تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

 

 

دلم بغل میخواهد٬ دلم بوس میخواهد٬ دلم فشار های بی امان یک آغوش را میخواهد.

دلم یک هم آغوشی طولانی ٬ یک هماغوشی وحشیانه و بی امان میخواهد....

دلم.....................

+ نوشته شده در  جمعه 31 تیر1384ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

كبوديهاي روي دستم تقريبا خوب شده اند. آثار كتك كاريها و شوخيهاي وحشيانه من و احسان تقريبا محو شده اند. امروز ، امروز كه نه، امشب نميدانم چرا بي هوا دلم برايش تنگ شد.  جزو معدود پسراني است كه دنبال تك نفره بيرون رفتن و لاو تركاندن نيست. با اينكه به آن قيافه اخمو و جدي نمي آيد، ولي بدجور آتش ميسوزاند. خيلي دلم براي خانه ام تنگ شده، خيلي....خيلي! براي صاحبخانه، براي آنهمه ترس و دلهره و اضطراب، براي رفت و امد بين جابلقا و جابلسا.... سكوت شب و جاده، سرعت.... يا حتي همين شبهاي آخر ايستادن و از سقف ماشين بيرون را نگاه كردن....همان فشار بي امان باد، جيغ و فرياد...

اه......... گاهي حالم را به هم ميزني. وقتي فرو ميروي در گذشته و هي دلت تنگ ميشود و هي ميخواهي كه تكرارشان كني و هي نميشود، همينموقعهاست كه حالم را به هم ميزني.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1384ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

حوصله نوشتن ندارم. نه فقط حوصله نوشتن كه حوصله هيچ كاري ندارم. همه اش كلافه ام. كار خاصي هم براي انجام دادن ندارم. بي هدف و علاف ميچرخم، دور خودم ميچرخم. از روز شنبه شروع به رژيم گرفتن كرده ام. غافل كه ميشوي يكهويي ميبيني مثل غول، بي شاخ و دم شده اي. اين روزها هركس مي بينيدتم ميگويد كه چقدر چاق شده اي! صبح ها هم قرار است بروم پياده روي. امروز صبح رفتم، باخانم همسايه طبقه پاييني و چقدر پشيمان شدم از اينكه همراهيش را قبول كرده ام. تاريكي صبح،هواي تازه و سكوت خيابانها جان ميدهد براي تنها رفتن، تنها فكركردن، احساس آرامش كردن. اما اين خانم مدام و مداوم حرف ميزند، حتي لحظه اي، ثانيه اي فكش ار حركت باز نمي ايستد. امروز به مدت يكساعت تمام مخم را جويد. آنهم با همين روزمرگيهاي پوچ. بايد ببينم چطور ميشود بپيچانمش و صبح ها با خودم خلوت كنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

زنگ ميزنم به نگين(همخانه سابق) تا خبر پاس شدن درسي كه افتاده بود را بدهم، ميگويد كه بابايي حول و حوش ظهر بهش زنگ زده و گفته كه با مربي در راه تهران هستند. جفتمان كلي ذوق مرگ ميشويم. از هفته پيش تا حالا دلم بدجور براي سواركاري رفته است.

اولش كه شنبه هفته پيش بود و قرار بود صبحش احسان برود تبريز و براي مراسم خداحافظي كنان براي شب سوم آمد دنبالمان. بالاخره جور شد و رفتيم باشگاه. سواري كرديم ولي ديمي! به خصوص كه نگين هم درست جايي كه خيلي داشت بهمان خوش ميگذشت از روي اسب پرت شد به روي ميله هاي دور مانژ و حال همه مان را گرفت. اما آنشبي كه بعد از نمايشگاه رفتيم باشگاه خيلي عالي بود. مربي هم كه حسابي انرژي گذاشت و يكسري چيزهاي اوليه را يادمان داد. يورتمه رفتنش بيش از همه به من مزه داد.

بدجور رفته ام توي نخ سواركاري ! برايم آنقدر مهم و جدي شده است كه فكر كردن بهش انرژي مضاعفي بهم ميدهد. خوب است كه بابايي با مربي مي آيد وگرنه كه هيچ! بايد دورش را خط ميكشيديم. احسان هم كه انگار نه انگار وجود خارجي دارد. پنج شنبه شب تهران بود و ميخواست كه ببينتم. فكر كرده بود اينجا هم جابلقاست كه ما افسارمان سرخودمان باشد و هرموقع ميخواهيم برويم و هرموقع دلمان خواست برگرديم. نميداند اينجا بايد هزار و يكجور سوال و جواب پس بدهم و براي هربار بيرون رفتن كلي منت و كوفت و زهرمار ديگر. بهش گفتم كه تابستان واحد برندارد و او هم بيايد تهران تا 5 تايي با هم باشيم، ميگويد نه! گاهي بيش از حد خودش را لوس ميكند و زيادي غرور احمقانه اش توي ذوقم ميزند.

