تبليغاتX
< بی نام {

بی نام

حرف بی حرف

من آن موجم که آرامش ندارم

به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریز و در گذارم

نمیمانم به یکجا، بی قرارم

 

داریوش میخواند و من مینویسم. داریوش میخواند و حس میکنم که منم! شعرش در مغزم ضرباهنگ گرفته!

 

سفر یعنی من و گستاخی من

همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحلو نادیده دیدن

به پرسشهای بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریام،از نسل چشمه سارم

رهاتر از رهایی ،حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست ،پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست، کسی که یار من نیست

 در انتظار من نیست

 

اینجور مواقع که یک شعر، یک آهنگ حواسم را پرت میکند همه چیز از ذهنم میپرد. فراموش میکنم تمام آنچه میخواستم بنویسم.  مثل الان....

 

 

نمیدانم نفر چندمیست که این حرف را از زبانش میشنوم، فقط میدانم که تعدادشان اصلا کم نیستند. تقریبا اکثریت آدمهایی که میشناسنم و میشناسمشان بعد ازمدتی میگویند: تو مثل دخترهای دیگر نیستی. خیلی هایشان میگویند : تو باید پسر میشدی و چقدر من از این حرف متنفرم.

برایشان خصوصیاتی اینچنین داشتن عجیب است. اینکه من بلد نیستم عشوه بیایم، یا در مقابل حرفهای مثلا قشنگ دختر خر کن بی تفاوتم و یا..............  ( دختره سربه هوا! غذا را با شعله زیاد ول کرده به امان خدا و توی اتاق به وراجی سرگرم شده. بوی سوختگی همه جا را برداشت!)

حواسم پرت شد... دوباره همه چیز پرید.

 

 

چقدر دلم برای حرف زدن های بی ترس و واهمه، برای درددل کردنها، بیهوده خندیدنهای با تو تنگ شده. امروز بعد از مدتها، بعد از آنهمه دعوا و حرف و حدیث و هزاران چیز دیگر وقتی زنگ زدی دلم برایت تنگ شد. دلم از نداشتن تکیه گاه و دوستی چون تو گرفت. میدانم که تمام این مدت سعیت بر این بوده است که برگردم. برگردم و از نو شروع کنیم ولی نمیتوانم! دوست داشتن بیش از اندازه ات را نمیتوانم تاب بیاورم. نمیتوانم زیر فشار بی امان محبتت مقاومت کنم... اسیر میشوم. عصبی میشوم، وحشی میشوم. میخواهمت ، ولی تنها به عنوان یک دوست و نه یک معشوق!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

سکون بدی دارم. آرامم، ولی نه از آن حالتهای آرامی که به آرامش تعبیر میشود. فکر میکنم بیشتر میتوان به افسردگی تعبیرش کرد. در خود فرو رفته ام. همخانه روزی چند بار میپرسد: چته؟ دپی؟ ناراحتی؟ و.... حس و حال همه کاری انگار از وجودم بیرون رفته است. نه حوصله حرف زدن دارم، نه دلم میخواهد کار خاصی انجام دهم و نه حتی دیگر آهنگی گوش میدهم و این از همه چیز در اینجا، عجیب تر است.

نمیدانم از اثر امتحانات جذاب پایان ترم است یا........؟

 

 

پدرم را درآورده است. از یکهفته و اندی پیش که دوست پسرش به عنوان کادوی آشتی کنان برایش گوشی خریده است تا همین امروز و همین الان مخم را جویده است. هر روز چند بار در مورد اینکه گوشی را چه کار کند مشورت میکند و باز دوباره از اول! نه دوستش دارد که استفاده کند، نه دلش می آیدکه بفروشدش و پولی رویش بگذارد و گوشی دیگری بخرد.  دیگر وقتی اسم گوشی می آید و گوشی میبینم میخواهم بالا بیاورم. من این وسط چیکاره بیدم؟

 

 

روزی شونصد تا جوجه (بخوان گنجشک) وارد خانه میشوند و میروند. بعضیهایشان باهوش ترند و راه خروج را زود پیدا میکنند و میروند. بعضیهای دیگر هوش کمتری دارند و کمی در خانه میچرخند و بعد میروند. چندتای دیگری هم هستند، مثل همین گنجشک امروزی که خنگ ِ خنگند. 100 با دور خانه میچرخند، از اینطرف به آنطرف. خودشان را بارها و بارها به در و دیوار و شیشه میکوبند . یا غش میکنند و میتواینم بگیریمشان و بندازیمشان بیرون یا اینکه باید همه پنجره هار باز کنیم و راهنماییشان کنیم به سمت بیرون. پدرمان در آمده است. امروز رفتیم پشت بام و سعی کردیم راه ورودشان را مسدود کنیم. فردا معلوم میشود که این خنگ ها باز هم از هر سوراخی خودشان را داخل می اندازند یا نه!

