من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گذارم
نمیمانم به یکجا، بی قرارم
داریوش میخواند و من مینویسم. داریوش میخواند و حس میکنم که منم! شعرش در مغزم ضرباهنگ گرفته!
سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحلو نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریام،از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهایی ،حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست ،پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست، کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست
اینجور مواقع که یک شعر، یک آهنگ حواسم را پرت میکند همه چیز از ذهنم میپرد. فراموش میکنم تمام آنچه میخواستم بنویسم. مثل الان....
نمیدانم نفر چندمیست که این حرف را از زبانش میشنوم، فقط میدانم که تعدادشان اصلا کم نیستند. تقریبا اکثریت آدمهایی که میشناسنم و میشناسمشان بعد ازمدتی میگویند: تو مثل دخترهای دیگر نیستی. خیلی هایشان میگویند : تو باید پسر میشدی و چقدر من از این حرف متنفرم.
برایشان خصوصیاتی اینچنین داشتن عجیب است. اینکه من بلد نیستم عشوه بیایم، یا در مقابل حرفهای مثلا قشنگ دختر خر کن بی تفاوتم و یا.............. ( دختره سربه هوا! غذا را با شعله زیاد ول کرده به امان خدا و توی اتاق به وراجی سرگرم شده. بوی سوختگی همه جا را برداشت!)
حواسم پرت شد... دوباره همه چیز پرید.
چقدر دلم برای حرف زدن های بی ترس و واهمه، برای درددل کردنها، بیهوده خندیدنهای با تو تنگ شده. امروز بعد از مدتها، بعد از آنهمه دعوا و حرف و حدیث و هزاران چیز دیگر وقتی زنگ زدی دلم برایت تنگ شد. دلم از نداشتن تکیه گاه و دوستی چون تو گرفت. میدانم که تمام این مدت سعیت بر این بوده است که برگردم. برگردم و از نو شروع کنیم ولی نمیتوانم! دوست داشتن بیش از اندازه ات را نمیتوانم تاب بیاورم. نمیتوانم زیر فشار بی امان محبتت مقاومت کنم... اسیر میشوم. عصبی میشوم، وحشی میشوم. میخواهمت ، ولی تنها به عنوان یک دوست و نه یک معشوق!