بگذريم.... دلم هوس مسافرت هم كرده است. چند سالي ميشود كه دلم ميخواهد بروم نهارخوران. منتها نميشود.  امسال يك پيشنهاد وسوسه انگيز براي يك سفر دسته جمعي به گرگان دارم. خيلي دلم ميخواهد بروم اما نميدانم ميشود يا نه! هنز جرات نكرده ام كه در موردش با بابا و مامان صحبت كنم ولي تقريبا پيشاپيش ميدانم جوابشان چيست. هرجايي كه در آن ملزم به شب ماندن باشم ممنوع است. چه پسري باشد چه نباشد. شب ، شب است !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 تیر1384ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

تمام شد! این ترم هم تمام شد. تمام خوشیها و شیطنتها و آتش سوزاندنها و با هم بودنها هم تمام شد. همخانه میرود و منهم که از درسم جز چند واحد چیزی نمانده وتقریبا ترم بعدی وجود ندارد.

نشسته بودیم و عکسها و فیلمهای با هم بودنمان را میدیدم. دلم گرفت، دلمان گرفت.  دیگر همه جاهایی که رفتیم، همه آدمهایی که دیدیم، همه کارهایی که کردیم، همه و همه یک مشت خاطرات گذشته هستند که عملا امکان تکرارشان وجود ندارد. دیگر نمیتوانیم تازه ساعت10 شب بزنیم بیرون و 2 -3 صبح برگردیم. خانه مجردی و زندگی دوتایی و همراه بودنمان تمام شد. دلم گرفته.... غمگینم. میترسم! از شروع این دوره جدید میترسم. همه چیز تغییر خواهد کرد و برای من ِ سرکش و افسارگسیخته دوباره زندگی کردن در میان خانواده و رعایت آنهمه اصول و قاعده و قانون مرگ تدریجی است.

 

 

تصميم جدي گرفته ايم كه شب برويم. بليط خريده ايم و چند ساعتي مانده به حركت  شروع ميكنيم به جمع و جور كردن وسايل و تميز كردن خانه و پاكسازي و .....

همخانه براي وسايلش كارتن ميخواهد، زنگ ميزند به آقاي صاحبخانه و او هم مي آيد بالا و ميخواهد كه كمك كند. حوصله اش را نداريم، گرممان است، خانه به هم ريخته و ويران است. ناگهان ميگويد: داريد ميرويد، دلم برايتان تنگ ميشود. و سريع ميرود. جفتمان بهتمان ميزند. دلمان هري ميريزد پايين، ميگيرد. بغض مي آيد مينشيند در گلوي جفتمان. سعي ميكنيم لبخند بزنيم و چشمهايي كه كم كم دارند از اشك پرميشوند را از همديگر پنهان كنيم.  هركدام به اتاقي ميخزيم و شروع به كار ميكنيم. كامپيوتر مثل هميشه روشن است و سي دي جديدي كه اتفاقي پيدا كرده ام درونش ونگ و وونگ ميكند.

گريد به حالم، كوه و در و دشت

از اين جدايي

 

مينالد از غم، اين دل دمادم

فردا كجايي

 

آخر چه موقع اين آهنگ؟ فين فين جفتمان شروع ميشود. مثل سگ كار ميكنيم و دور از چشمهاي همديگر اشك ميريزيم و فين فين ميكنيم.  باورش سخت است، ولي تمام شد!

 

 

توي راه دوباره صحبت با هم بودنمان پيش مي آيد. فيلسوف ميشوم و ميگويم: مثل حركت همين قطار، چقدر آدمها را در حركتت، در گذرت ميبيني و ميروي.

ياد پيام ميافتيم. با اينكه هيچوقت هيچ احساسي نسبت بهش نداشتم و با اينكه اين ماههاي آخر بدجور اذيتم كرد، دلم برايش تنگ ميشود. اس ام اس ميزنم و ميگويم كه دارم ميروم و خداحافظي ميكنم.

همخانه ميگويد: مثل مرگ ميماند. ترك كردن و رفتن، گذشتن از همه چيزهايي كه دوستشان داري، بريدن از آدمهاي محبوب زندگيت. خيره نگاهم ميكند و ادامه ميدهد: جدايي از تو از همه چيز برايم سخت تر است.