 

 

عجیب دلم چایی میخواهد. داغ ِ داغ. وقتی مینشینی پای این صاحب مرده انگار از هرچیز دیگری بیشتر همین چایی داغ میچسبد، حتی وسط چله تابستان و بیشتر حتی وسط چله تابستان این خراب شده!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1384ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

پایم را که از در خانه بیرون می گذارم، صاحبخانه سلام نکرده، میپرسد: میخوای بری رای بدی؟!  و اشاره میکند به آنطرف خیابان. برمیگردم و تازه میبینم مدرسه روبروی خانه مان حوزه اخذ رای ویژه خواهران است. با خنده میگویم: فعلا نه! آمده ام چیزی بردارم. به فعلا نه! گفتنم سری تکان میدهد و میرود.

 

 

ساعت 5:30 بالاخره تصمیم میگیریم که برویم رای بدهیم. ته آرایش مختصر و لباس میپوشیم . اول میخواهم صندل بپوشم، بعد پشیمان میشوم و کفش جلو بسته تابستانی میپوشم، با اینحال کمی از ساق پایم بیرون است. مانتو ها هم کوتاه! با این خیالات که خوب آنطرف خیابان است و امروز روز انتخابات است و اینجا هم شاید کمی آزادی باشد.

وارد حوزه نشده، هردویمان خشکمان میزند. اولین حرکت موهایمان میرود تو و من خیلی سریع شلوارم را پایین میدهم. وارد لانه زنبور شده ایم. تمام فاطی کماندوها و حراستیهای زن دانشگاه جمعند. نمیشود کاری کرد. زن با نگاه بدی سرتاپایمان را برانداز میکند و از همه مهمتر نگاهش را میبینم که روی پاچه تا زده شلوارم  کمی مکث میکند. همخانه ای بیشتر ترسیده و با ناخنهای لاک زده اش حتی جرات نمیکند شناسنامه اش را بدست زنک بدهد. میگیرم و میگذارم روی میز و زن دیگر جلو می آید و تذکری بابت موهای از پشت مقنعه بیرون آمده همخانه میدهد. برگه رای را میگیریم و هر هر کنان مینویسیم و داخل صندوق میاندازیم. رای دادن با اعمال شاقه!

 

 

بچه ها با شنیدن جریان میخندند و یکیشان میگوید: حقتان است! برای چی رفتید رای بدید؟

نمیدانم! با رای ندادن ما قرار است چیزی عوض شود؟ یا اینکه میدان خالی بماند برای آدمهایی که همه به خوبی در موردشان آگاهیم.  نمیگویم رای دادنمان هم چیزی را عوض خواهد کرد، زمان لازم است برای خیلی چیزها....

 

 

فردا امتحان دارم و امروز بسکه در مورد انتخابات شنیدیم و حرف زدیم حالم بد شده. تقریبا همه متفق القول هستند که هاشمی بر مسند ریاست جمهوری خواهد نشست و میگفتند چندان تفاوتی نخواهد داشت که روی برگه ها چه چیزی نوشته شود. یاد 8 سال پیش افتادم و اینکه همه میگفتند: بنویس خاتمی، بخوان ناطق نوری! و همه بر این باور بودند که در هرصورت و شرایطی نام ناطق نوری از صندوق های رایش بیرون خواهد آمد.

امسال اما چندان تفاوتی نخواهد داشت که نام چه کسی بیرون بیاید. نمیدانم هرکدام ازاین کاندیداها که بر مسند بنشینند آیا کاری از پیش خواهند برد یا نه، اما امیدوارم کمی، خیلی خیلی اندک حتی شرایط بهتری برای همه مان به وجود بیاید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1384ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

همیشه فصل امتحانات که شروع میشه، انگار هزار جور کار و فکر و ایده مختلف به ذهن آدم هجوم میاره که همه اش هم برای فرار از درس خوندن ِ . چون بلافاصله بعد از اتمام امتحانها همه شون فراموش میشن و متروک تا فصل بعدی!

