لاك هايم را ميچينم و مي افتم به جانشان. رنگ ها را با هم مخلوط ميكنم و هربار رنگ تازه اي مي آفرينم و وقتي رنگها روي ناخنهايم نقش ميبندند غرق لذت ميشوم از زيباييشان. اين تركيب رنگها را دوست دارم،مثل نقاشي كردن. دلم ميخواهد دوباره نقاشي را شروع كنم. حتي نميدانم همه بومهايي كه داشته ام كجا هستند. با اينحال نياز مبرمي دارم به نقاشي كردن، ريختن رنگها روي شاسي و بعد روي بوم. زدن يك طرح آرامم ميكند، يكجور تخليه رواني.
چطور شد كه آنهمه شور و علاقه فروكش كرد. مني كه هر روز چندين ساعت از وقتم با ذغال و كاغذ و قلم و رنگ و بوم ميگذشت چطور ناگهاني همه را بوسيدم و گذاشتم كنار؟ يادت هست؟
عشق خرابم كرد! زياد شنيده بودم و شنيده ام كه عشق ميسازد، اما مرا خراب كرد. بوم و رنگ به كناري رفتند و قلم و كاغذ هم به كناري ديگر. زندگيم خلاصه شد در شبهايي كه مينشستيم و برايم شعر ميخواند. مي نشستم، با دهان باز، مبهوت، خيره... به زمينم ميزد و باز به آسمانم ميبرد.
چقدر آن درد بي دليل ِ سمت چپ سينه ام، آن تيركشيدنهايش، آن دل فروريختنها برايم لذت بخش بود. لذتي كه ديگر هيچگاه تكرار نشد.
برايم يك عشق اساطيري بود...يك داستان رويايي، يك افسانه!
هي تو...! ميداني هنوز هيچكس دستهايم را آنگونه نگرفته كه تو گرفتي؟ آنقدر محكم، آنهمه فشار. بار اول يادت هست...تمام انگشتانم درد گرفته بود از فشار بي امان دستهايت. اما لذت داشت....لذتي عميق و ژرف.
حالا هم بعد از اينهمه سال، بعد از اينهمه آدمي كه آمدند و رفتند و دستهايي كه هرزه شدند، هنوز هم گرمي و فشار دستهاي تو چيزيست كه شيرين و فراموش ناشدني است.
خنده دار است كه بگويم دستهايم در جستجوي چيزي شبيه تو هرزه شدند؟
هه! دخترك خرس گنده! هنوز هم گاهي مثل همان 16-17 سالگيت ، ساده ميشوي. خيال پردار... رويايي. هيچ دستي شبيه دست ديگر نيست، هيچ آغوشي هم. بيهودي ميكاوي. نخواهي يافت. اولين بار، اولين بار است و به نوعي آخرين بار...تكرار ناشدني و فراموش ناشدني.
برو به درك!
5/5/84
تاريخ كه ميزنم برق از سرم ميپرد. اين يك تصادف است كه درست روز تولدت ، دوباره از تو نوشتم؟ يادم نبود، نميدانستم امروز 5 مرداد ماه است...5/5/ ... و تو آمدي نشستي ميان افكارم. با همان نگاه ساده... با همان صداي گرم...صداي مردانه!
برق را خاموش كرده بودم كه بخوابم...آمدي! بلند شدم و نوشتم تا فكرم را خالي كنم...تا رها شوم و بعد......
حالا ميبينم كه هنوز هم در تاريخ هاي خاصي كه متعلق به توست، به طرز غريبي به يادم مي آيي. يك اشاره كوچك، يك حرف ساده... چيزهاي بسيار كوچك تو را به يادم مي آورند. سالهاي طولاني است كه نيستي و سالهاي متمادي است كه از تو بيخبرم.
بعد از آن سالها ديگر كسي نبود كه با صداي گرمش آرامم كند، در اوج بغض و هق هق گريه بنشاندم و برايم سيد علي صالحي بخواند. كسي نبود كه با يك حرف ساده به آتش و جنونم بكشاند. به اوج لذت برساندم.
ميخواستم چشمهاي تو را ببوسم
تو نبودي، باران بود!
...
نفهميدم چه شد كه باز
يكهو بي هوا، هواي تو كردم،
ديدم دارد ترانه اي به يادم مي آيد.
گفتم: شوخي كردم به خدا!
ميخواستم صورتم از لمس لذيذ باران
فقط خيس گريه شود،
ورنه كدام چشم
كدام بوسه
كدام گفت گو...؟
سيد علي صالحي