از كوپه ميكشم بيرون. هوا گرفته و گرم است. هردويمان بي حال و كسليم. انگار قرار است هركدام برويم يك سر دنيا، دور از هم. تفاوتي هم ندارد. دور ميشويم. براي مايي كه اينهمه مدت كنار هم زير يك سقف با هم بوديم، همه جا، همه وقت كنار هم ،اينطور جدا شدن  خيلي خيلي سخت است. اما چاره چيست؟

 

 

امروز دلم تمام مدت گرفته بود. از صبح كه رسيدم مخصوصا! فضايي خانه سردِ سرد، بيروح. به روي ديدگان خسته ام لبخندي زده نشد، آغوش گرمي گشوده نشد، حرف محبت آميزي زده نشد.

مادر مريض، پدر مريض! هر دو عصبي، كسل، سرد....سرد...سرد.

گلويم درد گرفته، فشار اين بغض بي امان است. درد دارد، شديد هم درد دارد، اما نميشكند. دلم نميخواهد گريه كنم. ترجيح ميدهم درد بكشم و گريه نكنم. بي تحملم، خسته ام، افسرده ام. دلم تنگ شده است، هنوز در اين مدت كوتاه دلم بدجور تنگ شده است.  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 تیر1384ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

خنده دار است که نسبت به احسان و حرفهایش حساس شده ام. از اولش هم با این پسر مشکل داشتم. یکجورایی متفاوت است، یا دست کم متفاوت نشان میدهد. نمیدانم. وقتهایی که تنهاییم خیلی بهتر است، بهتر رفتار میکند، خوبتر حرف میزند، احساس خوبی نسبت بهش پیدا میکنم. اما وقتی دسته جمعی هستیم، بخصوص وقتهایی که با بابایی هستند بدجور رفتارش توی ذوقم میزند، اذیتم میکند. حتی این دو شب هم که تبریز بود و با بابایی بیرون بودیم پای تلفن بدجور برایم شاخ و شانه کشید و حالم را گرفت. الان از آن وقتهایی است که بدجور خلا یک همراه را حس میکنم. بدجور نبود یک همدم، یک دوست خوب را حس میکنم. علی دم در مچ همخانه را گرفت و سوارش کرد و رفتند که دعوا کنند و سنگهایشان را وابکنند. منهم تنها نشسته ام اینجا، میان خانه به هم ریخته و سوت و کور.  

دلم میخواهد با کسی حرف بزنم تا کمی آرام بگیرم، کسی را ندارم. حوصله احسان را هم ندارم که باید مدام در حین صحبت کردن باهاش انرژی مصرف کنم و 6 دنگ حواسم جمع باشد که از جایی نخورم.  دلم کسی را میخواهد که آرام آرام صحبت کنیم، کمی نق بزنم، دلداریم دهد، لوسم کند، نوازشم کند، آرامم کند.

الان از آن وقتهایی است که به تمام معنا زنم! زنی که نیاز به دست نوازشگر یک مرد دارد. زنی که نیاز به آغوش محکم یک مرد دارد. زنی که دلش میخواهد بایستد پشت پنجره و دلتنگیش را با خیابان قسمت کند، بعد مرد بیاید، از پشت آرام بغلش کند، وحشی گریها و سر و صداهایش را به جان بخرد. بغلش کند و بگذارد میان بازوهایش رام شود. بغلش کند و بگذارد زن مثل گربه ای به آغوشش بخزد...........اوووووووووووووف! چه رویاهای شاعرانه ای شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1384ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

جمعه ازصبح قاطی کرده بودم. همخانه نشسته بود پای پروژه اش و منهم بی هدف میچرخیدم. عصر هم که با علی رفت بیرون و   من حوصله نداشتم که بروم. احسان مرام گذاشت و گفت که می آید دنبالم. از در که رفتم بیرون چند قدم پایین تر از خانه تصادف شده بود و اوضاع خراب!