درست مثل همین حالا که من حاضرم وقتم را صرف برنج آبکش کردن و باقالی پلوی خفن پختن بکنم ولی این درسها را نخوانم. به این فکر میکنم که بعدها ممکنه چقدر آرزوی همین روزها و استرس ها و درسهای آبدوغ خیاری و صد من یک غاز را بکنم. مگر چقدر مانده؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1384ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

هوست را کرده ام...عچیب هوست را کرده ام. میان اینهمه شلوغی و سر و صدا، میان اینهمه آدم، دلم تو را میخواهد. درست وسط گرمای کشنده و خفه کننده اینجا، دلم گرمی دستانت را میخواهد. فشار انگشتانت را وقتی میان انگشتانم قفل میشود.

چقدر دلم میخواهد اینجا بودی. کنارم بودی، کنارت بودم. آرزویی عبث است. تا دو ماه و اندی – کم و بیش – آرزویی عبث است. چه کسی میداند که تا حتی، همین دو روز دیگر چه چیزهایی پیش خواهد آمد، چه برسد تا دو ماه دیگر.

کماکان مقداری سردرگمی در وجودم هست. نمیفهمم ... خودم را... رفتارم را... احساسم را... حتی حرفهایم را. وابسته تر میشوم هر روز، به جای اینکه زده شوم. جلوتر میروم به جای اینکه واپس روم. هی تصمیم میگیرم و هی عالم بی عملم. هی هزار فکر و خیال و باز آش همان آش و کاسه همان کاسه.

....

...

..

به کجا میرسیم؟

به هیچ جا... میدانم! مثل روز برایم روشن است که اصل و اساس و پایه این دوستی کجاست و به کجا وصل است، اما چرا کماکان اینطور احمقانه ادامه میدهم را ... طبق معمول ، نمیدانم!

نمیدانم، اراده ندارم...نمیتوانم با خودم کنار بیایم و تصمیم بگیرم و عمل کنم. وانهاده ام به سرنوشت...گذر زمان!

تا چه پیش آید!

1/3/84

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1384ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

 

پست قبلم را كه خوندم خنده ام گرفت. منظورم آخرهاشه! بدجور شعارمابانه نوشتم.

با نوشتنم مشكل دارم. هنوز نميدونم چطوري بنويسم. اينطور محاوره اي نوشتن را دوست ندارم و غيرمحاوره اي هم كه مينويسم احساس ميكنم زيادي ادبي از كار درمياد. خلاصه مانده ام حيران!

 

 

سرگردانم! اينجا كه هستم دلم براي خانه ام، زندگي مجردي، بي دغدغه و رها زندگي كردن و... تنگ ميشود و آنجا هم كه هستم دلم براي اين تهران دودآلودِ خراب شده و خانواده و ....

 

 

گاهي دور و بر آدم انقدر شلوغ ميشود كه نميداني چكار كني و به چه كسي برسي و گاهي هم مثل حالا انقدر تنها ميشوي كه هرچه فكر ميكني كسي را پيدا نميكني كه چند دقيقه اي تلفني گپ بزني.

نه اينكه واقعا كسي نباشد، هست؛ اما من بدجوري توي ذوقم خورده است. بدجور حساس و شكننده شده ام.  چقدر دوست داشتم زمان چند ماهي به عقب برميگشت. درست به همانجايي كه ديشب در آرشيو مسنجرم ديدم. همان شبهايي كه سرد و بي تفاوت بودم. كه تلاشهاي بي وقفه و مدامش را ميديدم و بي خيال بودم. واقعا چه شد كه من دوباره از آن حالت سردي و بي تفاوتي بيرون آمدم؟

چه شد؟...چه شد؟ يادم هست.... همان روز ،اواسط عيد كه بالاخره رضايت دادم وقتي براي خريد به انقلاب ميروم همراهيم كند.  وقتي بعد از ساعتها بالا و پايين رفتن ، رفتيم و نشستيم  داخل همان كافه كمي بالاتر از چهار راه وليعصر( كه حالا حافظه آلزايمر گرفته ام به يادش نمي آيد اسمش چيست!) ! وقتي بعد از غذا حرف گذشته را پيش كشيد و حرف و حرف و حرف.........وقتي ناگهاني و بي هوا دستم را ميان دستانش گرفت، فشرد، و خيره شد به چشمهايم....همان موقع بود كه حس كردم نفسم گرفت، داغ شدم، خيره شدم و لذت بردم از گرمي و فشار دستانش!

يادم مي آيد كه چطور دوباره ديوانه شدم، كه همانجا مانند احمقها موافقت كردم كه دوباره شروع كنيم، كه چطور دوباره خودم را به دردسر انداختم.

