوه و دريا، چادر بزنيم و بمانيم.  صبح همه جا را مه بگيرد و احساس كني ميان ابرهايي، شب آتشي درست كنيم و دورش جمع شويم و شانه به شانه بنشينيم و گپ بزنيم، بگوييم، بخنديم...دور از تمام هياهو و قيل و قال شهر. سحر بيدار شوم، در سكوت راه بروم ميان جنگل، يا كنار ساحل بنشينم و طلوع خورشيد را نگاه كنم و در همان سكوت حضور آرام يك نفر را پشت سرم حس كنم.

 

تازگيها زياد رويايي شده ام، اما فكر يك سفر آرامم نميگذارد. مثل همان سفر كيش ، اما اينبار با آدمي كه دست كم اندكي دوستش داشته باشم. كه اگر شب تا ديروقت بيداريم و كنار هم، از همصحبتي با يكديگر لذت ببريم، نه اينكه من فرار كنم داخل سوييت خودمان تا آرام بگيرم از وراجيهايش!

دلم براي اسكله هم تنگ شده، براي همان شبهاي اسكله. با آن دوچرخه سواريها و احساس كودكي كردنها.  پاي برهنه روي ماسه هاي ساحل دويدن، جيغ كشيدن، به قهقهه خنديدن.

 

احساس ميكنم افسرده شده ام، يا دارم رو به افسردگي ميروم. هميشه زماني كه بيش از يك هفته پايم را بيرون از خانه نميگذارم و حتي رغبتي هم براي اينكار در خودم احساس نميكنم، حتي تمام برنامه هايم را با دوستانم كنسل ميكنم زماني است كه دارم رو به افسردگي ميروم. شده ام يك زنيكه غرغرو ، و به قول مامي جان كنيز كفگير خورده!

خيلي بي هدف شده ام، بي هدف و بي انگيزه! حتي امروز به اين مرتيكه معادلات هم زنگ نزدم تا ببينم چه گهي خورد و برگه ام را بررسي كرد يا نه! دوباره بي تفاوت شده ام، بي تفاوت و سرد. با هيچكس حرف نميزنم، حرف زدنهايم هم زوركي است و از سر بازكني. تنها كسي كه اين روزها كم و بيش حوصله اش را دارم و اندكي به روحيه ام كمك ميكند، احسان است كه آنهم آن سر دنيا كه نه، آن سر ايران است و دور. مدام هم پيله ميكند كه بيا جابلسا، به هر بهانه اي و من پيله ميكنم كه تو به تهران بيا! نميتوانم بروم و نميفهمد. اگر ميشد و ميتوانستم حتما ميرفتم، نه به خاطر احسان كه به خاطر خودم. نياز به تنهايي دارم، نياز به انديشيدن دارم. نياز دارم با خودم خلوت كنم، توي همان خانه دوست داشتنيم، ميان تمام چيزهاي ريز و درشت خانه ام! آنجا نشد، هرجا! هرجايي غير از اينجا!

 

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه ميبينم بدآهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان "هركجا"  آيا همين رنگ است؟

.

.

.

كجا؟ هرجا كه اينجا نيست

من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم،

ز سيلي زن، ز سيلي خور

وزين تصوير بر ديوار ترسانم

.

.

.

بيا اي خسته خاطر دوست! اي مانند من دل كنده و غمگين!

من اينجا بس دلم تنگ اشت

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي فرجام بگذاريم...

 

 

"مهدي اخوان ثالث"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

سردرد دارم. از آن دردهايي كه انگار سرت را ميان يك قالب فلزي گذاشته اند و فشار مي دهند. دردي همه گير...

سردرد دارم. از آن سردردهايي كه لالم ميكند، گلويم، تارهاي صوتيم ورم ميكند و زبانم بسته ميشود. چشمهايم نيمه باز، ذهنم تعطيل.

سرگيجه ميگيرم، گر ميگيرم، بي حوصله ميشوم، سگ ميشوم. همه وجودم را رخوت فرا ميگيرد. چيزي نيست كه از اين رخوت و سكون بيرونم بكشد. چيزي خوشحالم نميكند، چيزي ناراحتم نميكند.

انگار اينجور مواقع آدم نيستم، ميشوم يك آدمك كوكي، يك عروسك چوبي.  يك روح سرگردان كه راه ميرود، بي هدف دور خودش ميچرخد، همه چيز را امتحان ميكند تا شايد بيرون بيايد از اين كرختي و بي حوصلگي و باز هنوز سرجاي اولش ايستاده است، بي تغيير!

 

 

" كسي خواهد آمد

به اين بينديش

هيچ پيامي آخرين پيام نيست و هيچ عابري آخرين عابر.

كسي مانده است كه خواهد آمد. باوركن! كسي كه امكان ِ آمدن را زنده نگه ميدارد.

بنشين به انتظار" *

 

 

از اين به انتظار زيستن متنفرم! از اين تكرار يكنواخت لحظه ها، از اين روزهاي گرم و كشدار و بي حوصله...!

 

 

 

*: نادر ابراهيمي – بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1384ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

اتفاقي ميان آهنگهايي كه توي يك سي دي دارم ميبينمشان! عكسهاي من، عكسهاي اون، عكسهاي دو نفره مان! دربند، كاخ سعد آباد، كوچه، خيابان و ...شهرهايي كه با هم رفتيم و گشتيم. تقريبا يكسالي گذشته است از اين خاطرات، از آن با هم بودنها، همه جا رفتنها. دوست بودنها، رفيق بودنها! دنياي شيريني بود، خوب بود، عالي بود....ولي تمام شد!

نميدانم چرا از ديدن عكسهايش، بخصوص از ديدن عكسهاي دو نفره مان، با آن چهره هاي خوشحال، با آن نگاههاي براق، با آن دستهاي در هم قفل شده حالم بد ميشود. مينشينم و تمام عكسها را ميريزم روي هارد، بعد يكي يكي عكسهايش را پاك ميكنم، بعد ميروم سراغ عكسهاي دو نفره و قسمتهايي را كه او در آنها حضور دارد  ميبرم.(اگر كاغذي بود بايد ميگفتم پاره كردم!)

بعد هم سي دي را از درايو بيرون ميكشم و .....ميشكنم!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

اين معادلات لعنتي طلسم شده است. مگر ميشه باز هم اين درس لعنتي را افتاده باشم؟ مرتيكه عوضي ِ آشغال...شوكه شوكه ام. دست كم اين ترم مطمئن بودم كه امتحانش را عالي دادم، مطمئن بودم. ولي انگار  اطمينان من به گوز خر هم نمي ارزيد چون مرتيكه آشغال سر لج و لجبازي باز هم منو انداخت. وقتي امشب رفتم توي سايت دانشگاه و اون نمره 9 لعنتي را ديدم كه وسط بقيه نمره ها داره چشمك ميزنه، وا رفتم. باورم نميشه، هيچ رقم ِ باورم نميشه. از همه بدتر اينكه فكر ميكنم باز هم نمره ها را از همان اول نهايي رد كرده و هيچ راه چاره اي نداره. من واقعا نميتونم، نميتووووووووووونم اين درس را يكبار ديگه بخونم و امتحان بدم. هر ترم، هر ترم داره اين روند تكرار ميشه! حالم از هرچي معادلات ِ به هم ميخوره. همه فرمولها، همه مباحث، همه موضوعات اين درس لعنتي را حفظ ِ حفظم ولي باز روز از نو و روزي از نو............ آخه چيكار كنم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط خودم  |