نشستم توی ماشین و هنوز سلام و احوالپرسی نکرده، موتوری ای پیچید جلویمان و با دست اشاره کرد که :بزن کنار!  ناخودآگاه جیغ کشیدم و گفتم :احسان نایستی ها!!!!! او هم سعی میکرد که نایستد و فرار کند اما مرتیکه نامرد از جلوی ماشین کنار نمیرفت و هیچ راه در روی دیگری هم نداشتیم. یک طرف پیاده رو و کلی ماشین پارک شده و طرف دیگر بلوار! تمام بدنم میلرزید، پاهایم کاملا بی حس شده بود و نفسم هم بالا نمی آمد. مردک احمق ترمز کرد جلویمان و احسان هم خیلی آهسته کوبید به پشتش. کپ کرد...انتظار همچین کاری را نداشت، حتما فکر میکرد که خیلی ریلکس می ایستیم و اجازه میدهیم بگیرتمان و توهین و تحقیر و بعد هم اطلاع به دانشگاه و خانواده و تعلیقی و هزار و یکجور کوفت و زهرمار دیگر!  کشید کنار و احسان با سرعت تمام گاز داد و رفتیم. همه اش میترسیدم که مردک خبر بدهد و توی راه جاده را ببندند و کارمان تمام شود. رسیدیم جابلسا و ماشین را عوض کردیم، درست مثل خلافکارها. خطر از بیخ گوشمان گذشت.............

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1384ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

همخانه انسان خواب آلودی است.

آنقدر خواب آلود که اگر از سرفه بمیری، حتی تکانی هم نخواهد خورد.

آنقدر خواب آلود که اگر نیمه شب کابوس ببینی و با فریاد از خواب بیدار شوی، صدایت را نخواهد شنید.

آنقدر خواب آلود که اگر نیمه شب با گریه بیدار شوی و بلند بلند هق هق کنی، اشک بریزی ، بغض خفه ات کند،  چشمان پرسشگری را روبرویت نبینی.

 

دلم گرفته! بغض گلوله شده در گلویم اذیتم میکند. میخواهم بروم توی تخت، سرم را میان بالش و تشکم پنهان کنم، چشمهایم را ببندم و گریه کنم. آنقدر گریه کنم که به هق هق بیافتم. آنقدر گریه کنم که نفسم بند بیاید... آنقدر گریه کنم تا میان شوری اشک و خیسی تشک خوابم ببرد....

 

بعد خواب ببینم که دستی هست که خیسی گونه هایم را لمس کند. آغوشی هست که سرم را میانش فرو ببرم و پنهان کنم، گوشی هست برای شنیدن اینهمه ضجه و  هق هق!

 

بیدار که شدم خوبم... آرامم، سبکم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 تیر1384ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

با همخانه گرم صحبتم. میخواهم عکسی را نشانش دهم که بدجور توجهم را جلب کرده. با این سرعت زاغارت نتهای اینجا ، مسنجر که بالا می آید توجهی نمیکنم. کمی گشت میزنیم و بعد کلیک میکنم روی مسنجر. لیست را بالا و پایین میکنم. چراغ روشن یکی از فریند لیستهایم دلم را میلرزاند.

نی نی آنلاین بود.  دوباره بی دلیل و ناگهانی به هم میریزم. بی هوا قلبم شروع میکند به محکم تپیدن و دوباره هجوم خاطرات است . فشار بی امان خاطرات است، آنهم چه خاطراتی!!!!!!! مغزم  در حال ترکیدن است. سردرد دارم. تهوع دارم. خیلی دلم میخواست پیغام بدهم و حالا که امکان دیدار رو در رو برایم میسر نیست اینجا حرفهایم را بزنم اما جلوی خودم را گرفتم. نباید اینکار را بکنم...نباید! برای آدمی اینچنین، چه اهمیتی دارد؟ برای کسی که ادعای مردانگی و مردیش گوش فلک را کر کرده و بلانسبت کون خر را پاره، اما به اندازه یک ارزن از مردانگی چیزی سرش نمیشود، اما به اندازه یک گاو شعور ندارد ، گفتن از دل سوخته، غرور لگد مال شده، احساسات ریدمان شده چه فایده ای دارد؟

برای آدمی که با کمال وقاحت ، با کمال پررویی برایت شاخ و شانه میکشد و برای همه گه کاریها و کثافت کاریهایش تنها یک کلمه دلم خواست را حواله ات میکند، وقت تلف کردن و صحبت کردن چه اهمیتی دارد؟ واقعا چیزی نمیفهمد چنین لجنی!

وقتی خودش را با حرفهای صد من یک غاز که چه عرض کنم، هزار من یک غاز هم بدتر، راضی میکند دیگر چه میشود کرد.

DC میکنم... زودتر DC میکنم تا دندانهایم زیر فشاری که بهشان می آورم خورد نشوند.  DC میکنم تا زودتر آرام بگیرم و باز عین احمقها یادم میرود که آیدی اش را از توی فریند لیستم پاک کنم که روشن بودن یک چراغ اینهمه به هم نریزدم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 تیر1384ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

امروز نزدیک بود آدم بکشم. کشتن که نه، ولی روانه بیمارستان کنم.  با آن سرعت بالا و ناشی گری، اگر به مردک بدبخت زده بودم احتمالا تا دم مرگ میرفت. حالم بد شده بود. دست و پایم میلرزید. با اینحال به خیر گذشت.