نميشود به عقب برگشت. اگر ميشد شايد حتي دوست داشتم به عقبتر برميگشتم. خيلي عقب تر. به همان شب اول در آندو... چه فايده؟ گول خوردي دخترك ساده من!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1384ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

*: چند روز پيش توي اتوبوس دعوا شده بود، مردِ با زنش توي قسمت مردانه ايستاده بودند، انگار يكي از مردها به خانم ِ يك چيزي ميگه و رگ غيرت ِ مرد خانواده ميزنه بيرون و بعد هم دعوا. آخه يكي نيست بگه مرتيكه ! وقتي زنت اينهمه بزك دوزك ميكنه و هيچي بهش نميگي، بعد هم ميبريش ميان اينهمه مرد بايد انتظار هرچيزي را داشته باشي ديگه!

چشمهام از حدقه ميزنه بيرون: آخه چه ربطي داره؟

*: ربط داره ديگه! نبايد با آنهمه آرايش بياد بيرون! بعد هم وقتي قسمت زنانه جا براي ايستادن هست، چرا رفته توي قسمت مردانه؟

هميشه اينجور مواقع جوش ميارم: يعني شما ميفرماييد كه زنها بايد برقع بكشن سرشون كه خداي نكرده قلقلكي به جايي از آقايان وارد نشه؟ بعد هم مگر آن خانم همراه ِ شوهرش نبوده؟ پس بيشعوري ِ بقيه را ميرساند كه نگاه هيزشان سرتاپاي يك زن شوهردار را ميكاود و بعد هم حتي نميتوانند جلوي زبان نحسشان را بگيرند.

نميتوانم بفهممشان! نميتوانم دركشان كنم. چرا يك زن بايد همه جايش را بپوشاند ، آسه برودو آسه بيايد كه نكند مردي چيزي ببيند و وسوسه شود؟ چقدر با مادر خودم سر اين موضوع بحث كردم كه به جاي اينكه اينهمه دخترها را محدود كنيد و اسيرشان كنيد و به غل و زنجير بكشانيدشان، كه مجبور شوند زير آبي بروند و تونل بزنند و ..... كمي شعور و انسانيت به پسرهايتان ياد بدهيد. به پسرهايتان ياد بدهيد كه به زن هم به چشم يك انسان نگاه بكنند نه يك سوراخ براي ارضاي تمايلاتشان.

كو گوش شنوا؟ كوووو؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

 

 

نوشتن از دردها و غم ها چه سودي ميتونه داشته باشه جز اينكه هربار كه ميخونيشون تمام آن لحظات تلخ برات تداعي بشن؟

سود نداره؟ ........... داره!

ميدوني! نوشتن سبكم ميكنه! تخليه ميشم. ميتونم بدون هيچگونه خودسانسوري يا هر نوع سانسور ديگر همه آنچه كه در درونم هست را بيرون را بريزم.  حتي بعدا وقتي آن نوشته ها را ميخوانم ميتوانم چيزهاي جديدي از خودم را توشون كشف كنم. ميتونم چيزهاي جديدي از هرچيزي كه نوشتم را توشون پيدا كنم. حتي اين نوشتنها از حساسيت موضوع برايم كم ميكنه! تكرار مداومش انگار سردترم ميكنه!

و درسته! خيلي وقتها با خوندنشون قلبم از درد فشرده ميشه! ولي هميشه اينجور وقتها سعي ميكنم به يادم بياد كه همه اين تلخيها را پشت سرگذاشتم، و تجربه كسب كردم و هنوز هستم، سرپا!

 

 

آبتين را چند سالي هست كه ميشناسم. توي چت با هم دوست شديم و دوست مانديم. در اين مدت  (حدودا) 5 سال هيچوقت دوستيمان از محدوده چت فراتر نرفت. نميدانم چرا، اما هيچوقت تلفني با هم صحبت نكرديم و تلاشمان براي ديدن همديگر هم بي نتيجه ماند. هميشه جرياناتي بود كه نتوانيم همديگر را ببينيم. ديشب دوباره بعد از چند ماه همديگر را آنلاين ديديم و شوخيها و شيطنتها شروع شد. كمي بي حوصله بودم و ميخواستم كه زود خداحافظي كنم، پاپيچم شد جريان چيست! با شوخي و مسخره بازي اصل جريان را گفتم. كپ كرد! از فرم برخوردش خنده ام گرفت.  مدام اصرار ميكرد مفصل برايش بگويم چه شده. اتفاقي كه حتي فكر كردن بهش با شدت زيادي آزارم ميداد را با خنده تعريف كردم. تمام چيزهاي پيش آمده برايم خنده دار و مضحك بود. از من تمام اين كارها بعيد بود، با اينحال انجامشان داده بودم.

ديشب آبتين باعث شد جور ديگه اي به قضيه نگاه كنم. از ديشب تا حالا خيلي خيلي زياد از آزاردهندگي مساله برايم كم شده.  انگار تمام اين مدت خودم مدام به خودم تلقين ميكرده ام كه تكرار ماجرا آزارم خواهد داد، يا اين مساله نقش و اثر بسيار بدي در زندگيم خواهد داشت.

نميگويم نداشت، نميگويم  تجربه جالبي بود، نميگويم داغانم نكرد، از پا نيانداختم؛ اما.... تجربه بود! اما حالا ديگر تمام شده و گذشته. بايد كم كم اثر تلخيش را از خودم بزدايم. بايد محو كنم اين تلخكامي و بغض و اندوه و حسرت را! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

دراز ميكشم: رويا ميبافم.

مينشينم: رويا ميبافم.

راه ميروم: رويا ميبافم.

كار ميكنم، درس ميخوانم، آهنگ گوش ميدهم: رويا ميبافم.

چند روزيست دوباره تبديل شده ام به همان دخترك 17 ساله ساده و عاشق. همانكه ساعتها و ساعتها فكر ميكرد و رويا ميبافت و آخرش هم كه.....هيچ!

از ذهنم نميروي! با آنكه حضورت در زندگيم آنچنان پررنگ نبود، اما عدم حضورت پررنگ است.  عدم حضورت، اينچنين تلخ پررنگ است. مدام همه چيز در ذهنم رژه ميرود. مدام همه حرفها و خاطرات به يادم مي آيند. (كاش نمي آمدند!) همه شان را با وضوح تمام به ياد مي آورم و چندشم ميشود. همه بدنم مور مور ميشود از يادآوري لحظات گذشته.  باز بعد از سالها اين سوال لعنتي دارد مغزم را زير ضربانها و فشارش خورد ميكند: چرا؟.... واقعا چرا اينكار را كردي؟

 

خداي من! هركسي نداند فكر ميكند چقدر عاشقت!!!! بودم. عاشقت بودم؟ خودم بهتر از هر كس ديگري ميدانم كه نبودم. با اينحال بين اينهمه آدمهاي جورواجور زندگيم تنها كسي بودي كه دوستت داشتم. كه دوست داشتنت را اندكي باور كرده بودم. تنها كسي بودي كه به راحتي ميتوانستي همه ناراحتيم را با چند حرف ساده محو كني و باز هم تنها كسي كه ميتوانستي تمام انرژي مثبتم را در چند لحظه تخليه كني. 

 

با وجود تمام رويا بافيها، دلم نميخواهد ببينمت. ميخواهم ....دروغ گفتم! ميخواهم. ميخواهم يك بار ديگر، فقط يكبار ديگر ببينمت! رو در رويت بايستم و تمام فريادهاي خفه شده در گلويم را بر سرت خالي كنم، ميخواهم تمام حرفهاي مانده بر روي اين سينه، تمام اين چيزهايي كه آزارم ميدهد را رو در رويت بزنم و بعد..............

بعد تف كنم توي صورتت.  تف كنم بر روي آن چشمهاي دروغگوي بي حيا!

چه فايده............................

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 خرداد1384ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط خودم  | 

نشسته ام اينجا، پشت همين ميز قديمي، در اتاق آشناي خودم. هد ست را كه ميگذارم صداي آشناي جيپسي كينگ در گوشم ميپيچد و بي هوا وا ميروم. بعد از مدتهاي مديد امروز بالاخره تصميمم را عملي كردم و اين صفحه ساخته شد. صفحه اي كه قرار بود از مدتها پيش ساخته شود تا بتوانم بنويسم و خودم را بهتر ببينم و تصميم بگيرم وقتي ساخته شد كه خيلي چيزها تمام شده.

اما مهم نيست، زندگي ادامه دارد حتي اگر ناگهان از اوج ِ اوج با سر به قعر سقوط كني.

ميخواهم بنويسم. خودم را، زندگيم را، افكار هميشه پريشانم را! پس مينويسم تا يادم بماند چه روزهايي و چه آدمهايي آمدند و رفتند.

اينجا متعلق به من است، متعلق به من ِ واقي ِ من! نه آنچه كه ديگران ميبينند.

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1384ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط خودم  |