 

 

دیشب رفتیم جابلسا. محض اطلاع عرض میکنم جابلسا در حقیقت شهر این دهاتی است که ما در آن زندگی میکنیم. به خاطر کنسل شدن امتحانات ِ امروز، دیشب رفتیم ددر و الواتی.  توی راه کلی با آقای راننده در مورد انتخابات و اوضاع مملکت بحث کردم و اینکه با کنار کشیدن و رای ندادن نه تنها اوضاع بهتر نخواهد شد ، بله وخامت بیشتری پیدا خواهد کرد. امروز اما هرچقدر با خودم کلنجار رفتم نتوانستم رای بدهم. هرکاری کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که به آدمی رای دهم که به هیچ عنوان قبولش ندارم، حتی اگر این رای دادن برای جلوگیری از فاجعه بدتری باشد. نتوانستم.........

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

گر گرفته ام. دارم میسوزم... حالم بد است. لخت میشوم و ولو میشوم جلوی باد کولر، درست همانجا که همخانه همیشه میگوید گروپ گروپ باد می آید. بی تاثیر است. از درون گر گرفته ام، از تو میسوزم.

 

 

ترم پیش همین موقعها، یعنی همین فصل امتحانات بود. توی این خانه تنها بودم، همخانه ای نبود. اما نی نی بود. نی نی بود و تلفن. شبهای امتحان، آنتراکمان حرف زدن با هم بود. بی حوصلگیهایمان با هم بود. جوجه برای امتحان ریز اینجا بود که با هم درس بخوانیم و هربار که موقع تلفن حرف زدن چشمهایم برق میزد میفهمید که دارم با چه کسی حرف میزنم.

این ترم تنها نیستم. همخانه ای هست، اما نی نی ای در کار نیست. همخانه ای هست که آنتراکش حرف زدن با تلفن است و هر بار که چشمهایش برق میزند، میفهمم با چه کسی صحبت میکند.

به همین سادگی همه چیز عوض میشود. به همین سادگی دنیای آدم زیر و رو میشود. به همین سادگی اشتباه میکنی و.... به همین سادگی تنها میشوی.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1384ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

امتحانات روز سوم به پانزدهم منتقل شد، به خاطر این انتخابات تخمی. آخه نمیفهمم چه ربطی به هم دارند این دو تا مقوله؟ حالا همه برنامه هام برای امتحانات به هم ریخته(نه اینکه حالا کلا آدم با برنامه ای هستم) و از همه بدتر اینکه تا هفتم امتحان ندارم و اهل توی فرجه درس خواندن هم نیستم و بنابراین رسما این مدت به فاک میرم و افسردگی حاد میگیرم.

همه ، به هر راه و روشی سعی دارند دیگران را از رای دادن به احمدی نژاد منصرف کنند. دیشب دانشجوهای پسر ِ دو تا خانه آنطرف تر از ما، حول و حوش ساعت 1 ریخته بودند روی بالکن و پرچمی و سوتی و کفی و هر کسی هم رد میشد با داد و بیدا ازش میخواستند که به هاشمی رای بدهد.

خداییش با این اوضاع و احوال جوری میشه که ملت از ترس اون یکی و با رغبت تمام برن به هاشمی رای بدهند و هاشمی هم بشود ریاست جمهوری مردمی! خیلی هم بد نمیشود ها! مشروعیت ریاست جمهوریش بیشتر میشود. دهن همه هم بسته میشود و دیگر مگر کسی جرات دارد حرفی بزند.

ای بابا........ عجب اوضاعی شده ها! این چند روز هم بگذرد و تکلیفمان معلوم شود.

 

 

خانه سوت و کور است. همخانه فردا و پس فردا امتحان دارد و باید حسابی خر ِ بدبخت را بزند. منهم در کمال مظلومیت باید ساکت باشم تا اوشون درس بخوانند. حوصله ام سر رفته. به سرم زده چند روزی را گریز بزنم و بروم تهران. ولی باز فکر میکنم که از این رفت و آمد فقط خستگی راه نصیبم خواهد شد و نه هیچ چیز دیگر. خلاصه که بدجوری در گل مانده ام.

 

 

ای بابا!!!!!!!!! یک خری زنگ بزنه یکم باهاش فک بزنم . فکم خشک شده از بی حرفی. آخه من نمیدونم کدوم گاومیشی این مدل امتحان دادن را اختراع کرد؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1384ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط خودم  |